ممی و آلبی
یک روز جناب پروفسور روی یک تکه کاغذ نوشته بودند E=mc2 و کلا اعصاب نداشتند که چرا این 2 کثافت نمیرود بشود توان c. بعد رسیدند به اینشتین. اینشتین آن وقتها کارگر نانوایی بود و هنوز برای خودش کسی نشده بود. البته جناب پروفسور میدانستند که این پسر یک روزی یک چیزی میشود. برای هماین این بار که رفتند نانوایی اینشتین را صدا زدند و گفتند «آلبی! آلبی جان! پسر! دو تا خشخاشی دوآتشه بیار دم منزل ما.»
بعد اینشتین نان را برده بود دم در خانهی جناب پروفسور، من خودم الان این صحنه را قشنگ یادم هست که اینشتین دو تا نان دوروخشخاشی گرفته دستش و دارد جلوی در منزل ما در استنفورد این پا و آن پا میکند. به هر حال، جناب پروفسور آن تکه کاغذ را داده بود دست اینشتین و گفته بود «آلبی! من حوصله ندارم این رو رو به راهش کنم. این به اثبات نیاز داره. خودت اثباتش رو ردیف کن و ببر یه مقالهی خوب ازش در بیار، اسمش رو هم بگذار نسبیت و بعد هم توسعهاش بده و اسم توسعهاش را بگذار کوانتوم بعد هم باز توسعهاش بده و اسم این یکی را بگذار نظریهی میدان واحد و اون وقت راز برمودا رو حل کن.»
اینشتین میگوید «آخه ممی! ممی جون! این که نامردی میشه.»
جناب پروفسور با همآن حالت اقتدار معلمیای که داشتند میگویند «نه! کمی زحمت داره. اما تو از پسش برمیآی آلبی. من به تو ایمان دارم بچه.»
بعد اینشتین میگوید «نه ممی جون! منظورم این اه که نامردی اه که من برم کشفیات تو رو به اسم خودم ثبت کنم. تو خودت به پاش زحمت کشیدهای.»
بعد جناب پروفسور میخندند و میگویند «آلبی! تو که کودن نبودی. یعنی فکر میکنی چیزی هم هست که من کشفش نکرده باشم؟ آلبی من ایرانی هستم. اجداد ما ده میلیارد سال نوری قبل از اینها تمام کهکشان رو اتوبان کرده بودند و تمام اسرار علم و دانش رو کشف کرده بودند. من نیازی به این قمپز در کردنها مثل نوبل و اینها ندارم. من یه دونه ریگ میاندازم تو بیابون و توی رود دجله یه صخره میخوره تو ملاجم. این فرهنگ ایرانی اه آلبی. این شعر و ادبیات ما است. این سعدی اه. سعی نکن بفهمیش. تو سر تو جا نمیشه این فرهنگ بزرگ.»
بعد اینشتین رفت و با هماون کاغذپاره شد اینشتین.
بعد اینشتین نان را برده بود دم در خانهی جناب پروفسور، من خودم الان این صحنه را قشنگ یادم هست که اینشتین دو تا نان دوروخشخاشی گرفته دستش و دارد جلوی در منزل ما در استنفورد این پا و آن پا میکند. به هر حال، جناب پروفسور آن تکه کاغذ را داده بود دست اینشتین و گفته بود «آلبی! من حوصله ندارم این رو رو به راهش کنم. این به اثبات نیاز داره. خودت اثباتش رو ردیف کن و ببر یه مقالهی خوب ازش در بیار، اسمش رو هم بگذار نسبیت و بعد هم توسعهاش بده و اسم توسعهاش را بگذار کوانتوم بعد هم باز توسعهاش بده و اسم این یکی را بگذار نظریهی میدان واحد و اون وقت راز برمودا رو حل کن.»
اینشتین میگوید «آخه ممی! ممی جون! این که نامردی میشه.»
جناب پروفسور با همآن حالت اقتدار معلمیای که داشتند میگویند «نه! کمی زحمت داره. اما تو از پسش برمیآی آلبی. من به تو ایمان دارم بچه.»
بعد اینشتین میگوید «نه ممی جون! منظورم این اه که نامردی اه که من برم کشفیات تو رو به اسم خودم ثبت کنم. تو خودت به پاش زحمت کشیدهای.»
بعد جناب پروفسور میخندند و میگویند «آلبی! تو که کودن نبودی. یعنی فکر میکنی چیزی هم هست که من کشفش نکرده باشم؟ آلبی من ایرانی هستم. اجداد ما ده میلیارد سال نوری قبل از اینها تمام کهکشان رو اتوبان کرده بودند و تمام اسرار علم و دانش رو کشف کرده بودند. من نیازی به این قمپز در کردنها مثل نوبل و اینها ندارم. من یه دونه ریگ میاندازم تو بیابون و توی رود دجله یه صخره میخوره تو ملاجم. این فرهنگ ایرانی اه آلبی. این شعر و ادبیات ما است. این سعدی اه. سعی نکن بفهمیش. تو سر تو جا نمیشه این فرهنگ بزرگ.»
بعد اینشتین رفت و با هماون کاغذپاره شد اینشتین.
