غر و لندی در حواشی نهضت مشروطیت
در همآن زمان کسانی هم هستند که مشهور نیستند. اگر هم هستند بیشتر ملعون اند و مطرود یا دست کم مشکوک. کسانی که نه داد زدهاند، نه بیانیه دادهاند، نه عده و عده جمع کردهاند، نه تفنگ کشیدهاند، نه خطابه خواندهاند، نه زندان رفتهاند، نه جنگیدهاند، نه کشته و مجروح شدهاند و نه قهرمان. کسانی که سرشان توی لاک خودشان بوده انگار، گاه زندگی بدی هم نداشتهاند و همیشه هم متهم بودهاند. استبداد آنها را متهم به نفاق و آبزیرکاهی و پدرسوختگی و فرنگیمآبی و قرتیگری میکرده و جماعت قهرمان و قهرمانپرور و قهرماندوست هم متهمشان کردهاند به مماشات و به خودفروختگی و مزدوری و هزار چیز دیگر؛ و البته از چشم هر دو طرف جاسوس طرف مقابل بودهاند. نمونههایش هم کمتر اند، من دو تا را الان در خاطر دارم؛ ناصرالملک و میرزا حسن رشدیه.
نمونهای اگر نگاه کنیم، این زندگی میرزا حسن رشدیه است، متولد 1230 در تبریز، و این هم زندگی ستارخان، سردار ملی، متولد 1245 جایی همآن اطراف لابد. نه خواندن کسی را میکشد و نه مقایسه. ستارخان از میرزا حسن پانزده سال جوانتر است و سی سال هم زودتر از رشدیه از دنیا رفته است. بقیهاش را هم - در رفتار و منش و نگاه و حاصل عمر - خودت مقایسه کن و ببین کدام شایستهتر است که امروز معزز و محترم باشد و یادش کنیم.
وقتی قد علم میکنی که هنجارهای ناپسند اما بنیادین جامعهای را عوض کنی، دو راه داری، یا گردنت را مهیای گیوتین کنی یا نوک انگشتانت را در دهانهی چرخ گوشتی فرو ببری که گاه خودت دستهاش را میگردانی. گیوتین، خدا عالم است که گردن را ببرد یا نه. اما همآن تا پای گیوتین رفتن قهرمانت میکند، و بعد هم اگر زدند و بریدند که دیگر خلاص شدهای با سند بهشت ششدانگ و خوشنامی، اولی برای آخرت و دومی برای دنیا.
اما چرخ گوشت گرداندن و تن خود را چرخ کردن، زجر مدام دارد، مرگ محتوم دارد، بدنامی دارد، هیچ رقم هم شبههی قهرمانی ندارد. من امروز پشت سرم را نگاه میکنم میبینم میراثی از ستارخان ندارم، هر چه دارم از صدقهی سر میرزا حسن است. اما کی میرزا حسن را میشناسد؟ همه برای ستارخان هورا میکشند. مردم توپ و تفنگ دوست دارند، کاغذ و قلم صدا ندارد. مردم تحول یکشبهی پر سر و صدا دوست دارند، فرهنگسازی کند و بیصدا است.
باز نگاه میکنم میبینم هر قهرمانی فرصت داشته و دارد که خطابهای بخواند و به همهی ما گوشزد کند که چه قهرمانی است و چه اندازه باید دوستش بداریم و چشممان را نم بگیرد از رفتنش. اگر هم کسی پیدا شود مثل گالیله که فرصت خطابهاش ندهند، بعدها برشت میآید و زرینترین خطابه را مینویسد و در دهانش میگذارد. اما میرزا حسنها، نه که لحظهی گیوتین ندارند، فرصت خطابه هم ندارند، کسی صدایشان را نمیشنود و اگر هم بشنود به چیزی نمیگیرد، کی به صدای مزدورها و خودفروختهها و سازشکارها اهمیت میدهد؟
و اوج قصه آنجا است که اغلب این قهرمانها و قهرمان بعد از اینها در خطابهشان به ذکر افتخاراتشان و منتی که بر گردن ما دارند اکتفا نمیکنند، لگدی هم به میرزا حسنها میزنند و آنان را خودفروخته و خائن و مالاندوز و عافیتطلب و بیجربزه و ترسو و ذلیل و حتی فاحشهی سیاسی قلمداد میکنند و من هر چه تامل میکنم نمیبینم که یک بار میرزا حسنی سر بلند کرده باشد و گفته باشد بالای چشم ستارخانی ابرو است.
سالها از مشروطه گذشته، صدای من نه به ستارخان میرسد نه به یپرم نه به هیچ قهرمان دیگری، در خیال خودم مخاطبشان میگیرم و میگویم «خطابهات را بخوان و سند بهشتت را بگیر و برو. فقط حواست باشد این که با خطابهات زیر پا میمالی، میرزا حسن رشدیه است، نه نمد.»
