‏نمایش پست‌ها با برچسب هذیان‌هاى فوکویى (کمى جدى‌تر از نوش‌خوار). نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هذیان‌هاى فوکویى (کمى جدى‌تر از نوش‌خوار). نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

آن‌چه علم نمی‌گوید

علم با ما به زبان گزاره‌ها حرف می‌زند. اگر استعاره را کنار بگذاریم، در علم سر و کار ما با گزاره‌ها است، نه با جمله‌های امری.
این گزاره‌ها خود سه نوع هستند؛ گزاره‌های جزئی، گزاره‌های کلی، و گزاره‌های شرطی.
گزاره‌ی جزئی مثل این که «اورست بلندترین قله‌ی کره‌ی زمین است.» و گزاره‌ی کلی مثل این که «آب خالص - هر آب خالصی - در شرایط متعارف در صد درجه‌ی سانتیگراد به جوش می‌آید.» و گزاره‌ی شرطی مثل این که «اگر بخواهیم گلوله‌ای را بالاتر از سطح زمین رها کنیم و با سرعت 14 متر بر ثانیه به زمین بخورد، باید این گلوله 10 متر از زمین فاصله داشته باشد».
اگر کسی ادعا کند «فیزیک می‌گوید "گلوله‌ها را از ارتفاع ده متری سطح زمین رها کنید".» به او می خندیم. او در واقع مطلوب خودش را که سرعت چهارده متر بر ثانیه‌ی گلوله حین برخورد با سطح زمین است، کنار یک گزاره‌ی شرطی علمی گذاشته است و نتیجه را به نام علم به ما غالب می‌کند.
عجیب است وقتی کسی ادعا می‌کند «اقتصاد می‌گوید "باید نرخ سود بانکی را به فلان برسانیم".» یادمان می‌رود که اقتصاد این را نگفته است، اقتصاد در نهایت گزاره‌ای شرطی به ما می‌دهد که می‌گوید «اگر می‌خواهید تورم بهمان شود، نرخ سود بانکی را به فلان برسانید». ظاهرا این خطا به این دلیل پدید می‌آید که انگار خواسته‌های ما از بعضی علوم (احتمالا انسانی) مثل اقتصاد، یک یا چند خواسته‌ی ساده و مطابق خواست همگانی است.
درست، غلط، بکن و نکن در حیطه‌ی علم نیستند. آن‌چه شما - مثلا - در ریاضی می‌بینید، که می‌گوید فلان عملیات ریاضی درست یا غلط است، درباره‌ی مهارتی کاربردی است، نه درباره‌ی علم ریاضیات. ما در حیطه‌ی مهارت (مطابق فرض هم‌آن خواست همگانی که مهارت در حساب دهدهی است) می‌گوییم 2+3=10 غلط است. اما در حیطه‌ی علم می‌گوییم ارزش این گزاره در دست‌گاه حساب دهدهی 0 است و در دست‌گاه حساب پنج‌پنجی 1 است.
این‌ها همه مقدمه بود تا بگویم نتیجه‌ی بررسی علمی زبان، گزاره‌هایی علمی است. این گزاره‌ها به ما نمی‌گویند فلان رفتار زبانی درست یا غلط است، یا نمی‌گویند فلان رفتار زبانی را بکنید یا نکنید. این گزاره‌ها حداکثر گزاره‌هایی شرطی هستند، که به ما توان پیش‌بینی نتایج رفتارهای زبانی را می‌دهند.
در کنار علم زبان‌شناسی فنی هم هست به نام برنامه‌ریزی زبانی درست مثل برنامه‌ریزی اقتصادی در کنار علم اقتصاد. برنامه‌ریزی زبانی داده‌های علمی زبان‌شناسی را کنار خواسته‌های اولیه(ی احتمالا همگانی) می‌گذارد و به ما می‌گوید چه کنیم یا چه نکنیم، اما این چه کنیم و چه نکنیم‌ها باز در حیطه‌ی هم‌آن خواسته‌ها اعتبار دارند. برنامه‌ریزی زبانی برای جامعه‌ی زبانی‌ای که دغدغه‌اش هم‌سخنی با فارسی‌زبانان گذشته است، دستورهایی دارد، برای کسی که دغدغه‌اش هم‌سخنی با فارسی‌زبانان ام‌روزین جهان است، توصیه‌هایی دیگر، و برای کسی که دغدغه‌اش تبدیل زبان فارسی به زبانی کارآمد برای گفت‌وگوی سریع و دقیق روزمره است توصیه‌هایی دیگر از آن دو، و برای کسی که دنبال تبدیل زبان فارسی به زبان علم است، توصیه‌هایی متفاوت از این سه.
تصور ساده‌دلانه و زرنگ‌خانی‌ای هم هست که می‌گوید خب، من همه‌ی این‌ها را با هم می‌خواهم. دو اشکال در میان است، اول این که اغلب بعضی از این خواسته‌ها با بعضی دیگر نمی‌سازند و دیگر این که حتا اگر با هم بسازند هم، ترتیب اولویتی نیاز است، که هر ترتیب اولویتی خود نتایجی متفاوت با ترتیب‌های دیگر را در پی دارد.
خوش‌بختانه اگر کسی در وبلاگش یا کتابش بنویسد یا در سخن‌رانی‌ای بگوید که مثلا اقتصاد می‌گوید باید تورم به سه درصد برسد، مردم نمی‌روند رفتار اقتصادیشان را مطابق فرموده‌ی او تنظیم کنند، زندگی اقتصادیشان را دامه می‌دهند. اما در مورد زبان کافی است آدمی که کمی ذوق ادبیات در خودش می‌بیند - و گاه حتی زبان فارسی را آن‌قدر بلد نیست که جمله‌هایش را طوری بگوید که منظورش را به مخاطبش برساند - حرفی بزند، تا دیگران گمان کنند گفته‌اش وحی منزل است. خصوصا اگر این آدم دستی هم در ادبیات (وجه کاربردی زبان، چیزی شبیه بازرگانی در مقایسه با اقتصاد) داشته باشد؛ که نور علی نور، هم خودش و هم دیگران او را صاحب‌نظر می‌بینند.
عیبی هم ندارد. فقط یادمان باشد برنامه‌ریزی زبانی چند مقدمه لازم دارد:
1. اشراف به کل مسائل زبان، نه دغدغه در یک زمینه‌ی خاص، مثلا سره‌نویسی.
2. توان تفکیک بین گزارش و دستورالعمل و و تحمیل نکردن اقتضائات یکی به دیگری.
3. داشتن توان برای اجرای برنامه‌ی زبانی مورد نظرش، یا توان علمی برای مذاکره با آنان که این توان را دارند.
باز با تمثیل اقتصادیش، مردم خیابان را جلوی مجلس به تظاهرات نکشد که فلان برنامه اجرا شود، یا نگوید بروید معاملاتتان را آن‌طور که من می‌گویم تنطیم کنید، بل‌که معقول از برنامه‌اش دفاع کند. از بخش علمیش علمی دفاع کند و از بخش توصیه‌ایش هم عقلانی.
قاعدتا خواننده متوجه است که این بحثی بود درباره‌ی زبان‌شناسی و آن‌چه در اقتصاد و فیزیک و ریاضیات گفتیم مثال بود و گاه اصلا دقت نداشت.

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

غر و لندی در حواشی نهضت مشروطیت

روزگاری در این مملکت استبداد بوده است. عده‌ای های کردند، هوی کردند، دسته و عده جمع کردند، تفنگ و عُده فراهم کردند، روزنامه چاپ کردند، جنگیدند، کشته شدند، شهید شدند، مجروح شدند، قهرمان شدند، بالاخره توانستند شاه قاجار را مجبور کنند پای یک ورقه را امضا کند که عدلیه و پای یک ورقه را امضا کند که مشروطه. بعد هم استبداد صغیر شد و مجلس را به توپ بستند و هزار اطوار و پدرسوختگی دیگر و هر بار که نگاه کردیم دیدیم باز روز از نو شده و روزی از نو. این‌ها که گفتم دقت تاریخی ندارد. می‌دانم. اما برای منظور من کافی است. از این قهرمان‌ها هم کرور کرور در ذهن داریم، از عبدالحمید طلبه‌ی مقتول در تهران بگیر تا ستارخان و حتی باسکرویل آمریکایی که شهید مشروطه شد.
در هم‌آن زمان کسانی هم هستند که مشهور نیستند. اگر هم هستند بیش‌تر ملعون اند و مطرود یا دست کم مشکوک. کسانی که نه داد زده‌اند، نه بیانیه داده‌اند، نه عده و عده جمع کرده‌اند، نه تفنگ کشیده‌اند، نه خطابه خوانده‌اند، نه زندان رفته‌اند، نه جنگیده‌اند، نه کشته و مجروح شده‌اند و نه قهرمان. کسانی که سرشان توی لاک خودشان بوده انگار، گاه زندگی بدی هم نداشته‌اند و همیشه هم متهم بوده‌اند. استبداد آن‌ها را متهم به نفاق و آب‌زیرکاهی و پدرسوختگی و فرنگی‌مآبی و قرتی‌گری می‌کرده و جماعت قهرمان و قهرمان‌پرور و قهرمان‌دوست هم متهمشان کرده‌اند به مماشات و به خودفروختگی و مزدوری و هزار چیز دیگر؛ و البته از چشم هر دو طرف جاسوس طرف مقابل بوده‌اند. نمونه‌هایش هم کم‌تر اند، من دو تا را الان در خاطر دارم؛ ناصرالملک و میرزا حسن رشدیه.
نمونه‌ای اگر نگاه کنیم، این زندگی میرزا حسن رشدیه است، متولد 1230 در تبریز، و این هم زندگی ستارخان، سردار ملی، متولد 1245 جایی هم‌آن اطراف لابد. نه خواندن کسی را می‌کشد و نه مقایسه. ستارخان از میرزا حسن پانزده سال جوان‌تر است و سی سال هم زودتر از رشدیه از دنیا رفته است. بقیه‌اش را هم - در رفتار و منش و نگاه و حاصل عمر - خودت مقایسه کن و ببین کدام شایسته‌تر است که امروز معزز و محترم باشد و یادش کنیم.
وقتی قد علم می‌کنی که هنجارهای ناپسند اما بنیادین جامعه‌ای را عوض کنی، دو راه داری، یا گردنت را مهیای گیوتین کنی یا نوک انگشتانت را در دهانه‌ی چرخ گوشتی فرو ببری که گاه خودت دسته‌اش را می‌گردانی. گیوتین، خدا عالم است که گردن را ببرد یا نه. اما هم‌آن تا پای گیوتین رفتن قهرمانت می‌کند، و بعد هم اگر زدند و بریدند که دیگر خلاص شده‌ای با سند بهشت شش‌دانگ و خوش‌نامی، اولی برای آخرت و دومی برای دنیا.
اما چرخ گوشت گرداندن و تن خود را چرخ کردن، زجر مدام دارد، مرگ محتوم دارد، بدنامی دارد، هیچ رقم هم شبهه‌ی قهرمانی ندارد. من ام‌روز پشت سرم را نگاه می‌کنم می‌بینم میراثی از ستارخان ندارم، هر چه دارم از صدقه‌ی سر میرزا حسن است. اما کی میرزا حسن را می‌شناسد؟ همه برای ستارخان هورا می‌کشند. مردم توپ و تفنگ دوست دارند، کاغذ و قلم صدا ندارد. مردم تحول یک‌شبه‌ی پر سر و صدا دوست دارند، فرهنگ‌سازی کند و بی‌صدا است.
باز نگاه می‌کنم می‌بینم هر قهرمانی فرصت داشته و دارد که خطابه‌ای بخواند و به همه‌ی ما گوش‌زد کند که چه قهرمانی است و چه اندازه باید دوستش بداریم و چشممان را نم بگیرد از رفتنش. اگر هم کسی پیدا شود مثل گالیله که فرصت خطابه‌اش ندهند، بعدها برشت می‌آید و زرین‌ترین خطابه را می‌نویسد و در دهانش می‌گذارد. اما میرزا حسن‌ها، نه که لحظه‌ی گیوتین ندارند، فرصت خطابه هم ندارند، کسی صدایشان را نمی‌شنود و اگر هم بشنود به چیزی نمی‌گیرد، کی به صدای مزدورها و خودفروخته‌ها و سازش‌کارها اهمیت می‌دهد؟
و اوج قصه آن‌جا است که اغلب این قهرمان‌ها و قهرمان بعد از این‌ها در خطابه‌شان به ذکر افتخاراتشان و منتی که بر گردن ما دارند اکتفا نمی‌کنند، لگدی هم به میرزا حسن‌ها می‌زنند و آنان را خودفروخته و خائن و مال‌اندوز و عافیت‌طلب و بی‌جربزه و ترسو و ذلیل و حتی فاحشه‌ی سیاسی قلم‌داد می‌کنند و من هر چه تامل می‌کنم نمی‌بینم که یک بار میرزا حسنی سر بلند کرده باشد و گفته باشد بالای چشم ستارخانی ابرو است.
سال‌ها از مشروطه گذشته، صدای من نه به ستارخان می‌رسد نه به یپرم نه به هیچ قهرمان دیگری، در خیال خودم مخاطبشان می‌گیرم و می‌گویم «خطابه‌ات را بخوان و سند بهشتت را بگیر و برو. فقط حواست باشد این که با خطابه‌ات زیر پا می‌مالی، میرزا حسن رشدیه است، نه نمد.»

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

یک نظر دیگر درباره‌ی قیدهای تنوین‌دار

پگاه فقیری دانش‌جوی کارشناسی ارشد زبان‌شناسی در دانش‌گاه مونترال است و دارد پایان‌نامه‌اش را در حوزه‌ی مورفولوژی – هم‌آن صرف خودمان – درباره‌ی «اسم جمع در زبان فارسی» می‌نویسد. مطلبی درباره‌ی قیدهای تنوین‌دار و حواشیش نوشته است که من با اجازه‌ی خودش این‌جا بازنشر می‌کنم. البته تاکید می‌کنم که این مطلب را در یک گپ دوستانه نوشته است و به گفته‌ی خودش ممکن است دقت لازم یا کافی را نداشته باشد.

[در ادامه بحثی که نوشته آقای آشوری به راه انداخته البته آن بخشی که چند روز اخیر نقل قول شده در مورد قیدهای بیگناه تنوین‌دار، من کل مطلب را نخوانده‌ام!
از دید من در مطلب مذکور دو مبحث مجزا وجود دارد و هر کدام را باید جداگانه بررسی کرد. یکی مربوط به رسم‌الخط و نحوه نوشتن قیدهای مختوم به تنوین است، دیگری مربوط به اصل وجود این کلمات در زبان فارسی امروز.
اینگونه ساخت قید یکی از قابلیت‌های زبان فارسی امروز محسوب می‌شود، با تمام احترامی که برای آقای آشوری قائلم نمی‌توانم منطقی را که می‌خواهد به صرف عربی بودن اصل وجودی آن این قابلیت را از زبان فارسی بگیرد، بفهمم.
مخصوصا که راه حل پیشنهادی ایشان جایگزین کردن یکسری از این کلمات با معادل فارسی آن است یعنی حتی قابلیت قیدساز مشابه فارسی‌الاصل پیشنهاد نمی‌دهند. طوری که استنباط میشود "مشکل" بعضی لغات است. درحالیکه امروزه قیدهای مختوم به ـَن بسیار فراگیر هستند و بحث بکارگیری لغات عربی بجای معادل فارسی مطرح نیست که با جایگزنی این کلمات "مشکل" حل شود. (لازم بذکر است که از نظر این بنده حقیر اصولا "مشکلی" در بکارگیری اینچین قابلیتی وجود ندارد.)
به دلایل تاریخی زبان فارسی قرن‌ها با زبان عربی همنشین بوده و از آن تاثیر گرفته که نتیجه آن ریشه عربی بخش بزرگی از واژگان فارسی امروز است و سخنوران فارسی این کلمات را از آن خود کرده از پتانسیل موجود درآن‌ها برای "واژه‌سازی" بهره می‌برند، این فرایند طبیعی نوعی از پویایی زبان است و قابل جلوگیری هم نیست.
آن انتقادی که من به این نوشته داشتم و مطرح کردم مربوط به دومین بخش یعنی اصل وجود این کلمات در زبان فارسی امروز بود که من مطلقا با نظر ایشان مخالفم و آن را با توجه به اصول علم زبانشناسی نادرست می‌دانم. در مورد بخش اول اما، فکر میکنم ایرادی به اصل مطرح کردن این سوال وارد نیست و همچنین هر جوابی هم به این سوال می‌تواند توجیه‌پذیر باشد زیرا که برای این دست سوالات جواب "درست" وجود ندارد. من هم جواب/نظر خودم را دارم و بالطبع با جوابی هم که ایشان دارد مشکلی ندارم هرچند به نظرم استدلالی که برای توجیه جواب خود می‌آورد پذیرفته نیست (فکر کنم دلایلی که کورش علیانی برای رد این توجیه آورده کافی باشد). از آنجایی که "نردبان پله پله " فعلا بگویم چرا فکر می‌کنم ایرادی به اصل مطرح کردن این سوال وارد نیست.
هر زبانی دو بعد دارد یکی زبان ذاتی و درونی است که به فرد مربوط می‌شود یعنی زبان مادری (صورت گفتاری آن) که به آن حرف می‌زنیم فارغ از درستی و غلطی آن. این بعد صورت نوشتاری و رسمی یا هنجار را شامل نمی‌شود و میتوان به دید علمی (به معنی پوپری آن یعنی آن بررسی که می‌تواند فرضیه ابطال‌پذیر صادر کند) بررسیش کرد. این بعد نیاز به وکیل و وصی ندارد پویا است و هیچ احدالناسی هم جلودارش نیست! بعد دیگر آن زبان به عنوان یک نهاد سیاسی-اجتماعی است (وقتی می‌گوییم "زبان فارسی" به طور کلی منظورمان این بعد است). صورت هنجار(همان که در مدرسه درس می‌دهند) و خط و رسم‌الخط هم به این بعدش مربوط می‌شود. یک مثال ساده برای درک تفاوت اینکه ترکی را در آذربایجان به خط سیریلیک می‌نویسند و در ترکیه به لاتین و پیش از آن در عثمانی به خط عربی می‌نوشتند. زمانی در ترکیه تصمیم گرفتند تاکید می‌کنم تصمیم گرفتند که به جای خط عربی به خط لاتین بنویسند اینگونه تصمیمات توجه دارید از جنس سیاسی است و نه زبانشناختی.
منظور از صورت گفتاری آن کلامی است که فی البداهه و بدون ملاحظه بیان می‌شود ، مثلا صحبت روزمره.
منظور از صورت نوشتاری به نوشته در آوردن صورت گفتاری نیست بلکه آن نوشتاری است که به صورت ادبی/رسمی نزدیک است و از قواعد تجویزی پیروی می‌کند. اصولا قاعده تجویزی از ادبیات استخراج می‌شود و به همین دلیل محدود و منوط بودنش به ادبیات همیشه از صورت گفتاری عقب است (مثلا معین می‌گوید فلان کلمه را چون فلان شاعر یا ادیب بکار برده با اینکه با قاعده جور در نمی‌آید، می‌توان بکار برد).
هرچند زبان گفتاری هم قانونمند است یعنی درش درست و غلط (نه از نوع تجویزی آن) وجود دارد، مثلا کسی که فارسی زبان مادریش است ممکن است به نظرش کلام فردی که فارسی را یاد گرفته اما زبان مادریش ترکی یا فرانسوی و... هست، عجیب یا بعضا خنده‌دار ییاید؛ مثال دیگر غلط حرف زدن بچه‌هاست که مثلا می‌گویند "نمی‌پاشم" به جای "پا نمی‌شم". اما قانونمند بودن صورت نوشتاری از نوع دیگریست. یعنی در صورت نوشتار شما یک سری قاعده دارید که شما در مدرسه یاد گرفته‌اید و می‌دانید که باید رعایت کنید و اگر یادتان نبود به یک مرجع مراجعه می‌کنید؛ اگر اشتباه کنید برشما خرده می‌گیرند که کمسوادید یا بی‌دقت و اگر ویراستاری در کار باشد شما را تصحیح می‌کند. از اختلاف بین این دو نوع قانونمندی همین بس که هرکس که به زبان مادریش حرف می‌زند (واین به این معنی است که "درست" هم حرف می‌زند) لزوما قادر به نوشتن یا بکار بردن صورت رسمی نیست (نمی تواند قلمبه‌سلمبه حرف بزند!).
می‌شود گفت در نوشتار دو نوع قاعده داریم یکی آنکه به دستور زبان و متن مربوط است یکی آنکه به دیکته کلمات مربوط است. آن بخش که به دستور مربوط است همان نسخه تجویزی است که در مدرسه به عنوان دستور زبان می‌خوانیم که مثلا "را" ی مفعولی را کجای جمله باید گذاشت (توجه دارید که در گفتار هیچ وقت از خود سوال نمی‌کنید چون "را" به شکل حرف اضافه در گفتار وجود ندارد بلکه به صورت پسوند درآمده و به کلمه مربوطه می‌چسبد.) بخش دیگر نگارش کلمات است مثلا اینکه فارسی برای صدای "س" سه حرف دارد و باید آموخت که چه وقت کدام یک مناسب است. یا اینکه کلماتی که به "ـِ" ختم میشوند با "ه" یا "ـه" نوشته میشوند یا اینکه مثلا کلمات مرکب را چگونه بنویسیم و الخ. این بخش مطلقا از نوع "قراردادی" است یعنی دلیل بیرونی ندارد بلکه دلایل از جنس تاریخی و تصادفی دارد. در میان این قراردادها، قرارداد از نوع انتخاب مثلا بین "س"، "ص" و "ث" (که علت وجود تاریخیش را همه می‌دانیم) را عموما بدون دخل و تصرف و بدون سوال بکار می‌گیریم، زیرا که می‌دانیم دخل و تصرف در آن باعث تغییر اصل کلمه و ایجاد خلل در پیوستگی مجموع واژگان می‌شود: مثلا اگر در کلمه "تقریبا" "ق" را به "غ" تغییر دهیم گستگی با ریشه آن ایجاد می‌شود چون "تقریبا" با "تقریب" و "قرب" و... نزدیکی معنایی دارد ( ولی مثلا با "غرب" "غروب" و "مغرب" و... بی‌ارتباط است البته) و این ارتباط معنایی از تغییر "ق" به "غ" تاثیر می‌پذیرد. (بالطبع این اخلال در ثبت زبان و ریشه یابیست و از نوع درزمانی و به صورت گفتاری کاری ندارد). اما انتخاب بین "اً" یا "ا" با "ن" این دست مشکلات را به همراه ندارد چون در پیوستگی کل واژگان خللی ایجاد نمی‌شود. از این جهت است که مطرح کردن این سوال کاملا منطقی است البته با این آگاهی که جواب درستی به معنی "حقیقت امر" برای این سوال وجود ندارد و برای همین هم معمولا زبانشناسان (از نوع محض که دنبال حقیقت هستند!!!!) وارد این مقوله نمی‌شوند.
حرف من این است که با اینکه نمی‌شود در مورد بکار بردن اینگونه قیدهای به اصطلاح عربی(الاصل) - که من جای دیگر ایرادی که به این طرز نامگذاری وارد است را می‌گویم - در زبان فارسی نسخه پیچید و دستور صادر کرد، می‌توان در مورد نحوه نوشتن اینگونه قیدها نظر داد. یعنی این که این سوال که مطرح شود طبیعی است. کافی است که به قول همه دوستان کمی در نوشتار موجود دقت کنیم تا ببینیم که این سه نوع نوشتن در متون موجود هستند (این را بگذارید در مقابل این که این کلمه با "غ" شاید به تعداد انگشتان دست به چشمتان بیاید که همانا چشمتان را گرد خواهد کرد!) اما هر پاسخی نیاز به توجیه دارد البته از نوع منطقی و نه غرض‌ورزانه! من تیتروار نکاتی که به نظرم می‌رسد را بگویم:
اینکه بگوییم چون "تنوین" عربی است باید از نوشتار ما حذف شود، خنده‌دار است و به نظرم حتی یک منطق حداقلی هم برای توجیه ندارد. اصولا الفبای ما از الفبای عربی گرفته شده با کمی دخل و تصرف برای انطباق با نیاز زبان فارسی حالا همین یک تنوینش مشکل‌ساز شده؟
طبیعتا تنوین در تایپ مشکل‌ساز است چون بخش اضافی دارد. اما این بخش اضافیش زائد نیست! چون اگر نباشد با "ا" اشتباه گرفته می‌شود و مبهم است البته نه برای شما، خواننده محترم که مطمئنا دچار کوچکترین ابهامی نخواهید شد! برای کسی که تازه دارد نوشتن و خواندن یاد می‌گیرد! توجه دارید که چقدر یادگیری تنوین بدون آن بخش اضافی (یعنی ا ساده) سخت است؟ کسی که نوشتن یاد می‌گیرد می‌آموزد که الف با ـً را "اَن" بخواند و این علامت زائد که نوشتن با کیبرد را بر ما حرام کرده است، خواندن را برای او راحت‌تر می‌کند! این را نگفتم برای توجیه نگه‌داشتن یا نداشتن تنوین، گفتم که ببینید بودنش چندان هم بی‌خاصیت نیست و اینکه برای انتخابی از این دست، فاکتور یادگیری هم باید در نظر گرفته شود.
نوشتن با "ن" به صورت صوتی نزدیک است و دو مشکل قبلی یعنی تایپ و یادگیری را هم ندارد ولی چون خیلی با آنچه به آن عادت داریم فاصله دارد و اصولا نظر اهل ادب و متولیان دستور تجویزی را جلب نکرده که هیچ آزرده است، شاید فراگیر شدن و پذیرشش در جامعه به این زودی‌ها اتفاق نیفتد! بالطبع اگر زمانی زور راحت‌طلبان و نوآوران به محافظه‌کاران و حکیمان چربید و "ن" فراگیر شد، دیگر سوالی که امروز مطرح است جای مطرح شدنش را از دست می‌دهد چون جامعه جوابش را انتخاب کرده است.
این هم که هر کس هم هرجور خواست بنویسد هیچ اشکالی نداشته باشد مشکل ویراستاران را زیاد می‌کند چون مثلا نمی‌شود یک مجله چاپ کنی که در هر متنش این قیدها یک جوری نوشته شده باشد و بالاخره یک نفر باید بنشیند همه را یک دست کند!
نظر شخصی من را اگر بپرسید این است که در تایپ تنوین را نمی‌گذارم چون لزومی نمی‌بینم این زحمت را بر خودم تحمیل کنم (البته اگر قرار شود چیزی را جایی چاپ کنم حتما از ویراستار تکلیف را جویا می‌شوم!) اما در نوشتن دستی اتوماتیک تنوین می‌گذارم چون به این شکل عادت دارم و اصولا هم اصراری برای خلاص شدن از دست تنوین ندارم و از طرفی هم خود را قابل برای تعیین تکلیف برای رسم‌الخط نمی‌دانم (فکر می‌کنم کسی که آگاهانه "ن" می‌نویسد شاید برای خود وظیفه اشاعه این گزینه را قائل است و این هم به نظر من فارغ از اینکه بد است یا خوب به نوعی تعیین تکلیف کردن است!)]

۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

کشتن پهلوان‌پنبه (2)

ما بدمن‌های فیلم مهتدی چه کارها که نمی‌کنیم. ببین:

«گاه حتا به تمسخر می‌گویند: ویراستاری و درست‌نویسی و... همه‌اش ادا و اطوار است. به این افراد، اگر بگویی به کار بردن "توسط" غلط است و برایشان دلایل محکم ارائه کنی، می‌گویند این‌ها همه حرف مفت است و همه‌ در مطبوعات از "توسط" استفاده می‌کنند و در نهایت وقتی خیلی می‌خواهند با شما راه بیایند، می‌گویند، خب به جایش می‌گذاریم "از سوی."»

راستش ویراستاری (اگر هم‌آن ویرایش باشد) ادا و اطوار نیست. کار بسیار خوب و محترمی هم هست. دعوا سر این نیست که ویرایش کنند یا نکنند، دعوا سر این است که آن که می‌تواند ویرایش کند و آن که ویرایش را با سلیقه‌ی شخصیش نمی‌آمیزد کیست. خیال کن به شهری رفته‌ای که پزشکانش نسخه‌ات را نه بر اساس بیماری و احوال تو که بر اساس دل خود می‌پیچند. یکی به گنه‌گنه عقیده دارد و یکی حتما برایت شکرتیغال می‌نویسد. فرقی هم نمی‌کند قلبت درد می‌کند یا چشمت کم‌سو است. این‌ها پزشک اند؟

ویراستاری که وقتی به ته صفحه رسید می‌گوید «نه. این سبزهاش کم شد، باید برگردم سر صفحه باز کار کنم روش» ویراستار است یا بزغاله؟ و حیف بزغاله‌ی نازنین. ویراستاری که «بدین»های متن تو را «به این» می‌کند و «به این»های متن یکی دیگر را «بدین» ویراستار است؟ ویراستاری که متنی را ویراسته و نظرش را در متن اعمال کرده‌اند و متن جدید را داده‌اند تا ببیند چیزی جا نیفتاده باشد، و متوجه نشده این کدام متن است، اشتباه گرفته و فکر کرده این هم متنی است که باید از نو بویراید و زده هر چه بار اول خودش پیش‌نهاده بود را به حال قبلش برگردانده ویراستار است یا دزد؟ به قدر کافی تجربه‌ی کار با این جماعت را داشته‌ام و می‌دانم از چه حرف می‌زنم و به هم‌این دلیل نیازی هم ندارم که از خودم مثال‌های اکسی‌تخیلی بسازم. اما اگر بنا باشد به جای طعنه و کنایه‌های خنک و تخیلی مهتدی سر اصل حرف برویم و بپرسیم ویراستار کیست آن وقت نه تنها مهتدی که دیگرانی نیز که از لگدپرانی در متن‌های دیگران اسم و رسمی یافته‌اند و بعضیشان حتا دکانی گشوده‌اند و به قول خودشان ویراستاری درس می‌دهند و امثال مهتدی را بر سر سفره‌ی معارف خود می‌نشانند باید دکانشان را تخته کنند. سر جهد بلیغ بر سر زبان فارسی این سرقفلی‌ها است نه دل سوختن برای زبانی که نه از بی‌کسی که از کثرت متولیان بی‌سواد و پرمدعا در حال نزع است. دعوا بر سر سلامت مرده نیست، بر سر مرده‌ری است. دو کلمه حرف حساب می‌گویم و می‌گویند. کو جواب؟ جوابشان یا گریه و ضجه مویه که تو به من بد گفتی و قدرم را ندانستی و خلاصه شخصی کردن دعوا است، یا سکوت عامدانه و حتا حذف. چه رقت‌آور است که ببینم در یک سایت جمعی فرهنگی‌ادبی کسی به متن قبلی لینک داده و کسانی از هم‌آن لینک آمده‌اند و خوانده‌اند، بعد شیرپاک‌خورده‌ی مخالف ساکت به گوشه‌ای نشسته‌ای رفته و لینک را پاک کرده. و او و مانند او خود را متولی فرهنگ و زبان و ادبیات و هر چیز ننه‌مرده‌ی بی‌صاحب‌مانده‌ای می‌بینند که می‌توان از کنارش نامی و نانی برد. ببرند. بحثی نیست. این دکان اصلا دکان نام و نان بوده و هست. اما مشق کنند، نوشتن بیاموزند و بعد ببرند. نه این که بر کاغذ مار بکشند و بگویند این ماری است که من نوشته‌ام.

درس مهتدی هنوز به آن‌جا نرسیده که دستور زبان هم برایش مهم شود. چندی بعد که حرف‌هایی در باب دستور زبان هم بشنود، دیگر هم‌این جمله‌ی خودش را که نوشته «به این افراد، اگر بگویی به کار بردن "توسط" غلط است...» تحمل نخواهد کرد. طبق اصول خودویراستارپنداران زبان‌ناشناس این جمله را این طور خواهد نوشت «اگر به این افراد بگویی به کار بردن "توسط" غلط است...». در هم‌این کلاس‌ها است که به مهتدی و دیگران می‌آموزند که آن‌چه مهم است دستور زبان و درست نوشتن است. اما نمی‌آموزند که اصلا این دستور چیست و از کجا آمده و کارکردش چیست و ملاک و مناط اعتبارش کدام. هیچ کس به او نشان نمی‌دهد که «برایشان» جمله‌اش را بی‌جا پیچیده و گنگ کرده و یادش نمی‌دهند چه کند که جمله‌اش گویاتر شود. این‌ها – این رشد کردن‌های نسبی – هم‌آن چیزی است که خودویراستارپندارها و دکان‌دارهای درست‌نویسی ازش بی‌خبر اند و تنها به ملاک‌های مطلقی که چراغ دکانشان را روشن نگه دارد آویخته‌اند.

پیش‌تر هم گفته بودم که جنگ جنگ قدرت است. برای دریافتن، یک نشانه کافی است. در این کشور و این زبان، تنها کسانی که از قواعد این حضرات عدول می‌کنند و به قول این‌ها غلط می‌نویسند و می‌گویند مطبوعات و رسانه‌ها هستند؟ این‌ها هیچ وقت نطقمجلس یا سخن‌رانی وزیر و مدیرکل و امثالهم نشنیده‌اند؟ قانون و بخش‌نامه و آیین‌نامه ندیده‌اند و نخوانده‌اند؟ گفتن و نوشتن رهبران مذهبی و سیاسی یا نویسنده‌های کلاس‌دار و مکتب‌دار و دارودسته‌دار از نگاه اینان ویراسته و آب کشیده است؟ قطعا نه. اما فقط نویسنده‌های روزنامه‌ها و مترجم‌ها نویسنده‌های دوزاری خبر و مانند آن هستند که همیشه زهر طعن این درست‌نویس‌ها را می‌چشند، چون قدرت ندارند و حامی ندارند و به قول بچه‌ها کتک‌خورشان ملس است. می‌بینی که از ابوالحسن نجفی تا مریم نبوی‌نژاد و بعد هم مریم مهتدی همه کاسه‌کوزه‌ها را سر هم‌این بی‌کس و کارها می‌شکنند. رسیدیم به کلمه‌ی 217. باز اگر حوصله بود، خواهیم خواند تا برسیم به 1276 کلمه.

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

کشتن پهلوان‌پنبه

این مطلب مریم مهتدی را خوانده‌اید؟ باز هم دفاع از درست نوشتن و غلط ننوشتن زبان فارسی. من یکی این قدر متن‌های این مردم درست‌نویس را خواندم و درباره‌اش نوشتم که کم‌کم کارم به آسایش‌گاه روانی خواهد کشید. ما بنده‌ی دلیل. دلیل بیاورند من و امثال من گردنمان از مو باریک‌تر. اما اگر بنا به الدرم و گرد و خاک باشد، چرا کوتاه بیایم؟ من گاه متنی را که یکی از این مدافعان نوشته و دلایلش را گفته می‌خوانم و درباره‌اش حرف می‌زنم و گاه بحث نظری و نسبتا علمی می‌کنم و دلیل‌های خودم را می‌آورم. اما مدافعان اغلب یا به نمونه‌های بی دفاع چیزی که می‌گویند «غلط» است می‌تازند – مثل خبر فلان خبرگزاری که نه صاحبی دارد و نه مدافعی – یا بی ارجاع به متنی حرف‌هایی خیالی در دهان مخالف می‌گذارند و بعد دهان بدبویش را مسواک می‌کنند. چی آسان‌تر از کشتن پهلوان‌پنبه؟

مهتدی اول از کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» می‌گوید؛ احتمالا برای این که بدانیم از چیزی حرف می‌زند که هم علمی است و مو لای درزش نمی رود و هم همه‌فهم است و اگر کسی نفهمدش، مثل من، عام نادان پریشان‌روزگاری است. اما آن‌چه از جامعه‌شناسی خودمانی نقل کرده چه می‌گوید؟ می‌گوید به قول ما عوام «مرغ بعضی یک پا دارد». و خلاصه این آدم‌ها:

«در مقابل چیزی که نمی‌دانند مقاومت می‌کنند و معتقدند «آن چه من می‌گویم درست است» و روی این عقیده پا می‌فشارند.» بعد می‌فرماید «به اعتقاد این دسته، درست‌نویسی زبان فارسی از پایه اشتباه است و معتقدند که زبان فقط برای رساندن پیام به وجود آمده و اگر بتوانیم پیام را با جملات غلط و اشتباه هم به مخاطب برسانیم، کارمان را درست انجام داده‌ایم.»

عجب پهلوان‌پنبه‌ای هستم من و خودم خبر نداشتم. عجب مزخرف می‌گویم. بد نیست آدمی که مسواک بزرگ کنار دستشویی را به هدف دهان یاوه‌گویان دستش گرفته و این همه گرد و خاک می‌کند، خودش هم وقت نوشتن کمی به زبان و معنا فکر کند؛ دست کم در حد هم‌آن تصور غلط من و امثال من از رساندن پیام غافل نشود، و البته اگر استانداردهای بالاتری دارد، دمش گرم. او می‌گوید «به اعتقاد این دسته...» و من می‌پرسم زبانْ موضوع دین یا اخلاق است یا چیزی از جنس موضوع این دو است که «به اعتقاد...» داشته باشد؟ شناختن زبان یک موضوع علمی نیست؟ یک مبحث نظری نیست؟ از زبان که حرف می‌زنیم باید از اعتقاد حرف بزنیم یا از نظر؟

از این بی‌دقتی بگذر. گوگل هم‌این دم دستت است. جمله‌ای را که او در دهان مخالف خیالیش می‌گذارد جست‌وجو کن. حتا یک‌جا هم نیامده است. چه اعتقاد اینترنت‌گریزی است این اعتقاد. نکند من و ما عضو فرقه‌ای مخفی هستیم؟ نیستم و نیستیم. مهتدی حرفی بی‌معنا در دهان کسانی خیالی گذاشته تا بتواند بکوبدشان. چرا؟ من بی خبر ام. من و ما به روایت مهتدی «معتقد» ایم که «زبان فقط برای پیام رساندن به وجود آمده است». از عیار اعتقادسنجی و امثال آن که بگذریم، آن «فقط» آمده آن‌جا تا بار گناه ما نادانان را سنگین کند و زدنمان را آسان‌تر. از «فقط» که بگذریم، اگر مهتدی مخالف است که «زبان برای پیام رساندن به وجود آمده است» بگوید زبان برای چه به وجود آمده است و لطف کند و دلیلی هم بیاورد. بگذریم که معنادار بودن شناخت یا بازشناسی علت غایی دست کم مستلزم وجود پدیدآورنده‌ی آگاه است. یعنی که جمله‌ی «الف برای ب به وجود آمده است» وقتی معنا دارد – و ممکن است درست یا غلط باشد – که فکر کنیم کسی یا کسانی که هدفی داشته‌اند و می‌فهمیده‌اند چه دارند می‌کنند الف را برای کاری پدید آورده‌اند. اگر این طور نباشد اصلا «به وجود آمدن برای ...» بی معنا است. امیدوار ام مهتدی نام و نشانی از آفریننده یا آفرینندگان زبان داشته باشد و به من و تو بدهد. اما از این شعبده‌بازی‌ها که بگذریم، زبان چیست؟ زبان‌شناس‌ها تعریف‌های مختلفی برای زبان پیش‌نهاده‌اند و یکی یکی بررسی کرده‌اند. یک تعریف خوب زبان نتیجه‌ی بررسی‌های آندره مارتینه است که تقریبا می‌گوید زبان یک ابزار ارتباط انسانی است که تجزیه‌ی دوگانه دارد. گمان نکنم در تعریف‌های دیگر هم بتوان چیزی یافت که بگوید زبان به کاری جز ارتباط انسانی می‌آید. فقط یادم و یادت باشد که ارتباط انسانی تنها «انتقال مفاهیم» نیست و به هم‌آن «پیام رساندن» نزدیک‌تر است.

از زبان‌شناس‌ها هم بگذر، ندیده‌ام کسی شک کند که زبان ابزار ارتباط انسانی است. اگر مهتدی در زبان چیزی جز این یا بیش از این سراغ دارد، نشان بدهد تا بپذیرم.

حالا بخش بعدی چشم‌بندی مهتدی که می‌گوید «این دسته [...] معتقدند [...] اگر بتوانیم پیام را با جملات غلط و اشتباه هم به مخاطب برسانیم، کارمان را درست انجام داده‌ایم». کی این حرف را زده؟ اصلا «غلط و اشتباه» در زبان یعنی چه؟ این سوال ساده‌ای است که مهتدی و هم‌فکرانش به جای حرف گذاشتن در دهان مخالف خیالی باید جواب بدهند. گفتم که زبان چیزی از جنس اخلاق و دین و حقوق نیست که درست و غلط و خطا و صواب داشته باشد. زبان (ابزار ارتباط انسانی) یا در رساندن پیام کارآمد است، یا ناتوان. می‌توان نشان داد بس‌یاری از دغدغه‌های درست‌نویسان و متولیان خودخوانده‌ی امام‌زاده زبان را می‌توان بی توسل به مفهوم عجیب و نچسب درست و غلط و با رجوع به هم‌آن شآن ابزاری زبان نگاه کرد و دید آن‌چه آنان می‌گویند «غلط است» در واقع کارآمد نیست، یا در لحظه کارآمد است، اما در بلند مدت توانایی زبان را کم می‌کند. باقی ملاحظاتشان هم ناشی از سوءتفاهم‌هایی مثل قول به اصالت تاریخی و امثال آن است. می‌گویند فلان چیز درست است چون قدیم این جور می گفته‌اند. راستش هر کدام از این حرف‌های قدیم را ملاک بگیرند، می‌توانی حرفی قدیمی‌تر نشان بدهی که جور دیگرتری است. و اصلا من چه تعهدی دارم به زبان دوره‌ی قاجار یا زندیه یا سامانی یا فارسی میانه یا فارسی باستان؟ چه فایده یا خوبی یا به قول رفقا درستی‌ای دارد که من با زبانی بگویم و بنویسم که فردوسی و بیهقی و خواجه نظام‌الملک و اُشنر دانا و زرتشت بفهمند، اما خودم و تو نفهمیم؟

اما لیست جنایت‌ها و غلط‌نوشتن‌های من و تو مگر تمامی دارد؟ من و تو از آن «دسته از افراد» هستیم که «در مقابل ویرایشِ کارهایشان مقاومت نشان می‌دهند». سابقه‌ی بیش از پانزده‌ساله‌ی من در ویرایش گمان کنم نشان بدهد که این وصله‌ها اگر به دیگران بی‌دفاع هم بچسبد، به من نمی‌چسبد. یادم است در اولین سال‌هایی که می‌ویراستم، مترجم و ویراستار معروفی که دقت‌هایش کشنده و افسانه‌ای است، به دوستی گفته بود فلانی می‌تواند یک موسسه‌ی بزرگ ادیتوریال را بگرداند. آن روز شاید من و دوستم شنیدیم و خندیدیم، اما زمانی رسید که من در عمل چون‌این کاری می‌کردم. در عین حال، من از جنایت‌کاران پرمدعایی که یک قلم سبز دست می‌گیرند که ویراستار اند و نوشته‌های مردم را مثله می‌کنند و هر چه نوشته‌ای را خط می‌زنند و چیز مفتضحی جایش می‌نویسند تا بگویند هستند و بودنشان مهم و مفید و لازم است بد گریزان ام. ویرایش خدمتی است به متن. مغول‌وار متن را از میان بردن و در جنگ مفتضح قدرت شبحی از نویسنده روی کاغذ ساختن و به او مانند دن کیشوت تاختن و برای خود اعتبار خریدن و مزدی گرفتن هر چه باشد ویرایش نیست. این تعریف دو سه سطری از ویرایش را ببین تا بدانی چه می‌گویم.

و به قول سعدی «آن را که خانه نیین است، بازی نه این است». کسی که یقه‌ی مردم را می‌گیرد که چرا غلط می‌نویسند، بد نیست که خودش اندکی به محتوای هم‌آن کتاب غلط ننویسیم که نام برده و به حرف‌های نویسنده‌اش (ابوالحسن نجفی) توجه کند. مدعای من این است که ابوالحسن نجفی در کتابش مساله‌هایی پیش نهاده و قضاوت‌هایی کرده. او در تشخیص مساله‌ها تیزهوش است، اما مبنایی علمی و منسجم برای بررسی و تصمیم گرفتن نشانمان نمی‌دهد. برای فهمیدن این که مساله‌شناسی نجفی بی‌راه نیست، خوب است کتابش را ورق بزنی و ببینی اغلب مساله‌های او تعیین‌کننده اند، یعنی جوابی که به آن مساله بدهی، زبانت را از زبان دیگران که جوابی دیگر می‌دهند سخت متفاوت می‌کند. برای دیدن این که حرف‌هایش مبنای علمی و منسجم ندارند هم کافی است دو ویرایش اول و دوم کتاب را با هم مقایسه کنی و ببینی حکم‌های جازم ویرایش اول در پی چند نقد ساده چه طور عقب نشستند و مودب شدند و نیز ببینی در هر مساله برای جواب خودش دلایلی می‌گوید که در مساله های دیگر از آن‌ها سخنی در میان نیست. به بیان دیگر، کار نجفی روش‌شناسی‌ای – چه علمی چه غیر علمی – ندارد و قضاوت‌هایش دقیقا به شخص او بسته است.

اما یکی از مسائلی که نجفی هوش‌مندانه شناخته است و در غلط ننویسیم از آن نوشته است، درازنویسی است. این که به هر دلیلی – مثلا برای این که مخاطبت را بترسانی و وانمود کنی حرف مهمی می‌نویسی – حرفی را که می‌توان در دو کلمه خیلی واضح و صریح گفت، در بیست و پنج کلمه بنویسی. مثلا به جای «این‌ها» بنویسی «این دسته از افراد» یا به جای «نمی‌گذارند کسی نوشته‌شان را ویرایش کند» یا «دوست ندارند کسی نوشته‌شان را ویرایش کند» بنویسی «در مقابل ویرایشِ کارهایشان مقاومت نشان می‌دهند». تصور کن «ویرایش ِ کارها» جایی یا چیزی است و «مقابلـ»ـی دارد و این آدمْ بدها می‌روند آن مقابل و بعد – خدا به دور – یک چیز بی‌ناموسی‌ای به اسم «مقاومت» را «نشان می‌دهند». البته باید جمله کمی بلندتر بود و می‌گفت که این چیز بی‌ناموسی را از کجا درمی‌آورند و به کی نشان می‌دهند. اما نویسنده اهل اخلاق است و از این پرده‌دری‌ها برکنار.

خوش به حال نجفی با این طرف‌دارانش. من اگر جای او بودم سوری، ولیمه‌ای، چیزی به خلایق می‌دادم.

و این همه که نوشتم تنها درباره‌ی 155 کلمه‌ی اول متن مهتدی بود. اگر زمانی توانستم و حوصله کردم و کردی، درباره‌ی آن 1276 کلمه‌ی دیگر هم چیزکی یا چیزکانی خواهم نوشت.

۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

بندی بند خیال

زندگیمان را بر تمثیل بنا می‌کنیم. بر اساس تمثیل‌ها تصمیم می‌گیریم و حتا قضاوت اخلاقی می‌کنیم. می‌دانم که نمی‌توان تمثیل را یک‌سره زدود؛ زبان جز تمثیل نیست. اما این‌گونه در چنبره‌اش افتادن هم عجیب است. عمر را آسان نمی‌یابیم که آسان خرج تعهد به تمثیل کنیم.
هزار بار نشنیده‌ای که «اگر چیزی لک شد، می‌توان لکه را پاک کرد، اما دیگر مثل اولش نمی‌شود»؟ لکه‌ای روی رومیزی افتاده است. با دستمال تری رویش می‌کشم. لکه کاملا پاک می‌شود. تری دست‌مال رومیزی را درخشان‌تر از اولش کرده است. حتا تمثیل‌هامان هم دیگر خیالی اند؛ دور از واقعیت.

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

خصوصی عمومی

هیچ وقت نفهمیدم استدلال آن‌ها که می‌گویند باید قانون جلوی خودکشی را بگیرد چیست. موضوعی از بودن خصوصی‌تر هم هست؟ چرا باید کسی حق نداشته باشد برای چیزی این قدر خصوصی، خودش آزادانه تصمیم بگیرد؟ اگر این فشارها و الزام‌ها نباشد، قاعدتا باید بتوانی بروی داروخانه و دو تا قرص بگیری و اولی را سر شب بخوری و آخری را وقت خواب و خواب عمیق ببردت و دیگر هم بیدار نشوی.

یکی از حرف‌های بی‌معنایی که می‌گویند این است که ممکن است تصمیم خودکشی، شتاب‌زده و در یک موقعیت بحرانی باشد. نمی‌فهمم. مگر دولت وظیفه‌ی خودش می‌داند که آدم‌ها را از مثلا سرمایه‌گذاری شتاب‌زده در بورس محافظت کند که این‌جا هم وظیفه‌ی خودش بداند. اما حتا اگر این حرف بی‌معنا را بپذیریم، راحت می‌شود مکانیسمی پدید آورد که جلوی شتاب‌زدگی را بگیرد. مثلا بگوییم برای این که کسی بتواند دو قرص کذایی را از داروخانه بخرد، باید بیست روز پیاپی نامش را در فلان پایگاه اینترنتی به عنوان آماده‌ی مرگ ثبت کرده باشد. در این صورت تنها در روز بیست و یکم حق دارد قرص‌ها را بخرد و استفاده کند.

پ‌ن: طبیعتا این بحث از منظری شرعی نیست. تکلیف و موضع شرع که نسبت به خودکشی معلوم است.

۱۳۸۷ مرداد ۲۳, چهارشنبه

یک کتاب نازنین


ام‌روز دوستی کتابی برایم آورد که می‌دانست دوست دارم. راستش اسم کتاب خیلی هم آدم را تحریک نمی‌کند؛ عرفان پس از مدرنیته. نویسنده مرد نازنینی است که قبلا هم ازش حرف زده‌ام و آخر نیاموختم نامش را چه طور تلفظ کنم؛ Don Cupitt.
البته بر خلاف نام کتاب عنوان فصل چهار دیوانه‌کننده بود؛ عرفان نوعی نوشتن است.
و چند جمله از آخرین پاراگراف کتاب:
«هر چه نمادگرایی دینی ما سبک‌تر و مبهم‌تر باشد، بیان احساس دینی ما خالص‌تر و پرشورتر می‌شود. میشل فوکو، در سال 1966 در مطالب پایانی کتاب خود به نام کلمات و چیزها، به نحو ترسناکی نسبت به «مرگ انسان» هشدار می‌دهد. اکنون، آن مرگ به وقوع پیوسته است، و من این دیدگاه را مطرح کردم که می‌توان آن را به مثابه نوعی آزادی دینی و آزادی عاطفی تجربه کرد. جهان می‌گذرد، به دنبال مرگ خدا مرگ انسان می‌آید؛ راست جدید بیش از پیش تندخوتر و انعطاف‌ناپذیرتر می‌شود و برخی از ما به جد درمی‌یابیم که قلب‌هایمان گرم‌تر و ایمانمان قوی‌تر می‌شود.»
این هم چند لینک که شاید دیدنشان خوب باشد:
صفحه‌ی کتاب در سایت ناشر: +
صفحه‌ی کتاب در آمازون: +
معرفی کتاب در وبلاگ یک کتاب‌فروش و نویسنده: +
صفحه‌ی نویسنده در ویکیپدیا: +
سایت نویسنده: +
باز هم معرفی کتاب: +

۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه

فعلا اين قدر

من مریم نبوی‌نژاد را بیرون از وبلاگش نمی‌شناسم. اگر اشتباه نکنم نسبتی با یک دوست قدیمی من دارد که مدت‌ها است هم در ذهن و هم در جغرافیا از هم دور افتاده‌ایم. از خواندن وبلاگش و دانستن این که پدرش کیست، می‌دانم آدم بسیار قابل احترامی است.
مدت‌ها است که وبلاگش را می‌شناسم. کم می‌نویسد، اما هم‌آن اندک، اغلب برای من غنیمت بوده است. اگر نظری درباره‌ی یک نوشته‌اش دارم، معنایش این نیست که قدرش را ندانم.
دلیلی نمی‌بینم که با همه‌ی گرفتاری‌های احتمالیش وقتی را که می‌تواند برای خودش بگذارد، یا در وبلاگش چیزی بنویسد که به درد خیلی‌ها – یکیش من – بخورد صرف شخصی‌تر کردن بحثی کند که تا این‌جا پیش آمده است. تا این‌جا در عمل کوشیدم بحث را شخصی نبینم، الان واضح می‌گویم که بحث شخصی‌ای در کار نبوده و اگر هم از آن سو بوده، من ادامه‌اش نخواهم داد. اگر کامنتی بگذارد، با دقت می‌خوانم، اما سعی می‌کنم «جواب» ندهم. به او هم توصیه می‌کنم نگذارد درازی بحث، ما را از آن همه چیز خوبی که من در او می‌شناسم (و از جنس دانش است) محروم کند. بحث از زبان را – مستقل از او و نظراتش – پیش از این این‌جا دیده بودید، بعد از این هم خواهید دید. این هم خلاصه‌ای مرتب و منظم از آن چیزهایی که پیش از این واضح یا به اشاره گفتم و به نظرم درست و دقیق است:

1. کسی نمی‌تواند دیگران را از رفتار زبانی‌ای باز دارد یا به رفتار زبانی‌ای وادارد. زبان میراث مشترک بشری است و هر کاربری – مستقل از میزان علاقه‌اش به آن زبان خاص یا قهرمان‌های ادبی آن زبان – حق دارد از آن به طریقی که می‌پسندد استفاده کند.
2. متخصصان زبان (زبان‌شناسان) نیز از این قاعده مستثنا نیستند. تنها تفاوتی که زبان‌شناس با دیگران دارد این است که می‌تواند زبان را بررسی و تحلیل علمی کند و پیش‌بینی کند که هر رفتاری چه اثری بر زبان خواهد گذاشت. او می‌تواند بگوید هر رفتار زبانی‌ای چه آثار خوب یا بدی بر زبان خواهد داشت. اما تحلیل‌های زبان‌شناسان الزام‌آور نیستند.
3. نقش ادبی-شعری-هنری-زیبایی‌شناختی زبان نقش اصلی زبان نیست. علاوه بر دلیل بالا به این دلیل هم کسی نمی‌تواند به دیگری امر کند فلان رفتار زبانی را کنار بگذارد. به بیان دیگر کسی حق ندارد به دیگری بگوید چون قواعد زیبایی‌شناسی می‌گویند «تغار» واژه‌ی زیبایی نیست یا «سودن» از «ساییدن» زیباتر است «تغار» و «ساییدن» را به کار نبر. این فقط در حیطه‌ی واژگان نیست، در تمام حوزه‌های زبانی چون‌این است.
4. چه در بحث درباره‌ی زبان و چه بیرون از آن منصفانه نیست که کسی به جای این که بگوید «من نمی‌پسندم» یا «از نظر من زیبا نیست» بگوید «مشکل زیبایی‌شناسی دارد». گفتن چون‌این عبارتی مخاطب ناآشنا را به این گمان می‌اندازد که گوینده نه از منظر شخصی خودش که از منظری علمی این را گفته است.
5. شاعران متخصصان ادبیات نیستند. ممکن است شاعری متخصص ادبیات نیز باشد، اما این الزامی نیست. تصادفی است. ادبیات بررسی علمی نقش زیبایی‌شناختی زبان است. شاعران و داستان‌نویسان کاربران موفق این نقش هستند نه بررسی‌کنندگان آن.
6. نه شاعران و داستان‌نویسان و نه متخصصان ادبیات – علاوه بر دلایل بندهای پیش‌تر به دلایل اخیر هم – نمی‌توانند به دیگران درباره‌ی شیوه‌های به کار بردن زبان امر و نهی کنند.
7. قضاوت درباره‌ی این که ترجمه‌ای غلط است یا نه آسان نیست. تنها در مواردی که متن مترجم تفاوت واقعی با متن اصلی داشته باشد می‌توان گفت مترجم خطا کرده است. مثلا اگر مترجمی نداند
staff در متنی که به نوشتن نت مربوط است معنای «کارکنان» ندارد، بل که به معنای «خطوط حامل نت» است، ترجمه‌اش غلط است. نیز ترجمه‌ی کسی که sun را با son اشتباه کند غلط است. یا کسی که نداند انگلیسی‌زبان‌ها از «clear a space» معنای شفاف کردن جایی را نمی‌فهمند، بل که منظورشان جا باز کردن برای جا دادن به چیزی تازه است، ترجمه‌اش خطا است.
8. ترجمه‌ی نارسا با ترجمه‌ی خطا فرق دارد. کسی که ترجمه کرده «کراواتش را پوشید تا به مراسم برود» خطا ترجمه نکرده، فارسی نوشتنش خطا است و ترجمه‌اش نارسا است. در ترجمه‌ی رسا برای کراوات احتمالا از فعل دیگری مثل «زدن» استفاده می‌کنند.
9. ترجمه‌ی مضر الزاما نارسا یا خطا نیست. ترجمه‌ی مضر ترجمه‌ای است که به زبان ضرر بزند. مثلا ساختارهای صرفی یا نحوی را خراب کند یا در معناشناسی زبان دخل و تصرف غیرمجاز کند.
مثلا «مردم شهر نشست» یا «مرد به خانه‌ی خود پس از صرف ناهار رفت» یا «این راست او است که در شهر آبا و اجدادیش بماند» یا «مرد قرمز کلاه پردار خود را برداشت و چپقش را به دست مرد سفید داد».
10. ممکن است گرته‌برداری یا ترجمه‌ی لفظ به لفظ به ترجمه‌ی مضر بینجامند اما همیشه چون‌این نیست. مثلا در ترجمه‌ی «لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین» گفتن «خشک و تری نیست که در کتاب مبین نیست» رسا نیست اما مضر هم نیست. هر چند که عرب‌زبان‌ها از این جمله بیش‌تر چیزی شبیه «هر چه هست در کتاب مبین هست» می‌فهمند. در برابر، می‌توان گفت ترجمه‌ی «و لی نعجة واحدة» به «و برایم میشی است یک‌تا» ترجمه‌ی مضری است، هر چند خطا نیست. چون «خشک و تر» به ساختاری از زبان فارسی آسیب نمی‌زند، اما «برایم ... است» را در فارسی به معنای «... دارم» به کار نمی‌بریم.
11. عنوان مضر را با این فرض به کار می‌بریم که قواعد هر زبان با خودشان سازگارتر اند تا با قواعد زبان‌های دیگر. اما واقعیت این است که حتا در این مورد هم نمی‌توان مطمئن بود. بنا بر این ترجمه‌ی مضر را هم نباید واقعا و همیشه مضر دانست.
12. ادبیات نقش زیبایی‌شناختی زبان است. برای این که محصول زبانی‌ای ادبی باشد کافی است کسانی به عنوان یک محصول زبانی – و نه مثلا یک محصول فلسفی یا سیاسی – ستایشش کنند. این تقریبا یعنی باید زبان متن ادبی با زبان معمول متفاوت باشد.
13. زبان ایستا نیست. تغییر می‌کند. نمی‌توان جلوی تغییر زبان را گرفت. فرض کنیم بتوان جلوی تغییر را زبان را گرفت؛ جلوی تغییر جهان را نمی‌توان گرفت. زبان امروز ما برآورنده‌ی نیازهای یک قرن دیگر نیست. زبان یک قرن پیش هم نیازهای امروز ما را برنمی‌آورد. زبان ایستا به بیانی زبان ناتوان است.
14. اگر جلوی تغییر در زبان را بگیریم، لاجرم ادبیات نیز به تکرار ادبیات گذشته محدود و محصور می‌شود. گمان نکنم کسی بگوید وزن فعولن فعولن فعولن فعول مناسب روایت کردن داستان فتح خرمشهر است یا باید با واژه‌های فردوسی و سعدی و نظامی و حافظ درباره‌ی یاهو مسنجر حرف زد. موضوع‌های جدید و نگاه‌های جدید زبان جدید و ادبیات جدید نیاز دارند.
15. ادبیات اغلب حاصل تغییر در زبان و هنجارهای زبان است. این تغییر گاهی هنجارافزا است (مثل سجع و قافیه و اغلب صنایع ادبی قدیمی) و گاهی هنجارزدا است (مثل شعر نیمایی و شعر سپید و حس‌آمیزی). این تغییر هنجارها حتا اگر ناآگاهانه و تصادفی باشند، اگر ستاینده داشته باشند در حیطه‌ی آن ستایندگان ادبیات هستند.
16. گفته و نوشته‌ی فلان کس را شاید گروهی از مردم شعر ندانند، اما در نظر کسانی هم شعر است. شمار این کسان در مورد حافظ بیش‌تر است و مثلا در مورد فلان معاصر گم‌ناممان کم‌تر. اما اگر هیچ کس هم کار آن معصر گم‌نام را نپسندد، نمی‌توان دهانش را بست و گفت حق نداری هنجارهای زبان را در گفته و نوشته‌ات تغییر بدهی. هم‌آن طور که اگر تمام مردم هم شعر حافظ را بپسندند، نمی‌توان گفت کسی بیرون از اسلوب‌ها و زبان حافظ چیزی نگوید.
17. این که زبان معیار را معیار زبان بدانیم تصوری نادرست است. زبان معیار در تعریفی نادقیق یعنی زبانی که کم‌ترین فاصله را از زبان‌های مجموع کاربران یک زبان داشته باشد. یعنی چه؟ من و تو فارسی حرف می‌زنیم، اما فارسی من با فارسی تو فرق دارد. حالا آن فارسی‌ای که فرقش با بقیه از همه کم‌تر باشد (میانگین زبان فارسی؟) می‌شود فارسی معیار. اما معنای این نام این نیست که کسی نباید از این زبان عدول کند. این فقط یک نام است.
18. جدا کردن کاربردهای مختلف زبان و پاس‌بان گماشتن بر آن‌ها هم خیال خامی است. من الان دارم متنی اخباری می‌نویسم و از نقش اطلاع‌رسانی زبان (یا از زبان علمی) استفاده می‌کنم، اما در عین حال عبارت «پاس‌بان گماشتن» را که واضحا ادبی است به کار گرفته‌ام. در زبان ادبیات هم بارها از ساختارهای ساده‌ی زبان روزمره یا زبان اداری استفاده می‌کنیم. نمی‌توان گفت زبان ترجمه‌ی خبر یا زبان رسانه‌ها زبانی اطلاع‌رسان است و با ادبیات عامه یا ادبیات مکتوب یا ادبیات رسمی فرق دارد و کسی حق ندارد در آن تغییری بدهد؛ چه این تغییر آگاهانه باشد و چه ناآگاهانه.
19. زبان فردوسی نمی‌تواند زبان معیار امروز باشد. مثلا در حیطه‌ی واژگان، ما بسیاری از واژه‌های فردوسی را بسیار کم‌تر از او به کار می‌بریم. به جای «برگاشتن»، «نهادن»، «بن» و «نهان» بیش‌تر می‌گوییم «برگرداندن»، «گذاشتن»، «ته» و «پنهان».
در حیطه‌ی صرف به جای «ببست» و «می‌برآمد» می گوییم «بست» و «برآمد».
در حیطه‌ی نحو نیز زبان ما با فردوسی متفاوت است. برای مثال کاربرد «را» در جمله های مرکب فردوسی به گونه‌ای است که امروزه در کلاس‌های انشا و آیین نگارش در مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها خطای نحوی می‌دانندش.
در حیطه‌ی سمانتیک و نیز جهان‌بینی زبانی نیز چون‌این تفاوت‌هایی کم نیستند.
20. زبان فردوسی – چون زبانی ادبی است – باید با زبان معاصرانش متفاوت می‌بود. پس زبان فردوسی حتا در زمان خودش نیز عمومی و معیار نبوده است. معاصران فردوسی یا نسل قبل و بعد از او هم مانند او نمی‌گفته و نمی‌نوشته‌اند. هم‌آن‌طور که ما مثل احمد شاملو یا مهدی اخوان ثالث یا قیصر امین‌پور نمی‌گوییم و نمی‌نویسیم.
21. برای شناختن زبان فردوسی باید فردوسی را پژوهش کرد، مثلا به شیوه‌ای که دکتر شفیعی کدکنی درباره‌ی بیدل به کار برده بسامد هر پدیده‌ی زبانی را در زبان فردوسی بسنجیبم و با زبان خودمان مقایسه کنیم. اگر کسی چون‌این کاری درباره‌ی استفاده از مصدر «شدن» و مشتقاتش در زبان فردوسی برای بیان موقعیت مجهول بکند، شگفت‌زده می‌شود که معاصران فردوسی‌دوست ما همه در این مورد تفاوتی شگرف با فردوسی دارند. گمان کنم نثر من در این مورد مستثنا باشد.
22. زیبایی‌شناسی فردوسی هم چیزی است منحصر به فردوسی. چیزی نیست که عمومی باشد یا بتوان به عنوان متر یا معیار برای سنجیدن دیگران یا بدتر از آن برای نهی دیگران از کردارهای زبانیشان به کار گرفت.
23. زیبایی‌شناسی فردوسی چیزی نیست که کسی موهبت شناخت آن را مادرزادی داشته باشد و دیگران نه. اگر بخواهیم حرف معناداری درباره‌اش بزنیم باید معیارهایش را استخراج کنیم. مثلا این که فردوسی از رنگ‌ها چه تصور روان‌شناختی‌ای دارد در این زمینه قابل بحث و قابل بدل شدن به معیار زیبایی‌شناختی است. حتما دیده‌اید که فردوسی تیغ تیز را بنفش می‌بیند.
این زیبایی‌شناسی قاعدتا دو بخش دارد، عمومی و زبانی. زیبایی‌شناسی عمومی فردوسی به زبان ربطی ندارد و زیبایی‌شناسی زبانی فردوسی مستقل از ابزارها، نگاه، مقوله‌بندی و تحلیل‌های زبان‌شناختی نمی‌تواند پدید آید.
24. از تمام اشاره‌هایی که کسانی مثل فوکو به ربط قدرت و زبان کرده‌اند کم و بیش می‌توان این برداشت خام را کرد که وقتی از زبان استفاده می‌کنیم، داریم به مخاطب اعمال قدرت می‌کنیم. این تنها اشاره‌ای فوکویی نیست. مثلا اگر نقش ترغیبی زبان را در آموزه‌های یاکوبسن بشناسی و به این نکته دقت کنی که هیچ گفتاری بی مخاطب شکل نمی‌گیرد، باز به نتیجه‌ای شبیه این خواهی رسید. معنای این حرف این نیست که هر کس هر چه زورش می‌رسد زور بیاورد. معنایش این است که اگر ملاحظه‌ی اخلاقی‌ای در استفاده از مشت و لگد و چماق و تفنگ داری، شاید بد نباشد حین نوشتن و گفتن هم از یاد نبریش.
25. محدودیت زمانی در ترجمه‌ی خبر «عذر» «تقصیر» خبرنویسان و مترجمان خبر نیست. اصلا عذر وقتی معنا دارد که تقصیر در کار باشد. با این تعداد خبرگزاری و این همه خبر روزانه، اگر بخواهیم بی‌خبر نمانیم، ناچار ایم هر روز این همه خبر بنویسیم و ترجمه کنیم. تعداد کسانی که بتوانند در زمان محدود ترجمه و نگارش خبر، ترجمه‌ای با استانداردهای بالای زبان‌شناختی و زیبایی‌شناختی پدید آورند به پنجاه هم نمی‌رسد. لاجرم اتفاقی که می‌افتد هم‌این ترجمه‌های نازیبا و نارسا و گاه غلط است. هم‌آن مترجم‌ها اگر وقت کافی داشته باشند، می‌توانند خطایشان را کم‌تر کنند. اگر در این شرایط باز هم خطا کنند خطایشان تقصیر است، اما در شرایط ترجمه و تحریر هم‌زمان خبر، بروز خطا تقصیر مترجم نیست. نتیجه‌ی طبیعی شرایط کاری است.
نمی‌توان در خبررسانی را بست تا چون‌این خطاهایی رخ ندهند.
26. تاثیرهای کاربران روی زبان معمولا پایدار نیست. بسیاری از این تاثیرها محاوره‌ای و شفاهی هستند و مثل مد لباس می‌آیند و می‌روند. «ورچلفسیدن» مهران مدیری از این نوع است. نوعی جوک است که در متن زبان بافته‌اندش. و اگر بعضی از این‌ها بمانند، لابد کارکردی داشته‌اند که ماندگارشان کرده است. چرا باید نگرانشان بود؟
27. صیانت از زبان بی‌معنا نیست. اما معنایش ثابت و ساکن نگه داشتن زبان هم نیست. راه صیانت از زبان هم سرهنگی نیست؛ فرهنگی است.
28. برای صیانت از زبان اول باید دانست چه چیزی به زبان ضرر می‌زند. برای دانستن این نیاز به دانش زبانی و تحلیل اطلاعات است نه مرجعیت و حس زبانی داشتن و نگران بودن و دیدگاه‌های آرکائیستی نسب به زبان را جای‌گزین دانش کردن.
بعد از دانستن آسیب‌های یک عنصر زبانی – که لزومی هم ندارد حتما تازه باشد – باید دانست چرا این عنصر مطلوب است و در زبان پای‌دار مانده است.
بعد از دانستن همه‌ی این‌ها باید جای‌گزینی برای این عنصر یافت که آن سود را داشته باشد – و حتی بیش از آن سود را – و آن ضرر را نداشته باشد، یا کم‌ضررتر باشد.
بعد باید کوشید این نامزد جدید را – درس مثل انتخابات در یک کشور دموکراتیک – مطلوب مردم کرد و رای مردم را برایش جمع کرد.
29. ارتباط با منابع کهن یکی از کارکردهای خوب زبان است، اما کارکرد اصلی آن نیست. این خوب است که من می‌توانم حافظ و سعدی و فردوسی و رودکی بخوانم و بفهمم، اما لازم نیست. اگر من نتوانم اوستا را بخوانم، کسی هست که بخواند و ترجمه کند.
30. اگر بهای ارتباط با منابع کهن، نگاه داشتن و سترون کردن زبان است، یقینا قطع این ارتباط بهتر است.
31. راه دیگر صیانت از زبان دیدن نیازهای زبانی‌ای است که زبان برآورده‌شان نمی‌کند و پدید آوردن ابزارهای مناسب زبانی برای برآوردن این نیازها است.
32. راه دیگر صیانت از زبان آموختن زبان به مردم است. آموختن زبان با آموختن ادبیات یکی نیست. آموختن زبان این نیست که مردم بدانند سعدی در چه قرنی می‌زیست یا هندو در نثر او چه معنا دارد. اصلی‌ترین قسمت آموختن زبان این است که به مردم یاد بدهیم چه طور از امکانات زبان برای برآوردن نیازهای خود استفاده کنند. چه طور کاربر زبان باشند و با هزینه‌های فردی و اجتماعی کم نتایج بسیار از زبان بگیرند. چه طور چاله‌های زبان را بشناسند و درش نیفتند.

حوصله کن رفیق، میز هم شاید بد نباشد

در زبان‌شناسی چیزی هست به نام نقش تاکیدی (culminative function). در نظر بگیر جمله‌ای را می‌خوانی. روی یکی از کلمه‌ها تکیه‌ی بیش‌تری می‌کنی. این تکیه را با حروف سیاه نشان می‌دهم. مثلا این سه تا را ببین:
من سیب را خوردم.
من سیب را خوردم.
من سیب را خوردم.
اولی یعنی آن که سیب را خورد من بودم نه کسی دیگر.
دومی یعنی آن که من خوردم سیب بود نه چیز دیگر.
سومی هم یعنی من سیب را خوردم، کار دیگریش نکردم.
من هم در مطلب قبلی کاری کردم که شبیه هم‌این نقش تاکیدی است. روی چیزهایی تاکید کردم. این معنایش این نیست که من به مریم نبوی‌نژاد احترام نمی‌گذارم یا چیزی شبیه این. در پایان این متن باز به این موضوع برخواهم گشت.
خوش‌حال ام و از همه‌تان ممنون که این مطلب را خواندید. اغلب از این که نوشته‌هایم را بخوانند خوش‌حال می‌شوم.
هفت نظر پای مطلب نوشته‌اند و چند تا هم در بالاترین. بعضی لطف است و بعضی به مطلب مربوط است. از لطف‌ها خوش ام. به گمانم بد نیست درباره‌ی بعضی نظرها چیزی بگویم.
خانم نبوی‌نژاد گفته «من نگاه بازدارنده به زبان فارسی ندارم، اما می دانم که همین که امروز به این زبان حرف می زنم مدیون اوست». من خوش‌حال ام که او نگاه بازدارنده ندارد. اما دعوا بر سر هم‌این «اما» است که او می‌گوید. راستش من مدیون کسی نیستم. دست کم درباره‌ی فارسی حرف زدن مدیون کسی نیستم. ممکن بود ابوالقاسم فردوسی پیدا نشود و من به زبانی دیگر حرف بزنم. ممکن بود ده ابوالقاسم فردوسی پیدا شوند و من از آن سو به زبانی دیگر حرف بزنم. معمولا هم هیچ کس از زبانی که دارد ناراضی نیست. مگر الان عراقی‌ها و لبنانی‌ها و مصری‌ها ناراضی هستند که به جای پهلوی و آرامی و قبطی، دارند عربی حرف می‌زنند؟ یا مگر آمریکایی‌ها و استرالیایی‌ها از انگلیسی حرف زدن خودشان ناراضی هستند؟ مگر خانم نبوی‌نژاد ناراضی است که به جای ایرانی باستان به فارسی مدرن حرف می‌زند؟ مگر فرزند احتمالیش از این که فرانسه و انگلیسی حرف بزند و فارسی هم بداند ناراضی خواهد بود؟
حضور فردوسی و اثر عمیقش بر زبان امروز من یک واقعیت تاریخی نادیده گرفتنی است، اما راه درست بررسی یک پدیده‌ی اجتماعی (مثل زبان) این نیست که ملاک رفتار و قضاوتمان – یا حتا جزئی از این ملاک – دل‌بستگی‌های عاطفی ما باشد.
او باز گفته «بی سوادی و کم حوصلگی در امر ترجمه را هم نمی توان مترادف هر کی هر کار دلش خواست بکند دانست.» می‌بینید که در این قسمت سه جا هست که معمولا کسانی (یکیش من) نیم‌فاصله می‌گذارند و مریم نبوی‌نژاد نگذاشته است. یک جفت گیومه و یکی دو کاما هم اقتضای تشخیص و سلیقه‌ی بعضی هست که این میان نمی‌بینیمشان. من نه او را به بی‌حوصلگی متهم می‌کنم نه به بی‌سوادی. شاید وقت نداشته، شاید امکان فنی بعضی چیزها (مثل نیم‌فاصله) در دسترسش نبوده، شاید تشخیصش این است که این‌ها لازم نیستند. هر چه هست جمله‌ی او هم گویا است و هم برای من مشکلی درست نمی‌کند. (مثلا حس نمی‌کنم با کش دادن بی‌جا وقتم را تلف کرده است.) سوال من این است که مریم از کجا می‌فهمد که مترجم فلان خبر بی‌سواد یا کم‌حوصله است؟ عبارت Put on the table را دو جور می‌توان ترجمه کرد؛ چرا مریم یک نوعش را غلط یا بی‌سوادانه می‌داند؟ اگر مترجم پای متنش نوشته بود «می‌دانم بعضی توصیه می‌کنند که این عبارت را طور دیگر ترجمه کنیم، اما من نظر دیگری دارم.» دیگر مشکلی نبود؟
مثال عینی‌تری می‌زنم. خیلی از دوستان – و احتمالا مریم نبوی‌نژاد – نظرشان این است که «در رابطه با» از جنس هم‌این خطاهای ترجمه است، اما ندیده‌ام کسی از این گروه مدعی شود – یا اگر هم مدعی شود کسی بپذیرد – که دکتر ادیب‌سلطانی که می‌نویسد «در رابطه با» از سر بی‌سوادی یا کم‌حوصلگی است. چون ادیب‌سلطانی بر هر کار ترجمه‌اش – که اتفاقا اغلب نارسا و در عین حال زیبا و دقیق است – حاشیه‌های بسیار می‌زند و از ترجمه‌اش و زبان‌دانیش زیرکانه تعریف می‌کند، کاری که فلان خبرنویس فلان خبرگزاری امکانش را ندارد.
خیلی شده که با دوستی فیلم تماشا می‌کرده‌ام. ازش خواسته‌ام برایم دیالوگ‌های مهم را ترجمه کند. بعد دوست مثلا گفته «پسره می‌گه می‌شه ببینمت؟ دختره می‌گه چرا که نه». من هم می‌فهمم منظورش این است که «آره می‌شه» یا مثلا «چرا نبینی من رو؟» یا چون‌این چیزی. به دوستم هم ایراد نمی‌گیرم که چرا در زمان کوتاهی که بین دو دیالوگ داشه معادل رایج‌تر را انتخاب نکرده. می‌فهمم چه می‌گوید و می‌دانم که وقت تنگ است و هم‌این کافی است.
حالا چرا وقتی به خبرنویس خبرگزاری می‌رسیم، یادمان نمی‌ماند که وقت او هم تنگ است و او نجف دریابندری نیست که یک کتاب داشته باشد و یکی دو سال زمان و کلی تجربه و منابع بی‌شمار در کاب‌خانه‌اش؟ چرا حواسمان نیست که خبرنویس محدودیت زمانی شدید دارد؟
مریم نبوی‌نژاد باز گفته «فردوسی هم به همه ما که زبان فارسی را دوست داریم نمایندگی داده است». خب دست فردوسی درد نکند. اما من در متنم جایی نمی‌بینم که پرسیده باشم فردوسی به مریم نبوی‌نژاد نمایندگی داده یا نه. در واقع حسین درخشان با اجازه‌ی خودش عنوان «وقتی فردوسی به یک وبلاگ‌نویس نمایندگی ویزه می‌دهد»، را با هم‌این خطای املایی برای نوشته‌ی من انتخاب کرده است. من اتفاقا سوالم برعکس است. کی به فردوسی نمایندگی داده است؟ چرا باید من در موضوعی مانند زبان – که مثل مترو یک وسیله‌ی عمومی است – شرم‌گین، مدیون، چشم به دست یا دنباله‌رو فردوسی باشم؟ تئوری معیار دانستن زبان معیار بنیانِ بر بادی دارد، اما حتا به فرض صحت این تئوری، زبان فردوسی زبان معیار امروز است؟ یا چه؟ چرا مریم پای فردوسی را میان کشیده است؟ جز این است که – احتمالا ناخودآگاه – هم‌آن سنت قدیمی‌ای را دنبال می‌کند که مبنایش به میان کشیدن پای غول‌های مهربان و سخت‌کوشی است که ما هر چه داریم از آن‌ها داریم و مدیونشان هستیم و باید به آن‌ها وفادار بمانیم؟ این به شکلی واضح اعمال قدرت بر مخاطب نیست؟ این همه فوکو و اکو و بارت و سارتر و دیگران خواندن چه فایده‌ای دارد اگر این مغلطه‌ها را در گفتار خود نبینیم؟
باز مریم نبوی‌نژاد گفته است «حرف من این است این اصطلاح به این شکل مشکل زیبایی شناختی دارد نه چیز دیگر». منظور از «مشکل زیبایی‌شناختی دارد» چیست؟ یعنی «زیبا نیست»؟ واقعا معیار زیبایی‌شناسانه‌ای هست که بگوید «روی میز گذاشتن پیش‌نهاد» زیبا نیست؟ این معیار – اگر هست – چیست؟ و اگر نیست، جز این است که باز پای یک مغلطه‌ی دیگر در میان است؟ و اصطلاح «زیبایی‌شناختی» بنا است با ظاهر آکادمیکش ما را بترساند و به خانم نبوی‌نژاد اعتماد به نفس کافی بدهد؟ باز هم تاکید می‌کنم که ماجرا ناخودآگاه است و باز هم تاکید می‌کنم از آدم آگاهی مثل نبوی‌نژاد انتظار دارم که این خطاهای ناخودآگاه خودش را – که همه در پی‌وند با قدرت هستند – ببیند و بگیرد. اتفاقا اگر ماجرا زیبا بودن و نبودن است با انصاف کامل می‌گویم که این اصطلاح به چشم من زیباتر از اصطلاح «به میان آوردن» است که او پیش‌نهاد کرده است. تمام بحث هم هم‌این جا است. هر کالایی مشتری خودش را دارد. چرا باید مشتری قهوه از مضرات چایی بگوید و مشتری چایی از مضرات ماءالشعیر؟ در نهایت ماهیت دموکراتیک زبان به بعضی اصطلاح‌ها اجازه می‌دهد بالاتر بیایند و رایج شوند – مثل هر دوی این اصطلاح‌ها – و بعضی را هم که کم‌مشتری هستند خانه‌نشین می‌کند. این روندی است که چه من و نبوی‌نژاد موافقش باشیم و چه مخالف رخ می‌دهد. خطابه خواندن جلوی صبح و شب‌های پیاپی را نمی‌گیرد.
در آخر هم او از خشم‌گینی من گفته است. راستش اگر لحن نوشتن ملاک سنجش خشم باشد، کسی که می‌نویسد «جان هر کس دوست دارید اینقدر پیشنهاد و گزینه را روی میز بگذار و بردار نکنید. تن فردوسی تو قبر می لرزد.» به نظر عصبانی نمی‌آید؟ می‌پذیرم که لحن او تاکیدی است و نه خشم‌آلود.
کسی با نام Ali گفته «if you say she was condescending, look in the mirror». در نگاه من – اگر بخواهم درست و دقیق قضاوت کنم – مریم نبوی‌نژاد حق دارد خودش را برتر بداند. سال‌ها است که بسیار می‌خواند و می‌داند و به این خواندن و دانستن ادامه می‌دهد. من در نوشته‌ی قبلیم تاکید تلخی بر این که او دیگران را «گاو» می‌بیند کرده بودم. کار خطایی بود. اگر عذر خواستن دردی دوا می‌کند، از مریم نبوی‌نژاد و آنان که خواندند عذر می‌خواهم. اما در مورد خودم، راستش، اخلاق برای من مهم است، اما نه آن قدر که بحث را نیمه و سست رها کنم. ترجیح می‌دهم مراقب باشم که خطا نکنم، اما دست و پا و دهانم را هم نبندم و اگر دیدم خطا کردم صادق باشم و عذر بخواهم. در عین حال بدم نمی‌آید این را نوعی مدح شبیه به ذم ببینم و اگر این طور اس متشکر ام.
بعد گفته است « there is a difference between lazy translation and creative work...
the result might be very similar but I dont appreciate the former, if i may
». درباره‌ی تنبلی من سکوت می‌کنم. گمان کنم واضح است – حتا من غیر قصد – این تهمتی است که ثابت نشده است. و حتا اگر ابتکاری حاصل تنبلی باشد، جلوی پذیرش عمومی آن را نمی‌گیرد. اصولا اگر مردم گفتند چیزی زیبا است نمی‌توان گفت شما نمی‌فهمید و این فقط حاصل تنبلی است. «تنبلی» یک عنوان اخلاقی است و «زیبایی» نه. مثلا ممکن است در زمان ظهور پیکاسو هم بسیاری گمان کرده باشند این مردک تنبل عرضه و حال کشیدن جزئیات چهره و منظره را ندارد برای هم‌این تناسب‌ها را به هم می‌زند. این ممکن است حتا درست هم باشد. اما به هر حال گروهی نه چندآن کم زیبایی کار او را پذیرفته‌اند.
هادی نیلی نوشته «به نظرم بازی‌ای که با قضیه لرزیدن فردوسی در گورش کرده‌ای، چندآن ربطی به اصل حرف مریم نداره». امیدوار ام این همه روده‌درازی که کردم نشان داده باشد چرا حضور فردوسی در حرف مریم نبوی‌نژاد از نظر من مهم بوده و تاکیدم بر او چیزی نیست که بازی ببینمش.
باز از قول مریم نبوی‌نژاد گفته «وقتی ترکیب خوب "به میان آوردن" رو داریم که هنوز به‌خوبی داره جواب می‌ده، چه اصراریه که هی بگیم "روی میز گذاشتن"». من دو سوال دارم؛ کی و با چه ملاکی می‌گوید «به میان آوردن» خوب یا بهتر است؟ و چه اصراری هست که هی بگوییم «نگویید فلان و ننویسید بهمان»؟ واقعا این طور است که میان این دو جمله مردم همه جمله‌ی دوم را انتخاب می‌کنند یا بهتر یا زیباتر می‌بینند؟
1. ایران بسته‌ی پیش‌نهادی جدیدش را روی میز اروپا گذاشت.
2. ایران پیش‌نهادهای جدیدش را با اروپا در میان گذاشت.
گمان نکنم در اولی هیچ ابهامی باشد، واقعا کسی هست که نفهمد منظور اولی چیست؟ و از نگاه زیبایی‌شناختی هم در اولی رگه‌ی ملایمی از نوعی صنعت ادبی – چیزی شبیه صنعت تشخیص – می‌بینم که به گمان من زیبا است.
باز هادی گفته «گیرهایی که خودت به نگارش بخش فارسی بی‌بی‌سی می‌دادی یادت نیست؟» یادم هست و به گمانم به‌جا بودند. دوباره خواندنشان شاید کمک کند ببینی فرق کجا است.
خوابگرد هم مثل مریم نبوی‌نژاد حرفش اما و ولی دارد. می‌گوید
ولی از یک نکته غافل مانده‌ای. اگر بنا باشد بستر تطور و پویایی زبان، «گرته‌برداری» از زبان‌های دیگر باشد که صرفاً ترجمه‌ي عین به عین ترکیب‌ها و اصطلاح‌هاست، یک جای کار خواهد لنگید. اگر قرار باشد زبان پویا باشد و همواره به نوزایی، باید به همان سبک «بزن تو گوش‌اش» باشد که از بطن زبان مردم به زبان معیار وارد می‌شود. نشخوار کردن بی‌سلیقگی‌های مترجمان، ربطی به این موضوع ندارد و اتفاقاً توانمندی‌های داد و ستد میان زبان مردم و زبان رسمی را پنهان می‌کند و مردم را وامی‌دارد که به جای برساختن اصطلاحی تازه، به بازگویی غلط‌های ناخواسته دیکته‌‌شده‌ رو آورند.
در این باره نکته‌های دیگری هم هست که جای طرح‌اش در این‌جا نیست.
مغالطه‌ی همه یا هیچ را – که باز هم احتمالا ناخواسته پدید آمده – می بینید؟ کسی خواسته که همه‌ی «تطور و پویایی زبان» از راه «ترجمه‌ی عین به عین ترکیب‌ها و اصطلاح‌ها» باشد؟ من که چون‌این چیزی نخواسته‌ام. اما خوابگرد به وضوح می‌گوید تطور «باید» از بطن «زبان مردم» به «زبان معیار» وارد شود. این باید از کجا می‌آید؟ باز هم ناخواسته است که فراموش کرده زبان معیار چیز مبهمی است که هر چه زمان می‌گذرد و دقیق‌تر می‌شود از آن لولوی دستورساز اولی دور می‌شود و به موضوعی برای پژوهش – و نه معیاری برای باید و نباید – بدل می‌شود. نیز دقت نمی‌کند که دارد مترجم‌ها را از «مردم» جدا می‌کند. چرا؟ چون آشناییشان به یک زبان دیگر «آلوده»شان کرده؟ این هم‌آن فرضیه‌ای نیست که در شکل اجتماعیش می‌گوید من و خوابگرد و نبوی‌نژاد با فرهنگ و جامعه‌ی غرب آشنا هستیم، پس غرب‌زده و ابزار تهاجم فرهنگی هستیم و نباید گوشه‌ای از فرهنگ و اجتماع را با خیال راحت به ما سپرد؟
کلمه‌های «نشخوار کردن» و «بی‌سلیقگی» واضحا توهین هستند و تصور می‌کنم مرد آن قدر سلیم هست که فورا از هر که توهین او دامنش را گرفته و می‌گیرد عذر بخواهد. قبلا دیده‌ام چون‌این می‌کند.
گمان نکنم ترجمه‌ی خبر کسی را «وادارد» که به بازگویی «غلط‌های ناخواسته دیکته‌شده» رو آورند. این هم‌آن گونه استدلال قیم‌مآب است که می‌گوید مردم با خواندن کتاب فلان و بهمان دست از دین و انقلاب کشیدند یا می‌کشند و نگاه نمی‌کند که تمام توان و برد آن کتاب چه‌قدر است. و نگاه نمی‌کند اگر مردم این همه ناتوان و علیل اند که هر چه در خبر خبرگزاری یا سیما آمد شکل زبانشان را تغییر می‌دهد، چرا این قدر از توان زبان مردم تمجید می‌کنی؟ و مترجمان چه گناهی دارند؟ انگار آن‌ها هم اتفاقا عین مردم از توان زبان مادری بی‌خبر اند. فرقشان این است که زبان دیگری را هم اندکی می‌دانند. به‌شان بگوییم تو اهل فضل ای و دانش هم‌این گناهت بس؟ و اصلا کجای ترجمه‌ای که مترجم اندکی سلیقه به خرج دهد و تصویر را هم در ترجمه نگاه دارد خطا است؟ چرا گرته‌برداری را گناه کبیره می‌بینید؟ گرته‌برداری تنها عیبی که ممکن است داشته باشد، این است که ساختارهای صرفی و نحوی‌ای هم‌راه بیاورد که با زبان مقصد هم‌آهنگ نباشند و به قواعد زبان مقصد آسیب بزنند. مثل مطابقه‌ی جنسیتی صفت و موصوف که در عربی هست و به فارسی آمد و مدتی پدر و مادر زبان فارسی را عروس کرد. در عین حال آن را هم نمی‌گویند «غلط»، می‌گویند «مضر». حالا کسی ساختار و قاعده‌ی صرفی و نحوی‌ای در فارسی سراغ دارد که با این ترجمه آسیب می‌بیند؟ خوشه‌ی آوایی یا معنایی‌ای سراغ داری که صدمه ببیند؟ این هم‌آن نگاه نیست که می‌گفت ماشین و تلگراف در بنیادشان غربی هستند و با اسلام نمی‌سازند؟
غلط این نیست که گرته‌ی بی‌خطر و گویا و زیبایی را به زبان فارسی بیاوریم. غلط این است که وقتی استدلالی در میان نیست، «ناخواسته» در تار و پود قدرت بپیچی و بگویی « در این باره نکته‌های دیگری هم هست که جای طرح‌اش در این‌جا نیست.» خب جان دل اگر جایش این‌جا نیست چرا می‌گویی؟ و جایش اگر این‌جا نیست کجا است؟ چه قدر نکته‌ها عمیق و باریک‌تر از مو هستند که در فهم من و ما نمی‌گنجند؟
در بالاترین hovaresp گفته «به نظرم اين جور ترجمه هاى مستقيم، در حالى كه معادلش در فارسى وجود دارد، يك جورى باعث مى شود كه رفته رفته فارسى، تابعى از انگليسى بشود و يك جور تشتت زبانى پيش بيايد - وجود كلمه ها و عباراتى كه ريشه اى در فارسى ندارند و باعث يك نوع گسستگى در زبان مى شوند تا جايى كه گاهى اوقات ترجيح مى دهى متن انگليسى را بخوانى تا بفهمى منظور متن فارسى چه بوده
من این «معادلش در فارسی وجود دارد» را نمی‌فهمم. مگر «روی میز گذاشتن» در فارسی وجود ندارد؟ کجایش مبهم است؟ کجایش تشتت زبانی است؟ کجایش باعث چه نوع گسستگی در زبان می‌شود؟ واقعا با دیدن این عبارت ترجیح می‌دهی متن انگلیسی را بخوانی تا بفهمی منظور چه بوده؟
هم‌آن‌جا jenabsargord گفته «به نظر من حق با مریم نبوی نژاد است. گرته برداری معنایی بی رویه ریشه ی زبان را می خشکاند.» گمان کنم من رویه‌ای را که می‌توان به آن فکر کرد گفتم؛ تناسب یا بی‌تناسبی قواعد صرفی و نحوی یا خوشه‌های آوایی و معنایی. این گرته‌برداری برای کدامش مضر یا مخل است؟ یا نکند «بی‌رویه» صفت ذات گرته برداری است؟
به من گفته است «کورش علی خانی»؛ به هر حال جناب سرگرد است و حرفش برو دارد. بابت اسم جدید ازش ممنون ام. و باز گفته است « در مورد اتفاق افتادن:
دگر روز باز اتفاق اوفتاد
که روزي رسان قوت روزش بداد
شعر از سعدی است».
ازش ممنون ام که دلیلی بر حرف من آورده است. پس سعدی بی این که نگران لرزیدن فردوسی در گور باشد اصطلاح «اتفاق افتادن» را به کار برده است که در زبان فردوسی نیست. هر روز همه‌مان می‌گوییم «به نام خدا» که ترجمه‌ی لفظ به لفظ و حتا خطا از عربی و آرامی است و ضربه‌های شدید هم به زبان فارسی و خوشه‌ی معنایی مرتبط با حرف اضافه‌ی «به» می‌زند و حتا در فهم ما از دین اثر می‌گذارد. آن‌جا چرا کسی فریاد نمی‌کشد؟
نمونه‌ی کامل نگاه دستوری و تجویزی به زبان، کتاب با ارزش «غلط ننویسیم» است. من این بخت را داشته‌ام که هم چاپ اول این کتاب را ببینم و هم چاپ سوم را و ببینم چه طور لحن کوبنده و استدلال‌های قطعی و مسلم بعد از دیدن قدرت حریفان جای خود را به «شاید» و «بهتر است» و «توصیه‌ی ما این است» دادند.
و تمام مثال‌های نوشتار و گفتار بد را در این کتاب ببینید. یک مثال هم از کتابی از دریابندری یا گلستان یا محمدرضا باطنی هست؟ این‌ها همه مطابق معیارهای نجفی می‌نویسند؟ یا ترس از قدرت آنان نجفی را به خضوع وامی‌دارد و کاسه کوزه‌ها را بر سر مجریان اخبار و نویسندگان روزنامه‌ها می‌شکند؟
داستان اصلی داستان قدرت و اقتدار است و ما روشن‌فکران معترض به ساختار قدرت هر یک در جای خود بن‌لادن‌گونه رفتار می‌کنیم و فتوای باید و نباید و باشد و نباشد می‌دهیم. کافی است منبر و مرجعیتی بیابیم. و بدتر این که این‌ها همه بی غرض است. آن که تصمیم به اعمال قدرت ندارد و چون‌این می‌کند صادقانه عمل می‌کند و به خوبی خود اعتقاد دارد و خطرناک‌تر است.
از سمتی دیگر نگاه کنیم. معمول چون‌این متنی این است که من اول بگویم چه قدر مریم نبوی‌نژاد و خوابگرد و دیگران آدم‌های دانش‌مندی هستند و من چه قدر به نوشته‌هاشان علاقه و ارادت دارم و راستش چون‌این حرف‌هایی واقعیت هم هست. من هر دوی این آدم‌ها و نوشته‌هاشان را دوست دارم. علی جلالی‌فر را هم که جواب کامنتش را نداده‌ام و امیدوار ام بعدا برایش بنویسم دوست دارم. با علاقه این جواب را نوشته‌ام. اما این‌ها را نگفتم چون به نظر من این‌ها ربطی به حرف‌های ما ندارد. ما هم را دوست بداریم یا نه هر حرف درستی درست است و هر بی‌انصافی‌ای بی‌انصافی. این ماجراها که «همه ما که زبان فارسی را دوست داریم»، و «من فلانی را آدم دانا و با مطالعه‌ای می‌شناسم» یا «به فلانی ارادت دارم» بی‌ربط‌ترین حرف‌هایی است که می‌توان گفت. حتا این گزارش‌ها که «من عصبانی نیستم» یا «فلانی عصبانی است» یا امثال آن هم بی‌ربط هستند. حرف زدن درباره‌ی زبان نباید متاثر از عواطف ما باشد؛ چه نسب به فردوسی چه نسبت به زبان فارسی و چه نسبت به هم.
در بحث جدی، حالات عاطفی مهم نیستند. چیزی که مهم است این است که بر قضاوت شما اثر نگذارند. اگر یکی از مردم ایالات متحده بگوید بوش رئیس جمهور قانونی ایالات متحده نیست چون فلان تصمیم اشتباه را گرفته است، چه عصبانی باشد و چه آرام، حرف معناداری نمی‌گوید. اما اگر هر چه هم عصبانی یا آرام باشد بگوید این آدم رئیس جمهور قانونی است، اما بی‌کفایت است چون فلان تصمیم و بهمان نظرش این را نشان می‌دهد، من اشکالی به شکل حرفش و نیز به عصبانیتش نمی‌گیرم. هر کسی حق دارد عصبانی باشد و البته در کنارش وظیفه دارد نگذارد عصبانیتش به قضاوت و انصافش غلبه کند.
در این متن نه چندآن کوتاه کوشیدم چون‌این کنم.
پ‌ن: در این مدت داریوش هم از راه رسیده. نمی‌شناسمش. لحنش زشت است. توهین می‌کند. محتوای حرفش را هم پیش از این جواب داده‌ام. هنوز داستان داستان قدرت است.

۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه

بزن توی گوشش اما نگذارش روی میز

عمویی دارم که خیلی کم‌حرف است و در هم‌آن کم‌حرفیش اصطلاحاتی به کار می‌برد که گاهی توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شود. مثلا وقتی میوه‌ای چیزی دستت می‌دهد که بخوری و این دست آن دست می‌کنی و نمی‌خوری به‌ت می‌گوید «یالا بزن تو گوشش.»
شنیدنش خیلی دل‌نشین است و مطمئن ام نوشتنش هم – اگر خاک‌برسری نکنی وقت نوشتن – متن را جذاب‌تر می‌کند. ادبیات هم‌این چیزها است. ادبیات تحول دل‌نشین در زبان است.

این که این تحول از کجا می‌آید واقعا مهم نیست. مهم این است که زبان کار کند و بعد از کار کردنش یا کنار کار کردنش دل‌نشین باشد. حالا یکی گیر داده است که نگویید بسته‌ی پیشنهادی روی میز است چون این جور گفتنتان جنازه‌ی فردوسی را در گور می‌لرزاند. خب چند تا نکته و سوال و این چیزها:

1. فردوسی خودش به خانم نبوی‌نژاد اطمینان داده که از «روی میز» بودن بسته‌ی پیش‌نهادی در گور می‌لرزد، اما از «دفترچه‌ی شخصی» و «زندگی دوگانه» که او روی پیشانی وبلاگش نوشته نمی‌لرزد؟ چرا؟

2. خبرهای مربوط به ایران از نظر فردوسی که هیچ، از نظر مادربزرگ من هم «حجم» ندارند. دارند؟ این هم مجاز است چون نویسنده‌اش او است؟

3. بعد این که، از نظر فردوسی «اتفاق» می‌افتاده است؟ از چه ارتفاعی؟ فردوسی نقطه و نقطه‌بند و کاما هم می‌گذاشته است؟

4. قصه‌ی این طوری زیاد است. زبان متحول می‌شود و هیچ کس هم نمی‌تواند جلوی مردم را بگیرد و بگوید تغییر حق ندارد از مجرای ترجمه وارد شود و فقط فلان تغییرها مجاز است. در واقع بگوید یا نگوید کسی گوش نمی‌کند و زبان متحول می‌شود.

5. باز هم سوال از فردوسی. کمی عمیق‌تر. چه اشکال دارد که بلرزد؟ مگر ما متولی نلرزیدن فردوسی هستیم؟ من زبانم را قفل بزنم که فردوسی در گورش نلرزد؟ خب بلرزد. مگر من و تو گاهی در هم‌این زندگیمان و روی پاهایمان در خانه‌مان نمی‌لرزيم؟

6. جان هر کس دوست دارید هر کار دوست دارید کنید. حتا ما را بر حذر بدارید از گفتن فلان و بهمان. اما وقتی حرفتان را گوش نمی‌کنیم، فکر نکنید ما گاو هستیم. کسی گاو نیست. فقط در تاملاتتان یک نکته‌ی کوچک واضح را فراموش کرده‌اید. آن هم این که آن زبان مورد نظر شما زبان نیست، ابزار ارتباط انسانی بر محملی خطی با تجزیه‌ی دوگانه یا چیزی شبیه آن نیست. تکه‌ای از آثار باستانی است که به درد لوور می‌خورد.

همه‌ی ما می‌دانیم که نه بسته‌ای به آن معنا در کار است نه میزی، این‌ها اجزای یک تصویر مجازی است که بنا است متن را گیراتر کند. بعد از مدتی هم بعضی از این اجزا اصطلاح خواهد شد. مگر در زبان مبدأ جز این بوده است و شده است؟

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

وقتی جادو کن که وقتش باشد

رولان بارت به زبان ساده و بی پیچ و تاب و گزارش‌گر می‌گوید زبان علمی. این «علمی» گفتنش باری جز تحقیر و انکار ندارد. برای او تنها زبان «ادبیات» جالب است؛ زبان جادو.
گمان نکنم کسی به شدت اکو حساب بارت را رسیده باشد. اکو در «
Language, Power, & Force» صفحه‌ها با تامل آقای بارت را مشت و مال می‌دهد. و گمان کنم حق با اکو است. تقلب در زبان اگر عمومی شود، کاربر متقلب را منزوی می‌کند و بس. بارت مثل شاگرد جادوگری است که چوب استادش را برداشته و می‌خواهد در گذر از هر گذری، سنگ و چوب و در و دیوار را جادو کند. اما حواسش نیست که جادو تنها در کنار زندگی روزمره به چشم می‌آید. اگر جایی همه چیز جادویی باشد، جادوگران هیچ جلوه‌ای نخواهند داشت.
«فقط وقتی جادو کن که وقتش باشد. بقیه‌ی اوقات مثل آدم‌های ساده‌دل زندگی کن.»

شاید این چیزی است که سال‌ها است تلاش می‌کنم به دیگران بیاموزم. موفق بوده‌ام؟ صادقانه اگر بگویم، نه آن‌قدر که انتظار داشته‌ام.


پ‌ن: اين که اين آقاها کی هستند خيلی هم مهم نيست. بارت اين است. اکو هم اين است. ياکوبسن هم با اين که در متن اسمش نيامده اين است. ربطش به بارت و اکو و اين نوشته هم باز چيزی نيست که ذهن را مشغول کند.

۱۳۸۶ دی ۲۴, دوشنبه

مادرفلیکر فحش است؟

نگاهی به وضعیت نوشته‌های ما – فارسی‌زبان‌ها – در فلیکر کن. فلیکر جایی است برای عکس گذاشتن. وبلاگ نیست. دیوان شعر نیست. انجمن ادبی نیست. شب شعر نیست. اما برای ما هست. از میراث شکوه‌مند زبان فارسی استفاده می‌کنیم و اسم عکس‌هامان را شاعرانه می‌گذاریم. درباره‌ی عکس دیگران نظرهای شاعرانه می‌نویسیم و گاهی دو سه بیتی از حافظ یا سعدی یا صائب یا بیدل یا ده پانزده سطری از شعری از فروغ یا اخوان یا شاملو یا شخص شخیص خودمان را پای عکسی می‌نویسیم.
دیگران که از این میراث بی‌بهره‌اند چه می‌کنند؟ ساده است. بیش از ما به عکس توجه می‌کنند. به قاب. به موضوع. به نور. به رنگ. به کار با نرم‌افزار. و کم و بیش از عکاسی چیزی یاد می‌گیرند. همه‌ی این‌ها البته جدا از خیل فارسی‌زبانان و غیر فارسی‌زبانانی است که در فلیکر هم مثل ارکات و شلفاری و یاهو360 و هر جای دیگر دنبال دوست و قرص ضدتنهایی و ارتباط سالم و سازنده و این حرف‌ها می‌گردند. آن‌ها همه جا هستند و ربط چندآنی به حرف من ندارند.
بله. من و تو هر جا که هستیم، زبان دُرَربار فارسی و میراث شکوه‌مندش دست از سرمان برنمی‌دارد و نمی‌گذارد کار خودمان را بکنیم و به جهان خودمان بپردازیم. کوه‌ها همه برای ما سرشان را به فلک کشیده‌اند حتا اگر دویست و پنجاه متر از دریا بالاتر باشند و رودخانه‌ها همه زلال اند حتا اگر پر از گل باشند و بوی لجن و پس‌آب صنعتی بدهند و امّاها همه بعد از مبتدا می‌آیند.
این غلبه‌ی ادبیات (به معنای یاکوبسنی آن) بر زبان و در نتیجه به فکر و زندگی است که در نهایت به نابودی یا تضعیف هر توان بشری و حتا خود ادبیات می‌انجامد. این که گه‌گاه کسی سوال مقدر «چرا ادبیات ما جهانی نمی‌شود» را می‌کوبد سر در وبلاگش و جوابش می‌دهد یا تجزیه و تحلیلش می‌کند یا مسخره‌اش می‌کند، خود جزئی از هم‌این ماجرا است و جواب‌هایی مانند «خوانندگان فارسی‌زبان اندک اند» یا «ما داستان نداریم که بگوییم» یا «تجربه‌ی داستان‌گویی ما تنک است» یا «این سوال مزخرفی است» ممکن است درست باشند، اما غافلانه اند.

۱۳۸۶ آذر ۲۱, چهارشنبه

چه بودن زبان


گاهی سعی می‌کنم تصورم از زبان را توصیف کنم. نمی‌شود. نمی‌توانم. کشیدمش. شد این.

۱۳۸۶ آذر ۱۹, دوشنبه

اخلاق و آگاهی

زیاد دیده‌ام کسانی را که اخلاق را نه مقوله‌ای رفتاری که مقوله‌ای ارزشی می‌دانند. به نظر این آدم‌ها اصل‌های ثابت و درستی در اخلاق وجود دارد که شامل همه کس و همه وقت و همه جا است و مو لای درزش نمی‌رود و استثنا برنمی‌دارد. دی‌شب فیلمی دیدم که داستانش دو جزء داشت. یکی به گند کشیدن همیشگی ایمان و امید به شیوه‌ی ساده‌لوحی سینمای آمریکا. جزء دیگرش احوال آدمی بود که روند آگاهیش در زمان کمی مختل و مخدوش شده بود. و اخلاق و فعل اخلاقی برایش معنایی کاملا متفاوت گرفته بود.
اگر تو هم از آن تصورات اخلاقی داری، یک بار
این فیلم را ببین. شاید کمی بهتر فکر کنی.

۱۳۸۶ آبان ۱۸, جمعه

وقت تاوان

اول. این کهن بوم و بر، و تمام چیزهایی که درش بود، در تمام کودکی به من آموخت به‌م بربخورد، عصبانی شوم، جریحه‌دار شوم، غیرت و تعصب و پای‌بندی و ارزش‌مداریم و هر چیز دیگرم قلنبه شود و دعوا راه بیندازم و از حقوق حقه‌ی خودم، از فرهنگ اصیلم، از موضع متین و اصولیم و خلاصه هم‌این چیزهایم دفاع کنم.
دوم. سال‌های زیادی ترسیدم و عربده کشیدم، ترسیدم و مشتم را گره کردم، ترسیدم و لرزیدم و بیانیه خواندم. هیچ وقت یادم نمی‌رود آن صحنه را که هزاران بار تعریف کرده‌ام و هنوز سفت بیخ خر خاطراتم چسبیده است. برنامه‌مان این بود که به رئیس دانشگاه اعتراض کنیم. گوشی-دهانی هم را خبر کردیم که بعد از نماز توی حیاط مسجد. کسی جرات اعلامیه زدن نداشت. در جا حراست می‌گرفتت و معلوم نبود چه بلایی سرت بیاورند. جمع شدیم. همه چیز معلوم بود. یکی باید یک جور بیانیه‌ی شفاهی می‌داد. کسی جرات نداشت. یکی ترمش گیر دو نمره بود، یکی خواب‌گاه متاهلیش از دست می‌رفت، یکی هنوز آن یکی باری که برده بودندش حراست یادش بود، من از همه ترسوتر، دیدم کار از پیش نمی‌رود، داربست‌ها را گرفتم و بالا رفتم، هم اکروفوبیای لعنتی، هم از آن مهم‌تر ترس از حراست و کوفت و زهرمار، می‌لرزاندم. با یک دستم زانویم را چسبیده بودم که لرزیدنش پایینم نیندازد و با دست دیگرم میله‌ها را و بیانیه را گفتم. هیچ کس لرزیدنم را ندید، همه به غیرتم و شجاعتم و چه و چه‌ام آفرین گفتند. این روزها هر وقت آدم شجاعی را می‌برند بازپرسی و زندان و این جاها و او شجاعانه از عقاید اصولیش دفاع می‌کند، یاد آن روز می‌افتم و دلم برایش می‌سوزد.
سوم. تصادف بود؛ تصادف محض که پای من به مجلس پیرمرد باز شود و چند چیزی از او بیاموزم؛ یکیش نترسیدن. این قدر تصویر دل‌نشینی از مرگ می‌داد که شب‌ها لب‌خند زنان می‌خوابیدی با این تصور که خواب برادر مرگ است. وقتی نترسی انگیزه‌ات برای فریاد زدن کم می‌شود. انگیزه‌ات برای بروز کردن و قوی ظاهر شدن و پوز همه را زدن و نشان دادن این که نمی‌ترسی کم می‌شود. دیگر حس خوبی نداری وقتی بنا به عادت داد می‌زنی و دعوا راه می‌اندازی و عصبی می‌شوی. هر چند که باز هم این کارها را کم و بیش و از سر عادت می‌کردم. این طبع عصبی در من موکد شده بود. این طبع عصبی در ما موکد شده است.
چهارم. مدت‌ها تلاش کرده‌ام و باز هم لازم دارم و همیشه لازم دارم که نگذارم عصبی شوم. که تسلیم خوی دعواگرم نشوم. که بپذیرم با کسی دعوا ندارم. نتیجه حیرت‌انگیز است. واقعا حیرت‌انگیز.
پنجم. چند وقت پیش کسی، کسی که برایم عزیز بود و هست، به من گفت تو خطرناک ای. تو با سلاح صداقت آدم را زخم می‌زنی. گفتم من که سلاحی ندارم. گفت هم‌این بی‌سلاحیت از همه خطرناک‌تر است. من ترس‌ناک شده‌ام. از وقتی که دعوا نمی‌کنم؛ از وقتی که به آن‌ها که منتظر اند با آن‌ها دعوا کنم و از پیش خودشان را آماده کرده‌اند که جواب کوبنده بدهند و بن‌یادم را زیر و زبر کنند می‌گویم باشان دعوایی ندارم، از من حیرت می‌کنند، می‌ترسند و می‌گریزند. من سخت تنها شده‌ام و این تنهایی تاوان گریختن از اخلاق بدی است که در طبع همه‌ی ما با نام‌های شیرین و اغواگر موکد شده و ترکش سخت و گاه حتا تصور ترکش نزد بعضی محال است. وقتی می‌بینند دست‌هایت خالی است، گمان می‌کنند یقین در آستینت سلاحی کشنده به‌نهان کرده‌ای یا در غذایشان زهری مهلک ریخته‌ای. انتظار ضربه‌ی سهم‌گینی که هرگز فرود نمی‌آید دیوانه‌شان می‌کند و از تو می‌گریزند یا چون‌آن حمله می‌کنند که به کم‌تر از هلاک کاملت رضایت نمی‌دهند. من حتا بس‌یاری از دوستانم را این گونه از دست دادم.

۱۳۸۶ آبان ۲, چهارشنبه

کتابی که این روزها




این کتابی است که این روزها می‌خوانمش. از دوستی که معرفیش کرد و به یمن همتش توانستم یکی از آخرین نسخه‌هایش را بخرم ممنون ام. هر کس از کتاب خوب انتظاری دارد. یکی دوست دارد کتاب خوب روان باشد و یکی دوست دارد پلک‌سنگین‌کن باشد. اگر تو هم دوست داری کتاب کمی سنگ به برکه‌ی آرامش ذهنت بیندازد، کمی سوال برایت ایجاد کند، کمی لگد بیندازد و آرامت نگذارد، این کتاب خوبی است. چون این کارها را می‌کند و نه کمی.

نویسنده‌اش آدم درس‌خوانده‌ای است. هم در حوزه درس خوانده هم در دانشگاه‌های انگلیس و آمریکا. کتاب حدود چهارصد منبع دارد و همه‌ی ارجاعات از هم‌آن تیپ خفن یک حرف و چند ارجاع اند که اهل آکادمی برایش می‌میرند.

توصیف‌های تاریخی جالبی از وضع تشیع و تطور آن دارد که معمولا بر سر منبر یا در کتاب‌های درسی به ما نیاموخته‌اند. خاصه در مورد غیبت و آن دعوای تاریخی میان کسانی که مثل شیعه‌ی دوازده امامی فعلی می‌اندیشیده‌اند و طرف‌داران جعفر بن هادی (برادر امام حسن عسکری که بعدها به جعفر کذاب مشهور شد).

پس از چند فصل بررسی‌های تاریخی یک فصل کلامی هم هست که آن هم چیز بدی از آب درنیامده است. ممکن است وقت خواندن کتاب با نویسنده موافق باشی یا نه. ممکن است احساس کنی او پا از دایره‌ی تشیع بیرون گذاشته یا ممکن است احساس کنی شیعه‌ی متعصبی است. مهم این‌ها نیست. مهم این است که او سوال‌های خوبی می‌پرسد.

۱۳۸۶ مهر ۱۴, شنبه

عکس یادگاری من و آرتور

شوپنهاور انگار گفته است:
Eine Gesellschaft Stachelschweine drängte sich, an einem kalten Wintertage, recht nahe zusammen, um sich vor dem Erfrieren zu schützen. Jedoch bald empfanden sie die gegenseitigen Stacheln, welches sie dann wieder voneinander entfernte. Wann nun das Bedürfnis der Erwärmung sie wieder näher zusammen brachte, wiederholte sich jenes zweite Übel, sodass sie zwischen beiden Leiden hin- und hergeworfen wurden, bis sie eine mäßige Entfernung voneinander herausgefunden hatten, in der sie es am besten aushalten konnten.
Die mittlere Entfernung, die sie endlich herausfinden, und bei welcher ein Beisammensein bestehen kann, ist die Höflichkeit und feine Sitte.
و من در جوابش می‌گویم ببین رفیق! از هم‌آن پاراگراف اول پیدا است که چه قدر باهوش و نازنین ای. اما در هم‌آن پاراگراف دوم راه من از تو سوا می‌شود.
پ‌ن: بله. بد نمی‌گذرد اگر چای نخورده با شوپنهاور پسرخاله شوی. به هر حال پاراگراف دوم دارد سعی می‌کند جلوی هم‌این را بگیرد.
باز هم پ‌ن: من هم آلمانی بلد نیستم. اما پیدا کردن معنیش نباید سخت باشد.

۱۳۸۶ شهریور ۵, دوشنبه

the alternative

وقتی با یک ایدئولوژی بد درمی‌افتی، وقتی به فکر یک آینده‌ی بهتر برای بچه‌ها هستی، وقتی دست دوست را پس می‌زنی چون رنگش به رنگی که تو بد می‌دانیش نزدیک است، حواست هست که «بدیل یک ایدئولوژی، خود یک ایدئولوژی دیگر است.» و نمی‌توان و نباید به‌ش اعتماد کرد؟

۱۳۸۶ خرداد ۲۳, چهارشنبه

اقتصاددان نازنين

من اصولا از اقتصاد چيز چندآنی نمی‌فهمم. با عرض معذرت از دوستان اقتصاددان و اقتصادخوان احساس هم نمی‌كنم كه اهل اقتصاد چيز زيادی از كار و بار جهان می‌دانند. گمانم اين است كه كارهاشان اشكال‌های متدولوژيك جدی دارد. حالا البته شما اين حرف‌ها را زياد جدی نگيريد. صرف ادعا است. نگفتم كه دليل بياورم يا حرف حساب بزنم. گفتم كه بعد بگويم به نظرم اين موضوع يك استثنا دارد و آن جوزف استيگليتز است.
اين هم وب سايت خودش كه اگر خواستيد سری بزنيد. اما موضوع مهم اين مصاحبه‌اش در شرق است. البته استيگليتز يك گير اساسی هم دارد و آن اين كه متوجه نيست كه يك اقتصاددان است و دليلی ندارد به فكر حفظ سنت شيكسپير در ادبيات باشد و می‌تواند ساده‌تر و مفهوم‌تر هم حرف بزند. ترجمه‌ی فارسی مصاحبه‌اش را ببينيد تا متوجه عرض من بشويد. اين هم البته متن انگليسی مصاحبه برای آن‌ها كه حس خواندنش را دارند. واقعا لذيذ است.