‏نمایش پست‌ها با برچسب ای خدا ای فلک ای طبیعت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ای خدا ای فلک ای طبیعت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

غر و لندی در حواشی نهضت مشروطیت

روزگاری در این مملکت استبداد بوده است. عده‌ای های کردند، هوی کردند، دسته و عده جمع کردند، تفنگ و عُده فراهم کردند، روزنامه چاپ کردند، جنگیدند، کشته شدند، شهید شدند، مجروح شدند، قهرمان شدند، بالاخره توانستند شاه قاجار را مجبور کنند پای یک ورقه را امضا کند که عدلیه و پای یک ورقه را امضا کند که مشروطه. بعد هم استبداد صغیر شد و مجلس را به توپ بستند و هزار اطوار و پدرسوختگی دیگر و هر بار که نگاه کردیم دیدیم باز روز از نو شده و روزی از نو. این‌ها که گفتم دقت تاریخی ندارد. می‌دانم. اما برای منظور من کافی است. از این قهرمان‌ها هم کرور کرور در ذهن داریم، از عبدالحمید طلبه‌ی مقتول در تهران بگیر تا ستارخان و حتی باسکرویل آمریکایی که شهید مشروطه شد.
در هم‌آن زمان کسانی هم هستند که مشهور نیستند. اگر هم هستند بیش‌تر ملعون اند و مطرود یا دست کم مشکوک. کسانی که نه داد زده‌اند، نه بیانیه داده‌اند، نه عده و عده جمع کرده‌اند، نه تفنگ کشیده‌اند، نه خطابه خوانده‌اند، نه زندان رفته‌اند، نه جنگیده‌اند، نه کشته و مجروح شده‌اند و نه قهرمان. کسانی که سرشان توی لاک خودشان بوده انگار، گاه زندگی بدی هم نداشته‌اند و همیشه هم متهم بوده‌اند. استبداد آن‌ها را متهم به نفاق و آب‌زیرکاهی و پدرسوختگی و فرنگی‌مآبی و قرتی‌گری می‌کرده و جماعت قهرمان و قهرمان‌پرور و قهرمان‌دوست هم متهمشان کرده‌اند به مماشات و به خودفروختگی و مزدوری و هزار چیز دیگر؛ و البته از چشم هر دو طرف جاسوس طرف مقابل بوده‌اند. نمونه‌هایش هم کم‌تر اند، من دو تا را الان در خاطر دارم؛ ناصرالملک و میرزا حسن رشدیه.
نمونه‌ای اگر نگاه کنیم، این زندگی میرزا حسن رشدیه است، متولد 1230 در تبریز، و این هم زندگی ستارخان، سردار ملی، متولد 1245 جایی هم‌آن اطراف لابد. نه خواندن کسی را می‌کشد و نه مقایسه. ستارخان از میرزا حسن پانزده سال جوان‌تر است و سی سال هم زودتر از رشدیه از دنیا رفته است. بقیه‌اش را هم - در رفتار و منش و نگاه و حاصل عمر - خودت مقایسه کن و ببین کدام شایسته‌تر است که امروز معزز و محترم باشد و یادش کنیم.
وقتی قد علم می‌کنی که هنجارهای ناپسند اما بنیادین جامعه‌ای را عوض کنی، دو راه داری، یا گردنت را مهیای گیوتین کنی یا نوک انگشتانت را در دهانه‌ی چرخ گوشتی فرو ببری که گاه خودت دسته‌اش را می‌گردانی. گیوتین، خدا عالم است که گردن را ببرد یا نه. اما هم‌آن تا پای گیوتین رفتن قهرمانت می‌کند، و بعد هم اگر زدند و بریدند که دیگر خلاص شده‌ای با سند بهشت شش‌دانگ و خوش‌نامی، اولی برای آخرت و دومی برای دنیا.
اما چرخ گوشت گرداندن و تن خود را چرخ کردن، زجر مدام دارد، مرگ محتوم دارد، بدنامی دارد، هیچ رقم هم شبهه‌ی قهرمانی ندارد. من ام‌روز پشت سرم را نگاه می‌کنم می‌بینم میراثی از ستارخان ندارم، هر چه دارم از صدقه‌ی سر میرزا حسن است. اما کی میرزا حسن را می‌شناسد؟ همه برای ستارخان هورا می‌کشند. مردم توپ و تفنگ دوست دارند، کاغذ و قلم صدا ندارد. مردم تحول یک‌شبه‌ی پر سر و صدا دوست دارند، فرهنگ‌سازی کند و بی‌صدا است.
باز نگاه می‌کنم می‌بینم هر قهرمانی فرصت داشته و دارد که خطابه‌ای بخواند و به همه‌ی ما گوش‌زد کند که چه قهرمانی است و چه اندازه باید دوستش بداریم و چشممان را نم بگیرد از رفتنش. اگر هم کسی پیدا شود مثل گالیله که فرصت خطابه‌اش ندهند، بعدها برشت می‌آید و زرین‌ترین خطابه را می‌نویسد و در دهانش می‌گذارد. اما میرزا حسن‌ها، نه که لحظه‌ی گیوتین ندارند، فرصت خطابه هم ندارند، کسی صدایشان را نمی‌شنود و اگر هم بشنود به چیزی نمی‌گیرد، کی به صدای مزدورها و خودفروخته‌ها و سازش‌کارها اهمیت می‌دهد؟
و اوج قصه آن‌جا است که اغلب این قهرمان‌ها و قهرمان بعد از این‌ها در خطابه‌شان به ذکر افتخاراتشان و منتی که بر گردن ما دارند اکتفا نمی‌کنند، لگدی هم به میرزا حسن‌ها می‌زنند و آنان را خودفروخته و خائن و مال‌اندوز و عافیت‌طلب و بی‌جربزه و ترسو و ذلیل و حتی فاحشه‌ی سیاسی قلم‌داد می‌کنند و من هر چه تامل می‌کنم نمی‌بینم که یک بار میرزا حسنی سر بلند کرده باشد و گفته باشد بالای چشم ستارخانی ابرو است.
سال‌ها از مشروطه گذشته، صدای من نه به ستارخان می‌رسد نه به یپرم نه به هیچ قهرمان دیگری، در خیال خودم مخاطبشان می‌گیرم و می‌گویم «خطابه‌ات را بخوان و سند بهشتت را بگیر و برو. فقط حواست باشد این که با خطابه‌ات زیر پا می‌مالی، میرزا حسن رشدیه است، نه نمد.»

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

نظر ناوارده

[فحش دادن به آنها که زمانی کاری کرده اند و حالا دیگر حرف هایشان کهنه شده است که هنر نیست آقای علیانی. وگرنه من هم با شما هم عقیده ام که حکیم درباره تنوین دارد سلیقه کهنه ای را ابراز می کند که دلایل زبان شناختی اش هم به همان اندازه کهنه است. آشوری مقاله اش را می نویسد. علیانی فتوا صادر می کند که استاد و ارادت نمی خواهیم. من هم جوابت را میدهم که برخلاف آنچه تو فکر می کنی من یکسره دنبال غلط ننویسیم و حکیم آشوری نیستم و انتظار هم ندارم که همه مترجمان خبرگزاری نجف دریابندری باشند. اما مثل تو هم نیستم. شما دادت را بزن.آشوری هم به اندازه کافی خوراک می ده که من و شمای نو نفس عرض اندام کنیم. فرقش این است که من هنوز حواسم هست اینها که بودند و چه کردند.گیرم سلیقه هاشان کهنه شده باشد.بالخره ارادت را دو جور نشان می دهند. وقتی بازنشسته گاف می ده صدایش را در نمی آورند و می گذارند در سکوت بگذرد یا هیاهو می کنند و در بوق و کرنا می کنند. شما اینجورش را دوست داری؟ من آنجورش را. وگرنه کی تعریف می کند که لاطائلات چیست؟ تو بگو چه سودی از این پرخاشگری می بری تا بفهمیم اصل حرفت چیست؟

مریم نبوی نژاد]

این را نویسنده‌اش ظاهرا خطاب به من نوشته، اما نه به من ای‌میل کرده، نه جایی گذاشته که دم دست باشد، نه خبری به من داده است. پیش‌تر گفته بودم که کشتن پهلوان‌پنبه کار آسانی است که از آدم‌های ناتوان ساخته است و اعتماد به نفسشان را از صفر کمی بالاتر می‌برد. متاسف ام که می‌بینم مریم نبوی‌نژاد هم به این آدم‌ها پیوسته است. ظاهرا یواشکی در گوشه‌ای امن با خیال من مخاطبه کردن و توبیخ و تنبیهم کردن برای او آسان‌تر است از این که معقول و فاش بگوید و معقول و فاش بشنود. این رفتار را از جنس رفتار داریوش آشوری می‌بینم که در نظرسنجی هم‌آن مطلب، لینک آن‌چه نوشته بودم را برایش گذاشته‌ام و نه خصوصی می‌گوید که لینک را دیده، نه اگر جوابی دارد می‌دهد، نه حتی لینک را پابلیش می‌کند که دیگران ببینند. البته اسم کتابش را هم می‌گذارد «زبان باز» با این توضیح که زبان باز هم مانند «جامعه‌ی باز» است. در جامعه و زبان باز داریوش آشوری جایی برای نقد موردی و تفصیلی نیست؟ همه هر چه هست باید ستایش شاگردان در محضر استاد باشد؟

شروع حرف نبوی‌نژاد آن‌قدر سست هست که ارزش دنبال کردن نداشته باشد، اما دنبالش می‌کنم تا نشان بدهم عیب کار تنها سستی فرم نیست، که نداشتن حرف معقول در محتوا هم هست. او گفته است:

فحش دادن به آنها که زمانی کاری کرده اند و حالا دیگر حرف هایشان کهنه شده است که هنر نیست آقای علیانی.

فرض جمله این است که من به داریوش آشوری فحش داده‌ام. گمان نکنم مریم نبوی‌نژاد بعد از سال‌ها خواندن انواع متن‌ها و نوشتن و زندگی در اصفهان و تهران و آمریکای شمالی، نداند فحش چیست. او قطعا نه تنها می‌داند فحش چیست که این را نیز می‌داند که این شیوه‌ی غیرمستقیم به کسی اتهام زدن – اتهام کاری که نکرده است – اسمش چیست. من به کسی فحش نداده‌ام و نیازی نیست وقتی حرف حساب دارم فحش بدهم.

مریم نبوی‌نژاد بلافاصله آشوری را «حکیم» می‌خواند. حکیم یعنی چه و آشوری کی حکیم شد؟ با این تلبیس نو، می‌خواهد به مخاطب بقبولاند که آشوری گر چه کهنه حرف می‌زند، اما فرزانه است. و در بقیه‌ی جمله این تمهیدش را شکوفا می‌کند و می‌گوید:

من هم با شما هم عقیده ام که حکیم درباره تنوین دارد سلیقه کهنه ای را ابراز می کند که دلایل زبان شناختی اش هم به همان اندازه کهنه است.

از این حرف بی‌معناتر سراغ دارید؟ اولا حرف حرف من و آشوری نیست، حرف درست و نادرست است. دوم این که حرف حرف کهنه و نو نیست، باز حرف درست و نادرست است. سوم این که کهنه یا نو، حکیم یا مجنون، این که گوینده کیست حرف درست را نادرست می‌کند یا نادرست را درست؟ گمان نکنم.

نبوی‌نژاد که تا این‌جا من بنده را قابل دانسته بود و مخاطب گرفته بود، در جمله‌ی بعد من را سوم شخص می‌بیند و در جمله‌ی بعدتر طاقت نمی‌آورد و دوباره رو به من می‌کند که:

من هم جوابت را میدهم که برخلاف آنچه تو فکر می کنی من یکسره دنبال غلط ننویسیم و حکیم آشوری نیستم و انتظار هم ندارم که همه مترجمان خبرگزاری نجف دریابندری باشند. اما مثل تو هم نیستم. شما دادت را بزن.

داستان را شنیده‌اید. محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت، دیگری پیش آمد و گفتش من و او را مبر. حالا من هم به شیوه‌ی او کمی ضمیرها را عوض کنم و او را مخاطب بگیرم. خانم نبوی‌نژاد کی حال شما را پرسید؟ من در مقدمه‌ی مطلب اشاره کردم به بحث‌های پیشین میان من و شما به این معنا که پیش از این هم در باب زبان و نوشتن با دیگرانی بحث‌هایی کرده‌ام و تجویزی بودن نگاه به زبان، عنصر مشترک میان این دیگران است. سابقه‌ی آن بحث‌ها هست و اگر جواب تازه‌ای دارید، به هم‌آن‌ها جواب بدهید. اگر گمان می‌کنید نگاهتان تجویزی نیست، بگویید من جزو این‌ها نیستم، و اگر نه که این بحث، بحثی است درباره‌ی مقاله‌ای از داریوش آشوری درباره‌ی قیدهای تنوین‌دار در فارسی. این‌جا هم اگر حرفی هست بزنید. گمان کنم هم من و هم شما می‌دانیم که گل‌آلود کردن آب و خاک‌آلود کردن فضا در بحث کار چه کسانی است.

بعد می‌گوید:

آشوری هم به اندازه کافی خوراک می ده که من و شمای نو نفس عرض اندام کنیم.

اگر کسی دوست دارد گرفتار کیش شخصیت باشد، یا با دیگران روابط استاد و شاگردی یا چیز دیگر داشته باشد، هر چند به چشم من خنده‌دار، اعتراضی ندارم. اما اگر بخواهد این را به من و دیگران هم تحمیل کند، این‌جا را اعتراض دارم. من سعی می‌کنم حرف درست بزنم. اگر هم خطا کنم، هر که – کوچک یا بزرگ – این خطا را نشان بدهد، عذر می‌خواهم و سعی می‌کنم تصحیحش کنم. اما جز این، شرمنده ام. به نبوی‌نژاد و آشوری که هیچ، تا جایی که زور طرف نچربد به فلک هم باج نمی‌دهم. عرصه‌ی دانستن که عرصه‌ی باج دادن و نان قرض دادن نیست. خوراک من را هم آشوری فراهم نمی‌کند. من دارم کارم را می‌کنم؛ بی‌صدا. گاهی حرف بی‌معنا و پشت‌بندش الدرم کردن‌های بی‌مایه‌ی دیگران – اسمشان آشوری باشد یا تاسوئی فرق نمی‌کند – دادم را بلند می‌کند. من خوراک کارم را از زبان می‌گیرم که قطعا نه آشوری نه کس دیگری صاحبش نیست. اگر یادتان باشد، یک بار در بحث با نبوی‌نژاد این گزاره را در مورد فردوسی نشان دادم، آشوری هم – دور از جان فردوسی – یکی مثل فردوسی. و اگر این حرف‌ها ملاک باشد که آشوری هم لابد خوراکش را از عبدی کلانتری و دیگرانی می‌گیرد که قیدهای تنوین‌دار را با «ن» می‌نویسند و لابد باید ممنونشان باشد. «نونفس» و این‌ها هم نمی‌دانم کیست. بنا است من در چهل‌سالگی خفقان بگیرم و در دلم دعا کنم که آشوری بمیرد تا جا برای من باز شود؟ خب چه کاری است؟ من کارم را می‌کنم، آشوری هم کارش را بکند. هر که حرفش بی‌حساب بود، بپذیرد. حالا بحث زورگویی که بحث دیگری است.

باز می‌گوید:

فرقش این است که من هنوز حواسم هست اینها که بودند و چه کردند.گیرم سلیقه هاشان کهنه شده باشد.بالخره ارادت را دو جور نشان می دهند. وقتی بازنشسته گاف می ده صدایش را در نمی آورند و می گذارند در سکوت بگذرد یا هیاهو می کنند و در بوق و کرنا می کنند. شما اینجورش را دوست داری؟ من آنجورش را.

خب ظاهرا این کیش شخصیت و خوددرگیری‌های اخلاقی‌نمای خانم نبوی‌نژاد پایان ندارد. من ارادتی به کسی ندارم. من نه که حقیقت را بیش از فیلسوف دوست بدارم، اصلا فقط حقیقت را دوست دارم و خلاص. اگر کسی بازنشسته است، بازبنشیند، چرا به دیگران امر و نهی می‌کند؟ کدام مدیرکل بازنشسته‌ی بازرگانی یا کشاورزی را این طور ارج می‌نهند که بیاید سر کار سابقش و امر و نهی‌های بی‌مبنا و بی‌معنا کند و لب‌خندش بزنند و چشمش بگویند؟ بوق و کرنایی هم در کار نیست. اگر یک وجب وبلاگ من بوق و کرنا است، وبلاگ آشوری پرخواننده‌تر است و او خودش پیش از من این تشت رسوایی را از بامش انداخته است.

باز می‌گوید:

وگرنه کی تعریف می کند که لاطائلات چیست؟

هول‌هولکی خوانده. دقت نکرده که این قسمت متن مربوط به آن دوستم است که چیزی در دفاع از آشوری نوشته بود. البته اگر نبوی‌نژاد هم مثل دوستم وکیل مدافع آشوری باشد، چرا برای دوست من نباشد؟ خاصه که بار پیش، آن دوست خود از وکیلان نبوی‌نژاد بود. به هر حال، آن‌چه من گفته‌ام تصویری است از کسی که می‌داند در کلاسش و به شاگردانش لاطائل می‌گوید، اما این دانسته‌اش را می‌پوشاند و دلش هم می‌لرزد. عجیب است که آن دوست خودش ساکت است، اما نبوی‌نژاد به جایش تعریف لاطائل را از من می‌پرسد. ظاهرا که من و آن دوست – دست کم تا کنون – بحثی بر سر تعریف لاطائل نداریم.

و آخر همه می‌گوید:

تو بگو چه سودی از این پرخاشگری می بری تا بفهمیم اصل حرفت چیست؟

پرخاش‌گری کدام است؟ این که بگویی این حرف خوش‌رنگ لای زرورق پیچیده، بی‌معنا و بی‌مبنا است و نویسنده‌اش در پی قدرت است نه چیزی دیگر، پرخاش‌گری است؟ این که نامه‌بدهند به دیگران که تنوین را با «ن» ننویس و بعد نامه را منتشر هم کنند و تلویحا خواننده را ارعاب کنند که به راه خود ببرند، پرخاش‌گری نیست، اما رسوا کردن این شیادی پرخاش‌گری است؟ این طنز تلخ تاریخی‌ای است که کشتگان و کتک‌خوردگان را متهم به خشونت کنند؛ تازه نیست. گمان کنم نبوی‌نژاد است که باید معلوم کند از این میان بحث پریدن و وکیل مدافع دیگران شدن و بحث علمی را به محکمه‌ی تظاهر و اخلاق‌فروشی و کیش شخصیت و حکیم‌فروشی بدل کردن چه می‌خواهد. خواسته‌ی من که خوب پیدا است؛ دانستن، آزادی، اصلاح.


۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

ما نه استاد لازم داریم، نه ارادت، فقط زبانمان را رها کنید

زبان فارسی انگار بچه‌ی مادرمرده باشد؛ چیزی که کم ندارد وکیل و وصی است و تنها کسی که هیچ حقی درش ندارد، کاربرانش هستند.

کسانی – استادانی – هستند که کاری ندارند جز این که این طفلک یتیم را پدری کنند. از استادان گران‌قدر فرهنگستان بگیر، تا معلم‌های بازنشسته‌ی ادبیات و ویراستاران روزنامه‌ها و انتشاراتی‌ها.

از استاد ابوالحسن نجفی بگیر، تا استاد حسین معصومی همدانی و استاد داریوش آشوری. از رضا شکراللهی بگیر تا مریم نبوی‌نژاد و حتی مریم مهتدی. کتاب گران‌قدر «غلط ننویسیم» آغاز داستان بود، اما این داستان انجامی ندارد. پیش‌تر از مصاحبه‌ی حسین معصومی همدانی نالیدم و با نبوی‌نژاد و شکراللهی و مهتدی کمی گفتم و چیزهایی شنیدم، کتاب «بازاندیشی زبان فارسی» داریوش آشوری را هم در کنار «زبان باز» و کتاب‌های دیگرش و خرده مقاله‌های پراکنده‌اش خوانده‌ام. هم‌این روزها نوشته‌ای از وبلاگ داریوش آشوری باز داغ دلم را تازه کرد. توصیه‌ی داریوش آشوری است به یکی از دوستانش. می‌گوید:

در این سال‌ها برخي نویسندگان وسوسه شده اند که تنوین را در واژه‌هایِ عربی‌تبار به جایِ شکلِ نوشتنِ آن به شیوه‌یِ زبان‌تگاره‌یِ سنّتی، یعنی [-ًا]، بر اساسِ واگویه‌ (یا تلفّظِ) آن به [-ن] در فارسی تبدیل کنند.

«وسوسه»؟ یک نفر با مطالعات زبان‌شناختی درباره‌ی زبان و خط فارسی می‌نویسد یا مفتش محاکم تفتیش عقاید – آن‌گونه که مثلا در رمان «نام گل سرخ» می‌خوانیم – درباره‌ی گناهان بندگان که‌تر می‌نویسد؟ ممکن است کسی بگوید مهم نیست. بگذارید بپذیرم، اما پیش از آن بگویم از کسی که با دانش زبان‌شناسی درباره‌ی زبان حرف می‌زند کمی دقت زبانی خواستن بی‌راه نیست. آشوری پیش‌نهادهایی درباره‌ی زبان فارسی دارد، از جمله این که زیر بعضی «ی» ها در زبان فارسی دو نقطه بگذاریم، زیر بعضی نه. به هم‌این متن نگاه کنیم، او می‌نویسد «برخي» و «جای» و گمانش بر این است که با این شیوه می‌توان جلوی بعضی خطاهای معنایی را گرفت. لازمه‌ی پذیرفتن این پیش‌نهاد این است که نویسنده و خواننده‌ی زبان فارسی دقتی در حد نقطه‌گذاری داشته باشند. خود آشوری در هم‌این متن که از وبلاگش برداشته‌ام نوشته است « زبان‌تگاره». اشتباه گرفتن «ن» و «ت» خطای بزرگی نیست، اما نشان می‌دهد که آشوری تا چه حد به هم‌این تجربه‌های روزمره‌ی زبانی شخص خودش نیز بی‌اعتنا است. من اگر جای او بودم، بیش از این پروا می‌کردم.

آشوری نوشته است:

به نظرِ من، این شیوه هیچ مشکلي را حل نمی‌کند و تنها بر ابهامِ خطِ فارسی می‌افزاید. زیرا با نشانه‌یِ سنّتی می‌توان اصلِ عربیِ این نشانه و نقشِ قیدسازِ آن را در جمله بازشناخت، امّا با این شیوه‌یِ تازه چیزي می‌شود شبیهِ هر [-ن]-ِ پایانیِ دیگر در خط و زبانِ فارسی.

منظور آشوری از نشانه‌ی سنتی «اً» است. او مدت‌ها است درباره‌ی زبان فارسی می‌نویسد و عمد دارد که در این نوشتن‌ها از واژگان – و حتی مفاهیم – تخصصی زبان‌شناسی استفاده کند. پس یقینا می‌داند که زبان در نگاه علمی و زبان‌شناسانه – و البته با واژگان روستایی من – هم‌آن‌ها است که کاربران می‌گویند و خط هم‌آن‌ها است که کاربران می‌نویسند. به گمان شما چند درصد از فارسی‌نویسان آن‌چه را /taqriban/ تلفظ می‌کنیم تقریباً می‌نویسند و چند درصد تقریبا؟ روزنامه بخوانید، کتاب بخوانید، به یادداشت‌های خودتان و دوستانتان نگاه کنید. چند درصد؟ چرا آشوری به روی خودش نمی‌آورد که مدت‌ها است آن‌چه او نشانه‌ی سنتی می‌نامد کاربرد زیادی ندارد و اغلب آن را حذف می‌کنند و به نوشتن الف اکتفا می‌کنند؟

حالا چرا «-ن» و نه «ن»؟ که ما پی به دقت آشوری در چسبان بودن «ن» ببریم؟ اما «ن» گاهی چسبان است و گاهی نه. در «تقریبن» چسبان است و در «جبرن» نه. متاسفانه آشوری بیش از آن که اهل دقت باشد، وانمود می‌کند که دقت می‌کند. و چرا باید کسی چون‌این کند؟

اما این که «تقریبن» نوشتن «ن» را می‌کند شبیه هر «ن» پایانی دیگر در زبان فارسی، و ابهام می‌افزاید را بررسی کنیم. ما چند «ن» پایانی در زبان فارسی داریم؟ تنها «ن» مصدری یادم می‌آید. شاید «ن»های دیگری هم باشند؟ «ن» مصدری همیشه بعد از یکی از حروف «د» و «ت» می‌آید. چند قید تنوین‌دار می‌شناسیم که با /dan/ یا /tan/ تمام می‌شوند؟ با توجه به شیوه‌ی نحوی و نیز معنای قید و مصدر، چند ابهام ممکن است در این میان پیش بیاید؟ گمان کنم نزدیک صفر.

اما اگر اهل خرده‌گیری باشیم، باید به آشوری یادآوری کنیم که در زبان فارسی «ا» پایانی هم داریم که اتفاقا حرف پیشینش هم محدودیت ندارد، و اگر مصدر بتواند با قید اشتباه شود، چرا مثلا منادا اشتباه نشود؟ و ناگفته پیدا است که امکان خطا – به لحاظ آماری – این‌جا بیش‌تر است. پس اتفاقا با «ن» نوشتن قید تنوین‌دار بر ابهام نمی‌افزاید و به لحاظ نظری از ابهام می‌کاهد. گفتم «به لحاظ نظری» چون در اصل این ابهام صفر است و از صفر چه توان کاست؟

او ادامه داده است:

شاید این اندرز به‌جا باشد که در این مورد باید از رویکرد به دستکاریِ‌ آسان‌یابِ ذوقی و بی‌منطق پرهیز کرد و به دنبالِ راهِ حلِ درست با منطقِ علمی گشت (که در میانِ ما،البته، چیزي‌ست از کمیابی در حدودِ سیمرغ و کیمیایِ معروف).

داستان هندوی نفت‌انداز سعدی را همه خوانده‌ایم. از نگاه آشوری دونقطه زیر «ی» گذاشتن و در هم‌آن حال «ن» را با «ت» اشتباه کردن راه حل درست با منطق علمی است و چیزی که سلیقه‌ی او ناخوش داردش، با این استدلال‌های سست محکوم به غیر علمی بودن.

او سپس گزارشی از تاریخ ورود تنوین به زبان فارسی می‌دهد. تنها نگاهی به واژگان این گزارش نشان می‌دهد تا چه حد از یک توصیف بی‌طرف علمی فاصله دارد و چه اندازه به قضاوت و تعصب آمیخته است. این واژه‌ها را ببینید. «بی حد و حساب»، «ساده و سالم و روان»، «هرگز»، «سیل»، «سرازیر»، «زورآور»، «ناساز»، «دری وری»، «ناهنجار»، «میراث... سنگینی می‌کند» و «جعل کردند».

و درباره‌ی محتوای گزارش تاریخی آشوری چه می‌توان گفت؟ گمان کنم لب کلام او – پیراسته از نیش و کنایه و زهر و طعن گفتارش – این است که:

رواجِ این نشانه در فارسی پس از سده‌ی هفتم است.

و تاکید می‌کند که:

تا زماني که فارسی را ساده و سالم و روان می‌نوشتند، با هر درجه از آمیختگی با واژه‌هایِ عربی‌تبار، هرگز تنوین به کار نمی‌بردند.

برای ارزیابی این مدعا، سه دقیقه نگاه کردن به نامه‌های عین‌القضات، من را به این مثال رساند:

«چون مصحفی نوشتن مثلا یا دوایی تمام کردن یا چیزی برآمیختن». و البته عین‌القضات را در سال 525 دار زدند. به گمان شما 525 و قبل از آن، در قرن هفتم و بعد از آن است؟

او – بی که پروایی کند – ادامه می‌دهد. حالا نوبت راه حل گفتن است. می‌گوید:

راهِ حلِ درستِ مسأله نه تغییرِ شکلِ نگارشیِ این تکواژِ وابسته‌یِ (bound morpheme) قیدساز از [-اً] عربی به [-ن]-ِ فارسی، بلکه بازگشت به ساختارِ درست و سالمِ ساختمانِ قید در زبانِ فارسی ست.

ولی مگر ما «مساله»ای داشتیم؟ کسانی خواستند عوض «تقریباً» یا «تقریبا» بنویسند «تقریبن». این چه ضرر دارد؟ معمولا می‌گویند این کار یک‌دستی خط فارسی را از میان می‌برد. خط ابزار ثبت زبان و زبان ابزار ارتباط است. تا جایی که آن ثبت و این ارتباط انجام شوند، چه نیازی به یک‌دست بودن است؟ این خواسته هم‌آن‌قدر بی‌معنا است که کسی بگوید همه باید با فونت زر بنویسند تا تاهوما یک‌دستی خط فارسی را از میان نبرد. و حال فرض کنیم با استدلال‌های علمی و منطقی که در انحصار داریوش آشوری است، و برای ما مثل کیمیا و سیمرغ نایاب، ثابت کردند که مساله‌ای داریم. بیایید راه حل را بررسی کنیم.

یکی از راه‌هایِ آن یادآوریِ دو باره‌یِ واژه‌هایِ فارسی ست که واژهایِ عربی‌تبار با ساختارِ دستوریِ عربی-- از راهِ زبانِ جعلیِ نثرِ فارسی در درازنایِ بیش از نیم‌هزاره-- جایِ آن‌ها را گرفته اند.

قضاوت‌های بدخیم را که از متن آشوری کنار بگذاریم، می‌گویدمان به جای «تقریبا» بگوییم «کمابیش» و عوض «عمیقا» و «حقیقتا» و «لزوما» و «دفعتا» و «تدریجا» بگوییم «ژرف» و «به‌راستی» و «ناگزیر» و «ناگهان» و «رفته‌رفته».

ضربه‌ای از این محکم‌تر به فارسی نمی‌شد زد. یک دسته‌ی قاعده‌مند از قیدهای معمول و رایج فارسی را به جرم عربی‌تبار بودن یا تنوین‌دار بودن یا قرن هفتمی بودن از زبان بزداییم و به جایشان دسته‌ی دیگری را بگذاریم. این دسته‌ی دوم از سویی قاعده‌ای ندارند و باید تک‌تک کشفشان کرد، و از سویی دیگر خودشان سر جایشان هستند و قیدهای قاعده‌مند جایی از آن‌ها تنگ نکرده بودند که حالا با حذف آن‌ها این‌ها جایشان بنشینند. آشوری خود این ضعف بی‌قاعده بودن پیش نهادش را می‌فهمد و کمی بعد می‌گوید:

همچنین می‌توانیم عادت‌هایِ دیرینه را کنار بگذاریم و با واژه‌هایِ عربی‌تبار همچون واژه‌هایِ پذیرفته شده‌یِ فارسی رفتار کنیم و به قاعده‌یِ درستِ فارسی از آن‌ها قید بسازیم، چنان که نویسندگانِ فارسی در سده‌هایِ آغازین می‌کردند. برایِ مثال، به جایِ «تقریباً» بگوییم «به‌تقریب».

چرا «در سده‌های آغازین» و نه پیش از آن، نویسندگان فارسی این قاعده را به کار برده‌اند؟ دلیل این نیست که این «به» قیدساز هم آن «بـ» عربی است که به فارسی آمده و در فارسی جا گرفته؟ اگر آمدن «بـ» به فارسی و تبدیل شدنش به «به» مجاز است، چرا آمدن «اً» و تبدیل شدنش به «ن» مجاز نباشد؟ لابد چون «بـ» با «به» فارسی مشتبه نمی‌شود و به بیش از پنج معنا و کاربرد آن معناها و کاربردهای جدید اضافه نمی‌کند و ابهام نمی‌افزاید اما اشتباه شدن «ن» قیدساز با «ن» مصدری ابهام می‌آفریند.

اما آشوری اگر دنبال قید غیر عربی در فارسی می‌گردد و کم‌تر می‌یابد، تقصیری ندارد، تقصیرش این‌جا است که این کم یافتن را از ما پنهان می‌کند. در فارسی، اغلب صفت و قید یک‌سان اند. این مثال‌ها را ببینید:

«حسن خوب است» و «حسن خوب می‌خواند».

«خرگوش چالاک است» و «آهو چالاک می‌دود».

«این نوشته ساده است» و «آشوری ساده می‌نویسد» [البته دور از جانش].

این نوع کاربرد صفت در جای‌گاه قید، در زبان فارسی ضعیف شده است و اتفاقا می‌توان به تقویتش فکر کرد و با این روش قیدهای عربی‌تبار را از فارسی زدود.

اما حالا ببینیم منظور آشوری از راه حل چیست؟ راه حل برای که؟ برای نویسنده؟ برای کاربر معمولی زبان؟ برای ویراستار؟

مردم کوچه و خیابان که «تقریبا» را رها نمی‌کنند به «کمابیش» یا «به تقریب» آشوری بچسبند. طبیعتا چون من پیش‌نهادم را از زبان هم‌این مردم وام گرفته‌ام خوش‌حال خواهم بود که کم‌تر می‌گویند «به‌سرعت رفتم» و بیش‌تر می‌گویند «سریع رفتم».

اما نویسنده‌ها سر به قید آشوری بسپارند و همه با «به» قید بسازند تا با تنوین نسازند. ویراستاران با متن‌های پر از قیدهای تنوین‌دار چه کنند؟

لابد هم‌آن که می‌کنند. در حرف مردم دست ببرند. و تمام داستان هم‌این است. به هم تنیدن رطب و یابس فراوان تا در نهایت قدرت داشته باشند که به نام زبان بر دیگران حکم برانند. اگر نه، آشوری پس از سال‌ها زیر و رو کردن کتاب‌های زبان‌شناسی و به کار گرفتن آب‌نکشیده‌ی اصطلاحاتی مانند «bound morpheme» باید دانسته باشد که برخورد علمی با زبان، کاری است توصیفی نه تجویزی.

در آخر متن هم آشوری تواضع می‌کند ومی‌گوید برای چند واژه معادل نیافته و آن چند واژه «معمولا» و «لطفا» هستند. اما دوست دارم بدانم آشوری برای «حالا» که کاربردش بیش از این دو است چه معادلی یافته است؟ یا شاید «حالا» ارزشی ندارد که محل بررسی او باشد؟

و بعد از همه‌ی این حرف‌ها گفته است:

در موردِ بازشناسیِ بیماری‌هایِ تاریخیِ زبان و نثرِ فارسی از نظرِ من و پیشنهادهایي برایِ چاره‌گریِ آن‌ها نگاه کنید به: بازاندیشیِ زبانِ فارسی، نشرِ مرکز، تهران.

این‌ها همه در پاسخ دوستی بود. این دوست، جایی که من چند کلمه پایین متن آشوری نوشته‌ام، در جوابم چیزهایی گفته یکیش این که:

اگر استدلال زبان‌شناسانه می‌خواهید، خب با حوصله و بدون پیش‌داوری مقاله‌ی آقای آشوری را بخوانید.

خواندم. در واقع خوانده بودم، نخواسته بودم بی‌مایگیش را نشان بدهم. دوستم هم شاید بد نباشد کمی کتاب غیر ادبیات بخواند. من تضمین می‌کنم خواندن زبان‌شناسی کسی را نمی‌کشد. تضمین می‌کنم علم دشمن آدم‌ها نیست و فقط دشمن جهل است. من تضمین می‌کنم نادانسته را دانسته وانمود کردن جز خنده‌دار کردن آدم نتیجه‌ی دیگری ندارد. من تضمین می‌کنم لذت دانستن چیزهای جدید بسیار بیش از لذت این است که چند نفر در گوشه‌ای پرت بابت «بنویس» «ننویس» درس دادن‌های بی‌معنا و بی‌حساب آدم را استاد خطاب کنند، در حالی که دل آدم همان لحظه بلرزد که فردا خواهند دانست که این‌ها همه لاطائل بوده و به ریشم خواهند خندید.

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

گذر گذر گذر گذر گذر گذر

333333 ساعت گذشت. این همه ساعت نفس کشیده‌ام.

۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

به کی رأی بدهیم؟

سال‌ها پیش، تابستانی بود، چند نفر از دوستان رفته بودند مدرسه‌ی تیزهوشان ِجایی در هم‌این حاشیه‌ی پای‌تخت را گرفته بودند که تابستان به بچه‌ها درس بدهند و آموزششان بدهند و نگذارند ول و ولو بمانند. مدیر مدرسه موافقت کرده بود به این شرط که همه‌ی کارهاشان «مفتکی» باشد و پولی از مدرسه نخواهند. بعدتر که فهمیدیم مدیر خودش وظیفه‌ی نظافت مدرسه را هم دارد و به این شکل دوسویه وظیفه‌خور وزارت محترم آموزش و پرورش هست، گمان کردیم که فهمیده‌ایم فقر چیست.
روز اول همه با کمی ترس و کمی نشاط سر کلاس‌ها رفتیم. بچه‌ها عالی بودند، نبوغشان دیوانه کننده بود. از هشت تا ده یک بند برایشان ور زدیم و هر چه گفتیم فهمیدند و هر چه پرسیدیم جواب‌های چشم‌گیر دادند و همه چیز رو به راه بود.
زنگ ساعت ده را زدند و یک ربع بعد که رفتیم سر کلاس، همه چیز عوض شده بود. بچه‌ها خنگ و بی‌حوصله و درخود و ملول جان می‌کندند و نه می‌فهمیدند نه جوابی ازشان درمی‌آمد که دو پول سیاه بیرزد. فردا هم هم‌این‌گونه بود و روزهای بعد، تا عاقبت یادم نیست بچه‌ای از گرسنگی غش کرد یا چه شد که دانستیم بچه‌ها گرسنه اند و از ده به بعد دیگر قندی در خونشان نیست که بسوزد و به کاری بیاید. فهمیدیم که باید سیرشان هم کرد. باز دوستان دوره افتادند و به چه والذاریاتی از آدم‌های خیّری که اگر به خودت بود نمی‌خواستی حتا تف توی روی خیلیشان کنی پولی جمع کردند که به بچه‌ها شیر و نان قندی ساعت ده صبح و ناهار دوازده ظهر بدهند.
اولین ناهار را گفتند ساده بگیریم و ساده گرفتند و مادر یکی از خودهامان به تعداد بچه‌ها کتلت - نفری یکی - درست کرده بود. به هر بچه یک کتلت لای یک نان لواش می‌دادند که برود و یک گوشه سق بزند. کتلت‌ها را که می‌دادند دیدیم وضع عادی نیست. بچه‌ها انگار دل‌هره داشته باشند یا از خوردن غذا بترسند. یکی از معلم‌ها عاقبت راز دل‌هره‌ی بچه‌ها را پیدا کرد. شنیده بود که یکی از بچه‌ها از یکی دیگر نجواکنان پرسیده بود «این اسمش چیه؟» و آن دیگری گفته بود «خره این کبابه دیگه.» بچه‌ها کتلت ندیده و نشناخته بودند.
به ما دیوانه‌ها آن‌جا چه گذشت؟ آن همه طرح آموزشیمان چه شد؟ آن همه ایده‌های بلند؟
در کوچه و خیابان‌های اطراف مدرسه که راه می‌رفتی بوی تاپاله‌ی گاو رهایت نمی‌کرد و پایت تا مچ توی گل فرو می‌رفت. در آن کوچه خیابان‌ها فقط یک مغازه‌ی نونوار می‌دیدی، مغازه‌ای که ضبط‌صوت‌های گنده گنده‌ی رقص‌نوردار به این مردم - پدران و برادران هم‌این بچه‌های گرسنه - می‌فروخت. مردمی که برای نان پول نداشتند اما ضبط‌صوت رقص‌نوردار از نان شبشان هم واجب‌تر بود.
یک چرخی که در هم‌این اطراف بزنی و چند تا وبلاگ بخوانی بارها به داستان‌هایی نظیر این می‌رسی که زنی قرص رای‌گان ضدبارداری را از درمان‌گاه دولتی می‌گرفته و «فقط شب‌هایی که لازم می‌دانسته» می‌خورده یا «چون خودش عق می‌زده»، می‌داده شوهرش بخورد. یا داستان‌هایی دیگر از مردمی که نمی‌دانند با داشته‌های مختصرشان چه کنند تا دست کم از گرسنگی و بیماری نمیرند. خانه‌های چهل‌متری و درآمدهای دویست و اندی هزارتومانی و بوفه‌هایی با دو سه میلیون تومان ظرف بلور چک درونش الگوی زندگی مردمانی است که شب شکم گرسنه‌شان را چنگ می‌زنند تا نسوزد و خوابشان ببرد. این مردم، مردم این کشور اند.
من به جای این که دنبال سخن‌رانی‌های این نام‌زد یا آن یکی بروم و بدوم، دنبال رسیدن به وضعیتی هستم، که دست کم بتوانیم و بتوانند به مردم بیاموزند از هم‌این که هست بهره بگیرند تا فجیع زندگی نکنند و فجیع نمیرند. من دنبال وضعی هستم که بچه‌های گرسنه پای ضبط‌صوت‌های رقص‌نوردار خوابشان نبرد و کابوس کتلتی که اسمش کباب است نبینند. هر نام‌زدی که کمکم کند تا به این وضع برسیم، منتخب من است.

۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه

مرگ غم‌ناک وسوسه‌ی شیطانی

حمید سمندریان از آن آدم‌هایی است که حق دارد گردنش را بالا بگیرد و ادعایش شود و این جور آدم‌ها البته خیلی کم اند. کارش بیش‌تر تئاتر است. اما فیلمی هم ساخته است که در سال 1369 روی پرده بردندش؛ تمام وسوسه‌های زمین. رضا کیانیان و هما روستا (هم‌سر حمید سمندریان) نقش‌های اصلی را بازی می‌کردند. داستانْ داستان دکتر سنجر (کیانیان) بود که دکتر شده بود و به شهرش برگشته بود طبابت کند. دخترعمویش ماه‌بانو (هما روستا) هم‌آن‌جا طبابت گیاهی می‌کرد و امیدوار بود سنجر کارهایی برای مردم کند که از او ساخته نیست. اما روزگار ناموافق و وسوسه‌های شیطانی راننده‌ی سنجر نگذاشت و راه‌ها از هم جدا شد و شد آن‌چه نباید می‌شد. در سال 69 من نه اسم سمندریان را شنفته بودم نه رضا کیانیان نه هما روستا. فیلم خیلی عجیب و تاثیرگذار بود.
یک صحنه را خیلی روشن یادم است. سنجر تکانی خورده بود و انگار فهمیده بود که ریگی به کفش راننده است که دارد وسوسه‌اش می‌کند و راهش می‌برد و انسانیتش را می‌گیرد. سنجر و راننده ایستاده بودند توی حیاط کنار عمارت و راننده داشت - هم‌این‌طور که به دیوار تکیه داده بود - یک بشقاب پلو و خورش را تند تند می‌خورد و سنجر نگاهش می‌کرد. ناگهان سنجر آشفته و عصبی از راننده پرسید «کی هستی تو؟» و من منتظر بودم که راننده لو برود یا دست‌پاچه شود. اما فقط قاشق را از دهانش درآورد و توی بشقاب گذاشت و خیلی ناامید به سنجر نگاه کرد و گفت «من؟ یه بی‌پدرمادر بدبخت که به تو پناه آورده.»
و آن‌قدر طبیعی و مستاصل این را گفت که سنجر پشیمان شد و خجالت کشید و هر تصور شیطان‌انگارانه‌ای را از خودش دور کرد. حالا آن شیطان توانا - احمد آقالو - در خانه‌اش مرده. سرطان داشته و کاری نمی‌توانسته‌اند برایش بکنند و سخت بوده و بالاخره تمام کرده. و من آن‌قدر از درگذشت این شیطان غم‌گین ام که حد ندارد.

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

هنوز

از وقتی باب‌جان يوسف مرد نن‌جان طيبه هر چی فال حافظ می‌خريد توش نوشته بود يوسف گم‌گشته باز آيد به كنعان غم مخور. كلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور. الان احتمالا پنجاه و سه سال گذشته و هنوز كه هنوز است نه باب‌جان برگشته و نه فال‌فروش‌ها فال ديگری دست او می‌دهند. و او هنوز توی هم‌آن خانه زندگی می‌كند كه يوسفش با دست خودش برايش ساخته است.

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

خواب‌بردگی

دیده‌ای دست و پایت زیر فشار کرخ می‌شوند و خوابشان می‌برد؟ من هم ذهنم زیر فشار کرخ می‌شود و خوابش می‌برد. شده که با کسی جر و بحث می‌کرده‌ام و وسط جمله – که بر سرش هوار می‌زده‌ام – خوابم برده است. احتمالا نوعی عکس‌العمل دفاعی روان‌تنی است در برابر ناملایمات.

رفتیم میان چمن‌ها نشستیم. من کفش‌هایم را درآوردم و گذاشتم خنکی از جورابم رد شود و کف پایم را دریابد. گفت راهی برای ماندن نیست. گفت از دارابونت خوشش می‌آید چون آخر فیلم‌هایش مردان هم‌گم‌کرده به هم می‌رسند. گفتم من بدم می‌آید ازش و این پایان فیلم‌هایش دروغ است. پیشانیش را بوسیدم و گفتم می‌روی و برنمی‌گردی؛ هم من می‌دانم و هم تو. و سرم را پایین آوردم و روی زانوهای چمباتمه‌ام گذاشتم و گفت خداحافظ و گفتم خیر پیش و رفت. چشم‌هایم را باز کردم. زیر پایم چمن خنک بود. دست بردم و برگی بلند و باریک کندم که دستش بدهم و بگویم من از این برگ شاداب‌تر نیستم. هر وقت خشکید، بدان در دل من هم چیزی می‌خشکد و ترد و شکننده می‌شود. اما نبود. رفته بود. نمی‌دانم چه قدر خوابم برده بود. اما نبود. انگار مدت‌ها بود که رفته بود.

خصوصی عمومی

هیچ وقت نفهمیدم استدلال آن‌ها که می‌گویند باید قانون جلوی خودکشی را بگیرد چیست. موضوعی از بودن خصوصی‌تر هم هست؟ چرا باید کسی حق نداشته باشد برای چیزی این قدر خصوصی، خودش آزادانه تصمیم بگیرد؟ اگر این فشارها و الزام‌ها نباشد، قاعدتا باید بتوانی بروی داروخانه و دو تا قرص بگیری و اولی را سر شب بخوری و آخری را وقت خواب و خواب عمیق ببردت و دیگر هم بیدار نشوی.

یکی از حرف‌های بی‌معنایی که می‌گویند این است که ممکن است تصمیم خودکشی، شتاب‌زده و در یک موقعیت بحرانی باشد. نمی‌فهمم. مگر دولت وظیفه‌ی خودش می‌داند که آدم‌ها را از مثلا سرمایه‌گذاری شتاب‌زده در بورس محافظت کند که این‌جا هم وظیفه‌ی خودش بداند. اما حتا اگر این حرف بی‌معنا را بپذیریم، راحت می‌شود مکانیسمی پدید آورد که جلوی شتاب‌زدگی را بگیرد. مثلا بگوییم برای این که کسی بتواند دو قرص کذایی را از داروخانه بخرد، باید بیست روز پیاپی نامش را در فلان پایگاه اینترنتی به عنوان آماده‌ی مرگ ثبت کرده باشد. در این صورت تنها در روز بیست و یکم حق دارد قرص‌ها را بخرد و استفاده کند.

پ‌ن: طبیعتا این بحث از منظری شرعی نیست. تکلیف و موضع شرع که نسبت به خودکشی معلوم است.

۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه

جست‌وجویت می‌کنند

از رفقا کتبی و شفاهی پیغام می‌رسدم که اسم تو را جست‌وجو می‌کنند به وبلاگ ما می‌رسند. تا این‌جایش عجیب نیست؛ اما اسم را با متعلقاتی جست‌وجو می‌کنند که شگفت‌انگیز است. یکی می‌خواهد بداند من در دانشگاه چه خوانده‌ام، یکی دنبال این است که متاهل ام یا نه، بعضی‌ها هم دنبال چیزهای دیگر اند، مثل ربط من با المپیاد. یکی هم می‌خواسته احتمالا ببیند شنل به من می‌آید یا نه که اسمم را هم‌راه شنل جست‌وجو کرده است.
مشتری‌های قدیمی که من را می‌شناسند؛ به دوستان جدید عرض کنم که اولا کنج‌کاوی چیز بدی نیست، خوب هم نیست، اگر مهارش کنید - دست کم در این یک مورد - چیزی از دست نمی‌دهید. دوم این که اگر مهار نمی‌شود یا مهارش نمی‌کنید هم، یک نامه بفرستید و از خودم بپرسید. بهتر از این است که آواره‌ی وبلاگ مردم بشوید. فردا است که بالای وبلاگ‌هاشان بنویسند لعنت به کسی که با گوگل‌سرچ کردن اسم دیگران به این وبلاگ پا بگذارد.
دیگر این که «این‌شب‌ها» هم رو به پایان است. آن‌ها که از سر لطف یا اجبار محیطی یا هر دلیل دیگر تن داده‌اند و دیده‌اند - از یک قسمت تا همه‌ی برنامه‌ها - اگر لطف کنند و عیب‌هایی را که در کارم دیده‌اند برایم بگویند ممنون می‌شوم. اگر لطف کنند و نامه بفرستند ممنون‌تر.

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

دستم را محکم گرفته بود و گریه می‌کرد

از شریعتی می‌آمدم پایین. توی پیاده‌رو؛ کمی بالاتر از همت. مرد، حدودا چهل و پنج ساله، هیکل و لباس و قیافه‌اش شباهتکی داشت به امید روحانی در دایره زنگی. یک عصای چوبی دستش بود. دست دیگرش را هم محکم گرفته بود به دیوار. سخت راه می‌رفت. هر ده ثانیه یک قدم لرزان برمی‌داشت. چشم‌هایش درست نمی‌دید و لرزان بود بدنش. از کنارش که رد می‌شدم صدایم کرد. گفت «دستم رو می‌گیری ببری اون ور خیابون؟»
گرفتم. حرف زدنش هم سخت بود. با همان زبان پر گیر و گرهش دعا می‌کرد و می‌گفت خدا من را برایش فرستاده. آرام آرام رفتیم. دستم را محکم گرفته بود و دعا می‌کرد. بالاخره رسیدیم به همت. گفتم «خیابان رو رد کنیم؟» گفت «هم‌این اولش رو.» دست نگه داشتم جلو ماشین‌ها که راه بدهند و رد شویم. رد شدیم. گفت «من می‌خوام این‌جا تاکسی بگیرم.» بعد پرسید «برام تاکسی می‌گیری؟» گفتم «بله. کجا می‌ری؟» گفت «سه راه ضراب‌خونه.» فکر می‌کردم سه راه ضراب‌خانه هم‌آن‌جا است که ایستاده‌ایم. مطمئن نبودم. گفتم لابد اشتباه می‌کنم. به دو سه تا تاکسی و سواری گفتم «سه راه ضراب‌خونه.» هم‌این‌طور محکم دستم را گرفته بود. کسی نایستاد. دستم را کشید. گفت «چرا می‌گی ضراب‌خونه؟» گفتم «خب مگه نمی‌خوای بری ضراب‌خونه؟» گفت «ضراب‌خونه. ضراب‌خونه. ضراب‌خونه. ضراب‌خونه. ضراب‌خونه هم‌این‌جا است.» بعد هم خندید هم گریه کرد. نه پشت سر هم. با هم. گفتم «پس بگم کجا؟» گفت «پاسداران.» گفتم «کجاش؟» گفت «خودم بلد ام.» به چند تا تاکسی گفتم «پاسداران.» دستم هنوز سفت توی دستش بود. کسی نایستاد. باز دستم را کشید. بغض کرده بود. گفت «چرا می‌گی پاسداران؟» گفتم «کجا بگم؟» گفت «ضرابخونه. ضرابخونه. ضراب‌خونه که هم‌این جاس. ضراب‌خونه.» و گریه افتاد. دستم را محکم گرفته بود و گریه می‌کرد. گفتم «چرا ناراحت ای؟ مگه نمی‌خواستی بری ضراب‌خونه؟ خب رسیدیم. هم‌این‌جا است.» گفت «نه. می‌خوام برم. با تاکسی برم.» گفتم «کجا؟» گفت «پمپ بنزین.» پرسیدم «کدوم پمپ بنزین؟» گفت «پمپ بنزین. پمپ بنزین. پمپ بنزین.» و پمپ بنزین تو دهانش خمیر شد و خمیر شد. بعد داد زد «برم پمپ بنزین چی کار کنم؟» گریه می‌کرد. دستم را سفت چسبیده بود. آب دهانش می‌پاشید توی هوا هم‌این‌طور که هوار می‌زد. گفتم «باشه. نرو پمپ بنزین. کجا می‌خوای بری؟» باز گفت «پمپ بنزین.» اما نه مثل کسی که مقصدی را می‌گوید. مثل کسی که دارد مفهوم پیچیده‌ای را توی ذهنش مرور می‌کند. و کم کم پمپ بنزین توی دهانش تغییر شکل داد به بانک مرکزی. گفت «می‌خوام برم بانک مرکزی.» گفتم «بانک مرکزی این‌جا نیست که.» با دستش سمت آتش‌نشانی را نشان می‌داد و می‌گفت «چرا. اوناها.» گفتمش «بانک مرکزی تو فردوسی اه. اون ور باید وایسی.» گفت «نه. توپ‌خونه است.» و «توپ‌خونه» گفتن داغ دلش را تازه کرد. «ضراب‌خونه. ضراب‌خونه.» باز دستم را محکم گرفته بود و گریه می‌کرد. بعد یک‌باره معجزه شد. دستم را رها کرد و خودش را کشاند طرف ماشینی که توی ترافیک ایستاده بود. من هم آرام راهی را که آمده بودم برگشتم. رفتم آن طرف خیابان. جایی رفتم که من ببینمش و او نبیندم. زنگ زدم صد و ده. کسی جواب نداد. قطع کردم. صد و سی و هفت را گرفتم. خیلی معطل شدم. چهار پنج دقیقه. وقتی داشت تلفن آسیب‌های اجتماعی را می‌داد، طرف سوار ماشین شده بود و داشت می‌رفت.

۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

نظم امرکم

دی‌روز عصر موبایلم بی‌هیچ اخطاری و بدون این که قبضی برایش آمده باشد، یک‌طرفه شد. امروز صبح مهربان هم‌سر که دیده بود من مشغول ام، لطف کرده بود و رفته بود و قبض موبایل را از یکی از این دفترهای خصوصی پرینت گرفته بود و برده بود پولش را به حساب ریخته بود و باز رسیدش را به هم‌آن دفتر کذا رسانده بود؛ ساعت یازده و اندی.
وقتی به خانه برگشته بود، دیده بود قبض موبایل من را پست آورده است.
موبایلم وصل شد؛ ساعت دو و شش دقیقه.
اس‌ام‌اس رسید که مشترک گرامی! موبایل شما یک‌طرفه شده، اگر پولش را ندهید ظرف یک هفته کاملا قطع می‌شود؛ ساعت سه و چهل و پنج دقیقه. یعنی؛ حدود بیست و چهار ساعت بعد از یک‌طرفه شدن و یک ساعت و چهل دقیقه بعد از وصل مجدد.

۱۳۸۷ شهریور ۱۷, یکشنبه

ماءالشعور (2)

میدان ونک ساعت چهل و پنج دقیقه بعد از نیمه‌شب. من جلوی خودپرداز بانک سپه ایستاده بودم. روی صفحه‌اش پیغامی بود که می‌گفت به یکی از سه چهار دلیل زیر (که یادم نیست چه‌ها بودند) پولی نمی‌دهدم. بی‌پول مانده بودم. تلفن زدم به بانک عزیز سپه. قرار شد برای کار اول شماره‌ی یک و کار دوم شماره‌ی دو و قس‌علی‌هذا را بگیرم. بالاخره شماره‌ی هفت به ای‌تی‌ام رسید. هفت را گرفتم. باز گفت منتظر بمانم. ماندم. آقایی سلام کرد. گفتمش که از چهارراه پارک وی تا میدان ونک بیش از دوازده خودپرداز را آزموده‌ام و هیچ یک پولم نداده‌اند. گفت در حال آپدیت هستیم. تا دو صبح طول می‌کشد. گفتم همه با هم؟ اگر یکی بی پول مانده باشد و نیاز داشته باشد چه باید کند؟ خداحافظی کرد.

۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

ماءالشعور (1)

اين نهضت شعور و بی‌شعوری که محمود قصد دارد راه بيندازد آخرش به جنگ جهانی سوم نکشد خوب است. البته ظاهرا - يا دست کم فعلا - امت هميشه در صحنه داغ دلشان از رستوران‌ها تازه شده است. من گمان کنم ماجرا خيلی گل و گشادتر از اين حرف‌ها است. زير اين عنوان ماءالشعور هر چه از اين داستان‌ها ديدم تعريف می‌کنم. اوليش اين:
بارها شده. می‌روم دکتر؛ برای معده‌ام، برای دردهای ديگر؛ چه مزمن چه حاد. دکتر عزيز اصلا حال نمی‌کند من را نگاه کند يا دست بزند. من برايش يک کوفت کثافتی هستم که بايد زودتر از مطب بيرونم کند. نمونه‌اش دکتر ارتوپدی که ام‌روز زحمتش دادم. اتاقش خالی بود. حتا مگسی هم نبود که بپراند. گفتم بازوی چپم و شانه‌ی چپم درد می‌کند. گفت بازو يعنی کجا؟ نشانش دادم. بعد پرسيد چند وقت است؟ خواستم جلو بروم اشاره کرد هم‌آن‌جا که هستم بمانم. از هم‌آن‌جا گفتمش سه ماه. بعد پرسيد آن يکی چند وقت است درد می‌کند؟ گفتم شش روز. داشت نسخه می‌نوشت. گفت اين که در يک زمان درد گرفته‌اند نشان می‌دهد که به هم مربوط اند. گفتم يک زمان؟ يکی سه ماه پيش است و يکی شش روز. گفت اما هر دو سمت چپ هستند. و پيروزمند لب‌خند زد. گفتم خب از چي است؟ گفت بايد بروی پيش جراح مغز و اعصاب. آمپول زده‌ای؟ گفتم بله. زحمت نکشيد حتا بپرسد چه آمپولی. گفت پس ديگر آمپول نمی‌نويسم. مسکن بخور. درد می‌کند ديگر. دست درد می‌گيرد. و اشاره کرد که گورم را گم کنم.

پ‌ن: اين هم سايت ديده‌بان حقوق مشتری. گمان کنم به نهضت محمود و دوستان مربوط شود.

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

منتظران کشف شدن

مدت‌ها بود که پایم به صدا و سیما و در بلال و آفیش و این حرف ها باز نشده بود. از ولی‌عصر که به سمت در بلال می‌پیچی یک‌باره چگالی نوعی از آدم‌ها شدید بالا می‌رود. آدم‌هایی که نمودهای مختلف و گاه متضادی دارند. آن‌ها که چشم درشت دارند، آن‌ها که چانه‌ی یزرگ دارند، آن‌ها که دماغ کوچک دارند، آن‌ها که دهان غن‌چه دارند، آن‌ها که مادرزاد ابروی باریک دارند، آن‌ها که به زور ورزش و نخوردن تنه‌ی باریک دارند، آن‌ها که نگاه سنگی دارند، آن‌ها که چشم‌های رنگی دارند، آن‌ها که مطمئن هستند با مقنعه قیافه‌شان خیلی معصوم می‌شود، آن‌ها که مطمئن هستند در چادر عربی جذاب‌تر می‌شوند، آن‌ها که مطمئن هستند موی لخت و ته‌ریش زبر حسابی چهره‌شان را رو می‌آورد، آن‌ها که واقعا صبح به صبح سه بار صورتشان را از پایین به بالا می‌تراشند، آن‌ها که می‌دانند فلان رنگ به‌شان می‌آید و تمام لباس‌هاشان را از آن رنگ می‌خرند، آن‌ها که می‌دانند باید گردنشان را این‌طوری بگیرند تا اثر نگاهشان چند برابر شود، آن‌ها که صدایشان موقع سلام کردن هوش از سر آدم می‌برد، آن‌ها که سکوت معنی‌دارشان را از خود کلینت‌ایست‌وود به ارث برده‌اند، آن‌ها که در حمام صدای خودشان را کشف کرده‌اند و می‌دانند هر چند هیچ وقت شرایط اجازه نداده کلاس موسیقی و آواز بروند، استعدادش را دارند، آن‌ها که می‌دانند وقتی نرم راه می‌روند راه رفتنشان تماشا دارد، آن‌ها که می‌دانند عین عین فلان هنرپیشه هستند فقط کمی خوشگل‌تر و کم ناز و اداتر.
همه از این در می‌روند تو، یکی چایی می‌دهد یکی تایپیست است، همه خمیازه می‌کشند و همه منتظر اند، منتظر تا این که روزی برسد و کارگردانی، تهیه‌کننده‌ای کسی کشفشان کند و راه برایشان باز شود.
هم‌آن‌جا اگر خوب نگاه کنی، می‌بینی کسانی را که دیگر شکمشان چربی گرفته، دور چشم‌هاشان گود افتاده، رنگ چشمشان کدر شده، صداشان از صافی اولش افتاده، دیگر رنگ فلان هم زیبایشان نمی‌کند، و هنوز نگران اند، هنوز منتظر اند، و نه این‌ها متوجه جوان‌ترها هستند و نه آن‌ها متوجه وضع رقت‌بار این‌ها. سیل جمعیت می‌آید و می‌رود. گاهی صدایی هم هست که می‌گوید «اسم شما آفیش نشده.» و جوابی فروخورده و کم صدا که «مگه می‌شه؟»

۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه

امضای مرموز

نه! پست قبل هر چه داشت اغراق نداشت. و تو وقتی می‌خواندیش دست کم می‌توانستی تندتر بخوانیش یا از روی سطرها بپری یا بی‌خیالش شوی. اما من توی بانک هم‌چه امکانی نداشتم. بانک پر بود و تنها صندلی‌ای که در یک لحظه بی‌سرنشین بودنش تن خسته‌ام را رویش انداختم درست جلوی صندلی دو مشتری نازنینی بود که آن مکالمه‌ی طولانی مهوع را می‌آفریدند و درست عین سریال‌های بزن درروی تلویزیونی اعصاب من را به راه دور می‌دادند.
کمی بعد از پایان مکالمه شماره‌ی قبل از من را صدا زدند؛ دو بار. نیامد. شماره‌ی من را خواندند. تا من بلند شوم و بروم، شماره‌ی قبلی آمده بود. به هم‌این سادگی من از دور بیرون افتادم. دیگر کسی شماره‌ی من را نمی‌خواند. به کارمندی که هر دو شماره را صدا زده بود گفتم «من چه کنم؟» پرسید کارم چیست و وقتی گفتم «چک دارم» گفت «چکت را پشت‌نویسی کن تا من هم کار این آقا را راه بیندازم و نوبت شما شود.»
کردم. فکر کن برای هشتاد هزار تومان پول مجبور شوی چک به دست بروی بانک. من معمولا این چک‌ها را نگه می‌دارم، هر وقت برای کار دیگری بانک رفتم، به حساب می‌خوابانم. آن روز اما پنج‌شنبه بود و ناگهان فهمیدم پولی در خانه نیست و باید چیزی می‌خریدم که شنبه خریدنش بی‌فایده بود. برای هم‌این چک هشتادهزار تومانی مزد نوشتن بیست سی سطر مطلب را دست گرفتم و آخر وقتی دویدم سمت بانک.
حالا چک را پشت‌نویسی کرده بودم. دادم دست آقایک جوانی که باید کارم را راه می‌انداخت تا از وقفه‌ای که در کار مرد جلویی پیش آمده بود استفاده کنم و پولم را بگیرم. شانس خوش من در هم‌این مدت کوتاه سه شماره‌ی دیگر را خوانده بودند که اگر آقایک اشتباه نکرده بود، من بودم و من بودم و من بودم و من.
چک را گرفت و دست‌هایش روی کی‌برد چرخید. تق‌تق‌ تتق‌تق. تق‌تتق‌تق‌تق. تق. و تو چه دانی این تق آخر چه بود؟ نگاهم کرد و چک را نگاه کرد و مانیتور را نگاه کرد و باز من و باز چک و باز مانیتور و برو و بیا و بیا و برو که مردمک‌ها می‌کردند و حدقه‌ها که هی تنگ و تنگ‌تر می‌شد که یعنی «عجب. تعجب. عجیب.» آلبوم تمبر پوراحمد را که یادت هست با آن لهجه‌ی یزدی؟
حالا تعلیق را داشته باش. بعد به من نگاه کرد. گفت «این چک مال کی اه؟»
عجب سوال دقیقی. گفتم «روش ننوشته؟»
گفت «بله. یعنی شما می‌شناسیدش؟»
می‌شناختمش. اگر نمی‌شناختم که حاضر نمی‌شدم برای سه دقیقه‌ی اول و دو دقیقه‌ی آخر مستند نیم‌ساعته‌اش متن بنویسم با این قیمت. گفتم «بله. چه طور؟»
گفت «نه. یعنی هیچی. یه لحظه.»
و خانم نسبتا تنومند به نظر توانایی را صدا زد. خانم آمد بالای سرش و آقایک که سعی می‌کرد عادی باشد به من لب‌خند زورکی می‌زد و به خانم و چک و مانیتور دل‌واپس نگاه می‌کرد. گفتم «اگر پول توی حسابش نیس مساله نیس. می‌رم شنبه می‌آم.»
آقایک گفت «نه نه.»
«کوفت. خب اگه داره بده برم. یارو الان می‌بنده مغازه‌اش رو. بعد من چه غلطی کنم؟» این‌ها را توی دلم گفتم. و به آقایک گفتم «می‌خواید زنگ بزنم باش صحبت کنین؟»
آقایک باز گفت «نه. چیزی نیست.»
خانم با نگاه ازش پرسید «پس چی؟»
زیر لبی لندید «این امضاش».
بعد من را نگاه کرد و لب‌خند زد و گفت «شما دو سه دقیقه بشینید که خسته نشید. کارتون زود راه می‌افته.»
«مرگ. زهر عقرب.» باز هم نگفتم. رفتم نشستم.
او رو به من <لب‌خند مضطرب>.
من توی دلم <مرض. حناق>.
او <لب‌خند مضطرب به من> سربازک را صدا می‌زند. زیر گوشش چیزی می‌گوید. با دست اشاره‌ی نامحسوسی به من می کند. بنا است سربازک مراقب باشد من از در قفل کرده فرار نکنم. من توی دلم <آآآآآآآه! حماقت. کثافت>.
او هر از چندی لب‌خند مضطرب می‌زند و با دست من را به کارمندی از کارمندان نشان می‌دهد و اعصابم را به هم می‌ریزد. ساعت تلفنم را نگاه می‌کنم. توی دلم می‌گویم «خب بست دیگر. کثافت بی‌شعور.»
حتا یک لحظه هم فکر نمی‌کند من دیوانه نیستم برای هشتاد هزار تومان چک جعل کنم. آدم ساده ای هستم. اما نه اسمم سعید است نه قیافه‌ام به منگول‌ها می‌زند. بیست دقیقه است که این مسخره هی به من لب‌خند مضطرب می‌زند.
آخر کارمند خانم جوان نسبتا زیبایی با لحن عصبی و صدای بلند می‌پرسد «هشتاد هزار تومن؟»
و آقایک با تردید سرش را تکان می‌دهد به دو معنی؛ اول «آره. هشتاد هزار تومن» و دوم «یواش. می‌فهمه.»
«کوفت و درد و مرگ مفاجات با این ملاحظه کردنت.» باز هم توی دلم.
خانم جوان چک را می‌گیرد و عصبانی می‌رود پشت باجه‌اش و من را با دست صدا می‌کند. می‌روم. پول را می‌شمرد و لب‌خند واقعی می‌زند و می‌دهد. تشکر می‌کنم. من هم واقعی و از ته دل. و خب هزار البته یارو بسته دکانش را. من جا مانده‌ام.

۱۳۸۷ مرداد ۱۰, پنجشنبه

خدا داده

عجب رويی داری تو. هی می‌گی «بسته است. دور بزن.» هی من اين آيکون گوشه‌ی صفحه رو فشار می‌دم راه باز می‌شه. باز به صفحه‌ی بعد که می‌رسيم می‌گی «بسته است. شرمنده. دور بزن.»

۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه

امنيت جانی

سری به وبلاگ آقای شهبازی بزن. ديشب حمله کرده‌اند که بکشندش. شانس آورده که جان سالم به در برده. پيش از اين گفت که بنا است بگيرندش، هوچی‌بازی درآوردند که از اين خبرها نيست و از خودش درمی‌آورد، تا گرفتندش، بعد هم گفتند اصلا خودش زمين‌خوار بوده است. اين بار هم می‌گويد جانش در خطر است، کسی توجه نمی‌کند تا اتفاق مبادا بيفتد.

۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه

نی‌نی و رئيس جمهور


آقای رئیس جمهور انقلابی و محترم و غیره ونزوئلا
با سلام و دعای خیر

پی‌رو جنجال اخیر رسانه‌های از خدا بی‌خبر غربی درباره‌ی فردی معلوم‌الحال و مجهول‌الهویه با نام باصطلاح سالومون فرناندز به اطلاع می‌رساند:

یک. ملت دوست و برادر ایران هم‌چون گذشته از جناب‌عالی و مبارزات ضدامپریالیستی شما و حدود نصف ملت ونزوئلا حمایت می‌نمایند.
دو. با زدن مشت محکمی به دهان یاوه‌گویان اعلام می‌نماییم فرد مذکور عروسک آلت دست صهیونیسم جهانی بوده و نسبتی با حضرت‌عالی ندارد.
سه. هم‌آن طور که جناب عالی هم با درایت بی‌مانند خود اشاره نمودید، پیدا کردن یک شناس‌نامه‌ی قدیمی یا چیزی مانند آن نکته‌ی مهم و تاثیرگذاری در این مورد نیست و نمی‌تواند باشد.
چهار. شباهتی میان این موجود خودفروخته و عروسک خیمه‌شب‌بازی استعمارگران با جناب عالی موجود نیست. آن‌چه از آن به عنوان شباهت جناب عالی و آن آلت دست فريب‌خورده‌ی بیگانگان یاد می‌شود درواقع گریم ناشیانه‌ی وی است.
چهار. (این قسمت یواش خوانده شود.) همه‌ی ملت نی‌نی درست می‌کنن، مخصوصا تو آمریکای لاتین، اما بعدش دیگه نمی‌ذارن در رن. وامی‌ستن نی‌نیشون رو با مامان نی‌نی بزرگ می‌کنن.

امضا
داداشی

۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه

حوصله کن رفیق، میز هم شاید بد نباشد

در زبان‌شناسی چیزی هست به نام نقش تاکیدی (culminative function). در نظر بگیر جمله‌ای را می‌خوانی. روی یکی از کلمه‌ها تکیه‌ی بیش‌تری می‌کنی. این تکیه را با حروف سیاه نشان می‌دهم. مثلا این سه تا را ببین:
من سیب را خوردم.
من سیب را خوردم.
من سیب را خوردم.
اولی یعنی آن که سیب را خورد من بودم نه کسی دیگر.
دومی یعنی آن که من خوردم سیب بود نه چیز دیگر.
سومی هم یعنی من سیب را خوردم، کار دیگریش نکردم.
من هم در مطلب قبلی کاری کردم که شبیه هم‌این نقش تاکیدی است. روی چیزهایی تاکید کردم. این معنایش این نیست که من به مریم نبوی‌نژاد احترام نمی‌گذارم یا چیزی شبیه این. در پایان این متن باز به این موضوع برخواهم گشت.
خوش‌حال ام و از همه‌تان ممنون که این مطلب را خواندید. اغلب از این که نوشته‌هایم را بخوانند خوش‌حال می‌شوم.
هفت نظر پای مطلب نوشته‌اند و چند تا هم در بالاترین. بعضی لطف است و بعضی به مطلب مربوط است. از لطف‌ها خوش ام. به گمانم بد نیست درباره‌ی بعضی نظرها چیزی بگویم.
خانم نبوی‌نژاد گفته «من نگاه بازدارنده به زبان فارسی ندارم، اما می دانم که همین که امروز به این زبان حرف می زنم مدیون اوست». من خوش‌حال ام که او نگاه بازدارنده ندارد. اما دعوا بر سر هم‌این «اما» است که او می‌گوید. راستش من مدیون کسی نیستم. دست کم درباره‌ی فارسی حرف زدن مدیون کسی نیستم. ممکن بود ابوالقاسم فردوسی پیدا نشود و من به زبانی دیگر حرف بزنم. ممکن بود ده ابوالقاسم فردوسی پیدا شوند و من از آن سو به زبانی دیگر حرف بزنم. معمولا هم هیچ کس از زبانی که دارد ناراضی نیست. مگر الان عراقی‌ها و لبنانی‌ها و مصری‌ها ناراضی هستند که به جای پهلوی و آرامی و قبطی، دارند عربی حرف می‌زنند؟ یا مگر آمریکایی‌ها و استرالیایی‌ها از انگلیسی حرف زدن خودشان ناراضی هستند؟ مگر خانم نبوی‌نژاد ناراضی است که به جای ایرانی باستان به فارسی مدرن حرف می‌زند؟ مگر فرزند احتمالیش از این که فرانسه و انگلیسی حرف بزند و فارسی هم بداند ناراضی خواهد بود؟
حضور فردوسی و اثر عمیقش بر زبان امروز من یک واقعیت تاریخی نادیده گرفتنی است، اما راه درست بررسی یک پدیده‌ی اجتماعی (مثل زبان) این نیست که ملاک رفتار و قضاوتمان – یا حتا جزئی از این ملاک – دل‌بستگی‌های عاطفی ما باشد.
او باز گفته «بی سوادی و کم حوصلگی در امر ترجمه را هم نمی توان مترادف هر کی هر کار دلش خواست بکند دانست.» می‌بینید که در این قسمت سه جا هست که معمولا کسانی (یکیش من) نیم‌فاصله می‌گذارند و مریم نبوی‌نژاد نگذاشته است. یک جفت گیومه و یکی دو کاما هم اقتضای تشخیص و سلیقه‌ی بعضی هست که این میان نمی‌بینیمشان. من نه او را به بی‌حوصلگی متهم می‌کنم نه به بی‌سوادی. شاید وقت نداشته، شاید امکان فنی بعضی چیزها (مثل نیم‌فاصله) در دسترسش نبوده، شاید تشخیصش این است که این‌ها لازم نیستند. هر چه هست جمله‌ی او هم گویا است و هم برای من مشکلی درست نمی‌کند. (مثلا حس نمی‌کنم با کش دادن بی‌جا وقتم را تلف کرده است.) سوال من این است که مریم از کجا می‌فهمد که مترجم فلان خبر بی‌سواد یا کم‌حوصله است؟ عبارت Put on the table را دو جور می‌توان ترجمه کرد؛ چرا مریم یک نوعش را غلط یا بی‌سوادانه می‌داند؟ اگر مترجم پای متنش نوشته بود «می‌دانم بعضی توصیه می‌کنند که این عبارت را طور دیگر ترجمه کنیم، اما من نظر دیگری دارم.» دیگر مشکلی نبود؟
مثال عینی‌تری می‌زنم. خیلی از دوستان – و احتمالا مریم نبوی‌نژاد – نظرشان این است که «در رابطه با» از جنس هم‌این خطاهای ترجمه است، اما ندیده‌ام کسی از این گروه مدعی شود – یا اگر هم مدعی شود کسی بپذیرد – که دکتر ادیب‌سلطانی که می‌نویسد «در رابطه با» از سر بی‌سوادی یا کم‌حوصلگی است. چون ادیب‌سلطانی بر هر کار ترجمه‌اش – که اتفاقا اغلب نارسا و در عین حال زیبا و دقیق است – حاشیه‌های بسیار می‌زند و از ترجمه‌اش و زبان‌دانیش زیرکانه تعریف می‌کند، کاری که فلان خبرنویس فلان خبرگزاری امکانش را ندارد.
خیلی شده که با دوستی فیلم تماشا می‌کرده‌ام. ازش خواسته‌ام برایم دیالوگ‌های مهم را ترجمه کند. بعد دوست مثلا گفته «پسره می‌گه می‌شه ببینمت؟ دختره می‌گه چرا که نه». من هم می‌فهمم منظورش این است که «آره می‌شه» یا مثلا «چرا نبینی من رو؟» یا چون‌این چیزی. به دوستم هم ایراد نمی‌گیرم که چرا در زمان کوتاهی که بین دو دیالوگ داشه معادل رایج‌تر را انتخاب نکرده. می‌فهمم چه می‌گوید و می‌دانم که وقت تنگ است و هم‌این کافی است.
حالا چرا وقتی به خبرنویس خبرگزاری می‌رسیم، یادمان نمی‌ماند که وقت او هم تنگ است و او نجف دریابندری نیست که یک کتاب داشته باشد و یکی دو سال زمان و کلی تجربه و منابع بی‌شمار در کاب‌خانه‌اش؟ چرا حواسمان نیست که خبرنویس محدودیت زمانی شدید دارد؟
مریم نبوی‌نژاد باز گفته «فردوسی هم به همه ما که زبان فارسی را دوست داریم نمایندگی داده است». خب دست فردوسی درد نکند. اما من در متنم جایی نمی‌بینم که پرسیده باشم فردوسی به مریم نبوی‌نژاد نمایندگی داده یا نه. در واقع حسین درخشان با اجازه‌ی خودش عنوان «وقتی فردوسی به یک وبلاگ‌نویس نمایندگی ویزه می‌دهد»، را با هم‌این خطای املایی برای نوشته‌ی من انتخاب کرده است. من اتفاقا سوالم برعکس است. کی به فردوسی نمایندگی داده است؟ چرا باید من در موضوعی مانند زبان – که مثل مترو یک وسیله‌ی عمومی است – شرم‌گین، مدیون، چشم به دست یا دنباله‌رو فردوسی باشم؟ تئوری معیار دانستن زبان معیار بنیانِ بر بادی دارد، اما حتا به فرض صحت این تئوری، زبان فردوسی زبان معیار امروز است؟ یا چه؟ چرا مریم پای فردوسی را میان کشیده است؟ جز این است که – احتمالا ناخودآگاه – هم‌آن سنت قدیمی‌ای را دنبال می‌کند که مبنایش به میان کشیدن پای غول‌های مهربان و سخت‌کوشی است که ما هر چه داریم از آن‌ها داریم و مدیونشان هستیم و باید به آن‌ها وفادار بمانیم؟ این به شکلی واضح اعمال قدرت بر مخاطب نیست؟ این همه فوکو و اکو و بارت و سارتر و دیگران خواندن چه فایده‌ای دارد اگر این مغلطه‌ها را در گفتار خود نبینیم؟
باز مریم نبوی‌نژاد گفته است «حرف من این است این اصطلاح به این شکل مشکل زیبایی شناختی دارد نه چیز دیگر». منظور از «مشکل زیبایی‌شناختی دارد» چیست؟ یعنی «زیبا نیست»؟ واقعا معیار زیبایی‌شناسانه‌ای هست که بگوید «روی میز گذاشتن پیش‌نهاد» زیبا نیست؟ این معیار – اگر هست – چیست؟ و اگر نیست، جز این است که باز پای یک مغلطه‌ی دیگر در میان است؟ و اصطلاح «زیبایی‌شناختی» بنا است با ظاهر آکادمیکش ما را بترساند و به خانم نبوی‌نژاد اعتماد به نفس کافی بدهد؟ باز هم تاکید می‌کنم که ماجرا ناخودآگاه است و باز هم تاکید می‌کنم از آدم آگاهی مثل نبوی‌نژاد انتظار دارم که این خطاهای ناخودآگاه خودش را – که همه در پی‌وند با قدرت هستند – ببیند و بگیرد. اتفاقا اگر ماجرا زیبا بودن و نبودن است با انصاف کامل می‌گویم که این اصطلاح به چشم من زیباتر از اصطلاح «به میان آوردن» است که او پیش‌نهاد کرده است. تمام بحث هم هم‌این جا است. هر کالایی مشتری خودش را دارد. چرا باید مشتری قهوه از مضرات چایی بگوید و مشتری چایی از مضرات ماءالشعیر؟ در نهایت ماهیت دموکراتیک زبان به بعضی اصطلاح‌ها اجازه می‌دهد بالاتر بیایند و رایج شوند – مثل هر دوی این اصطلاح‌ها – و بعضی را هم که کم‌مشتری هستند خانه‌نشین می‌کند. این روندی است که چه من و نبوی‌نژاد موافقش باشیم و چه مخالف رخ می‌دهد. خطابه خواندن جلوی صبح و شب‌های پیاپی را نمی‌گیرد.
در آخر هم او از خشم‌گینی من گفته است. راستش اگر لحن نوشتن ملاک سنجش خشم باشد، کسی که می‌نویسد «جان هر کس دوست دارید اینقدر پیشنهاد و گزینه را روی میز بگذار و بردار نکنید. تن فردوسی تو قبر می لرزد.» به نظر عصبانی نمی‌آید؟ می‌پذیرم که لحن او تاکیدی است و نه خشم‌آلود.
کسی با نام Ali گفته «if you say she was condescending, look in the mirror». در نگاه من – اگر بخواهم درست و دقیق قضاوت کنم – مریم نبوی‌نژاد حق دارد خودش را برتر بداند. سال‌ها است که بسیار می‌خواند و می‌داند و به این خواندن و دانستن ادامه می‌دهد. من در نوشته‌ی قبلیم تاکید تلخی بر این که او دیگران را «گاو» می‌بیند کرده بودم. کار خطایی بود. اگر عذر خواستن دردی دوا می‌کند، از مریم نبوی‌نژاد و آنان که خواندند عذر می‌خواهم. اما در مورد خودم، راستش، اخلاق برای من مهم است، اما نه آن قدر که بحث را نیمه و سست رها کنم. ترجیح می‌دهم مراقب باشم که خطا نکنم، اما دست و پا و دهانم را هم نبندم و اگر دیدم خطا کردم صادق باشم و عذر بخواهم. در عین حال بدم نمی‌آید این را نوعی مدح شبیه به ذم ببینم و اگر این طور اس متشکر ام.
بعد گفته است « there is a difference between lazy translation and creative work...
the result might be very similar but I dont appreciate the former, if i may
». درباره‌ی تنبلی من سکوت می‌کنم. گمان کنم واضح است – حتا من غیر قصد – این تهمتی است که ثابت نشده است. و حتا اگر ابتکاری حاصل تنبلی باشد، جلوی پذیرش عمومی آن را نمی‌گیرد. اصولا اگر مردم گفتند چیزی زیبا است نمی‌توان گفت شما نمی‌فهمید و این فقط حاصل تنبلی است. «تنبلی» یک عنوان اخلاقی است و «زیبایی» نه. مثلا ممکن است در زمان ظهور پیکاسو هم بسیاری گمان کرده باشند این مردک تنبل عرضه و حال کشیدن جزئیات چهره و منظره را ندارد برای هم‌این تناسب‌ها را به هم می‌زند. این ممکن است حتا درست هم باشد. اما به هر حال گروهی نه چندآن کم زیبایی کار او را پذیرفته‌اند.
هادی نیلی نوشته «به نظرم بازی‌ای که با قضیه لرزیدن فردوسی در گورش کرده‌ای، چندآن ربطی به اصل حرف مریم نداره». امیدوار ام این همه روده‌درازی که کردم نشان داده باشد چرا حضور فردوسی در حرف مریم نبوی‌نژاد از نظر من مهم بوده و تاکیدم بر او چیزی نیست که بازی ببینمش.
باز از قول مریم نبوی‌نژاد گفته «وقتی ترکیب خوب "به میان آوردن" رو داریم که هنوز به‌خوبی داره جواب می‌ده، چه اصراریه که هی بگیم "روی میز گذاشتن"». من دو سوال دارم؛ کی و با چه ملاکی می‌گوید «به میان آوردن» خوب یا بهتر است؟ و چه اصراری هست که هی بگوییم «نگویید فلان و ننویسید بهمان»؟ واقعا این طور است که میان این دو جمله مردم همه جمله‌ی دوم را انتخاب می‌کنند یا بهتر یا زیباتر می‌بینند؟
1. ایران بسته‌ی پیش‌نهادی جدیدش را روی میز اروپا گذاشت.
2. ایران پیش‌نهادهای جدیدش را با اروپا در میان گذاشت.
گمان نکنم در اولی هیچ ابهامی باشد، واقعا کسی هست که نفهمد منظور اولی چیست؟ و از نگاه زیبایی‌شناختی هم در اولی رگه‌ی ملایمی از نوعی صنعت ادبی – چیزی شبیه صنعت تشخیص – می‌بینم که به گمان من زیبا است.
باز هادی گفته «گیرهایی که خودت به نگارش بخش فارسی بی‌بی‌سی می‌دادی یادت نیست؟» یادم هست و به گمانم به‌جا بودند. دوباره خواندنشان شاید کمک کند ببینی فرق کجا است.
خوابگرد هم مثل مریم نبوی‌نژاد حرفش اما و ولی دارد. می‌گوید
ولی از یک نکته غافل مانده‌ای. اگر بنا باشد بستر تطور و پویایی زبان، «گرته‌برداری» از زبان‌های دیگر باشد که صرفاً ترجمه‌ي عین به عین ترکیب‌ها و اصطلاح‌هاست، یک جای کار خواهد لنگید. اگر قرار باشد زبان پویا باشد و همواره به نوزایی، باید به همان سبک «بزن تو گوش‌اش» باشد که از بطن زبان مردم به زبان معیار وارد می‌شود. نشخوار کردن بی‌سلیقگی‌های مترجمان، ربطی به این موضوع ندارد و اتفاقاً توانمندی‌های داد و ستد میان زبان مردم و زبان رسمی را پنهان می‌کند و مردم را وامی‌دارد که به جای برساختن اصطلاحی تازه، به بازگویی غلط‌های ناخواسته دیکته‌‌شده‌ رو آورند.
در این باره نکته‌های دیگری هم هست که جای طرح‌اش در این‌جا نیست.
مغالطه‌ی همه یا هیچ را – که باز هم احتمالا ناخواسته پدید آمده – می بینید؟ کسی خواسته که همه‌ی «تطور و پویایی زبان» از راه «ترجمه‌ی عین به عین ترکیب‌ها و اصطلاح‌ها» باشد؟ من که چون‌این چیزی نخواسته‌ام. اما خوابگرد به وضوح می‌گوید تطور «باید» از بطن «زبان مردم» به «زبان معیار» وارد شود. این باید از کجا می‌آید؟ باز هم ناخواسته است که فراموش کرده زبان معیار چیز مبهمی است که هر چه زمان می‌گذرد و دقیق‌تر می‌شود از آن لولوی دستورساز اولی دور می‌شود و به موضوعی برای پژوهش – و نه معیاری برای باید و نباید – بدل می‌شود. نیز دقت نمی‌کند که دارد مترجم‌ها را از «مردم» جدا می‌کند. چرا؟ چون آشناییشان به یک زبان دیگر «آلوده»شان کرده؟ این هم‌آن فرضیه‌ای نیست که در شکل اجتماعیش می‌گوید من و خوابگرد و نبوی‌نژاد با فرهنگ و جامعه‌ی غرب آشنا هستیم، پس غرب‌زده و ابزار تهاجم فرهنگی هستیم و نباید گوشه‌ای از فرهنگ و اجتماع را با خیال راحت به ما سپرد؟
کلمه‌های «نشخوار کردن» و «بی‌سلیقگی» واضحا توهین هستند و تصور می‌کنم مرد آن قدر سلیم هست که فورا از هر که توهین او دامنش را گرفته و می‌گیرد عذر بخواهد. قبلا دیده‌ام چون‌این می‌کند.
گمان نکنم ترجمه‌ی خبر کسی را «وادارد» که به بازگویی «غلط‌های ناخواسته دیکته‌شده» رو آورند. این هم‌آن گونه استدلال قیم‌مآب است که می‌گوید مردم با خواندن کتاب فلان و بهمان دست از دین و انقلاب کشیدند یا می‌کشند و نگاه نمی‌کند که تمام توان و برد آن کتاب چه‌قدر است. و نگاه نمی‌کند اگر مردم این همه ناتوان و علیل اند که هر چه در خبر خبرگزاری یا سیما آمد شکل زبانشان را تغییر می‌دهد، چرا این قدر از توان زبان مردم تمجید می‌کنی؟ و مترجمان چه گناهی دارند؟ انگار آن‌ها هم اتفاقا عین مردم از توان زبان مادری بی‌خبر اند. فرقشان این است که زبان دیگری را هم اندکی می‌دانند. به‌شان بگوییم تو اهل فضل ای و دانش هم‌این گناهت بس؟ و اصلا کجای ترجمه‌ای که مترجم اندکی سلیقه به خرج دهد و تصویر را هم در ترجمه نگاه دارد خطا است؟ چرا گرته‌برداری را گناه کبیره می‌بینید؟ گرته‌برداری تنها عیبی که ممکن است داشته باشد، این است که ساختارهای صرفی و نحوی‌ای هم‌راه بیاورد که با زبان مقصد هم‌آهنگ نباشند و به قواعد زبان مقصد آسیب بزنند. مثل مطابقه‌ی جنسیتی صفت و موصوف که در عربی هست و به فارسی آمد و مدتی پدر و مادر زبان فارسی را عروس کرد. در عین حال آن را هم نمی‌گویند «غلط»، می‌گویند «مضر». حالا کسی ساختار و قاعده‌ی صرفی و نحوی‌ای در فارسی سراغ دارد که با این ترجمه آسیب می‌بیند؟ خوشه‌ی آوایی یا معنایی‌ای سراغ داری که صدمه ببیند؟ این هم‌آن نگاه نیست که می‌گفت ماشین و تلگراف در بنیادشان غربی هستند و با اسلام نمی‌سازند؟
غلط این نیست که گرته‌ی بی‌خطر و گویا و زیبایی را به زبان فارسی بیاوریم. غلط این است که وقتی استدلالی در میان نیست، «ناخواسته» در تار و پود قدرت بپیچی و بگویی « در این باره نکته‌های دیگری هم هست که جای طرح‌اش در این‌جا نیست.» خب جان دل اگر جایش این‌جا نیست چرا می‌گویی؟ و جایش اگر این‌جا نیست کجا است؟ چه قدر نکته‌ها عمیق و باریک‌تر از مو هستند که در فهم من و ما نمی‌گنجند؟
در بالاترین hovaresp گفته «به نظرم اين جور ترجمه هاى مستقيم، در حالى كه معادلش در فارسى وجود دارد، يك جورى باعث مى شود كه رفته رفته فارسى، تابعى از انگليسى بشود و يك جور تشتت زبانى پيش بيايد - وجود كلمه ها و عباراتى كه ريشه اى در فارسى ندارند و باعث يك نوع گسستگى در زبان مى شوند تا جايى كه گاهى اوقات ترجيح مى دهى متن انگليسى را بخوانى تا بفهمى منظور متن فارسى چه بوده
من این «معادلش در فارسی وجود دارد» را نمی‌فهمم. مگر «روی میز گذاشتن» در فارسی وجود ندارد؟ کجایش مبهم است؟ کجایش تشتت زبانی است؟ کجایش باعث چه نوع گسستگی در زبان می‌شود؟ واقعا با دیدن این عبارت ترجیح می‌دهی متن انگلیسی را بخوانی تا بفهمی منظور چه بوده؟
هم‌آن‌جا jenabsargord گفته «به نظر من حق با مریم نبوی نژاد است. گرته برداری معنایی بی رویه ریشه ی زبان را می خشکاند.» گمان کنم من رویه‌ای را که می‌توان به آن فکر کرد گفتم؛ تناسب یا بی‌تناسبی قواعد صرفی و نحوی یا خوشه‌های آوایی و معنایی. این گرته‌برداری برای کدامش مضر یا مخل است؟ یا نکند «بی‌رویه» صفت ذات گرته برداری است؟
به من گفته است «کورش علی خانی»؛ به هر حال جناب سرگرد است و حرفش برو دارد. بابت اسم جدید ازش ممنون ام. و باز گفته است « در مورد اتفاق افتادن:
دگر روز باز اتفاق اوفتاد
که روزي رسان قوت روزش بداد
شعر از سعدی است».
ازش ممنون ام که دلیلی بر حرف من آورده است. پس سعدی بی این که نگران لرزیدن فردوسی در گور باشد اصطلاح «اتفاق افتادن» را به کار برده است که در زبان فردوسی نیست. هر روز همه‌مان می‌گوییم «به نام خدا» که ترجمه‌ی لفظ به لفظ و حتا خطا از عربی و آرامی است و ضربه‌های شدید هم به زبان فارسی و خوشه‌ی معنایی مرتبط با حرف اضافه‌ی «به» می‌زند و حتا در فهم ما از دین اثر می‌گذارد. آن‌جا چرا کسی فریاد نمی‌کشد؟
نمونه‌ی کامل نگاه دستوری و تجویزی به زبان، کتاب با ارزش «غلط ننویسیم» است. من این بخت را داشته‌ام که هم چاپ اول این کتاب را ببینم و هم چاپ سوم را و ببینم چه طور لحن کوبنده و استدلال‌های قطعی و مسلم بعد از دیدن قدرت حریفان جای خود را به «شاید» و «بهتر است» و «توصیه‌ی ما این است» دادند.
و تمام مثال‌های نوشتار و گفتار بد را در این کتاب ببینید. یک مثال هم از کتابی از دریابندری یا گلستان یا محمدرضا باطنی هست؟ این‌ها همه مطابق معیارهای نجفی می‌نویسند؟ یا ترس از قدرت آنان نجفی را به خضوع وامی‌دارد و کاسه کوزه‌ها را بر سر مجریان اخبار و نویسندگان روزنامه‌ها می‌شکند؟
داستان اصلی داستان قدرت و اقتدار است و ما روشن‌فکران معترض به ساختار قدرت هر یک در جای خود بن‌لادن‌گونه رفتار می‌کنیم و فتوای باید و نباید و باشد و نباشد می‌دهیم. کافی است منبر و مرجعیتی بیابیم. و بدتر این که این‌ها همه بی غرض است. آن که تصمیم به اعمال قدرت ندارد و چون‌این می‌کند صادقانه عمل می‌کند و به خوبی خود اعتقاد دارد و خطرناک‌تر است.
از سمتی دیگر نگاه کنیم. معمول چون‌این متنی این است که من اول بگویم چه قدر مریم نبوی‌نژاد و خوابگرد و دیگران آدم‌های دانش‌مندی هستند و من چه قدر به نوشته‌هاشان علاقه و ارادت دارم و راستش چون‌این حرف‌هایی واقعیت هم هست. من هر دوی این آدم‌ها و نوشته‌هاشان را دوست دارم. علی جلالی‌فر را هم که جواب کامنتش را نداده‌ام و امیدوار ام بعدا برایش بنویسم دوست دارم. با علاقه این جواب را نوشته‌ام. اما این‌ها را نگفتم چون به نظر من این‌ها ربطی به حرف‌های ما ندارد. ما هم را دوست بداریم یا نه هر حرف درستی درست است و هر بی‌انصافی‌ای بی‌انصافی. این ماجراها که «همه ما که زبان فارسی را دوست داریم»، و «من فلانی را آدم دانا و با مطالعه‌ای می‌شناسم» یا «به فلانی ارادت دارم» بی‌ربط‌ترین حرف‌هایی است که می‌توان گفت. حتا این گزارش‌ها که «من عصبانی نیستم» یا «فلانی عصبانی است» یا امثال آن هم بی‌ربط هستند. حرف زدن درباره‌ی زبان نباید متاثر از عواطف ما باشد؛ چه نسب به فردوسی چه نسبت به زبان فارسی و چه نسبت به هم.
در بحث جدی، حالات عاطفی مهم نیستند. چیزی که مهم است این است که بر قضاوت شما اثر نگذارند. اگر یکی از مردم ایالات متحده بگوید بوش رئیس جمهور قانونی ایالات متحده نیست چون فلان تصمیم اشتباه را گرفته است، چه عصبانی باشد و چه آرام، حرف معناداری نمی‌گوید. اما اگر هر چه هم عصبانی یا آرام باشد بگوید این آدم رئیس جمهور قانونی است، اما بی‌کفایت است چون فلان تصمیم و بهمان نظرش این را نشان می‌دهد، من اشکالی به شکل حرفش و نیز به عصبانیتش نمی‌گیرم. هر کسی حق دارد عصبانی باشد و البته در کنارش وظیفه دارد نگذارد عصبانیتش به قضاوت و انصافش غلبه کند.
در این متن نه چندآن کوتاه کوشیدم چون‌این کنم.
پ‌ن: در این مدت داریوش هم از راه رسیده. نمی‌شناسمش. لحنش زشت است. توهین می‌کند. محتوای حرفش را هم پیش از این جواب داده‌ام. هنوز داستان داستان قدرت است.