‏نمایش پست‌ها با برچسب غم‌‌گنانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غم‌‌گنانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

غر و لندی در حواشی نهضت مشروطیت

روزگاری در این مملکت استبداد بوده است. عده‌ای های کردند، هوی کردند، دسته و عده جمع کردند، تفنگ و عُده فراهم کردند، روزنامه چاپ کردند، جنگیدند، کشته شدند، شهید شدند، مجروح شدند، قهرمان شدند، بالاخره توانستند شاه قاجار را مجبور کنند پای یک ورقه را امضا کند که عدلیه و پای یک ورقه را امضا کند که مشروطه. بعد هم استبداد صغیر شد و مجلس را به توپ بستند و هزار اطوار و پدرسوختگی دیگر و هر بار که نگاه کردیم دیدیم باز روز از نو شده و روزی از نو. این‌ها که گفتم دقت تاریخی ندارد. می‌دانم. اما برای منظور من کافی است. از این قهرمان‌ها هم کرور کرور در ذهن داریم، از عبدالحمید طلبه‌ی مقتول در تهران بگیر تا ستارخان و حتی باسکرویل آمریکایی که شهید مشروطه شد.
در هم‌آن زمان کسانی هم هستند که مشهور نیستند. اگر هم هستند بیش‌تر ملعون اند و مطرود یا دست کم مشکوک. کسانی که نه داد زده‌اند، نه بیانیه داده‌اند، نه عده و عده جمع کرده‌اند، نه تفنگ کشیده‌اند، نه خطابه خوانده‌اند، نه زندان رفته‌اند، نه جنگیده‌اند، نه کشته و مجروح شده‌اند و نه قهرمان. کسانی که سرشان توی لاک خودشان بوده انگار، گاه زندگی بدی هم نداشته‌اند و همیشه هم متهم بوده‌اند. استبداد آن‌ها را متهم به نفاق و آب‌زیرکاهی و پدرسوختگی و فرنگی‌مآبی و قرتی‌گری می‌کرده و جماعت قهرمان و قهرمان‌پرور و قهرمان‌دوست هم متهمشان کرده‌اند به مماشات و به خودفروختگی و مزدوری و هزار چیز دیگر؛ و البته از چشم هر دو طرف جاسوس طرف مقابل بوده‌اند. نمونه‌هایش هم کم‌تر اند، من دو تا را الان در خاطر دارم؛ ناصرالملک و میرزا حسن رشدیه.
نمونه‌ای اگر نگاه کنیم، این زندگی میرزا حسن رشدیه است، متولد 1230 در تبریز، و این هم زندگی ستارخان، سردار ملی، متولد 1245 جایی هم‌آن اطراف لابد. نه خواندن کسی را می‌کشد و نه مقایسه. ستارخان از میرزا حسن پانزده سال جوان‌تر است و سی سال هم زودتر از رشدیه از دنیا رفته است. بقیه‌اش را هم - در رفتار و منش و نگاه و حاصل عمر - خودت مقایسه کن و ببین کدام شایسته‌تر است که امروز معزز و محترم باشد و یادش کنیم.
وقتی قد علم می‌کنی که هنجارهای ناپسند اما بنیادین جامعه‌ای را عوض کنی، دو راه داری، یا گردنت را مهیای گیوتین کنی یا نوک انگشتانت را در دهانه‌ی چرخ گوشتی فرو ببری که گاه خودت دسته‌اش را می‌گردانی. گیوتین، خدا عالم است که گردن را ببرد یا نه. اما هم‌آن تا پای گیوتین رفتن قهرمانت می‌کند، و بعد هم اگر زدند و بریدند که دیگر خلاص شده‌ای با سند بهشت شش‌دانگ و خوش‌نامی، اولی برای آخرت و دومی برای دنیا.
اما چرخ گوشت گرداندن و تن خود را چرخ کردن، زجر مدام دارد، مرگ محتوم دارد، بدنامی دارد، هیچ رقم هم شبهه‌ی قهرمانی ندارد. من ام‌روز پشت سرم را نگاه می‌کنم می‌بینم میراثی از ستارخان ندارم، هر چه دارم از صدقه‌ی سر میرزا حسن است. اما کی میرزا حسن را می‌شناسد؟ همه برای ستارخان هورا می‌کشند. مردم توپ و تفنگ دوست دارند، کاغذ و قلم صدا ندارد. مردم تحول یک‌شبه‌ی پر سر و صدا دوست دارند، فرهنگ‌سازی کند و بی‌صدا است.
باز نگاه می‌کنم می‌بینم هر قهرمانی فرصت داشته و دارد که خطابه‌ای بخواند و به همه‌ی ما گوش‌زد کند که چه قهرمانی است و چه اندازه باید دوستش بداریم و چشممان را نم بگیرد از رفتنش. اگر هم کسی پیدا شود مثل گالیله که فرصت خطابه‌اش ندهند، بعدها برشت می‌آید و زرین‌ترین خطابه را می‌نویسد و در دهانش می‌گذارد. اما میرزا حسن‌ها، نه که لحظه‌ی گیوتین ندارند، فرصت خطابه هم ندارند، کسی صدایشان را نمی‌شنود و اگر هم بشنود به چیزی نمی‌گیرد، کی به صدای مزدورها و خودفروخته‌ها و سازش‌کارها اهمیت می‌دهد؟
و اوج قصه آن‌جا است که اغلب این قهرمان‌ها و قهرمان بعد از این‌ها در خطابه‌شان به ذکر افتخاراتشان و منتی که بر گردن ما دارند اکتفا نمی‌کنند، لگدی هم به میرزا حسن‌ها می‌زنند و آنان را خودفروخته و خائن و مال‌اندوز و عافیت‌طلب و بی‌جربزه و ترسو و ذلیل و حتی فاحشه‌ی سیاسی قلم‌داد می‌کنند و من هر چه تامل می‌کنم نمی‌بینم که یک بار میرزا حسنی سر بلند کرده باشد و گفته باشد بالای چشم ستارخانی ابرو است.
سال‌ها از مشروطه گذشته، صدای من نه به ستارخان می‌رسد نه به یپرم نه به هیچ قهرمان دیگری، در خیال خودم مخاطبشان می‌گیرم و می‌گویم «خطابه‌ات را بخوان و سند بهشتت را بگیر و برو. فقط حواست باشد این که با خطابه‌ات زیر پا می‌مالی، میرزا حسن رشدیه است، نه نمد.»

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

گذر گذر گذر گذر گذر گذر

333333 ساعت گذشت. این همه ساعت نفس کشیده‌ام.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

اقاقیاباد

چند روز پیش جایی چیزی نوشتم درباره‌ی فرامرز حجازی، که نه یونجه است که خرها فهمش کنند و با چشم‌های شیرینشان به‌ش زل بزنند و هضمش کنند، و نه گل سرخ است که مسافر کوچولوهای هالو پیدا شوند و زیر شیشه بگذارندش و دائم بپایند که عطسه نکند و گرمش نشود و سردش نشود. گفتم فرامرز اقاقیا است که گل می‌دهد و دوروزه گلش می‌ریزد و تا باز گل بدهد شش ماه یا یک سال می‌کشد؛ انگار که همان روز اول گل دادنش چشمش کرده باشند.
دی‌روز صبح که از خانه بیرون می‌رفتم، پارک را نگاه کردم که از تقریبا روبه‌روی خانه تا سر کوچه کشیده است. اول صبح، بزغاله‌های مدرسه‌ای می‌ریزند تویش. بعد که زنگ مدرسه می‌خورد، مدتی خلوت است تا باز مادرهای هم‌آن بزغاله‌ها با بزغاله‌های کوچک‌ترشان می‌آیند و می‌ریزند روی دست‌گاه‌های بدن‌سازی و صدای موبایل‌ها و ام‌پی‌تری‌پلیرهایشان را بلند می‌کنند و زور می‌زنند حجم چربی را به زور رقص‌ورزش کم کنند. بعد کم‌کم سر و کله‌ی وانت سبزی‌فروش پیدا می‌شود و زن‌ها بزغاله‌های کوچک را از روی چمن برمی‌دارند و می‌زنند زیر بغلشان و می‌روند سمت خانه‌ها که با چادر گلی و زنبیل برگردند و سبزی بخرند. بعد کم‌کم سر و کله‌ی پیرمردها پیدا می‌شود که دور میز شطرنج می‌نشینند و گعده می‌گیرند و بیش از هر چیز می‌گویند «بععععله» و من اگر از کنارشان بگذرم سلامی می‌کنم و دو سه‌تاییشان جوابی می‌دهند.
وقتی که من از خانه بیرون زده بودم، وقت خالی بودن پارک میان بچه مدرسه‌ای‌ها و مادرها بود. پرنده - تا دلت بخواهد - در پارک پر می‌زد اما از آدم دوپا - جز من - خبری نبود که نبود. راه باریک و قوس‌دار میان پارک سفید فرش شده بود از گل‌های اقاقیا. انگار جان داشته باشند و به من سلام کنند. پا رویشان می‌گذاشتم و بند دلم کنده می‌شد که چرا پا می‌گذارم.
گمان کردم پادشاه ام یا فرمان‌روا یا رئیس‌جمهور و این قدر خوب ام که مردمم به استقبالم آمده‌اند. باز گمان کردم در سرزمینی دیگر مهمان ام و مردم آن قدر مهربان اند که این همه به استقبال من آمده‌اند. نمی‌دانی چه قدر این جنون خودستایی و خوددوستی شیرین و بی‌آزار بود در آن لحظه‌ها.
مردم مثل فرامرز، مثل اقاقیا پا بر زمین هم که باشند، مایه‌ی شادی اند. ما که از مردم دامن برمی‌کشیم چه؟
پ‌ن: خرده نگیر چرا «اقاقیاباد» را سر هم نوشتم. بی‌تعارف و ساده اگر بگویمت؛ دوست داشتم.

۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

به کی رأی بدهیم؟

سال‌ها پیش، تابستانی بود، چند نفر از دوستان رفته بودند مدرسه‌ی تیزهوشان ِجایی در هم‌این حاشیه‌ی پای‌تخت را گرفته بودند که تابستان به بچه‌ها درس بدهند و آموزششان بدهند و نگذارند ول و ولو بمانند. مدیر مدرسه موافقت کرده بود به این شرط که همه‌ی کارهاشان «مفتکی» باشد و پولی از مدرسه نخواهند. بعدتر که فهمیدیم مدیر خودش وظیفه‌ی نظافت مدرسه را هم دارد و به این شکل دوسویه وظیفه‌خور وزارت محترم آموزش و پرورش هست، گمان کردیم که فهمیده‌ایم فقر چیست.
روز اول همه با کمی ترس و کمی نشاط سر کلاس‌ها رفتیم. بچه‌ها عالی بودند، نبوغشان دیوانه کننده بود. از هشت تا ده یک بند برایشان ور زدیم و هر چه گفتیم فهمیدند و هر چه پرسیدیم جواب‌های چشم‌گیر دادند و همه چیز رو به راه بود.
زنگ ساعت ده را زدند و یک ربع بعد که رفتیم سر کلاس، همه چیز عوض شده بود. بچه‌ها خنگ و بی‌حوصله و درخود و ملول جان می‌کندند و نه می‌فهمیدند نه جوابی ازشان درمی‌آمد که دو پول سیاه بیرزد. فردا هم هم‌این‌گونه بود و روزهای بعد، تا عاقبت یادم نیست بچه‌ای از گرسنگی غش کرد یا چه شد که دانستیم بچه‌ها گرسنه اند و از ده به بعد دیگر قندی در خونشان نیست که بسوزد و به کاری بیاید. فهمیدیم که باید سیرشان هم کرد. باز دوستان دوره افتادند و به چه والذاریاتی از آدم‌های خیّری که اگر به خودت بود نمی‌خواستی حتا تف توی روی خیلیشان کنی پولی جمع کردند که به بچه‌ها شیر و نان قندی ساعت ده صبح و ناهار دوازده ظهر بدهند.
اولین ناهار را گفتند ساده بگیریم و ساده گرفتند و مادر یکی از خودهامان به تعداد بچه‌ها کتلت - نفری یکی - درست کرده بود. به هر بچه یک کتلت لای یک نان لواش می‌دادند که برود و یک گوشه سق بزند. کتلت‌ها را که می‌دادند دیدیم وضع عادی نیست. بچه‌ها انگار دل‌هره داشته باشند یا از خوردن غذا بترسند. یکی از معلم‌ها عاقبت راز دل‌هره‌ی بچه‌ها را پیدا کرد. شنیده بود که یکی از بچه‌ها از یکی دیگر نجواکنان پرسیده بود «این اسمش چیه؟» و آن دیگری گفته بود «خره این کبابه دیگه.» بچه‌ها کتلت ندیده و نشناخته بودند.
به ما دیوانه‌ها آن‌جا چه گذشت؟ آن همه طرح آموزشیمان چه شد؟ آن همه ایده‌های بلند؟
در کوچه و خیابان‌های اطراف مدرسه که راه می‌رفتی بوی تاپاله‌ی گاو رهایت نمی‌کرد و پایت تا مچ توی گل فرو می‌رفت. در آن کوچه خیابان‌ها فقط یک مغازه‌ی نونوار می‌دیدی، مغازه‌ای که ضبط‌صوت‌های گنده گنده‌ی رقص‌نوردار به این مردم - پدران و برادران هم‌این بچه‌های گرسنه - می‌فروخت. مردمی که برای نان پول نداشتند اما ضبط‌صوت رقص‌نوردار از نان شبشان هم واجب‌تر بود.
یک چرخی که در هم‌این اطراف بزنی و چند تا وبلاگ بخوانی بارها به داستان‌هایی نظیر این می‌رسی که زنی قرص رای‌گان ضدبارداری را از درمان‌گاه دولتی می‌گرفته و «فقط شب‌هایی که لازم می‌دانسته» می‌خورده یا «چون خودش عق می‌زده»، می‌داده شوهرش بخورد. یا داستان‌هایی دیگر از مردمی که نمی‌دانند با داشته‌های مختصرشان چه کنند تا دست کم از گرسنگی و بیماری نمیرند. خانه‌های چهل‌متری و درآمدهای دویست و اندی هزارتومانی و بوفه‌هایی با دو سه میلیون تومان ظرف بلور چک درونش الگوی زندگی مردمانی است که شب شکم گرسنه‌شان را چنگ می‌زنند تا نسوزد و خوابشان ببرد. این مردم، مردم این کشور اند.
من به جای این که دنبال سخن‌رانی‌های این نام‌زد یا آن یکی بروم و بدوم، دنبال رسیدن به وضعیتی هستم، که دست کم بتوانیم و بتوانند به مردم بیاموزند از هم‌این که هست بهره بگیرند تا فجیع زندگی نکنند و فجیع نمیرند. من دنبال وضعی هستم که بچه‌های گرسنه پای ضبط‌صوت‌های رقص‌نوردار خوابشان نبرد و کابوس کتلتی که اسمش کباب است نبینند. هر نام‌زدی که کمکم کند تا به این وضع برسیم، منتخب من است.

۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه

مرگ غم‌ناک وسوسه‌ی شیطانی

حمید سمندریان از آن آدم‌هایی است که حق دارد گردنش را بالا بگیرد و ادعایش شود و این جور آدم‌ها البته خیلی کم اند. کارش بیش‌تر تئاتر است. اما فیلمی هم ساخته است که در سال 1369 روی پرده بردندش؛ تمام وسوسه‌های زمین. رضا کیانیان و هما روستا (هم‌سر حمید سمندریان) نقش‌های اصلی را بازی می‌کردند. داستانْ داستان دکتر سنجر (کیانیان) بود که دکتر شده بود و به شهرش برگشته بود طبابت کند. دخترعمویش ماه‌بانو (هما روستا) هم‌آن‌جا طبابت گیاهی می‌کرد و امیدوار بود سنجر کارهایی برای مردم کند که از او ساخته نیست. اما روزگار ناموافق و وسوسه‌های شیطانی راننده‌ی سنجر نگذاشت و راه‌ها از هم جدا شد و شد آن‌چه نباید می‌شد. در سال 69 من نه اسم سمندریان را شنفته بودم نه رضا کیانیان نه هما روستا. فیلم خیلی عجیب و تاثیرگذار بود.
یک صحنه را خیلی روشن یادم است. سنجر تکانی خورده بود و انگار فهمیده بود که ریگی به کفش راننده است که دارد وسوسه‌اش می‌کند و راهش می‌برد و انسانیتش را می‌گیرد. سنجر و راننده ایستاده بودند توی حیاط کنار عمارت و راننده داشت - هم‌این‌طور که به دیوار تکیه داده بود - یک بشقاب پلو و خورش را تند تند می‌خورد و سنجر نگاهش می‌کرد. ناگهان سنجر آشفته و عصبی از راننده پرسید «کی هستی تو؟» و من منتظر بودم که راننده لو برود یا دست‌پاچه شود. اما فقط قاشق را از دهانش درآورد و توی بشقاب گذاشت و خیلی ناامید به سنجر نگاه کرد و گفت «من؟ یه بی‌پدرمادر بدبخت که به تو پناه آورده.»
و آن‌قدر طبیعی و مستاصل این را گفت که سنجر پشیمان شد و خجالت کشید و هر تصور شیطان‌انگارانه‌ای را از خودش دور کرد. حالا آن شیطان توانا - احمد آقالو - در خانه‌اش مرده. سرطان داشته و کاری نمی‌توانسته‌اند برایش بکنند و سخت بوده و بالاخره تمام کرده. و من آن‌قدر از درگذشت این شیطان غم‌گین ام که حد ندارد.

۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

آذر گم‌گشته

جایی از کنعان آذر (افسانه بایگان) به مینا (ترانه علیدوستی) می‌گوید «من که حسرت سفر شمال ندارم که.» یا چیزی شبیه این. و خوب می‌بینی که دارد. چرا نداشته باشد؟ آدم است. سال‌ها نبوده. بعد از این همه سال در ایران نبودن و غربت اگر حسرت سفر شمال نداشته باشد چی از آدم بودنش باقی مانده است؟

کنعان مانی حقیقی

گمان کرده بودم واضح است که این جدی‌ترین نظر من راجع به فیلم مانی حقیقی است. رد اصغر فرهادی را هم خوب می‌شد دید توی فیلم. کلا فیلم وحشت‌ناکی بود. من را که خیلی تحت تاثیر فرمود. تا تو را چه فرماید. وسط فیلم یادم آمد از کافه‌ای که شش نفر مشتری درش نشسته بودند، سه نفر ساکت بودند و هر کدام به حرف روبه‌روییش گوش می‌داد و سه نفر دیگر هم داشتند درباره‌ی خیانت حرف می‌زدند. دنیا کلا عجیب شده است؛ این گوشه‌اش هم.

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

هنوز

از وقتی باب‌جان يوسف مرد نن‌جان طيبه هر چی فال حافظ می‌خريد توش نوشته بود يوسف گم‌گشته باز آيد به كنعان غم مخور. كلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور. الان احتمالا پنجاه و سه سال گذشته و هنوز كه هنوز است نه باب‌جان برگشته و نه فال‌فروش‌ها فال ديگری دست او می‌دهند. و او هنوز توی هم‌آن خانه زندگی می‌كند كه يوسفش با دست خودش برايش ساخته است.

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

خواب‌بردگی

دیده‌ای دست و پایت زیر فشار کرخ می‌شوند و خوابشان می‌برد؟ من هم ذهنم زیر فشار کرخ می‌شود و خوابش می‌برد. شده که با کسی جر و بحث می‌کرده‌ام و وسط جمله – که بر سرش هوار می‌زده‌ام – خوابم برده است. احتمالا نوعی عکس‌العمل دفاعی روان‌تنی است در برابر ناملایمات.

رفتیم میان چمن‌ها نشستیم. من کفش‌هایم را درآوردم و گذاشتم خنکی از جورابم رد شود و کف پایم را دریابد. گفت راهی برای ماندن نیست. گفت از دارابونت خوشش می‌آید چون آخر فیلم‌هایش مردان هم‌گم‌کرده به هم می‌رسند. گفتم من بدم می‌آید ازش و این پایان فیلم‌هایش دروغ است. پیشانیش را بوسیدم و گفتم می‌روی و برنمی‌گردی؛ هم من می‌دانم و هم تو. و سرم را پایین آوردم و روی زانوهای چمباتمه‌ام گذاشتم و گفت خداحافظ و گفتم خیر پیش و رفت. چشم‌هایم را باز کردم. زیر پایم چمن خنک بود. دست بردم و برگی بلند و باریک کندم که دستش بدهم و بگویم من از این برگ شاداب‌تر نیستم. هر وقت خشکید، بدان در دل من هم چیزی می‌خشکد و ترد و شکننده می‌شود. اما نبود. رفته بود. نمی‌دانم چه قدر خوابم برده بود. اما نبود. انگار مدت‌ها بود که رفته بود.

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

دستم را محکم گرفته بود و گریه می‌کرد

از شریعتی می‌آمدم پایین. توی پیاده‌رو؛ کمی بالاتر از همت. مرد، حدودا چهل و پنج ساله، هیکل و لباس و قیافه‌اش شباهتکی داشت به امید روحانی در دایره زنگی. یک عصای چوبی دستش بود. دست دیگرش را هم محکم گرفته بود به دیوار. سخت راه می‌رفت. هر ده ثانیه یک قدم لرزان برمی‌داشت. چشم‌هایش درست نمی‌دید و لرزان بود بدنش. از کنارش که رد می‌شدم صدایم کرد. گفت «دستم رو می‌گیری ببری اون ور خیابون؟»
گرفتم. حرف زدنش هم سخت بود. با همان زبان پر گیر و گرهش دعا می‌کرد و می‌گفت خدا من را برایش فرستاده. آرام آرام رفتیم. دستم را محکم گرفته بود و دعا می‌کرد. بالاخره رسیدیم به همت. گفتم «خیابان رو رد کنیم؟» گفت «هم‌این اولش رو.» دست نگه داشتم جلو ماشین‌ها که راه بدهند و رد شویم. رد شدیم. گفت «من می‌خوام این‌جا تاکسی بگیرم.» بعد پرسید «برام تاکسی می‌گیری؟» گفتم «بله. کجا می‌ری؟» گفت «سه راه ضراب‌خونه.» فکر می‌کردم سه راه ضراب‌خانه هم‌آن‌جا است که ایستاده‌ایم. مطمئن نبودم. گفتم لابد اشتباه می‌کنم. به دو سه تا تاکسی و سواری گفتم «سه راه ضراب‌خونه.» هم‌این‌طور محکم دستم را گرفته بود. کسی نایستاد. دستم را کشید. گفت «چرا می‌گی ضراب‌خونه؟» گفتم «خب مگه نمی‌خوای بری ضراب‌خونه؟» گفت «ضراب‌خونه. ضراب‌خونه. ضراب‌خونه. ضراب‌خونه. ضراب‌خونه هم‌این‌جا است.» بعد هم خندید هم گریه کرد. نه پشت سر هم. با هم. گفتم «پس بگم کجا؟» گفت «پاسداران.» گفتم «کجاش؟» گفت «خودم بلد ام.» به چند تا تاکسی گفتم «پاسداران.» دستم هنوز سفت توی دستش بود. کسی نایستاد. باز دستم را کشید. بغض کرده بود. گفت «چرا می‌گی پاسداران؟» گفتم «کجا بگم؟» گفت «ضرابخونه. ضرابخونه. ضراب‌خونه که هم‌این جاس. ضراب‌خونه.» و گریه افتاد. دستم را محکم گرفته بود و گریه می‌کرد. گفتم «چرا ناراحت ای؟ مگه نمی‌خواستی بری ضراب‌خونه؟ خب رسیدیم. هم‌این‌جا است.» گفت «نه. می‌خوام برم. با تاکسی برم.» گفتم «کجا؟» گفت «پمپ بنزین.» پرسیدم «کدوم پمپ بنزین؟» گفت «پمپ بنزین. پمپ بنزین. پمپ بنزین.» و پمپ بنزین تو دهانش خمیر شد و خمیر شد. بعد داد زد «برم پمپ بنزین چی کار کنم؟» گریه می‌کرد. دستم را سفت چسبیده بود. آب دهانش می‌پاشید توی هوا هم‌این‌طور که هوار می‌زد. گفتم «باشه. نرو پمپ بنزین. کجا می‌خوای بری؟» باز گفت «پمپ بنزین.» اما نه مثل کسی که مقصدی را می‌گوید. مثل کسی که دارد مفهوم پیچیده‌ای را توی ذهنش مرور می‌کند. و کم کم پمپ بنزین توی دهانش تغییر شکل داد به بانک مرکزی. گفت «می‌خوام برم بانک مرکزی.» گفتم «بانک مرکزی این‌جا نیست که.» با دستش سمت آتش‌نشانی را نشان می‌داد و می‌گفت «چرا. اوناها.» گفتمش «بانک مرکزی تو فردوسی اه. اون ور باید وایسی.» گفت «نه. توپ‌خونه است.» و «توپ‌خونه» گفتن داغ دلش را تازه کرد. «ضراب‌خونه. ضراب‌خونه.» باز دستم را محکم گرفته بود و گریه می‌کرد. بعد یک‌باره معجزه شد. دستم را رها کرد و خودش را کشاند طرف ماشینی که توی ترافیک ایستاده بود. من هم آرام راهی را که آمده بودم برگشتم. رفتم آن طرف خیابان. جایی رفتم که من ببینمش و او نبیندم. زنگ زدم صد و ده. کسی جواب نداد. قطع کردم. صد و سی و هفت را گرفتم. خیلی معطل شدم. چهار پنج دقیقه. وقتی داشت تلفن آسیب‌های اجتماعی را می‌داد، طرف سوار ماشین شده بود و داشت می‌رفت.

۱۳۸۷ شهریور ۳۰, شنبه

مو و دل

  • موهات چرا این شکلی شده؟
  • خیس بوده. خوابیده‌ام روش. شکسته. تو چه‌ت شده؟
  • من؟ هیچی. رفت. اومد وسائلش رو جمع کرد و رفت.
  • اون رفت تو این شکلی شدی؟
  • گمون کنم دلم خیس بود. اون که رفت روش خوابیدم.

۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

ماءالشعور (1)

اين نهضت شعور و بی‌شعوری که محمود قصد دارد راه بيندازد آخرش به جنگ جهانی سوم نکشد خوب است. البته ظاهرا - يا دست کم فعلا - امت هميشه در صحنه داغ دلشان از رستوران‌ها تازه شده است. من گمان کنم ماجرا خيلی گل و گشادتر از اين حرف‌ها است. زير اين عنوان ماءالشعور هر چه از اين داستان‌ها ديدم تعريف می‌کنم. اوليش اين:
بارها شده. می‌روم دکتر؛ برای معده‌ام، برای دردهای ديگر؛ چه مزمن چه حاد. دکتر عزيز اصلا حال نمی‌کند من را نگاه کند يا دست بزند. من برايش يک کوفت کثافتی هستم که بايد زودتر از مطب بيرونم کند. نمونه‌اش دکتر ارتوپدی که ام‌روز زحمتش دادم. اتاقش خالی بود. حتا مگسی هم نبود که بپراند. گفتم بازوی چپم و شانه‌ی چپم درد می‌کند. گفت بازو يعنی کجا؟ نشانش دادم. بعد پرسيد چند وقت است؟ خواستم جلو بروم اشاره کرد هم‌آن‌جا که هستم بمانم. از هم‌آن‌جا گفتمش سه ماه. بعد پرسيد آن يکی چند وقت است درد می‌کند؟ گفتم شش روز. داشت نسخه می‌نوشت. گفت اين که در يک زمان درد گرفته‌اند نشان می‌دهد که به هم مربوط اند. گفتم يک زمان؟ يکی سه ماه پيش است و يکی شش روز. گفت اما هر دو سمت چپ هستند. و پيروزمند لب‌خند زد. گفتم خب از چي است؟ گفت بايد بروی پيش جراح مغز و اعصاب. آمپول زده‌ای؟ گفتم بله. زحمت نکشيد حتا بپرسد چه آمپولی. گفت پس ديگر آمپول نمی‌نويسم. مسکن بخور. درد می‌کند ديگر. دست درد می‌گيرد. و اشاره کرد که گورم را گم کنم.

پ‌ن: اين هم سايت ديده‌بان حقوق مشتری. گمان کنم به نهضت محمود و دوستان مربوط شود.

۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه

امنيت جانی

سری به وبلاگ آقای شهبازی بزن. ديشب حمله کرده‌اند که بکشندش. شانس آورده که جان سالم به در برده. پيش از اين گفت که بنا است بگيرندش، هوچی‌بازی درآوردند که از اين خبرها نيست و از خودش درمی‌آورد، تا گرفتندش، بعد هم گفتند اصلا خودش زمين‌خوار بوده است. اين بار هم می‌گويد جانش در خطر است، کسی توجه نمی‌کند تا اتفاق مبادا بيفتد.

۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه

حوصله کن رفیق، میز هم شاید بد نباشد

در زبان‌شناسی چیزی هست به نام نقش تاکیدی (culminative function). در نظر بگیر جمله‌ای را می‌خوانی. روی یکی از کلمه‌ها تکیه‌ی بیش‌تری می‌کنی. این تکیه را با حروف سیاه نشان می‌دهم. مثلا این سه تا را ببین:
من سیب را خوردم.
من سیب را خوردم.
من سیب را خوردم.
اولی یعنی آن که سیب را خورد من بودم نه کسی دیگر.
دومی یعنی آن که من خوردم سیب بود نه چیز دیگر.
سومی هم یعنی من سیب را خوردم، کار دیگریش نکردم.
من هم در مطلب قبلی کاری کردم که شبیه هم‌این نقش تاکیدی است. روی چیزهایی تاکید کردم. این معنایش این نیست که من به مریم نبوی‌نژاد احترام نمی‌گذارم یا چیزی شبیه این. در پایان این متن باز به این موضوع برخواهم گشت.
خوش‌حال ام و از همه‌تان ممنون که این مطلب را خواندید. اغلب از این که نوشته‌هایم را بخوانند خوش‌حال می‌شوم.
هفت نظر پای مطلب نوشته‌اند و چند تا هم در بالاترین. بعضی لطف است و بعضی به مطلب مربوط است. از لطف‌ها خوش ام. به گمانم بد نیست درباره‌ی بعضی نظرها چیزی بگویم.
خانم نبوی‌نژاد گفته «من نگاه بازدارنده به زبان فارسی ندارم، اما می دانم که همین که امروز به این زبان حرف می زنم مدیون اوست». من خوش‌حال ام که او نگاه بازدارنده ندارد. اما دعوا بر سر هم‌این «اما» است که او می‌گوید. راستش من مدیون کسی نیستم. دست کم درباره‌ی فارسی حرف زدن مدیون کسی نیستم. ممکن بود ابوالقاسم فردوسی پیدا نشود و من به زبانی دیگر حرف بزنم. ممکن بود ده ابوالقاسم فردوسی پیدا شوند و من از آن سو به زبانی دیگر حرف بزنم. معمولا هم هیچ کس از زبانی که دارد ناراضی نیست. مگر الان عراقی‌ها و لبنانی‌ها و مصری‌ها ناراضی هستند که به جای پهلوی و آرامی و قبطی، دارند عربی حرف می‌زنند؟ یا مگر آمریکایی‌ها و استرالیایی‌ها از انگلیسی حرف زدن خودشان ناراضی هستند؟ مگر خانم نبوی‌نژاد ناراضی است که به جای ایرانی باستان به فارسی مدرن حرف می‌زند؟ مگر فرزند احتمالیش از این که فرانسه و انگلیسی حرف بزند و فارسی هم بداند ناراضی خواهد بود؟
حضور فردوسی و اثر عمیقش بر زبان امروز من یک واقعیت تاریخی نادیده گرفتنی است، اما راه درست بررسی یک پدیده‌ی اجتماعی (مثل زبان) این نیست که ملاک رفتار و قضاوتمان – یا حتا جزئی از این ملاک – دل‌بستگی‌های عاطفی ما باشد.
او باز گفته «بی سوادی و کم حوصلگی در امر ترجمه را هم نمی توان مترادف هر کی هر کار دلش خواست بکند دانست.» می‌بینید که در این قسمت سه جا هست که معمولا کسانی (یکیش من) نیم‌فاصله می‌گذارند و مریم نبوی‌نژاد نگذاشته است. یک جفت گیومه و یکی دو کاما هم اقتضای تشخیص و سلیقه‌ی بعضی هست که این میان نمی‌بینیمشان. من نه او را به بی‌حوصلگی متهم می‌کنم نه به بی‌سوادی. شاید وقت نداشته، شاید امکان فنی بعضی چیزها (مثل نیم‌فاصله) در دسترسش نبوده، شاید تشخیصش این است که این‌ها لازم نیستند. هر چه هست جمله‌ی او هم گویا است و هم برای من مشکلی درست نمی‌کند. (مثلا حس نمی‌کنم با کش دادن بی‌جا وقتم را تلف کرده است.) سوال من این است که مریم از کجا می‌فهمد که مترجم فلان خبر بی‌سواد یا کم‌حوصله است؟ عبارت Put on the table را دو جور می‌توان ترجمه کرد؛ چرا مریم یک نوعش را غلط یا بی‌سوادانه می‌داند؟ اگر مترجم پای متنش نوشته بود «می‌دانم بعضی توصیه می‌کنند که این عبارت را طور دیگر ترجمه کنیم، اما من نظر دیگری دارم.» دیگر مشکلی نبود؟
مثال عینی‌تری می‌زنم. خیلی از دوستان – و احتمالا مریم نبوی‌نژاد – نظرشان این است که «در رابطه با» از جنس هم‌این خطاهای ترجمه است، اما ندیده‌ام کسی از این گروه مدعی شود – یا اگر هم مدعی شود کسی بپذیرد – که دکتر ادیب‌سلطانی که می‌نویسد «در رابطه با» از سر بی‌سوادی یا کم‌حوصلگی است. چون ادیب‌سلطانی بر هر کار ترجمه‌اش – که اتفاقا اغلب نارسا و در عین حال زیبا و دقیق است – حاشیه‌های بسیار می‌زند و از ترجمه‌اش و زبان‌دانیش زیرکانه تعریف می‌کند، کاری که فلان خبرنویس فلان خبرگزاری امکانش را ندارد.
خیلی شده که با دوستی فیلم تماشا می‌کرده‌ام. ازش خواسته‌ام برایم دیالوگ‌های مهم را ترجمه کند. بعد دوست مثلا گفته «پسره می‌گه می‌شه ببینمت؟ دختره می‌گه چرا که نه». من هم می‌فهمم منظورش این است که «آره می‌شه» یا مثلا «چرا نبینی من رو؟» یا چون‌این چیزی. به دوستم هم ایراد نمی‌گیرم که چرا در زمان کوتاهی که بین دو دیالوگ داشه معادل رایج‌تر را انتخاب نکرده. می‌فهمم چه می‌گوید و می‌دانم که وقت تنگ است و هم‌این کافی است.
حالا چرا وقتی به خبرنویس خبرگزاری می‌رسیم، یادمان نمی‌ماند که وقت او هم تنگ است و او نجف دریابندری نیست که یک کتاب داشته باشد و یکی دو سال زمان و کلی تجربه و منابع بی‌شمار در کاب‌خانه‌اش؟ چرا حواسمان نیست که خبرنویس محدودیت زمانی شدید دارد؟
مریم نبوی‌نژاد باز گفته «فردوسی هم به همه ما که زبان فارسی را دوست داریم نمایندگی داده است». خب دست فردوسی درد نکند. اما من در متنم جایی نمی‌بینم که پرسیده باشم فردوسی به مریم نبوی‌نژاد نمایندگی داده یا نه. در واقع حسین درخشان با اجازه‌ی خودش عنوان «وقتی فردوسی به یک وبلاگ‌نویس نمایندگی ویزه می‌دهد»، را با هم‌این خطای املایی برای نوشته‌ی من انتخاب کرده است. من اتفاقا سوالم برعکس است. کی به فردوسی نمایندگی داده است؟ چرا باید من در موضوعی مانند زبان – که مثل مترو یک وسیله‌ی عمومی است – شرم‌گین، مدیون، چشم به دست یا دنباله‌رو فردوسی باشم؟ تئوری معیار دانستن زبان معیار بنیانِ بر بادی دارد، اما حتا به فرض صحت این تئوری، زبان فردوسی زبان معیار امروز است؟ یا چه؟ چرا مریم پای فردوسی را میان کشیده است؟ جز این است که – احتمالا ناخودآگاه – هم‌آن سنت قدیمی‌ای را دنبال می‌کند که مبنایش به میان کشیدن پای غول‌های مهربان و سخت‌کوشی است که ما هر چه داریم از آن‌ها داریم و مدیونشان هستیم و باید به آن‌ها وفادار بمانیم؟ این به شکلی واضح اعمال قدرت بر مخاطب نیست؟ این همه فوکو و اکو و بارت و سارتر و دیگران خواندن چه فایده‌ای دارد اگر این مغلطه‌ها را در گفتار خود نبینیم؟
باز مریم نبوی‌نژاد گفته است «حرف من این است این اصطلاح به این شکل مشکل زیبایی شناختی دارد نه چیز دیگر». منظور از «مشکل زیبایی‌شناختی دارد» چیست؟ یعنی «زیبا نیست»؟ واقعا معیار زیبایی‌شناسانه‌ای هست که بگوید «روی میز گذاشتن پیش‌نهاد» زیبا نیست؟ این معیار – اگر هست – چیست؟ و اگر نیست، جز این است که باز پای یک مغلطه‌ی دیگر در میان است؟ و اصطلاح «زیبایی‌شناختی» بنا است با ظاهر آکادمیکش ما را بترساند و به خانم نبوی‌نژاد اعتماد به نفس کافی بدهد؟ باز هم تاکید می‌کنم که ماجرا ناخودآگاه است و باز هم تاکید می‌کنم از آدم آگاهی مثل نبوی‌نژاد انتظار دارم که این خطاهای ناخودآگاه خودش را – که همه در پی‌وند با قدرت هستند – ببیند و بگیرد. اتفاقا اگر ماجرا زیبا بودن و نبودن است با انصاف کامل می‌گویم که این اصطلاح به چشم من زیباتر از اصطلاح «به میان آوردن» است که او پیش‌نهاد کرده است. تمام بحث هم هم‌این جا است. هر کالایی مشتری خودش را دارد. چرا باید مشتری قهوه از مضرات چایی بگوید و مشتری چایی از مضرات ماءالشعیر؟ در نهایت ماهیت دموکراتیک زبان به بعضی اصطلاح‌ها اجازه می‌دهد بالاتر بیایند و رایج شوند – مثل هر دوی این اصطلاح‌ها – و بعضی را هم که کم‌مشتری هستند خانه‌نشین می‌کند. این روندی است که چه من و نبوی‌نژاد موافقش باشیم و چه مخالف رخ می‌دهد. خطابه خواندن جلوی صبح و شب‌های پیاپی را نمی‌گیرد.
در آخر هم او از خشم‌گینی من گفته است. راستش اگر لحن نوشتن ملاک سنجش خشم باشد، کسی که می‌نویسد «جان هر کس دوست دارید اینقدر پیشنهاد و گزینه را روی میز بگذار و بردار نکنید. تن فردوسی تو قبر می لرزد.» به نظر عصبانی نمی‌آید؟ می‌پذیرم که لحن او تاکیدی است و نه خشم‌آلود.
کسی با نام Ali گفته «if you say she was condescending, look in the mirror». در نگاه من – اگر بخواهم درست و دقیق قضاوت کنم – مریم نبوی‌نژاد حق دارد خودش را برتر بداند. سال‌ها است که بسیار می‌خواند و می‌داند و به این خواندن و دانستن ادامه می‌دهد. من در نوشته‌ی قبلیم تاکید تلخی بر این که او دیگران را «گاو» می‌بیند کرده بودم. کار خطایی بود. اگر عذر خواستن دردی دوا می‌کند، از مریم نبوی‌نژاد و آنان که خواندند عذر می‌خواهم. اما در مورد خودم، راستش، اخلاق برای من مهم است، اما نه آن قدر که بحث را نیمه و سست رها کنم. ترجیح می‌دهم مراقب باشم که خطا نکنم، اما دست و پا و دهانم را هم نبندم و اگر دیدم خطا کردم صادق باشم و عذر بخواهم. در عین حال بدم نمی‌آید این را نوعی مدح شبیه به ذم ببینم و اگر این طور اس متشکر ام.
بعد گفته است « there is a difference between lazy translation and creative work...
the result might be very similar but I dont appreciate the former, if i may
». درباره‌ی تنبلی من سکوت می‌کنم. گمان کنم واضح است – حتا من غیر قصد – این تهمتی است که ثابت نشده است. و حتا اگر ابتکاری حاصل تنبلی باشد، جلوی پذیرش عمومی آن را نمی‌گیرد. اصولا اگر مردم گفتند چیزی زیبا است نمی‌توان گفت شما نمی‌فهمید و این فقط حاصل تنبلی است. «تنبلی» یک عنوان اخلاقی است و «زیبایی» نه. مثلا ممکن است در زمان ظهور پیکاسو هم بسیاری گمان کرده باشند این مردک تنبل عرضه و حال کشیدن جزئیات چهره و منظره را ندارد برای هم‌این تناسب‌ها را به هم می‌زند. این ممکن است حتا درست هم باشد. اما به هر حال گروهی نه چندآن کم زیبایی کار او را پذیرفته‌اند.
هادی نیلی نوشته «به نظرم بازی‌ای که با قضیه لرزیدن فردوسی در گورش کرده‌ای، چندآن ربطی به اصل حرف مریم نداره». امیدوار ام این همه روده‌درازی که کردم نشان داده باشد چرا حضور فردوسی در حرف مریم نبوی‌نژاد از نظر من مهم بوده و تاکیدم بر او چیزی نیست که بازی ببینمش.
باز از قول مریم نبوی‌نژاد گفته «وقتی ترکیب خوب "به میان آوردن" رو داریم که هنوز به‌خوبی داره جواب می‌ده، چه اصراریه که هی بگیم "روی میز گذاشتن"». من دو سوال دارم؛ کی و با چه ملاکی می‌گوید «به میان آوردن» خوب یا بهتر است؟ و چه اصراری هست که هی بگوییم «نگویید فلان و ننویسید بهمان»؟ واقعا این طور است که میان این دو جمله مردم همه جمله‌ی دوم را انتخاب می‌کنند یا بهتر یا زیباتر می‌بینند؟
1. ایران بسته‌ی پیش‌نهادی جدیدش را روی میز اروپا گذاشت.
2. ایران پیش‌نهادهای جدیدش را با اروپا در میان گذاشت.
گمان نکنم در اولی هیچ ابهامی باشد، واقعا کسی هست که نفهمد منظور اولی چیست؟ و از نگاه زیبایی‌شناختی هم در اولی رگه‌ی ملایمی از نوعی صنعت ادبی – چیزی شبیه صنعت تشخیص – می‌بینم که به گمان من زیبا است.
باز هادی گفته «گیرهایی که خودت به نگارش بخش فارسی بی‌بی‌سی می‌دادی یادت نیست؟» یادم هست و به گمانم به‌جا بودند. دوباره خواندنشان شاید کمک کند ببینی فرق کجا است.
خوابگرد هم مثل مریم نبوی‌نژاد حرفش اما و ولی دارد. می‌گوید
ولی از یک نکته غافل مانده‌ای. اگر بنا باشد بستر تطور و پویایی زبان، «گرته‌برداری» از زبان‌های دیگر باشد که صرفاً ترجمه‌ي عین به عین ترکیب‌ها و اصطلاح‌هاست، یک جای کار خواهد لنگید. اگر قرار باشد زبان پویا باشد و همواره به نوزایی، باید به همان سبک «بزن تو گوش‌اش» باشد که از بطن زبان مردم به زبان معیار وارد می‌شود. نشخوار کردن بی‌سلیقگی‌های مترجمان، ربطی به این موضوع ندارد و اتفاقاً توانمندی‌های داد و ستد میان زبان مردم و زبان رسمی را پنهان می‌کند و مردم را وامی‌دارد که به جای برساختن اصطلاحی تازه، به بازگویی غلط‌های ناخواسته دیکته‌‌شده‌ رو آورند.
در این باره نکته‌های دیگری هم هست که جای طرح‌اش در این‌جا نیست.
مغالطه‌ی همه یا هیچ را – که باز هم احتمالا ناخواسته پدید آمده – می بینید؟ کسی خواسته که همه‌ی «تطور و پویایی زبان» از راه «ترجمه‌ی عین به عین ترکیب‌ها و اصطلاح‌ها» باشد؟ من که چون‌این چیزی نخواسته‌ام. اما خوابگرد به وضوح می‌گوید تطور «باید» از بطن «زبان مردم» به «زبان معیار» وارد شود. این باید از کجا می‌آید؟ باز هم ناخواسته است که فراموش کرده زبان معیار چیز مبهمی است که هر چه زمان می‌گذرد و دقیق‌تر می‌شود از آن لولوی دستورساز اولی دور می‌شود و به موضوعی برای پژوهش – و نه معیاری برای باید و نباید – بدل می‌شود. نیز دقت نمی‌کند که دارد مترجم‌ها را از «مردم» جدا می‌کند. چرا؟ چون آشناییشان به یک زبان دیگر «آلوده»شان کرده؟ این هم‌آن فرضیه‌ای نیست که در شکل اجتماعیش می‌گوید من و خوابگرد و نبوی‌نژاد با فرهنگ و جامعه‌ی غرب آشنا هستیم، پس غرب‌زده و ابزار تهاجم فرهنگی هستیم و نباید گوشه‌ای از فرهنگ و اجتماع را با خیال راحت به ما سپرد؟
کلمه‌های «نشخوار کردن» و «بی‌سلیقگی» واضحا توهین هستند و تصور می‌کنم مرد آن قدر سلیم هست که فورا از هر که توهین او دامنش را گرفته و می‌گیرد عذر بخواهد. قبلا دیده‌ام چون‌این می‌کند.
گمان نکنم ترجمه‌ی خبر کسی را «وادارد» که به بازگویی «غلط‌های ناخواسته دیکته‌شده» رو آورند. این هم‌آن گونه استدلال قیم‌مآب است که می‌گوید مردم با خواندن کتاب فلان و بهمان دست از دین و انقلاب کشیدند یا می‌کشند و نگاه نمی‌کند که تمام توان و برد آن کتاب چه‌قدر است. و نگاه نمی‌کند اگر مردم این همه ناتوان و علیل اند که هر چه در خبر خبرگزاری یا سیما آمد شکل زبانشان را تغییر می‌دهد، چرا این قدر از توان زبان مردم تمجید می‌کنی؟ و مترجمان چه گناهی دارند؟ انگار آن‌ها هم اتفاقا عین مردم از توان زبان مادری بی‌خبر اند. فرقشان این است که زبان دیگری را هم اندکی می‌دانند. به‌شان بگوییم تو اهل فضل ای و دانش هم‌این گناهت بس؟ و اصلا کجای ترجمه‌ای که مترجم اندکی سلیقه به خرج دهد و تصویر را هم در ترجمه نگاه دارد خطا است؟ چرا گرته‌برداری را گناه کبیره می‌بینید؟ گرته‌برداری تنها عیبی که ممکن است داشته باشد، این است که ساختارهای صرفی و نحوی‌ای هم‌راه بیاورد که با زبان مقصد هم‌آهنگ نباشند و به قواعد زبان مقصد آسیب بزنند. مثل مطابقه‌ی جنسیتی صفت و موصوف که در عربی هست و به فارسی آمد و مدتی پدر و مادر زبان فارسی را عروس کرد. در عین حال آن را هم نمی‌گویند «غلط»، می‌گویند «مضر». حالا کسی ساختار و قاعده‌ی صرفی و نحوی‌ای در فارسی سراغ دارد که با این ترجمه آسیب می‌بیند؟ خوشه‌ی آوایی یا معنایی‌ای سراغ داری که صدمه ببیند؟ این هم‌آن نگاه نیست که می‌گفت ماشین و تلگراف در بنیادشان غربی هستند و با اسلام نمی‌سازند؟
غلط این نیست که گرته‌ی بی‌خطر و گویا و زیبایی را به زبان فارسی بیاوریم. غلط این است که وقتی استدلالی در میان نیست، «ناخواسته» در تار و پود قدرت بپیچی و بگویی « در این باره نکته‌های دیگری هم هست که جای طرح‌اش در این‌جا نیست.» خب جان دل اگر جایش این‌جا نیست چرا می‌گویی؟ و جایش اگر این‌جا نیست کجا است؟ چه قدر نکته‌ها عمیق و باریک‌تر از مو هستند که در فهم من و ما نمی‌گنجند؟
در بالاترین hovaresp گفته «به نظرم اين جور ترجمه هاى مستقيم، در حالى كه معادلش در فارسى وجود دارد، يك جورى باعث مى شود كه رفته رفته فارسى، تابعى از انگليسى بشود و يك جور تشتت زبانى پيش بيايد - وجود كلمه ها و عباراتى كه ريشه اى در فارسى ندارند و باعث يك نوع گسستگى در زبان مى شوند تا جايى كه گاهى اوقات ترجيح مى دهى متن انگليسى را بخوانى تا بفهمى منظور متن فارسى چه بوده
من این «معادلش در فارسی وجود دارد» را نمی‌فهمم. مگر «روی میز گذاشتن» در فارسی وجود ندارد؟ کجایش مبهم است؟ کجایش تشتت زبانی است؟ کجایش باعث چه نوع گسستگی در زبان می‌شود؟ واقعا با دیدن این عبارت ترجیح می‌دهی متن انگلیسی را بخوانی تا بفهمی منظور چه بوده؟
هم‌آن‌جا jenabsargord گفته «به نظر من حق با مریم نبوی نژاد است. گرته برداری معنایی بی رویه ریشه ی زبان را می خشکاند.» گمان کنم من رویه‌ای را که می‌توان به آن فکر کرد گفتم؛ تناسب یا بی‌تناسبی قواعد صرفی و نحوی یا خوشه‌های آوایی و معنایی. این گرته‌برداری برای کدامش مضر یا مخل است؟ یا نکند «بی‌رویه» صفت ذات گرته برداری است؟
به من گفته است «کورش علی خانی»؛ به هر حال جناب سرگرد است و حرفش برو دارد. بابت اسم جدید ازش ممنون ام. و باز گفته است « در مورد اتفاق افتادن:
دگر روز باز اتفاق اوفتاد
که روزي رسان قوت روزش بداد
شعر از سعدی است».
ازش ممنون ام که دلیلی بر حرف من آورده است. پس سعدی بی این که نگران لرزیدن فردوسی در گور باشد اصطلاح «اتفاق افتادن» را به کار برده است که در زبان فردوسی نیست. هر روز همه‌مان می‌گوییم «به نام خدا» که ترجمه‌ی لفظ به لفظ و حتا خطا از عربی و آرامی است و ضربه‌های شدید هم به زبان فارسی و خوشه‌ی معنایی مرتبط با حرف اضافه‌ی «به» می‌زند و حتا در فهم ما از دین اثر می‌گذارد. آن‌جا چرا کسی فریاد نمی‌کشد؟
نمونه‌ی کامل نگاه دستوری و تجویزی به زبان، کتاب با ارزش «غلط ننویسیم» است. من این بخت را داشته‌ام که هم چاپ اول این کتاب را ببینم و هم چاپ سوم را و ببینم چه طور لحن کوبنده و استدلال‌های قطعی و مسلم بعد از دیدن قدرت حریفان جای خود را به «شاید» و «بهتر است» و «توصیه‌ی ما این است» دادند.
و تمام مثال‌های نوشتار و گفتار بد را در این کتاب ببینید. یک مثال هم از کتابی از دریابندری یا گلستان یا محمدرضا باطنی هست؟ این‌ها همه مطابق معیارهای نجفی می‌نویسند؟ یا ترس از قدرت آنان نجفی را به خضوع وامی‌دارد و کاسه کوزه‌ها را بر سر مجریان اخبار و نویسندگان روزنامه‌ها می‌شکند؟
داستان اصلی داستان قدرت و اقتدار است و ما روشن‌فکران معترض به ساختار قدرت هر یک در جای خود بن‌لادن‌گونه رفتار می‌کنیم و فتوای باید و نباید و باشد و نباشد می‌دهیم. کافی است منبر و مرجعیتی بیابیم. و بدتر این که این‌ها همه بی غرض است. آن که تصمیم به اعمال قدرت ندارد و چون‌این می‌کند صادقانه عمل می‌کند و به خوبی خود اعتقاد دارد و خطرناک‌تر است.
از سمتی دیگر نگاه کنیم. معمول چون‌این متنی این است که من اول بگویم چه قدر مریم نبوی‌نژاد و خوابگرد و دیگران آدم‌های دانش‌مندی هستند و من چه قدر به نوشته‌هاشان علاقه و ارادت دارم و راستش چون‌این حرف‌هایی واقعیت هم هست. من هر دوی این آدم‌ها و نوشته‌هاشان را دوست دارم. علی جلالی‌فر را هم که جواب کامنتش را نداده‌ام و امیدوار ام بعدا برایش بنویسم دوست دارم. با علاقه این جواب را نوشته‌ام. اما این‌ها را نگفتم چون به نظر من این‌ها ربطی به حرف‌های ما ندارد. ما هم را دوست بداریم یا نه هر حرف درستی درست است و هر بی‌انصافی‌ای بی‌انصافی. این ماجراها که «همه ما که زبان فارسی را دوست داریم»، و «من فلانی را آدم دانا و با مطالعه‌ای می‌شناسم» یا «به فلانی ارادت دارم» بی‌ربط‌ترین حرف‌هایی است که می‌توان گفت. حتا این گزارش‌ها که «من عصبانی نیستم» یا «فلانی عصبانی است» یا امثال آن هم بی‌ربط هستند. حرف زدن درباره‌ی زبان نباید متاثر از عواطف ما باشد؛ چه نسب به فردوسی چه نسبت به زبان فارسی و چه نسبت به هم.
در بحث جدی، حالات عاطفی مهم نیستند. چیزی که مهم است این است که بر قضاوت شما اثر نگذارند. اگر یکی از مردم ایالات متحده بگوید بوش رئیس جمهور قانونی ایالات متحده نیست چون فلان تصمیم اشتباه را گرفته است، چه عصبانی باشد و چه آرام، حرف معناداری نمی‌گوید. اما اگر هر چه هم عصبانی یا آرام باشد بگوید این آدم رئیس جمهور قانونی است، اما بی‌کفایت است چون فلان تصمیم و بهمان نظرش این را نشان می‌دهد، من اشکالی به شکل حرفش و نیز به عصبانیتش نمی‌گیرم. هر کسی حق دارد عصبانی باشد و البته در کنارش وظیفه دارد نگذارد عصبانیتش به قضاوت و انصافش غلبه کند.
در این متن نه چندآن کوتاه کوشیدم چون‌این کنم.
پ‌ن: در این مدت داریوش هم از راه رسیده. نمی‌شناسمش. لحنش زشت است. توهین می‌کند. محتوای حرفش را هم پیش از این جواب داده‌ام. هنوز داستان داستان قدرت است.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

«عقل» گاهی نام دندانی است

جداشدگان از دولت نهم دو دسته اند. یک دسته آن‌ها که موجب رفتنشان فقط بی‌کفایتیشان بوده و بس، و یک دسته آن‌ها که موجب رفتنشان فقط کفایتشان بوده است. با گروه اول کار زیادی نمی‌توانم داشت. از همان اول هم نباید آن جا می‌نشستند، اما به ضرب و زور قسم و آیه‌ی رئیس جمهور در روز رأی اعتماد گرفتن از مجلس کارشان راه افتاده است. به کابینه‌ی امروز هم که نگاه کنید، پر است از این وزیران درخشان.
گروه دوم کسانی هستند که جلوی فساد (چه عقلی و چه مالی) ایستاده بودند و این ایستادن و بله‌قربان‌گو نبودنشان راه رفتنشان را باز کرد. کسانی مثل هامانه و دانش جعفری و شیبانی و لاریجانی کم و بیش از این دسته بوده‌اند. قاعدتا مشی این‌ها این بوده که روز آخر هم بایستند و بگویند چرا و چه‌گونه می‌روند، اما فضای پرتهدید و ارعاب، مصلحت‌بینی‌های تخیلی و توصیه‌های این و آن واداشتشان که سکوت کنند. دانش جعفری اولین کسی است که چراغ برداشته و کورسویی به تاریکی فسادآفرین درون دولت نهم انداخته است. اگر سخن‌رانی تودیعش را ندیده‌ای ببین.
شاید اگر آن دیگران هم پیش از او چون‌این کرده بودند، الان روز و روزگار بهتری داشتیم و رئیس جمهور نمی‌توانست برود قم این قدر راحت برای خودش روضه‌ی انامضلوم‌حسین بخواند.
در این میان البته وزیر مفرح کشور هم که یقینا از گروه اول است، تهدید می‌کند که وقت رفتن خواهد گفت به چه دلیل می‌رود. چه می‌شود کرد؟ حکایت هم‌آن است که گفت ما دو تن را کجا می‌بری؟
مهم این است که کم‌کم می‌توان دید کار هیئت دولتی که در بدو کار هم‌قسم می‌شوند خبری بی اجازه به بیرون ندهند (یعنی قسم می‌خورند یکی از وظایفشان را نادیده بگیرند) به کجا می‌کشد و درون پرده چه مایه بی‌اعتنایی به عقل سلیم و سلامت انباشته شده است.
محسن نامجو گاهی می‌رود روی اعصاب. دارد می‌خواند «عقلی که زخمش چرکی اه».
پ‌ن: بله خب. مظلوم درست است نه مضلوم. حالا اگر کسی در مضلوم ظرافتی هم ديد نوش جانش.

۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه

دولت نهم و جنگ‌های آب و غذا

در عالم معاصر جنگ برای ایدئولوژی، اغلب از سر سیری شکم است و گرسنگی و تشنگی در راه اند تا ببینیم که جنگ برای زنده ماندن تا چه حد تلخ و واقعی است. بعد از هش‌دارهای آن‌ها که به نوعی مسئولان جهانی هستند، و هش‌دار تولیدکنندگان برنج که با بالاترین ظرفیت خود هم نمی‌توانند تقاضا را برآورند و افزایش قیمت برنج از دستشان خارج است، دستور مقامات اندونزی مبنی بر ممنوعیت صادرات برنج هش‌دار دیگری است که جنگ‌های گرسنگی در راه اند.
منابع آب نیز مانند منابع غذا محدود اند و ما در کشوری زندگی می‌کنیم که آب اصفهانش با نفت توی لوله‌ها هست – البته اگر باشد – و وزیر نیرویش می‌خواهد مردم نماز باران بخوانند و – باز خدا را شکر که کسی مثل امام جمعه‌ی بندرعباس پیدا می‌شود که بگوید خودت برو نماز باران بخوان – زمین‌های شالی‌کاریش را خشکانده‌اند که ویلا و خانه بسازند و کسی ککش هم نمی‌گزد. از گل و شکلات گرفته تا سیب و پرتقال و حتا بادمجان وارد می‌کنیم و نمی‌فهمیم که غذا کالای استراتژیک است و نمی‌توان تنها بر اساس عرضه و تقاضا و با معیارهای آدام اسمیتی درباره‌اش تصمیم گرفت.
در طول جنگ اول جهانی و پس از آن جمعیت ایران بی این که در جنگ شرکت داشته باشد نصف شد. نیمی از مردم این کشور بی صدا در گرسنگی مردند. دولت بی کفایت مرکزی هم عین خیالش نبود. ظاهرا در درب‌خانه غذا کم نبوده است.
حالا اما دولت خوبی داریم. اول کار همین آقای وزیر کشور بود، همین که حالا دیگر بد و اخ و پیف شده است و بنا است برود، عده‌ای تروریست جاده‌ای را در نزدیکی کرمان بستند و مردم را گرفتند و کشتند، آقای وزیر کشور در مصاحبه‌ی تلویزیونیش گفت این کار مهمی نیست و همیشه هر کس می‌تواند چنین کاری کند. هیچ کس پیدا نشد بگوید پس تو چه کاره ای؟ ظاهرا دولت نهم مسئول امنیت مردم در جاده‌ها و شهرها و خانه‌ها نیست و تنها وظیفه دارد لباس‌هایی را که خانم‌ها می‌خرند، بگردد مبادا لباس زیر یا لباس شب بدن‌نما خریده باشند یا چک کند ببیند جوراب پوشیده‌اند یا نه.
این دولت وظیفه‌ای هم در قبال غذا ندارد، الا این که اجازه و سوبسید بدهد که همه چیز وارد کنند. وظیفه‌ای هم در مورد آب ندارد، الا این که دستور بدهد که مردم نماز باران بخوانند.
این دولت همان طور که آقای صفار گفت تعهدی به رشد – قرتی‌بازی‌هایی – مثل سینما هم ندارد. تعهدی به کنترل تورم هم ندارد و تنها کاری که از رئیس جمهورش برمی‌آید این است که به وزیر مسکنش بتوپد که کاری بکن، یا برود این طرف و آن طرف و در سخن‌رانی‌هایش قصه‌های پلیسی بگوید درباره‌ی این که چه طور یک عده در یک سونا جمع می‌شوند و قیمت مسکن را بالا می‌برند.
این دولت تعهدی به صداقت هم ندارد. همه دیدید که در برنامه‌ی خبری ساعت هشت و نیم شب، دو مصاحبه از سخن‌گوی دولت پخش کردند که در اولی دروغی واضح می‌گفت و به خبرنگاران می‌گفت خبر تغییر وزرا دروغ سیزده است و در دومی باز دروغی واضح‌تر می‌گفت که اصلا عبارت دروغ سیزده را هرگز در صحبت‌هایش به کار نبرده است.
البته این دولت افتخارات هسته‌ای‌ای دارد که می‌تواند هر هفته برایشان جشن بگیرد. این افتخارات به جای خود، جنگ‌های آب و غذا در راه اند، در این جنگ‌ها انرژی هسته‌ای که هیچ، حتا بمب هسته‌ای هم کاری از پیش نخواهد برد.

۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه

زد و خوردی که نکردیم

اول بگویم مهربان هم‌سر سالم است. دلیلی ندارد کسی نگران شود. من هم از هولم دارم این‌ها را می‌نویسم.
داشتیم از خیابان رد می‌شدیم؛ شریعتی. یک لحظه برگشتم خلاف جهتی که باید نگاه کنم تا به او چیزی بگویم. دیدم از دل تاریکی یک پژوی مسافرکش عقب می‌آید. سریع بود. فرصت نکردم چیزی بگویم. فقط با یک دستم او را عقب کشیدم و دست دیگرم را بلند کردم که روی صندوق عقبش بکوبم؛ سرعتش آن قدر بود که دستم روی کاپوتش پایین آمد. مهربان هم‌سر را کمی عقب کشیده بودم، اما باز هم ماشین به پایش خورد و خم شد و آینه‌ی ماشین به صورتش خورد و روی زمین افتاد. حالا ببین چه قدر باید شانس آورده باشم که با همان سرعت وحشیانه به مهربان همسر کوبیده باشد اما باز او دست کم ظاهرا سالم باشد. افتاده بود روی زمین اما خونی ازش نمی‌ریخت و ظاهر سرش سالم بود و جاییش تکه تکه نشده بود.
کاری ازم ساخته نبود. فریاد می‌کشیدم. پسرک کم‌سال بدبختی از ماشین پیاده شد. نگران بود که مبادا پلیس بیاید و ببرندش کلانتری یا ماشینش را بخوابانند. مدام به من می‌گفت شما خون‌سرد باشید. گفتمش اگر بروی دورتر بایستی و این قدر توی شکم من نیایی شاید بتوانم کمی خون‌سردتر باشم. رفتیم بیمارستان. «آقا حالا فعلا شما نگو که تصادف کرده‌ایم.» و لا به لای حرف‌هایش هی «اِلایی به حق پـَنـْشْ دَنْ» و «به حق خون اِماموسه» و «آیْدُلکُرسی می‌خونم» و من هی لب‌هایم را گاز می‌گرفتم که نگویمش «پـَنـْشْ دَنْ» نه و «پنج تن» و «اِماموسه» نه و «امام حسین» و «آیْدُلکُرسی» نه و «آیة‌الکرسی» و این‌ها هیچ کدام کارکرد جبرانی برای آینه بغل و بیمه و دقت و مثل آدم رانندگی کردن ندارند و تضمین آدم نبودن تو نمی‌شوند.
بعد دیدم کم‌کم دارد کار به این‌جا می‌کشد که از ترس کاری کند که معاینه نکنند و بی‌خیال شوند و با من بمیرم تو بمیری همه چیز را تمام کنند. گفتم برو. برو بگذار دست کم خودمان بدانیم چه می‌کنیم. باز شروع کرد که نه آقا فرمایش نفرمایید من در خدمت ام و از این مزخرفات.
بعد هم که معاینه تمام شد و می‌خواستیم برویم دنبال زندگی‌ای که بنا بود یک شام خوردن بیرون از خانه هم تویش باشد اصرار بی‌معنا که «آقا ببرمتان در منزلتان برسانم» و «برویم منزل ما» و تعارف‌های بی سر و ته و پیاده که شدیم «آبجی ببخشید خلاصه دردتون اومد» و بعد هم گازش را گرفت و رفت. تمام.

۱۳۸۶ آذر ۵, دوشنبه

ای روزگار نوبت ما هیچ نخواهد رسیدنی

یادت هست پنج‌شنبه‌ها بعد از ظهر، رادیو برنامه‌ای داشت که اسمش دیدار با فرزانگان یا همچه چیزی بود؟ هم‌آن که تیتراژش جمله‌هایی از چند استاد پیر دانشگاه بود و یکیش که از همه واضح‌تر و به یادماندنی‌تر بود و بلندتر از همه هم بود صدایی بود بلند و هیجان‌زده که می‌گفت «دل هر ایرانی که برای ایران نمی‌تپد» و بعد از یک مکث کوتاه ادامه می‌داد «هم‌آن بهتر که نتپد». این ناسیونالیسم برهنه با آن بروز نسبتا خشنش آشکارا ترجیح و انتخاب اسماعیل میرفخرایی مجری و همه‌کاره‌ی دوست‌داشتنی و باسواد آن برنامه بود.
می‌شود حدس زد برای این کارش گه‌گاه طعن و لعنی شنفته و آزارهایی دیده است. به هر حال صدا و سیما در آن سال‌ها از هر چیزی در برابر ناسیونالیسم حمایت می‌کرد و ناسیونالیسم در نگاه حاکم بر صدا و سیما گناهی نابخشودنی بود.
ام‌روز صبح، مهربان هم‌سر تلویزیون را روشن کرد تا برنامه‌ی مردم ایران سلام را ببینیم. بسیار شنفته بودیم که برنامه‌ی خوبی است و تا حال فقط یک بار دیده بودیمش. مجری برنامه – شهیدی – گفت الان تلفنی با اسماعیل میرفخرایی صحبت می‌کنیم. میرفخرایی بعد از سلام در جای تعارف گفت چه عجیب است که شما دارید سرمای زم‌ستان را حس می‌کنید و من گرمای تاب‌ستان را. گفت رفته به شهری در استرالیا به نام پـِرت و آن‌جا دارد درس می‌خواند. گفت با دوچرخه می‌رود دانش‌گاه و دلش تنگ ایران و رادیو و تلویزیون است. گفت چند باری ای‌میل به هم‌کاران رادیو فلان زده است و جوابش را نداده‌اند. در صدای همیشه شادش ته‌رنگ نهانی از غم بود.
خوش روزگاری است که میرفخرایی را با آن همه دل‌بستگیش به ایران، می‌فرستد برود استرالیا، می‌فرستد برود پـِرت، دوچرخه سوار شود و دلش تنگ شود و حتا ای‌میل‌هایش را هم جواب ندهند.
در هم‌این روزگار خوش است که رئیس‌جمهور بلند می‌شود می‌رود سراغ امیرعبدالله و می‌نشیند و بلند می‌شود که قانعش کند که در اجلاس صلح شرکت نکند و در مصاحبه‌هایش از محبت مردم ایران و عربستان حرف می‌زند و عبدالله هم انگار نه انگار هم‌آن می‌کند که از اول می‌خواست و رئیس‌جمهورمان در نهایت می‌گوید کاش عربستان نمی‌رفت. آه که مردن از خوشی هم‌این است که هر روز تجربه‌اش می‌کنیم.

۱۳۸۶ آذر ۲, جمعه

گریه راه تماشا گرفته

ن هنوز پنجاه سالش نشده بود که پارسال هم‌این روزها از دنیا رفت. گمان کنم تداخل دارویی کشتش. خیلی غم‌گین شدم. زن آرامی بود که آهسته و پیوسته تلاش می‌کرد تا زندگیش را – که برایش دقیقا به معنای زندگی خانوادگیش بود – بهتر کند. بارها به ذهنم رسیده بود که روزی به او چیزی بگویم که شادش کند. فقط نمی‌دانستم چه بگویم. و بعد گفتند رفت و دیگر دانستن یا ندانستنش فرقی نمی‌کرد. کسی نبود که چیزیش بگویم.

ام‌روز بعد از یک سال رفتیم خانه‌اش، می‌رفتند بهشت زهرا. ده دقیقه دیر رسیدیم و رفته بودند. کاممان تلخ بود، تلخ‌تر شد. راه می‌رفتیم که کمی تلخی برود. هوا خوش بود. بارانکی می زد و می‌ایستاد. کنار خیابان چمن بزرگ پرگلی بود. زنی جلوی ما می‌رفت. چه قدر چاق بود و چه قدر چاق بودنش دوست‌نداشتنی‌ترش می‌کرد. شاید پنجاه متری از ما جلوتر بود. رفت توی چمن. گاه خم می‌شد و گلی را چنگ می‌زد و بعد دیگر گل نبود. نمی‌چید. چنگ می‌زد. یک بار، دو بار، ده بار، صد بار، وقتی به‌ش رسیدیم دادکی زدم که «آخه چی کار می‌کنی شما خانوم؟»

و برگشت؛ خندان. در دستش کیسه‌ای نایلونی بود، از این‌ها که چهار پنج کیلو میوه می‌گیرد، پر از گل‌برگ رز. گفت «برای روی سر عروس می‌برم». گفتم «بله؟» گفت «پژمرده‌ها را می‌برم که بریزیم سر عروس». گل‌برگ پژمرده‌ای توی کیسه نبود. باغ‌بان سلانه سلانه از کنارمان گذشت و چیزی نگفت. ما هم دست هم را گرفتیم و رفتیم تا زن هر رزی را که دوست دارد پژمرده ببیند.

۱۳۸۶ آبان ۲۴, پنجشنبه

و اما لقاءالله

مریم مومنی چیزی در وبلاگش نوشته است درباره‌ی سفر ناخدا کوک به جزیره‌های هاوایی. داستان را همان‌جا ببینی بهتر است. خلاصه‌اش این که مردم هاوایی منتظر خدایی سفید نشسته بوده‌اند که بنا بوده سوار بر جزیره‌ای شناور به دیارشان بیاید. کوک را که سفید بوده و با کشتی بزرگ شناورش به آن‌جا رسیده خدا گرفته‌اند و پرستیده‌اند.
آن‌چه برای مریم جذاب بود و ازش نوشته بود، نشانه‌ها و معناداری و بی‌معناییشان بود. این حرف‌ها دقیق و دامنه‌دار است. اگر کسی دلش خواست بیش از آن‌چه او گفته است بخواند، کتاب کم نیست. یکیش حلقه‌ی انتقادی دیوید کوزنز هوی که به فارسی هم ترجمه شده است.
اما این میان ذهن من را چیز دیگری برد. این که دیدار خدا – در هر دین یا مسلکی – اگر میسر باشد، با بیننده چه می‌کند. در واقع دقیق‌تر بگویم، این که خدا چه اندازه با تصورات خداپرستان منطبق است. مردم هاوایی سال‌ها منتظر خدایی نشسته بودند و بالاخره آن خدا آمده بود. خدایی که می‌خورد، اشتباه می‌کرد، تشنه می‌شد، عصبانی و خسته می‌شد، خوابش می‌برد و مثل دیگران به غذا و دستشویی و خواب و روابط جنسی نیاز داشت، درد و زخم داشت، بیمار و پیر می‌شد و آخر کار هم مرد. چنین خدایی چه قدر عجیب، عصبانی‌کننده، مایوس‌کننده، غم‌انگیز، حیرت‌انگیز، دوست‌داشتنی یا هر چیز دیگر است؟ چه قدر خدا است؟ نزد هر یک از ما، خدای عرش‌نشین پسندیده‌تر است یا خدای انسانی؟ اگر کسی روزی با خدایی مصادف شود که ازش می‌خواهد کمک کند که یک ای‌میل گوگل باز کند، چه حالی به‌ش دست می‌دهد؟ یا مثلا خدایی که دنبال آنتی‌بیوتیک خوب برای دوستان بیمارش می‌گردد. درست همان‌طور که شما دنبال آنتی‌ویروس خوب برای کامپیوترتان می‌گردید.