‏نمایش پست‌ها با برچسب جناب آقای مدیریت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جناب آقای مدیریت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

طلب حلالیت از جامانده

از این عاشق تنها که مطلبکی از وبلاگ من سر و پا بریده و لابد به عنف وارد وبلاگش شده اما من در پست پیش یادش نکردم، حلالیت می‌طلبم. السرقة سرقة ولو بقدر مثقال ذرة.

باز هم دزدی

این وبلاگ را ببین. در معرفی خودش نوشته:
اين بچه شيطون كه هيچ وفت فكر نمي كرد روزي سرو كارش با خودكار و قلم و اينترنت و وبلاگ بيفته در نهم اسفند ماه 56 به دنيا اومده خيلي به تاريخ علاقه داره و دوست داره تا مي تونه تاريخ بخونه چون كه معتقده تاريخ معلم انسانهاست
از اينا گذشته خيلي دوست داره بدونه ديگران در موردش چي فكر مي كنن پس هر كسي سري به روزگار من زد من رو بي نصيب از نظراتش نكنه
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم / جامه كس سيه و دلق خود ارزق نكنيم ..../ گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد / گو تو خوش باش ما گوش به احمق نكنيم
و البته این مطلب و این مطلب را هم ببین. اصلش هم این‌جا است و این‌جا. احتمالا وقتی این پست را ببیند مدعی می‌شود به او توهین کرده‌ام و این دو مطلب بی‌ارزش چیزی نبوده و به نشانه‌ی اعتراض از وبلاگش حذفشان می‌کند.

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

سپاس

بالاخره کسی پیدا شد که بداند بابت خطا باید عذر خواست. عذرخواهی مستلزم شجاعت و کرامت نفس است و شایسته‌ی سپاس. در آن‌چه گذشت، همه چیز بالجمله روشن است، فاعل و فعل و مفعول و متمم و قید مکان و قید زمان و قید حالت و باقی ارکان ماجریٰ همه اگر روشن نیز نبودند، در خلال گفت‌وگوها روشن شدند. به شجاعت احترام می‌گذارم، از نویسنده‌ی اصلاحیه‌ی عذرخواهانه تشکر می‌کنم و حواشی را نادیده می‌گیرم. از هر مخاطبی هم که این قیل و قال حوصله‌اش را فرسود عذر می‌خواهم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

اصلاح مصلحان و طلب‌کاری خطاکاران

کسی به نام پریا پای مطلب پیشین نوشته است:

سلام
من حدود دو سه روز پیش اینجا کامنت گذاشتم و فکر میکنم تایید نشد .اما مایلم که نظر بنده حتی در یک پست به عنوان جواب این پستتون درج بشه ..بنده به شما در سایت هرمان هم گفتم که این نوشته احتمالا توسط کسی سند شده وبه دست مسول فرهنگی اون سایت رسیده که به لینک دست رسی نداشتهیا .و من به شما قول دادم که میگردم ولینک رو پیدا میکن که البته خودتون اونجا لینک سایتتون را گذاشته بودید .و خوب توی این چند ورز هم اصلا وقت نکردم که ساین هرمان را آپدیت کنم که مشکل لینک شما را هم حل کنم ..اما به این کار توی ایران وهر جای دیگه دنیا میگویند حق کپی رایت که متاسفانه در ایران رعایت نمیشه اما ما حداقل به عنوان دانشجویان آیتی و کامپیوتر ومسولین آپدیت اون سایت تمام تلاشمان را برای رعایت حق کپی رایت انجام میدهیم
و بنده با بت نیاوردن منبع اصلی از شما عذر میخواهم

و کسی هم با امضای کراکی هم‌آن‌جا نوشته است:

سلام
من مسئول سایت تشکل سیاسی دانشجویی هرمان هستم.
قضاوت شما بسیار زود و عجولانه است
ذکر نشدن منبع بعد از تذکر شما اصلاح شد ولی شما به عنوان یه بلاگر باید بدانید که نظرات بعد از تایید مدیریت منتشر می شه و اینکه شما نباید انتظار داشته باشید در همون لحظه نظرتونروی سایت منتشر بشه.
ما با یه اختلاف زمانی نظر شما و خیلی ها رو خوندیم و تغییرا ت که شامل اضافه کردن منبع بود رو اعمال کردیم. روند کاری تشکل و مدیریت سایت با اونی که شما فکر می کنید متفاوته.
از شما که افکاری این چنین آزاد و پاک دارید این رفتاد بعیده !
سوء تفهمی که در بازه اختلاف زمانی خوندن نظر شما در سایت ما شده باعث تهمت شده که طرفداران شما به ما لقب دزد زدند. اون پست رو بار دیگری چک کنید تا متوجه بشید. به هر حال جدا از شما می خوام متن این پستی که زدید رو اصلاح کنید !!!!
کامل کیمیایی فرد

1. از پریا هیچ نظری جز هم‌این نگرفته‌ام. نمی‌دانم چرا می‌گوید نظرش تایید نشده. شاید درست نفرستاده یا در اینترنت مشکلی بوده است.

2. نبودن وقت بهانه‌ی خوبی نیست. با سی ثانیه وقت و یک جست‌وجوی گوگلی مطلب اصلی را می‌شود یافت. اگر هم به این ایده نرسیده باشند، دست کم می‌توانستند متن را پوشیده نگاه دارند تا منبعش یافت شود. اگر بشقابی را اشتباه به خانه برده باشی، و صاحبش پیغام بدهد از بودن بشقابش در خانه‌ات راضی نیست، دست کم می‌توانی استفاده‌اش نکنی.

3. خانم پریا هم در سایت هرمان و هم در پیغامی که برای من گذاشته و این بالا بی تغییری آورده‌ام، مدعی است تصادفا و اشتباها منبع مطلب را ذکر نکرده‌اند. امتحانش سخت نیست. نویسنده‌ی مطلب در سایت هرمان «فرهنگی» ثبت شده است. روی لینک او به عنوان نویسنده کلیک می‌کنم، چندصد مطلب می‌بینم که واضح است بسیاریشان از جایی دیگر آمده‌اند. گمان می‌کنی چندتاشان مرجع مشخص دارند؟ خودت ببین.

4. از لحن مودب او - هر چند متاسفانه هم‌راه صداقت نمی‌بینمش - ممنون ام. و از این که مسئولیت را - دست کم زبانی - پذیرفته نیز.

5. آقای مسئول سایت تشکل سیاسی دانش‌جویی هرمان درست می‌گوید. من در مورد انتشار نظرم پای مطلب خطا کردم. نظر را بعد از تایید منتشر می‌کنند و این معقول است.

6. او دروغ نمی‌گوید. منبع مطلب را ذکر کرده‌اند. اما به این نکته‌ها هم اشاره نمی‌کند که:

الف. مطلب یک مطلب مناسبتی برای چهاردهم خرداد بوده است. عروس دزدیده را شش روز بعد از شب عروسی پس دادن هنر نیست.

ب. دو نظر من پای مطلب را سه و چهار روز بعد از درج خود مطلب منتشر کردند؛ سه روز پس از درج مطلب نظر دوم را و فردایش نظر اول را. این تفاوت و نیز وارونگی زمانی چه دلیلی دارد؟

ج. از خواندن نظرها تا درج منبع چهار روز طول کشیده است. شاید بد نباشد آقای کیمیایی فرد به جای دست و پا کردن عنوان‌های پرطمطراق، کمی کارآمدی «تشکل سیاسی دانشجوییـ»ـشان را بالا ببرد که یافتن و درج یک منبع به جای یک دقیقه و سی ثانیه از چهار تا هفت روز طول نکشد.

7. تاکید می‌کنم کاری که کرده‌اند دزدی است. می‌توانم بپذیرم که وقت انجامش متوجه زشتیش و اسمش نبوده‌اند. می‌پذیرم که هر چند دیر، در صدد جبران برآمده‌اند. دزدی بد است. تلاش برای جبران خوب. کار خوب را نباید نادیده گرفت.

8. من «رفتار بعید»ی نکرده‌ام. مال دزدیده‌ام را یافته‌ام. اگر واقعا قصد بدی نداشته‌اند، باید خوش‌حال و ممنون باشند نه که بگویند این رفتار از من بعید است.

9. «اصلاح» درباره‌ی چیز بد و خطا و نادرست مصداق دارد، کار بد و خطا را کسی دیگر کرده است. از کی خطاکار صاحب حق را به اصلاح فرامی‌خواند؟

10. کسانی هم همیشه پیدا می‌شوند که بگویند آن‌ها هیچ، شما بزرگوار باش. جوابی برایشان ندارم جز لب‌خند و سر تکان دادن.

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

دزدی توی روز روشن؛ از دموکراسی که بهتر اه

نوشته‌ی قبلی را منتشر کردم، چند ساعت شاید نگذشته بود، که این لینک به دستم رسید:
هم‌آن مطلب خودم در سایت تشکل سیاسی دانش‌جویی هرمان با دست‌کاری در املای عنوان و بدون هیچ ذکری از منبع یا نام نویسنده.
پای مطلب یادداشتی نوشتم که این کار درستی نیست و نامش دزدی است. طبعا نه منتشرش کردند نه تماسی گرفتند. حالا این‌جا اعلام می‌کنم؛ نمی‌دانم دزد هستند یا نه، اما می‌دانم دزدی کرده‌اند.

۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه

من در «شماها»

«شماها» را ندیده بودم و نمی‌شناختم. نامه‌ای فرستادند که می‌شناسی؟ دیده‌ای؟ مصاحبه می‌کنی؟
گفتم ندیده بودم اما از مصاحبه بدم نمی‌آید.
قرار گذاشتیم و آمدند و بسیار خوش گذشت. خاصه که هدیه‌ای شیرین و خوش‌مزه هم آورده بودند و هم‌آن‌جا شخصا دخل نیمی از آن هدیه‌ی بزرگ را آوردم و هم‌آن میان عکاسشان یک لحظه کلیک‌های بی‌شمارش را قطع کرد و پرسید «شما احتمالا دیابت ندارید؟»
کار آسان نبود اما واقعا نسبت به کارشان آدم‌های متعهدی بودند. بی اطلاع من هیچ کاری با متن نکردند و بس‌یار دقت کردند. عجیب نیست که ممنونشان باشم بابت حاصل نهایی آن مصاحبه.
از من می‌شنوید هم این شماره‌ی مجله‌شان را ببینید، هم شماره‌های پیش را. مصاحبه‌های شماره‌های پیش با سمیه توحیدلو و بهمن هدایتی و بامدادی بوده است. اما جز مصاحبه‌ها هم چیزهای خواندنی در بساطشان پیدا می‌شود؛ نه کم.

۱۳۸۷ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

من قول داده بودم؟

قول داده بودم وقت کارگاه کسی را خبر کنم؟ اگر بله هر که هست با من تماس بگيرد.

۱۳۸۶ شهریور ۱۴, چهارشنبه

با خواننده

یکی گه‌گاه کامنتی می‌گذارد. نمی‌شناسمش. حدس می‌زنم جوان‌تر از من باشد. خیلی دوست دارد زرنگ ببینمش. می‌بینم؛ هم زرنگ و هم خنده‌دار. راستش مدت‌ها است که این دو صفت را کم‌تر دور از هم دیده ام. اگر با اصطلاح کف کوچه‌ای «آقا زرنگ» آشنا ای می‌دانی چه می‌گویم. نشانی هم ندارد که بروم و در وبلاگ احتمالیش پیغامی بگذارم یا نامه‌ای به میل‌باکس احتمالیش بیندازم. در جواب یک کامنتش باش شوخی کرده‌ام. او که شوخ و شنگ و شاداب بود، به‌ش برخورده و پیغامی گذاشته با این تاکید که خودم بخوانمش و به دیگران نشان ندهم. خواندم. واقعا به‌ش برخورده. چه کارش کنم؟
به قول آن آدم الکی خوش قرن‌ها پیش:
چون نداری طاقت سوزن زدن
پس لگد در گوش ما کم‌تر بزن
نه؟

۱۳۸۶ مرداد ۱۹, جمعه

شرق را بسته‌اند، نگارش را نه

کمی به سر و شکل این‌جا رسیدم. خوب بود، اما تکراری شده بود. اندازه‌ی بعضی فونت‌ها را درست کردم. رنگ‌ها را سرد کردم. توی این قتل گرمای تابستان دیدن این رنگ‌های خنک خیلی هم بد نیست. البته آن‌ها که نیوزلند و استرالیا و آفریقای جنوبی هستند ببخشند. بررای آن‌ها الان قتل سرما باید باشد. دست کم تابستان و گرمای تهران نیست.
این خبرخوان مادرمرده را هم آوردم این بالا و رنگش را هم این طوری کردم که ببینیدش و اگر خواستید بخوانید. آن گوشه خیلی پرت و مهجور بود.
یکی می‌گفت عکست شبیه خودت نیست. می‌گفت قیافه‌اش شبیه است، اما اخلاقش نه. من هم می‌گفتم هم‌این آدم غریبه را دوست دارم. حالا هم یک عکس دیگر گذاشته‌ام. شرمنده اگر از قبلی هم غریبه‌تر است.
یک چیزی هم درست کرده بودم این کنار که لینک مطلب‌های شرق را تویش می‌گذاشتم. شرق که فعلا درش تخته است. آن لینک‌ها را پاک کردم. اما داستان کماکان سر جای خود هست و ادامه دارد.
این وبلاگ را ببینید، فرض کنید هم‌آن ستون من در شرق است. امیدوار ام هر پنج‌شنبه مطلب جدیدی تویش بگذارم. درست عین هم‌آن روند روزنامه. مطالب قبلی هم همه هستند. مطلبی هم که قرار بود این پنج‌شنبه چاپ شود و نشد هم‌آن‌جا هست.
هم‌این دیگر. باقی بقاتان. (این آخری هم محض گل روی جواد رفیعی).

۱۳۸۶ مرداد ۹, سه‌شنبه

سوراخ دعا و سوزن و نور

قصه‌اش را هزار بار شنیده‌ای که یکی سوزن به خانه گم کرده بود، به کوچه می‌جست که خانه تاریک است. نشنیده‌ای؟

چند نفری شفاهی و کتبی گفتند و گفته‌اند که در مورد علی‌رضا افتخاری منصف باشم. چند نکته‌ی بی‌اهمیت و کوچک:
اول. من این‌جا دارم می‌نویسم. این‌جا نوشتن بررایم از بقیه‌ی چیزها مهم‌تر است. گاهی – و البته فقط گاهی – حتا مهم‌تر از موضوع نوشته. بنا بر این، می توانی خیلی هم سخت نگیری.
دوم. من نظرم را راجع به علی‌رضا افتخاری با کمال ادب و متانت گفتم. یقینا نظر نهایی و شخصیم به این پیرایه‌ها آراسته نیست. هم‌این قدر سانسور هم به احترام دیگرانی بوده است که از او خوششان می‌آید. و گر نه، باید واژه‌هایی ناخوش به کار می‌بردم. بیش از این از من خودسانسوری خواستن گمان کنم چندآن هم روا نباشد.
سوم. من یک آدم ام با احوال و نظرهای شخصیم و نظرهایم هیچ اثر اجرایی‌ای ندارد و در بافت قدرت جایی ندارم. اگر هیچ انصاف و ادب و سانسوری را هم رعایت نکنم، به جایی برنمی‌خورد.
چهارم. قاضی در جایی نشسته است که کارش فیصله دادن بر نهج انصاف است. جناب قاضی حکم می‌کند کیسه بکشند سر یک نفر مجرم، نصف تنش را بکنند توی خاک، آن قدر سنگ بپرانند طرفش و توی سر و کله‌اش که بمیرد. رئیس قوه‌ی قضائیه می‌گوید نکنید. قاضی به تخت کفشش هم نمی‌گیرد و می‌گوید بکنید و می‌کنند. این را می‌گویند اثر اجرایی. این را می‌گویند حضور در بافت قدرت. سخن‌گوی دل‌آور قوه‌ی قضائیه می‌گوید قاضی نظرش این بوده است. کسی هم نیست بگوید مرد حسابی اگر قرار بود قاضی هر چه نظرش و عشقش کشید حکم کند و جان آدم‌ها را – و لو مجرم – با آن طرز فجیع بگیرد که دیگر نیازی به تو و هاشمی شاهرودی و آن دم و دستگاه عریض و طویل نبود. هر کس هر چه از غلط و درست که عشقش می‌کشید می‌کرد.
آن که بنا است حکم به انصاف کند، با نظر خودش حکم می‌کند و کسی به کسی نیست و دریغ از این که حتا بعدش دست کم به لفظ بگویند «مردک غلط کرد». من این‌جا می‌گویم علی‌رضا افتخاری سبیلش قشنگ نیست، همه از من انصاف می‌جویند. سوزن به خانه گم کرده‌اند، خانه تاریک است، در کوچه‌ی روشن من می‌جویند؟ هزار آفرین.
پ‌ن: گمان نمی‌کردم احتیاج به توضیح باشد. من می‌گویم وبلاگ جای ابراز و اظهار نظر شخصی من و تو است. من این‌جا نظر دارم، ابراز می‌کنم و این نظر شخصی است. نیازی هم به انصاف نیست. چون این نظری شخصی است و مابازای اجرایی ندارد. نمی‌گویم کم‌اثرتر است. می‌گویم مطلقا اثر اجرایی ندارد. در حد گفت است. بنا بر این انصاف در این‌جا اصلا لازم نیست. البته اگر من انصاف داشتم - که گمان می‌کنم اغلب داشته‌ام یا دست کم سعی کرده‌ام داشته باشم - خوب است، اما لازم نیست.
در عوض در مسند قضا انصاف لازم است. حتما قاضی باید منصف باشد. حتما باید از این که حکم را مطابق نظر شخصی خودش بدهد پرهیز کند. اما قاضیان مطابق دل‌خواه خود حکم می‌کنند و هیچ کس هم حرفی از انصاف نمی‌زند. این روش بدی است. مشکل من یا آن قاضی یا آن معترض نیستیم. مشکل این روش است که روا می‌داند چون قاضی قدرت دارد در برابر خطای آشکارش سکوت کند، اما چون کورش هم آدمی است مانند دیگران در برابر این کارش که حد اکثر ترک اولا است ساکت ننشیند و تذکرکی بدهد.
به هر حال، امیدوار ام روشن شده باشد چرا مثال راننده‌ی تاکسی ربطی به من و بحثم ندارد.

۱۳۸۶ تیر ۸, جمعه

ماجرای نیمه‌کاره‌ها و نوشتن در شرق

چنداین مطلب نیمه‌کاره این‌جا مانده است. آن‌ها که دنبال می‌کردند حق دارند شاکی باشند. یکیش هم‌این ماجرای نگارش. راستش مدتی است دارم یادداشت‌های مربوط به نگارش را در ضمیمه‌ی پنج‌شنبه‌های شرق منتشر می‌کنم. تا به حال نگفته بودم، چون محض یک اشکال فنی مطالب هفته‌نامه روی سایت نمی‌رفت و آن‌ها که ایران نبودند نمی‌توانستند بخوانند. اما حالا که هفته‌نامه را هم راه داده‌اند و دو شماره‌اش را روی سایت گذاشته‌اند، گمان کنم وقت خوبی است بررای اعلام کردنش. مطالب قبلی را هم اگر نگذاشتند، هم‌این‌جا می‌گذارم. فعلا این لینک دو قسمت اخیر:
+ و + .
داستان یوسف در بهشت و ماجرای قدیمی ایمان را هم قول می‌دهم دنبال کنم. ببخشید که دیر شده‌اند.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۰, یکشنبه

جرم داد زدن

کم نیستند مطالبی که این‌روزها می‌نویسم اما پابلیش نمی‌کنم. نگهشان می‌دارم. برای روزی که داد زدن دست کم این همه جرم نباشد.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۵, سه‌شنبه

باز هم وبلاگ تازه مکشوف

علی حجوانی را تازه شناخته‌ام. در عالم حقیقت مصاحب خوبی است. دانا و فروتن. این هم وبلاگش در عالم مجاز که تازه کشف کرده‌ام. بخوان و حالش را ببر.
این یکی اسمش را طوری نوشته که فقط آشناها بشناسندش. اما آشنا باشی یا ناآشنا لذت خواندن وبلاگش یک‌سان است. و بسی دوست‌داشتنی است این وبلاگ، نه البته به اندازه‌ی خودش.
و این هم یک توده‌ی شگفت‌انگیز حساسیت، استعداد، دانش، پشت‌کار و گاه قضاوت‌های تلخ و بی‌پروا. چندی پیش کیسه‌ای هم به تن من کشید.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۲, شنبه

تاخیر شد؟ شیر شد؟ چی شد؟

مدتی بود که نمی‌توانستم این‌جا چیزی بنویسم. انگار حضرات بلاگر و ویندوز و آی‌ای با هم سازگار نمی‌افتادند. مشکل هر چه بود، بی سلام آمد و بی بدرود رفت. در این مدت کمی حرف هم توی دل من ماند و کپک زد. بد هم نشد.
باز خواهم نوشت. مطلب‌های نیمه‌تمام هست، بحث‌های نیمه‌تمام؛ به همه خواهم رسید. دست کم خواهم که به همه برسم. تا چه پیش آید.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه

عذر می‌خواهم

این چند روزه گاه به کسانی جواب‌های تند داده‌ام. بی‌تعارف اگر حرف بزنم، فضا فضای پر از تهدیدی است. این سوال‌های رندانه‌ی دو سه کلمه‌ای بوی تهدید می‌دهند. و من عکس‌العمل نشان داده‌ام. نه بررای این که تهدید آزارم داده است. بل‌که چون نوشته‌هایم و زندگیم را مستحق تهدید نمی‌بینم.
بله. من بلد ام در برابر خطرهای احتمالی از خودم خوب دفاع کنم. اما اگر یک آدم ناتوان این حرف‌ها را زده بود باید می‌ترسید و می‌لرزید؟ به هر حال، احتمالا کسانی هم از من حرف تند شنیده و خوانده‌اند که چون‌این قصدی نداشته‌اند. صمیمانه از تک‌تکشان عذر می‌خواهم. و تاکید می‌کنم فقط محتوای حرف را ملاک بگیرند و بزرگ‌وارانه از تندی لحنش بگذرند.

۱۳۸۵ دی ۲۸, پنجشنبه

چه غلط‌ها!

زمانی چند وبلاگ داشتم؛ نوعی تفکیک موضوعى. حالا که می‌شود به متن‌ها برچسب زد، دیگر این کار بی‌معنا است. حالا سعی می‌کنم همه را هم‌این‌جا بنویسم. نباید سخت باشد. سعی می‌کنم به دردخورهای آن قبلی‌ها را هم بیاورم هم‌این‌جا و در آن‌ها را ببندم. شاید بد نباشد. احتمالا کم‌کم این برچسب‌ها را اضافه خواهم کرد «اسرائیل؛ شنیده و ندیده»، «زبان عبری و فرهنگ یهودی»، «درخشان، از زندگی» (که این قرار است جاى گویشن را بگیرد) و «بیا بنویسیم».