‏نمایش پست‌ها با برچسب دانستنش بد نیست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دانستنش بد نیست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

خانه‌ی مریم

ام‌روز در خبرها دیدم که باستان‌شناس‌های اسرائیلی در ناصره بقایای خانه‌ای را کشف کرده‌اند. خانه در عهد رومیان معمور بوده و باستان‌شناسان از روی شواهد و البته با احتیاط حدس می‌زنند خانه‌ی مریم ناصری، مادر حضرت عیسی باشد. باستان‌شناسی ادیان ابراهیمی دائم رو به رشد است.
این یکی از خبرها است: +

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

لپتاپ یا لبتاب؟

زیاد دیده‌ایم که آدم بی‌سوادی کلمه‌ای را «غلط» تلفظ می‌کند و این خطایش مایه‌ی تفریح باسوادها می‌شود. نمونه هم بسیار است، از /telvizun/ تلفظ کردن تله‌ویزیون گرفته تا /bisgewid/ تلفظ کردن بیسکویت و حالا هم /labtāb/ تلفظ کردن لپتاپ.
در بررسی فرآیندهای آوایی (Phonological Processes) می‌بینیم در همه‌ی زبان‌ها کاربران - بی این که فحش بشنوند یا خجالت بکشند یا بگویندشان بی‌سواد - در تلفظ واژه‌ها تغییر می‌دهند تا بتوانند راحت‌تر تلفظشان کنند. این تغییر نیازی نیز به مجوز یا تصویب افراد خردمند و نهادهای رسمی ندارد؛ چرا که قرن‌ها است که این تغییرات رخ می‌دهند اما بررسی علمی زبان کم‌تر از سیصد سال قدمت جدی دارد و فرهنگستان‌های زبان نیز سال‌مندتر از این‌ها نیستند. هیچ کدام از کسانی که به /labtāb/ تلفظ کردن دیگران می‌خندند حاضر اند به جای برف و تلخ بگویند /vafra/ و /taxl/؟ بله زمانی این دو را وفره و تخل تلفظ می کرده اند، اما چون این تلفظ‌ها سخت بوده به جایش برف و تلخ را نشانده‌اند و چه خوب هم کرده‌اند.
این کار راحت کردن تلفظ روش‌های بسیاری دارد که آدم‌های بی‌کاری که به‌شان می‌گویند زبان‌شناس این‌ها را فهرست کرده‌اند و اسمشان هم‌آن فرآیندهای آوایی است که گفتم؛ یکی از این فرآیندهای آوایی ناهم‌گون‌سازی (Dissimilation) است. وقتی دو واج نزدیک هم (واج یعنی چه؟ تعریف تخصصیش را بی‌خیال شوید، واج تقریبا یعنی صدا، صوت، آوا) خصوصیات تلفظی‌ای مثل هم دارند و این شباهت خصوصیت‌ها تلفظشان را سخت می‌کند، یکی را (معمولا دومی را) کمی عوض می‌کنند. آن قدر که آن خصوصیت مشترک را ازش بگیرند و تلفظ را آسان کنند. مثالش هم‌این که وقتی عصا کشیده و اتو قورت داده نباشیم، به جای /masxare/ می‌گوییم /masqare/. اگر هم مسغره برایتان مثال مسخره‌ای است و دلیل نمی‌شود، یک مثال کلاسیکش واژه‌ای است که در یونانی باستان /epta/ بوده و در یونانی امروز /efta/ شده است. اگر حتا یونانی هم کلاس ندارد، مثال انگلیسیش /fader/ در انگلیسی میانه است که به /faðer/ در انگلیسی امروز بدل شده است.
خلاصه این ناهم‌گون‌سازی در شرایطی که تلفظ بر اثر شباهت سخت باشد پیدایش می‌شود و مشکل ما را حل می‌کند. برای دانستن این که شباهت یعنی چه، البته خود حس جمعی آدم‌ها قاضی خوبی است، اما روشی هم در کار هست. هجده خصیصه‌ی آوایی هست که هر واج زبان فارسی می‌تواند داشته باشد یا نداشته باشد؛ یعنی واج‌های فارسی با این هجده خصیصه مشخص می‌شوند. و /p/ و /t/ در برابر هفده تا از این هجده خصیصه شبیه هم رفتار می‌کنند. این یعنی این دو واج به حد مرگ‌باری شبیه هم اند و تلفظ پشت سر همشان سخت است. البته برای فهمیدن سختی تلفظ این همه داستان بافتن لازم نبود. هر آدم سالمی می‌تواند یک بار بگوید /laptāp/ تا ببیند تلفظش چه کابوسی است. اما چه کنیم که بعضی آدم‌ها هم هستند که موضوع را فقط این طوری متوجه می‌شوند. به هر حال، /b/ واجی است که بسیار به /p/ نزدیک است اما در عمل با /t/ درچهار خصیصه‌ی آوایی متفاوت است و با /p/ در سه خصیصه. استفاده از /b/ به جای /p/ در این جا بسیار هوش‌مندانه و حل‌کننده‌ی مشکل است. به قول متخصص‌ها /b/ سخت (Tense) نیست، واک‌دار (Voiced) است و دمش (Aspiration) نیز ندارد. هم‌این سه خصوصیت کافی است که تلفظش را قبل از /t/ آسان‌تر از /p/ کند. حالا تلفظ کنید /labtāp/ و از سادگیش لذت ببرید.
یکی دیگر از فرآیندهای آوایی هم هست که بر خلاف اولی اسمش هم‌گون‌سازی (Assimilation) است. وقتی دو واج نزدیک هم شبیه هم نباشند و این شبیه نبودنشان تلفظ واژه را مشکل کند، هم‌گون‌سازی شبیه همشان می‌کند. هم‌گون‌سازی انواع مختلفی دارد، اگر این شبیه شدن معنایش در واقع عین هم شدن دو واج باشد، اسمش هم‌گون‌سازی کامل است، مثل بدتر که با خیال راحت /battar/ تلفظش می‌کنیم. بقیه‌ی انواع هم‌گون‌سازی باشد برای وقت و حوصله‌ای دیگر. الان ببینید که تبدیل /p/ دومی به /b/ نیز یک هم‌گون‌سازی کامل است.
حالا دیگر می‌دانیم که می‌شود لپتاپ را /labtāb/ تلفظ کرد و این تلفظ هیچ هم خنده ندارد. در واقع اگر منصف باشیم، کار کسانی که این همه به خودشان آزار می‌دهند و دوبار سختی تلفظ را - که این سخت بودن ملاک علمی هم دارد - بی دلیل بر خودشان هم‌وار می‌کنند، بیش‌تر شایسته‌ی لقب خنده‌دار است.
این لینک‌ها هم مفید اند احتمالا: هم‌گون‌سازی در ویکیپدیا، ناهم‌گون‌سازی در ویکیپدیا، یک مقاله‌ی جالب درباره‌ی هم‌گون‌سازی، اگر گفتی در چه زبانی؟ خصوصیت سختی در ویکیپدیا، خصوصیت واک‌داری، و خصوصیت دمش.

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

گذر گذر گذر گذر گذر گذر

333333 ساعت گذشت. این همه ساعت نفس کشیده‌ام.

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

و من به دنیا آمدم

اول این که من واقعا مخالف هستم که روز بیست و سوم مهر به یک مناسبت تقویمی تبدیل شود. دلیلی ندارد. تولد من برای خودم یک مناسبت شخصی است و دوست دارم برای دوستانم هم یک مناسبت شخصی یا به قول عرب‌ها بین‌الاثنینی باقی بماند و تبدیل به یک مناسبت اجتماعی نشود. جهت اطلاع دوستان آی کیو عرض شود که این پاراگراف دو قسمت داشت؛ یک قسمت شوخی درباره‌ی تقویم و این حرف‌ها و یک قسمت جدی که می‌گفت بیست و سوم مهر تولد من است. البته این چیز پنهانی نبوده و بسیاری از دوستان ازش خبر داشته‌اند.
دوم این که همه می‌دانیم که ارزش هدیه به قیمتی که برایش می‌پردازید نیست، بل‌که به این است که من که هدیه می‌گیرم چه‌قدر ازش خوشم بیاید، فلذا بجنبید هدیه‌های خوبتان را تهیه کنید و به من برسانید. در مواردی هم دیده شده که به دلیل بعد مسافت یا دلایلی مانند این، بعد از مذاکرات پذیرفته‌ام که به بعضی دوستان حتا تا یک هفته وقت اضافه بدهم. پس ناامید نباشید و تلاش کنید.
سوم این که من این روزها کمی سرحال ام که یکی از دلایلش هم‌این سال‌گرد تولدم است، بنا بر این، اگر کار بدی کرده‌اید، من را آزار داده‌اید یا دلیلی برای عذرخواهی دارید، بدانید که وقتش است. صد البته عذرخواهی معمولی یک چیز است و عذرخواهی با یک شاخه گل چیزی دیگر و عذرخواهی با یک شاخه گل و مثلا یک کتاب خوب چیزی دیگرتر و قس علی هذا.
خلاصه که هم‌اکنون منتظر هدایای ارغوانیتان هستیم.

۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

دُش و بر و بچز

پیش‌نوشت: این متن شوخی نیست. باور کنید.

در روزگار قدیم دوست من دُش برای خودش کسی که نه، اما لغتی بود. معنی هم داشت. معنیش بود ضد و مخالف و چون آن زمان‌ها مردم – بر خلاف این زمان‌ها – چندآن پیچیده فکر نمی‌کردند برایشان واضح بود که مخالف یعنی بد و زشت و پلید. بر خلاف حالا که برایشان واضح است که مخالف یعنی پلید و بد و زشت.

باری – یا به هر جهت – دوست من دُش دوستی پیدا کرد به نام من. این من که با من بنده زم‌ین تا آس‌مان فرق داشت، خانمی بود که تازه با هم‌سر سابقش آقای ایشن متارکه کرده بود. خانواده‌ی دوتایی آقای ایشن و خانم من زوج خوش‌بخت منیشن رو تشکیل داده بودند، اما بعد خوش‌بختیشان ته کشید و من متارکه کرد و آقای ایشن توانست با فداکاری و از دست دادن بعضی اعضای بدنش فرم منش رو از این خانواده حفظ کند. ام‌روز هم به این خانواده‌ی از هم پاشفته می‌گوییم منش و یاد فداکاری‌های آقای ایشن را گرامی می‌داریم. بگذریم که آقای ایشن فداکار کمی هم سر و گوشش می‌جنبید و چندین هم‌سر داشت و هم‌سرانش همه هم‌این کاری را با او کردند که خانم من کرده بود. مثلا از خانواده‌های خوش‌بخت کنیشن و گویشن و خوریشن هم کنش و گویش و خورش به جا ماند و دیگر هیچ. به هر حال خانم من هم برای خودش لغت بامعنایی بود و معنایش هم چیزی بود میان فکر و عمل، چیزی شبیه مرام و مشی. به هر حال آقای دشُ و خانم مَن با هم تشکیل خانواده دادند و دُش‌مَن را ساختند. دُش‌مَن در آن زمان معنایش بدمرام و بدکردار و بداندیش و این حرف‌ها بود.

بعد آقای دُش که مثل همه‌ی مردهای قدیم پدرسوخته و آب‌زیرکاه و دوشلواره – و حتا چندشلواره – بود، یواشکی رفت و با خانم دیگری به نام نام روی هم ریخت و دُش‌نام رو درست کرد که یعنی اسم بد و اسم پلید و این‌چور اسم‌ها. خانم نام هم بعد از مدتی دل آقای دُش بی وفا را زد و آقای دُش رفت سراغ خانم دیگری به نام خوار. من چیزی گردن نمی‌گیرم اما بعضی می‌گویند این خانم خوار هم‌آن خانمی است که بعضی جاهای دیگر خودش را گوار معرفی کرده است، اما بعضی هم هستند که مخالف اند و می‌گویند آن بعضی اول از حسادتشان است که این حرف‌ها را برای این خانم محترم درمی‌آورند. حالا حسادت به کی یا چی؟ من هم نمی‌دانم.

خلاصه از محبت میان آقای دُش و خانم خوار گلی رویید به نام دُش‌خوار. دُش‌خوار یعنی چیزی که نمی‌شود راحت خورد و هضمش کرد. یعنی خوراک بد و پلید. واقعیتش این است که عرب‌ها وقتی از چیزی ناخشنود بودند می‌گفتند بدبار است و آن را نمی‌شود برد – تحمل نمی‌شودش کرد – ایرانی‌ها می‌گفتند بدخوار است و نمی‌شود آن را خورد. به هر حال از هر چه بگذریم تصدیق توان کرد که این خ وسط دش‌خوار واقعا خودش اصل دش‌خوار است. برای هم‌این هم ملت زدند و ترتیب خ را دادند و دش‌خوار را تبدیل کردند به دش‌وار. حالا این وسط هی خ و و گریه کردند و نالیدند که بابا ما دو تا اصلا یه گیلاس ایم و نباید ما رو از هم جدا کنید، حرفشان به گوش کسی نرفت که نرفت.

آقای دُش هم که از خانم خوار یاد گرفته بود خودش را کسی دیگر معرفی کند رفت سراغ خانم اندیش و خودش را دُژ معرفی کرد و باش صحبت‌هایی کرد تا با هم به قلل رفیع دوستی برسند. حاصل این قله‌نوردی هم دُژاندیش شد که یعنی بدفکر و کسی که برای دیگران نقشه می‌کشد. اما این دُژاندیش با این که احتمالا جوان‌ترین فرزند آقای دُش بود عمرش به دنیا نبود و جوان‌مرگ شد. آقای دُش هم بعد از غم فرزند کمر راست نکرد که نکرد و چندی بعد بمرد. خدا از سر تقصیرات و تعدیات همه‌ی ما بگذرد.