۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

من گواه ام

من گواه ام
که دی‌روز و ام‌روز
مدیترانه به دیدار البرز آمده است
و تهران نه خواهرخوانده
که برادر و برابر صور و بیروت شده
که دست‌ها و پاها برای بی‌غرض نجنبیدن
بندها بایدشان
که اگر مراقب نباشی
چیزی در ریه و نای و نای‌ژه‌ات جوانه می‌زند
که گنجشک‌ها نخورده مست اند
و نیاموخته سرود می‌خوانند
و اقاقیا دیوانه شده
وقت رد شدن از زیرش
گل به سرمان می‌ریزد
من گواه ام که شترها هم
یا بال زدند و رفتند
یا باله درآوردند و به آب زدند

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

آن‌چه علم نمی‌گوید

علم با ما به زبان گزاره‌ها حرف می‌زند. اگر استعاره را کنار بگذاریم، در علم سر و کار ما با گزاره‌ها است، نه با جمله‌های امری.
این گزاره‌ها خود سه نوع هستند؛ گزاره‌های جزئی، گزاره‌های کلی، و گزاره‌های شرطی.
گزاره‌ی جزئی مثل این که «اورست بلندترین قله‌ی کره‌ی زمین است.» و گزاره‌ی کلی مثل این که «آب خالص - هر آب خالصی - در شرایط متعارف در صد درجه‌ی سانتیگراد به جوش می‌آید.» و گزاره‌ی شرطی مثل این که «اگر بخواهیم گلوله‌ای را بالاتر از سطح زمین رها کنیم و با سرعت 14 متر بر ثانیه به زمین بخورد، باید این گلوله 10 متر از زمین فاصله داشته باشد».
اگر کسی ادعا کند «فیزیک می‌گوید "گلوله‌ها را از ارتفاع ده متری سطح زمین رها کنید".» به او می خندیم. او در واقع مطلوب خودش را که سرعت چهارده متر بر ثانیه‌ی گلوله حین برخورد با سطح زمین است، کنار یک گزاره‌ی شرطی علمی گذاشته است و نتیجه را به نام علم به ما غالب می‌کند.
عجیب است وقتی کسی ادعا می‌کند «اقتصاد می‌گوید "باید نرخ سود بانکی را به فلان برسانیم".» یادمان می‌رود که اقتصاد این را نگفته است، اقتصاد در نهایت گزاره‌ای شرطی به ما می‌دهد که می‌گوید «اگر می‌خواهید تورم بهمان شود، نرخ سود بانکی را به فلان برسانید». ظاهرا این خطا به این دلیل پدید می‌آید که انگار خواسته‌های ما از بعضی علوم (احتمالا انسانی) مثل اقتصاد، یک یا چند خواسته‌ی ساده و مطابق خواست همگانی است.
درست، غلط، بکن و نکن در حیطه‌ی علم نیستند. آن‌چه شما - مثلا - در ریاضی می‌بینید، که می‌گوید فلان عملیات ریاضی درست یا غلط است، درباره‌ی مهارتی کاربردی است، نه درباره‌ی علم ریاضیات. ما در حیطه‌ی مهارت (مطابق فرض هم‌آن خواست همگانی که مهارت در حساب دهدهی است) می‌گوییم 2+3=10 غلط است. اما در حیطه‌ی علم می‌گوییم ارزش این گزاره در دست‌گاه حساب دهدهی 0 است و در دست‌گاه حساب پنج‌پنجی 1 است.
این‌ها همه مقدمه بود تا بگویم نتیجه‌ی بررسی علمی زبان، گزاره‌هایی علمی است. این گزاره‌ها به ما نمی‌گویند فلان رفتار زبانی درست یا غلط است، یا نمی‌گویند فلان رفتار زبانی را بکنید یا نکنید. این گزاره‌ها حداکثر گزاره‌هایی شرطی هستند، که به ما توان پیش‌بینی نتایج رفتارهای زبانی را می‌دهند.
در کنار علم زبان‌شناسی فنی هم هست به نام برنامه‌ریزی زبانی درست مثل برنامه‌ریزی اقتصادی در کنار علم اقتصاد. برنامه‌ریزی زبانی داده‌های علمی زبان‌شناسی را کنار خواسته‌های اولیه(ی احتمالا همگانی) می‌گذارد و به ما می‌گوید چه کنیم یا چه نکنیم، اما این چه کنیم و چه نکنیم‌ها باز در حیطه‌ی هم‌آن خواسته‌ها اعتبار دارند. برنامه‌ریزی زبانی برای جامعه‌ی زبانی‌ای که دغدغه‌اش هم‌سخنی با فارسی‌زبانان گذشته است، دستورهایی دارد، برای کسی که دغدغه‌اش هم‌سخنی با فارسی‌زبانان ام‌روزین جهان است، توصیه‌هایی دیگر، و برای کسی که دغدغه‌اش تبدیل زبان فارسی به زبانی کارآمد برای گفت‌وگوی سریع و دقیق روزمره است توصیه‌هایی دیگر از آن دو، و برای کسی که دنبال تبدیل زبان فارسی به زبان علم است، توصیه‌هایی متفاوت از این سه.
تصور ساده‌دلانه و زرنگ‌خانی‌ای هم هست که می‌گوید خب، من همه‌ی این‌ها را با هم می‌خواهم. دو اشکال در میان است، اول این که اغلب بعضی از این خواسته‌ها با بعضی دیگر نمی‌سازند و دیگر این که حتا اگر با هم بسازند هم، ترتیب اولویتی نیاز است، که هر ترتیب اولویتی خود نتایجی متفاوت با ترتیب‌های دیگر را در پی دارد.
خوش‌بختانه اگر کسی در وبلاگش یا کتابش بنویسد یا در سخن‌رانی‌ای بگوید که مثلا اقتصاد می‌گوید باید تورم به سه درصد برسد، مردم نمی‌روند رفتار اقتصادیشان را مطابق فرموده‌ی او تنظیم کنند، زندگی اقتصادیشان را دامه می‌دهند. اما در مورد زبان کافی است آدمی که کمی ذوق ادبیات در خودش می‌بیند - و گاه حتی زبان فارسی را آن‌قدر بلد نیست که جمله‌هایش را طوری بگوید که منظورش را به مخاطبش برساند - حرفی بزند، تا دیگران گمان کنند گفته‌اش وحی منزل است. خصوصا اگر این آدم دستی هم در ادبیات (وجه کاربردی زبان، چیزی شبیه بازرگانی در مقایسه با اقتصاد) داشته باشد؛ که نور علی نور، هم خودش و هم دیگران او را صاحب‌نظر می‌بینند.
عیبی هم ندارد. فقط یادمان باشد برنامه‌ریزی زبانی چند مقدمه لازم دارد:
1. اشراف به کل مسائل زبان، نه دغدغه در یک زمینه‌ی خاص، مثلا سره‌نویسی.
2. توان تفکیک بین گزارش و دستورالعمل و و تحمیل نکردن اقتضائات یکی به دیگری.
3. داشتن توان برای اجرای برنامه‌ی زبانی مورد نظرش، یا توان علمی برای مذاکره با آنان که این توان را دارند.
باز با تمثیل اقتصادیش، مردم خیابان را جلوی مجلس به تظاهرات نکشد که فلان برنامه اجرا شود، یا نگوید بروید معاملاتتان را آن‌طور که من می‌گویم تنطیم کنید، بل‌که معقول از برنامه‌اش دفاع کند. از بخش علمیش علمی دفاع کند و از بخش توصیه‌ایش هم عقلانی.
قاعدتا خواننده متوجه است که این بحثی بود درباره‌ی زبان‌شناسی و آن‌چه در اقتصاد و فیزیک و ریاضیات گفتیم مثال بود و گاه اصلا دقت نداشت.

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

غر و لندی در حواشی نهضت مشروطیت

روزگاری در این مملکت استبداد بوده است. عده‌ای های کردند، هوی کردند، دسته و عده جمع کردند، تفنگ و عُده فراهم کردند، روزنامه چاپ کردند، جنگیدند، کشته شدند، شهید شدند، مجروح شدند، قهرمان شدند، بالاخره توانستند شاه قاجار را مجبور کنند پای یک ورقه را امضا کند که عدلیه و پای یک ورقه را امضا کند که مشروطه. بعد هم استبداد صغیر شد و مجلس را به توپ بستند و هزار اطوار و پدرسوختگی دیگر و هر بار که نگاه کردیم دیدیم باز روز از نو شده و روزی از نو. این‌ها که گفتم دقت تاریخی ندارد. می‌دانم. اما برای منظور من کافی است. از این قهرمان‌ها هم کرور کرور در ذهن داریم، از عبدالحمید طلبه‌ی مقتول در تهران بگیر تا ستارخان و حتی باسکرویل آمریکایی که شهید مشروطه شد.
در هم‌آن زمان کسانی هم هستند که مشهور نیستند. اگر هم هستند بیش‌تر ملعون اند و مطرود یا دست کم مشکوک. کسانی که نه داد زده‌اند، نه بیانیه داده‌اند، نه عده و عده جمع کرده‌اند، نه تفنگ کشیده‌اند، نه خطابه خوانده‌اند، نه زندان رفته‌اند، نه جنگیده‌اند، نه کشته و مجروح شده‌اند و نه قهرمان. کسانی که سرشان توی لاک خودشان بوده انگار، گاه زندگی بدی هم نداشته‌اند و همیشه هم متهم بوده‌اند. استبداد آن‌ها را متهم به نفاق و آب‌زیرکاهی و پدرسوختگی و فرنگی‌مآبی و قرتی‌گری می‌کرده و جماعت قهرمان و قهرمان‌پرور و قهرمان‌دوست هم متهمشان کرده‌اند به مماشات و به خودفروختگی و مزدوری و هزار چیز دیگر؛ و البته از چشم هر دو طرف جاسوس طرف مقابل بوده‌اند. نمونه‌هایش هم کم‌تر اند، من دو تا را الان در خاطر دارم؛ ناصرالملک و میرزا حسن رشدیه.
نمونه‌ای اگر نگاه کنیم، این زندگی میرزا حسن رشدیه است، متولد 1230 در تبریز، و این هم زندگی ستارخان، سردار ملی، متولد 1245 جایی هم‌آن اطراف لابد. نه خواندن کسی را می‌کشد و نه مقایسه. ستارخان از میرزا حسن پانزده سال جوان‌تر است و سی سال هم زودتر از رشدیه از دنیا رفته است. بقیه‌اش را هم - در رفتار و منش و نگاه و حاصل عمر - خودت مقایسه کن و ببین کدام شایسته‌تر است که امروز معزز و محترم باشد و یادش کنیم.
وقتی قد علم می‌کنی که هنجارهای ناپسند اما بنیادین جامعه‌ای را عوض کنی، دو راه داری، یا گردنت را مهیای گیوتین کنی یا نوک انگشتانت را در دهانه‌ی چرخ گوشتی فرو ببری که گاه خودت دسته‌اش را می‌گردانی. گیوتین، خدا عالم است که گردن را ببرد یا نه. اما هم‌آن تا پای گیوتین رفتن قهرمانت می‌کند، و بعد هم اگر زدند و بریدند که دیگر خلاص شده‌ای با سند بهشت شش‌دانگ و خوش‌نامی، اولی برای آخرت و دومی برای دنیا.
اما چرخ گوشت گرداندن و تن خود را چرخ کردن، زجر مدام دارد، مرگ محتوم دارد، بدنامی دارد، هیچ رقم هم شبهه‌ی قهرمانی ندارد. من ام‌روز پشت سرم را نگاه می‌کنم می‌بینم میراثی از ستارخان ندارم، هر چه دارم از صدقه‌ی سر میرزا حسن است. اما کی میرزا حسن را می‌شناسد؟ همه برای ستارخان هورا می‌کشند. مردم توپ و تفنگ دوست دارند، کاغذ و قلم صدا ندارد. مردم تحول یک‌شبه‌ی پر سر و صدا دوست دارند، فرهنگ‌سازی کند و بی‌صدا است.
باز نگاه می‌کنم می‌بینم هر قهرمانی فرصت داشته و دارد که خطابه‌ای بخواند و به همه‌ی ما گوش‌زد کند که چه قهرمانی است و چه اندازه باید دوستش بداریم و چشممان را نم بگیرد از رفتنش. اگر هم کسی پیدا شود مثل گالیله که فرصت خطابه‌اش ندهند، بعدها برشت می‌آید و زرین‌ترین خطابه را می‌نویسد و در دهانش می‌گذارد. اما میرزا حسن‌ها، نه که لحظه‌ی گیوتین ندارند، فرصت خطابه هم ندارند، کسی صدایشان را نمی‌شنود و اگر هم بشنود به چیزی نمی‌گیرد، کی به صدای مزدورها و خودفروخته‌ها و سازش‌کارها اهمیت می‌دهد؟
و اوج قصه آن‌جا است که اغلب این قهرمان‌ها و قهرمان بعد از این‌ها در خطابه‌شان به ذکر افتخاراتشان و منتی که بر گردن ما دارند اکتفا نمی‌کنند، لگدی هم به میرزا حسن‌ها می‌زنند و آنان را خودفروخته و خائن و مال‌اندوز و عافیت‌طلب و بی‌جربزه و ترسو و ذلیل و حتی فاحشه‌ی سیاسی قلم‌داد می‌کنند و من هر چه تامل می‌کنم نمی‌بینم که یک بار میرزا حسنی سر بلند کرده باشد و گفته باشد بالای چشم ستارخانی ابرو است.
سال‌ها از مشروطه گذشته، صدای من نه به ستارخان می‌رسد نه به یپرم نه به هیچ قهرمان دیگری، در خیال خودم مخاطبشان می‌گیرم و می‌گویم «خطابه‌ات را بخوان و سند بهشتت را بگیر و برو. فقط حواست باشد این که با خطابه‌ات زیر پا می‌مالی، میرزا حسن رشدیه است، نه نمد.»

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

نقد و مغالطه

خیلی وقت‌ها می‌توان مغالطه را از شکلش شناخت. گاهی هم نیاز داریم که به محتوایش دقت کنیم. من این‌جا هر از چندگاهی از زبان نوشته‌ام، و متاسف ام که اغلب آن‌چه گفته‌ام ابتکار من نبوده، چیزهایی در حد بدیهیات زبان‌شناختی بوده و می‌شده در کتاب‌های درسی پیدایشان کرد. کاش ابتکار من بودند، اما نیستند. کسانی هم - نمی‌دانم چرا و اغلب علاقه هم ندارم بدانم چرا - با این نوشته‌ها مخالفت کرده‌اند. انصافا با حرف معقول و علمی مخالفت کردن کار سختی است. سختی کارشان را می‌فهمم اما درکشان نمی‌کنم. مغالطه‌ها اغلب تکرار می‌شوند. چند نمونه را می‌شمرم:

1. این یارو کورش علیانی آدم بد و بداخلاقی است.
جواب: خب چه ربطی به نظرهای زبان‌شناختیش دارد؟

2. باید درست و غلط زبان را فرا گرفت و عمل کرد.
جواب: این «باید» از کجا می‌آید؟
توضیح: زبان یک ابزار است، نه یک دین یا ایدئولوژی. در برخورد با ابزار می‌توان به استفاده‌ی کارآمد و ناکارآمد فکر کرد، نه درست و غلط.

3. کی است که نداند که فلان؟
جواب: از کجا معلوم که فلان درست است؟ اگر درست باشد نیازی نیست وانمود کنیم همه می‌دانندش و اگر غلط باشد، حتا اگر همه بگویند، باز هم غلط است.
توضیح: «کی است که نداند»، ارعاب گوینده است. یعنی اگر مخالف باشی نمی‌دانی، و اتفاقا چیزی را هم نمی‌دانی که همه می‌دانند.

4. زبان سلیقه‌ای نیست.
جواب: کی گفته که نیست؟ اگر آدم‌ها مطابق سلیقه‌شان با زبان رفتار کنند چه می‌شود؟
توضیح: دقیقا خود عواقب رفتار با زبان، سلیقه‌ی ما را در رفتار با زبان محدود می‌کند. اگر کسی به جای سیب بگوید شلوار و به جای خوردن بگوید پوشیدن، طبیعی است که دیگران حرفش را نمی‌فهمند. حالا خودش انتخاب کند، مفاهمه را دوست دارد یا زبان شخصی را؟ در شعری که برای معشوقی می‌سرایی شاید زبان شخصی قوت کار باشد، و در یک بحث علمی مفاهمه است که مهم‌تر است. این‌جا خود کاربران زبان تصمیم می‌گیرند و اثر تصمیمشان هم به خودشان برمی‌گردد.

5. فردوسی و سعدی و بزرگانی مانند آن‌ها این میراث کهن را پدید نیاورده‌اند که این‌ها با هوس‌بازی بر بادش بدهند.
جواب: بله؟
توضیح: فردوسی، سعدی و دیگرانی که اسم می‌برند، در روزگار خودشان متهمان این پرونده بوده‌اند، نهایت سیاه‌کاری است که آنان را چوب کنند و بر سر متهمان امروزین بکوبند. هنوز استادان و معلم‌های ادبیات با آن «تر» که سعدی به «اولیٰ» افزوده و «اولیٰ‌تر» ساخته دل‌چرکین اند و بزرگ‌وارانه سر تکان می‌دهند و می‌گویند این غلط مصطلح است. سعدی و فردوسی شاهدان ما هستند، نه این دادستان‌های ثبات‌طلب.
نمایش‌نامه: - حق نداری زبان باشکوه فارسی را به گند بکشی.
- چرا می‌گویی فارسی باشکوه است؟
- چون میراث بزرگانی مثل فردوسی است.
- چرا به نظر تو فردوسی از بزرگان است؟
- چون زبان باشکوه فارسی را بنا کرده است.
- اما بالاخره باشکوهی زبان فارسی دلیل بزرگی فردوسی است یا بزرگی فردوسی دلیل باشکوهی زبان فارسی؟
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی! ملت! دیدید؟ به زبانتان توهین کرد. به اعتقاداتتان توهین کرد. عکس فردوسی را پاره کرد.

6. اگر این بزرگان و زحمات طاقت‌فرسای اینان نبود زبان فارسی نمانده بود. آه! باید گریست بر زحمات طاقت‌فرسایی که اینان کشیده‌اند.
جواب: الف. یعنی اگر حافظ و سعدی نبودند ما الان لال بودیم؟ یا به زبانی که می‌داشتیم و قاعدتا با این زبان فعلی تفاوت داشت کم‌تر می‌نازیدیم؟ الان انگلیسی‌ها از زبانشان ناراضی هستند یا تبتی‌ها یا عرب‌ها؟
ب. این زحمات طاقت‌فرسای شبانه‌روزی چیست؟ فردوسی در سی سال سی هزار بیت شعر گفته؟ کم‌تر از روزی سه بیت؟ بنا هم بوده برابرش طلا بگیرد؟ بعد وقتی نقره‌اش دادند ناراحت شده، محمود را هجو کرده و نقره‌ها را داده به فقاعی (دلسترفروش سر حمام)؟ می‌شود برای من هم از این زجرها بیابید رفقا؟

7. نکنید. زیبایی زبان فارسی از دست می‌رود.
جواب: الف. زیبایی؟ کدام زبان هست که به چشم کاربرانش زیبا نباشد؟ شک دارید که در قرن اول هجری هم یک عده فریاد می‌زده‌اند که نکنید زیبایی زبان پهلوی از دست می‌رود؟ کردند و شد هم‌این زبانی که ام‌روز به زیبایی آن می‌نازند.
ب. زیبایی؟ زبان باید زیبا باشد یا کارآمد؟ من نتوانم منظورم را برسانم که زبان زیبا بماند؟

8. نکنید. این طور که شما پیش می‌روید فرزندانمان دیگر نخواهند توانست حافظ و سعدی بخوانند. هویتمان از دست می‌رود. برهنه‌ی فرهنگی می‌شویم.
جواب: الف. مگر فرزندان حافظ و سعدی می‌توانستند اوستا یا اندرج ائوشنری داناگ بخوانند؟ هویتشان از دست رفت؟ برهنه‌ی فرهنگی شدند؟
ب. هویت آدم را ادبیات گذشته‌ی کشورش تعیین می‌کند؟
ج. فرهنگ چیست و قرار است برای ما چه کند؟ قاتق نانمان شود یا قاتل جانمان؟

9. بکنید. کسی مخالف روند آرام تحولات زبانی نیست، اما یواش. با این سرعت نمی‌شود زبان را متحول کرد.
جواب: با چه سرعتی می‌شود؟ ملاکش چی است؟ چه‌طور از زمان فردوسی تا زمان سعدی می‌شده هم‌این «ش» را از آخر فعل سوم شخص مفرد حذف کرد (مثال می‌خواهید؟ شاهنامه را نگاه کنید)؟ اما از زمان سعدی تا الان وقت برای دوباره افزودنش کافی نیست؟

10. بالاخره باید روش یکسانی برای صرف، نحو، گفتن، و نوشتن وجود داشته باشد. و گر نه چه طور حرف هم را بفهمیم؟
جواب: یک نگاه به متون کلاسیک ادب فارسی بیندازید، صرف و نحو و نوشتار بیهقی و عین‌القضات و شمس و رومی و کلیم و سعدی و بهار و صائب و حافظ و جامی و احمد جام و ابوسعید و محمد بن منور مثل هم است؟
یا حتی مگر هر یک از فردوسی و سعدی در تمام متن‌هایش صرف و نحو و واژگان و رسم‌الخط یکسانی داشته است؟
متون کلاسیک به کنار، کتاب‌های درسی را نگاه کنید، سی سال نشد که از «حضرتعالی» و «میخوردند» به جدا کردن «می» رسیدیم. در کتاب فارسی می‌نوشتند «می‌بینید» و در کتاب علوم می‌نوشتند «میبینید». بچه‌ها علوم را نفهمیدند یا فارسی را؟ و بعد هم در کم‌تر از سی سال به «نگه‌بان» نوشتن رسیدیم. آب از آب تکان خورد؟ پدربزرگ‌ها نتوانستند نامه‌ی نوه‌هاشان را بخوانند؟
یا مثلا وقتی پدربزرگی می‌گوید «گیرم برنده شدی» نوه‌اش حرفش را نمی‌فهمد؟ یا وقتی نوه‌ای می‌گوید «یاروهه بم گفتش اصل قضیه رو» پدربزرگ نمی‌داند این «ش» را به چه معنا بگیرد؟

و حاشیه: نمی‌دانم چرا عده‌ای از این سینه‌چاکان زبان فارسی، خودشان این قدر فارسی‌کش می نویسند. نوشته‌هاشان را پر می‌کنند از «می‌باشد» و «به یمن» و «در باب» و «پیرامون» و «به تماشا نشستن» و «به آسانی» و «به سختی» و «ویران نمودن» و «در طی» و هزار چیز خنده‌دار دیگر. یکی از هم‌این‌ها جایی خواسته بود بگوید کورش آدم خودپسند و متکبری است، گفته بود «مگر این کیست که اینچنین سر بر آستان الوهیت می‌ساید». گمان کرده بود سر بر آستان الوهیت سودن یعنی ادعای خدایی کردن. شاید - و فقط شاید - این‌ها از ترس عاشق فارسی شده‌اند. از ترس ندانستن و نشناختن و از ترس خنده‌دار شدن. حالا برایشان سخت است که ببینند کسی دست زیر چانه‌ی معشوق مهیب سال‌هایشان می‌کند و دوستانه و بی ترس و هراس قلقلکش می‌دهد و با هم شاد و سالم اند و می‌خندند.

شین زائد و زشت؟

قبلا هم از زبان فارسی و متولیان رنگ‌رنگش حرف زده بودم، مایه‌ی رنجش شده بود. این بار سعی می‌کنم لحنم را ملایم‌تر کنم، بل‌که غرض نیاید و هنر پوشیده نشود و حجاب از دل به سوی دیده نشود و قس علی هذا.
این مطلب را بخوانید، از درازگویی‌ها و تمهیدات مرعوب‌کننده‌ی متن که بگذریم، دو مدعا دارد، اول استفاده از «هست» و مشتقاتش را به جای «است» و مشتقاتش ناروا می‌داند، و دیگر این که به گمانش افزودن «ش» به «هست» و ساختن «هستش» کریه است.
تا جایی که آقای زراعتی دارد سلیقه‌اش را می‌گوید دعوایی نیست. هر کس حق دارد سلیقه‌اش را ابراز کند، جار بزند، و تبلیغ کند. اما عجیب است که همه گمان می‌کنند سلیقه‌شان درست است. انگار کسی که بستنی توت‌فرنگی دوست دارد بگوید «بستنی توت‌فرنگی درست است و بستنی نسکافه غلط است». خب عزیزم در چون‌این شرایطی محتوای گفتار شما است که غلط است.
درباره‌ی «هست»، دکتر محسن ابوالقاسمی در صفحه‌ی 37 «ماده‌های فعل‌های فارسی دری» نوشته:
در فارسی میانه -h به عنوان ماده‌ی مضارع برای فعل budan به کار می‌رفته است.
و بعد فعل مضارع را این طور صرف کرده است:
h-em
h-e
ast
h-em
h-ed
h-end
و افزوده:
ast بازمانده‌ی asti ایرانی باستان است و [...] در فارسی دری «(ا)ست» و «هست» ماده فرض شده و از آن دو، «(ا)ستم»، «(ا)ستی» و ... «هستم»، «هستی» و ... ساخته شده‌اند.
بنا بر این، از نگاه تاریخی، «هست» و «است» تلفظ‌های مختلف یک واژه و هم‌معنا بوده‌اند. این که فارسی‌زبانان از این امکان استفاده کرده‌اند و «هست» را به معنایی مجردتر (وجود داشتن) گرفته‌اند و «است» را به معنایی زبانی‌تر (فعل ربط) نشان عقل سالم و ذوق کارآمد کاربران زبان فارسی است. اما اگر ام‌روز کاربران زبان ترجیح می‌دهند در مواردی این تفکیک را رعایت نکنند، این بیش از این که آنان را سزاوار شماتت کند، نشان می‌دهد حیطه‌ی کاربرد ام‌روزین زبان فارسی، کم‌تر با مفاهیم مجرد سر و کار دارد، یا به هر دلیل دیگری (مثل گرایش به فعل‌های مرکب ساخته شده از «وجود») نیازش به این تفکیک رفع شده است.
در چون‌این شرایطی مردم خردمند، به جای پرخاش کردن و زشت و ناپسند و کریه نام دادن این رفتار، باید شرم‌سار باشند که چرا خود زودتر متوجه این نشده و از مردم عامی ممنون باشند که با رفتار طبیعی خود، این بی‌توجهی آنان را جبران کرده‌اند.
ماجرای «ش» هم از هم‌این نوع است. در صرف زبان فارسی معاصر، سوم شخص مفرد (چه مضارع و چه ماضی) شناسه ندارد. به قول زبان‌شناختیش فعل سوم شخص مفرد را با «شناسه‌ی صفر» می‌شناسیم. این شناسه‌ی صفر نوعی صرفه‌جویی زبانی است. انگار از میان شش نفر به پنج نفر کارت شناسایی بدهید و بگویید ششمی هم که کارت ندارد، معلوم است که کورش است. حالا انگار گروهی از فارسی‌زبانان - که بنا به گزارش آقای زراعتی کم هم نیستند - ترجیح می‌دهند برای سوم شخص هم شناسه به کار ببرند، اتفاقا باز هم حسن سلیقه داشته‌اند و از ضمیر ملکی سوم شخص مفرد به جای شناسه استفاده کرده‌اند. چرا حسن سلیقه؟ چون این شناسه هم بی توضیح اضافه‌ای من و شما را که تا حال این شکل صرف را ندیده‌ایم متوجه مقصود (صرف سوم شخص با شناسه) می‌کند، هم امکان تداخل بین دو وظیفه‌ی این «ش» در عمل صفر است. من اگر جای آقای زراعتی باشم، به جای توهین و تحقیر مردم، تمام ادب و احترام و بزرگ‌داشتی را که ازم برمی‌آمد نثارشان می‌کردم.
شاید بد نباشد او به جای معلم دیگران شدن، کمی به نثر هم‌این نوشته‌اش بپردازد. دقت کند، به مخاطبش احترام بگذارد، و سرسری ننویسد. وقتی می‌خواهد از «یکی از این ویروس‌ها» حرف بزند، حواسش باشد و در جمله‌ی قبل ویروس را هم‌راه یای وحده نیاورد. یا در نوشتن متنی که از نگاه خودش برای آموزش ما نوشته است، کمی تلاش کند و طوری بنویسد که دومین جمله‌ی متن بیش از نود کلمه نداشته باشد.
من هم به شیوه‌ی او آخر متنم یک نمایش باشکوه عذرخواهی می‌گذارم. آقای زراعتی عزیز، ببخشید که از متن تحقیرکننده و ارعاب‌کننده‌تان، از امضای با تاریخ میلادی و شهر اروپاییتان نترسیدم. می‌دانم که تلاش زیادی کرده بودید. عیب از من است که از این چیزها نمی‌ترسم.

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

من که هستم تو کجا ای؟

کامنت‌گذار گرامی.
من قدیانی نیستم، علیانی هستم. متاسفانه اگر هم بخواهم به تو یا هر کس دیگر ای‌میل بزنم باید آدرس طرف را داشته باشم. چیزهای دیگری هم هست که دوست داشتم بگویم. ترسیدم گفتن عیب خصوصی کسی در مکانی عمومی باشد.

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

«ببخشید» به جای «اشتباه کردم»

کم ندیده‌ام که کسی درباره‌ی دیگری می‌گوید «به‌ش می‌گم ببخشید، باز گوش نمی‌کنه». طوری که انگار وظیفه‌ی آن دیگری بوده که او را ببخشاید و نبخشوده.
چرا؟ گمان کنم نکته این‌جا است که به ما یاد نداده‌اند وقتی خطا می‌کنیم بگوییم «خطا کردم» یا «اشتباه کردم» یا چیزهایی از این دست. تصور کرده‌اند «ببخشید» معادلی شیک‌تر برای هم آن‌ها است. حواسشان نبوده که وقتی می‌گوییم «اشتباه کردم» از خودمان حرف می‌زنیم و مسئولیت خطایمان را می‌پذیریم، اما وقتی می‌گوییم «ببخشید» داریم فعل امر به کار می‌بریم، موضوع را مربوط به آن دیگری‌ای می‌بینیم که مخاطب ما است و حتا از او متوقع هم می‌شویم؛ طوری که انگار بخشودن وظیفه‌ی او است.
پ‌ن: شاید گاهی چیزی بنویسم با برچسب «شگفتی‌های اخلاقی». این اولیش بود.

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

خانه‌ی مریم

ام‌روز در خبرها دیدم که باستان‌شناس‌های اسرائیلی در ناصره بقایای خانه‌ای را کشف کرده‌اند. خانه در عهد رومیان معمور بوده و باستان‌شناسان از روی شواهد و البته با احتیاط حدس می‌زنند خانه‌ی مریم ناصری، مادر حضرت عیسی باشد. باستان‌شناسی ادیان ابراهیمی دائم رو به رشد است.
این یکی از خبرها است: +

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

لپتاپ یا لبتاب؟

زیاد دیده‌ایم که آدم بی‌سوادی کلمه‌ای را «غلط» تلفظ می‌کند و این خطایش مایه‌ی تفریح باسوادها می‌شود. نمونه هم بسیار است، از /telvizun/ تلفظ کردن تله‌ویزیون گرفته تا /bisgewid/ تلفظ کردن بیسکویت و حالا هم /labtāb/ تلفظ کردن لپتاپ.
در بررسی فرآیندهای آوایی (Phonological Processes) می‌بینیم در همه‌ی زبان‌ها کاربران - بی این که فحش بشنوند یا خجالت بکشند یا بگویندشان بی‌سواد - در تلفظ واژه‌ها تغییر می‌دهند تا بتوانند راحت‌تر تلفظشان کنند. این تغییر نیازی نیز به مجوز یا تصویب افراد خردمند و نهادهای رسمی ندارد؛ چرا که قرن‌ها است که این تغییرات رخ می‌دهند اما بررسی علمی زبان کم‌تر از سیصد سال قدمت جدی دارد و فرهنگستان‌های زبان نیز سال‌مندتر از این‌ها نیستند. هیچ کدام از کسانی که به /labtāb/ تلفظ کردن دیگران می‌خندند حاضر اند به جای برف و تلخ بگویند /vafra/ و /taxl/؟ بله زمانی این دو را وفره و تخل تلفظ می کرده اند، اما چون این تلفظ‌ها سخت بوده به جایش برف و تلخ را نشانده‌اند و چه خوب هم کرده‌اند.
این کار راحت کردن تلفظ روش‌های بسیاری دارد که آدم‌های بی‌کاری که به‌شان می‌گویند زبان‌شناس این‌ها را فهرست کرده‌اند و اسمشان هم‌آن فرآیندهای آوایی است که گفتم؛ یکی از این فرآیندهای آوایی ناهم‌گون‌سازی (Dissimilation) است. وقتی دو واج نزدیک هم (واج یعنی چه؟ تعریف تخصصیش را بی‌خیال شوید، واج تقریبا یعنی صدا، صوت، آوا) خصوصیات تلفظی‌ای مثل هم دارند و این شباهت خصوصیت‌ها تلفظشان را سخت می‌کند، یکی را (معمولا دومی را) کمی عوض می‌کنند. آن قدر که آن خصوصیت مشترک را ازش بگیرند و تلفظ را آسان کنند. مثالش هم‌این که وقتی عصا کشیده و اتو قورت داده نباشیم، به جای /masxare/ می‌گوییم /masqare/. اگر هم مسغره برایتان مثال مسخره‌ای است و دلیل نمی‌شود، یک مثال کلاسیکش واژه‌ای است که در یونانی باستان /epta/ بوده و در یونانی امروز /efta/ شده است. اگر حتا یونانی هم کلاس ندارد، مثال انگلیسیش /fader/ در انگلیسی میانه است که به /faðer/ در انگلیسی امروز بدل شده است.
خلاصه این ناهم‌گون‌سازی در شرایطی که تلفظ بر اثر شباهت سخت باشد پیدایش می‌شود و مشکل ما را حل می‌کند. برای دانستن این که شباهت یعنی چه، البته خود حس جمعی آدم‌ها قاضی خوبی است، اما روشی هم در کار هست. هجده خصیصه‌ی آوایی هست که هر واج زبان فارسی می‌تواند داشته باشد یا نداشته باشد؛ یعنی واج‌های فارسی با این هجده خصیصه مشخص می‌شوند. و /p/ و /t/ در برابر هفده تا از این هجده خصیصه شبیه هم رفتار می‌کنند. این یعنی این دو واج به حد مرگ‌باری شبیه هم اند و تلفظ پشت سر همشان سخت است. البته برای فهمیدن سختی تلفظ این همه داستان بافتن لازم نبود. هر آدم سالمی می‌تواند یک بار بگوید /laptāp/ تا ببیند تلفظش چه کابوسی است. اما چه کنیم که بعضی آدم‌ها هم هستند که موضوع را فقط این طوری متوجه می‌شوند. به هر حال، /b/ واجی است که بسیار به /p/ نزدیک است اما در عمل با /t/ درچهار خصیصه‌ی آوایی متفاوت است و با /p/ در سه خصیصه. استفاده از /b/ به جای /p/ در این جا بسیار هوش‌مندانه و حل‌کننده‌ی مشکل است. به قول متخصص‌ها /b/ سخت (Tense) نیست، واک‌دار (Voiced) است و دمش (Aspiration) نیز ندارد. هم‌این سه خصوصیت کافی است که تلفظش را قبل از /t/ آسان‌تر از /p/ کند. حالا تلفظ کنید /labtāp/ و از سادگیش لذت ببرید.
یکی دیگر از فرآیندهای آوایی هم هست که بر خلاف اولی اسمش هم‌گون‌سازی (Assimilation) است. وقتی دو واج نزدیک هم شبیه هم نباشند و این شبیه نبودنشان تلفظ واژه را مشکل کند، هم‌گون‌سازی شبیه همشان می‌کند. هم‌گون‌سازی انواع مختلفی دارد، اگر این شبیه شدن معنایش در واقع عین هم شدن دو واج باشد، اسمش هم‌گون‌سازی کامل است، مثل بدتر که با خیال راحت /battar/ تلفظش می‌کنیم. بقیه‌ی انواع هم‌گون‌سازی باشد برای وقت و حوصله‌ای دیگر. الان ببینید که تبدیل /p/ دومی به /b/ نیز یک هم‌گون‌سازی کامل است.
حالا دیگر می‌دانیم که می‌شود لپتاپ را /labtāb/ تلفظ کرد و این تلفظ هیچ هم خنده ندارد. در واقع اگر منصف باشیم، کار کسانی که این همه به خودشان آزار می‌دهند و دوبار سختی تلفظ را - که این سخت بودن ملاک علمی هم دارد - بی دلیل بر خودشان هم‌وار می‌کنند، بیش‌تر شایسته‌ی لقب خنده‌دار است.
این لینک‌ها هم مفید اند احتمالا: هم‌گون‌سازی در ویکیپدیا، ناهم‌گون‌سازی در ویکیپدیا، یک مقاله‌ی جالب درباره‌ی هم‌گون‌سازی، اگر گفتی در چه زبانی؟ خصوصیت سختی در ویکیپدیا، خصوصیت واک‌داری، و خصوصیت دمش.

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

تیغ ام؛ شعله ام

علی عبداللهی کارشناس ارشد ادبیات آلمانی است. در وبلاگش شعری از هاینریش هاینه ترجمه کرده است. من آلمانی نمی‌دانم؛ هیچ تقریبا. اما شعر را خوش داشتم. تلاش کردم با کمک هم‌این ابزارهای ترجمه‌ی دم دست فارسیش کنم. این کار علی عبداللهی است که ازش بابت معرفی این شعر زیبا ممنون ام؛ و این که این پایین می‌خوانی کار من است. گمان کنم او گاه در نحو جمله‌ها به متن آلمانی نزدیک‌تر است، اما در واژه‌گزینی و هم‌پا کردن فضای متن با فرهنگ ایرانی خود را از من آزادتر گذاشته است.

تیغ ام؛ شعله ام
در تاریکی نورتان داده‌ام
و نبرد که آغاز شد
من پیشاپیش جنگیدم
پیش‌قراول یگان‌ها

جنازه‌های دوستانم درست گرداگرد من افتاده است
اما پیروز شده‌ایم
پیروز شده‌ایم
اما گرداگردش، جنازه‌های دوستانم افتاده است

در هلهله‌ی نغمه‌های پیروزی
صدای تشییع مویه می‌کند
لیک ما را نه زمان عزاداری هست
نه دماغ آن

باز شیپورها صدا می‌دهند
نبردی دیگر است این--
تیغ ام؛ شعله ام

پ‌ن: نظرها را ببینید. از دوستانی که نظر داده‌اند ممنون ام.

در بند دوم «ش» اضافه است؛
«
پیروز شده‌ایم،
اما گرداگرد، جنازه‌های دوستانم افتاده است».
در بند سوم هم درست‌تر این است «صدای نوحه‌گران تشییع می‌آید».
در هم آن بند سوم
ظاهرا دو سطر پایانی را باید چیزی مانند این می‌نوشتم:
«لیک ما را نه مجال عزاداری است
نه مجال سرور»
در مورد طبل و شیپور هم، ظاهرا Drommeten جمع Drommete است و معنایش هم شیپور (ترومپت) است. شاید علی عبدالهی و دوستانی که نظر نوشته‌اند با Trommel اشتباه گرفته باشندش. شاید هم من اشتباه کنم البته. اما هر چه می‌گردم معنای طبل برای
Drommete پیدا نمی‌کنم.