من کلاغ نحس بدصدا
از ظهر که شنفتم گیج ام. خبر دراز نیست؛ فرامرز حجازی از دنیا رفت.
در این وانفسای خبرهای ناخوش، آنها که نمیشناختندش بگذارند و بگذرند و خدایشان را شکر کنند که نمیشناختندش - گمان کنم عزیز دل هر کس بود که میشناختش - و آنها که میشناختندش یادشان باشد که رنجش تمام شد.
اول از روده شروع شد. دکترها تشخیص کردند سرطان. یک تکه را بریدند و دوختند و بعد که معاینه کردند ببینند درمان موفق بوده یا نه دیدند سوراخی دیگر در روده پدید آمده. تکهی بعدی را بریدند و باز همآن شد. کار به جایی رسید که چیزی - گمان کنم حدود چهل روز - دیگر نه شکم را دوختند و نه فرامرز را به اتاق عمل بردند. همآن روی تخت خودش جراحی بعدی را میکردند و میرفتند. تمام یک روده را که درآوردند و نیمی از رودهی دیگر را و وقتی فرامرز زیر فشار جراحیها و شیمی درمانی شد دو تکه استخوان و دو چشم مهربان و شرمزده، فهمیدند جایی دیگر - لوزالمعده یا کیسهی صفرا یا چوناین چیزی - سوراخ شده و این سوراخ شدن روده اثر ریختن ترشحات آن غده روی جدار بیرونی روده بوده است، نه سرطان. اما دیر بود. استخوانهای لای ملافه دیگر چندآن نایی نداشتند که بمانند. بعد بدتر شد. خونش عفونی شد و کلیهها و ریهاش از کار افتاد و بردندنش بخش مراقبتهای ویژه و بعد هم صبح امروز تمام شد.
نمیدانم این چه قدر طول کشید، شاید شش ماه. و من زهره نداشتم که بروم و ببینمش. یک بار فقط با کاوه ثروتی خیردیده و مهربان همسرانمان رفتیم دیدنش. البته کاوه و همسرش مدام میرفتند.
این شعر را بعضی از او شنفته بودند و حامد قدوسی هم در وبلاگش نوشته است که:
آسمانجل ایم؟ باشد
جنس بنجل ایم؟ باشد
لوطی و غریب و تنها
داش آکل ایم؟ باشد
بین این همه فضایل
ما فقط خل ایم؟ باشد
عیدتان کلاغ ها خوش
ما که بلبلیم، باشد
یادم هست تعریف میکرد که دوستی دعوتش کرده بود در شهری غریب - تهران شاید، فرامرز خراسانی بود - و یا فرامرز تاریخ را اشتباه کرده بود یا دوست فراموش کرده بود و فرامرز شب دیروقت پشت در مانده بود میان خیابان و سرما. میگفت دیدم مردی دیوانه احوال آتشی روشن کرده میان پیتی و گرمایی دارد آتش. ترسان و امیدوار نزدیکش شدم. اجازه داد گرم شوم. آنجا نگاهی به خودم انداختم و نگاهی به آتشبان دیوانه حال و به زبانم آمد که:
آسمانجل ایم؟ باشد...
در این وانفسای خبرهای ناخوش، آنها که نمیشناختندش بگذارند و بگذرند و خدایشان را شکر کنند که نمیشناختندش - گمان کنم عزیز دل هر کس بود که میشناختش - و آنها که میشناختندش یادشان باشد که رنجش تمام شد.
اول از روده شروع شد. دکترها تشخیص کردند سرطان. یک تکه را بریدند و دوختند و بعد که معاینه کردند ببینند درمان موفق بوده یا نه دیدند سوراخی دیگر در روده پدید آمده. تکهی بعدی را بریدند و باز همآن شد. کار به جایی رسید که چیزی - گمان کنم حدود چهل روز - دیگر نه شکم را دوختند و نه فرامرز را به اتاق عمل بردند. همآن روی تخت خودش جراحی بعدی را میکردند و میرفتند. تمام یک روده را که درآوردند و نیمی از رودهی دیگر را و وقتی فرامرز زیر فشار جراحیها و شیمی درمانی شد دو تکه استخوان و دو چشم مهربان و شرمزده، فهمیدند جایی دیگر - لوزالمعده یا کیسهی صفرا یا چوناین چیزی - سوراخ شده و این سوراخ شدن روده اثر ریختن ترشحات آن غده روی جدار بیرونی روده بوده است، نه سرطان. اما دیر بود. استخوانهای لای ملافه دیگر چندآن نایی نداشتند که بمانند. بعد بدتر شد. خونش عفونی شد و کلیهها و ریهاش از کار افتاد و بردندنش بخش مراقبتهای ویژه و بعد هم صبح امروز تمام شد.
نمیدانم این چه قدر طول کشید، شاید شش ماه. و من زهره نداشتم که بروم و ببینمش. یک بار فقط با کاوه ثروتی خیردیده و مهربان همسرانمان رفتیم دیدنش. البته کاوه و همسرش مدام میرفتند.
این شعر را بعضی از او شنفته بودند و حامد قدوسی هم در وبلاگش نوشته است که:
آسمانجل ایم؟ باشد
جنس بنجل ایم؟ باشد
لوطی و غریب و تنها
داش آکل ایم؟ باشد
بین این همه فضایل
ما فقط خل ایم؟ باشد
عیدتان کلاغ ها خوش
ما که بلبلیم، باشد
یادم هست تعریف میکرد که دوستی دعوتش کرده بود در شهری غریب - تهران شاید، فرامرز خراسانی بود - و یا فرامرز تاریخ را اشتباه کرده بود یا دوست فراموش کرده بود و فرامرز شب دیروقت پشت در مانده بود میان خیابان و سرما. میگفت دیدم مردی دیوانه احوال آتشی روشن کرده میان پیتی و گرمایی دارد آتش. ترسان و امیدوار نزدیکش شدم. اجازه داد گرم شوم. آنجا نگاهی به خودم انداختم و نگاهی به آتشبان دیوانه حال و به زبانم آمد که:
آسمانجل ایم؟ باشد...









