اقاقیاباد
چند روز پیش جایی چیزی نوشتم دربارهی فرامرز حجازی، که نه یونجه است که خرها فهمش کنند و با چشمهای شیرینشان بهش زل بزنند و هضمش کنند، و نه گل سرخ است که مسافر کوچولوهای هالو پیدا شوند و زیر شیشه بگذارندش و دائم بپایند که عطسه نکند و گرمش نشود و سردش نشود. گفتم فرامرز اقاقیا است که گل میدهد و دوروزه گلش میریزد و تا باز گل بدهد شش ماه یا یک سال میکشد؛ انگار که همان روز اول گل دادنش چشمش کرده باشند.
دیروز صبح که از خانه بیرون میرفتم، پارک را نگاه کردم که از تقریبا روبهروی خانه تا سر کوچه کشیده است. اول صبح، بزغالههای مدرسهای میریزند تویش. بعد که زنگ مدرسه میخورد، مدتی خلوت است تا باز مادرهای همآن بزغالهها با بزغالههای کوچکترشان میآیند و میریزند روی دستگاههای بدنسازی و صدای موبایلها و امپیتریپلیرهایشان را بلند میکنند و زور میزنند حجم چربی را به زور رقصورزش کم کنند. بعد کمکم سر و کلهی وانت سبزیفروش پیدا میشود و زنها بزغالههای کوچک را از روی چمن برمیدارند و میزنند زیر بغلشان و میروند سمت خانهها که با چادر گلی و زنبیل برگردند و سبزی بخرند. بعد کمکم سر و کلهی پیرمردها پیدا میشود که دور میز شطرنج مینشینند و گعده میگیرند و بیش از هر چیز میگویند «بععععله» و من اگر از کنارشان بگذرم سلامی میکنم و دو سهتاییشان جوابی میدهند.
وقتی که من از خانه بیرون زده بودم، وقت خالی بودن پارک میان بچه مدرسهایها و مادرها بود. پرنده - تا دلت بخواهد - در پارک پر میزد اما از آدم دوپا - جز من - خبری نبود که نبود. راه باریک و قوسدار میان پارک سفید فرش شده بود از گلهای اقاقیا. انگار جان داشته باشند و به من سلام کنند. پا رویشان میگذاشتم و بند دلم کنده میشد که چرا پا میگذارم.
گمان کردم پادشاه ام یا فرمانروا یا رئیسجمهور و این قدر خوب ام که مردمم به استقبالم آمدهاند. باز گمان کردم در سرزمینی دیگر مهمان ام و مردم آن قدر مهربان اند که این همه به استقبال من آمدهاند. نمیدانی چه قدر این جنون خودستایی و خوددوستی شیرین و بیآزار بود در آن لحظهها.
مردم مثل فرامرز، مثل اقاقیا پا بر زمین هم که باشند، مایهی شادی اند. ما که از مردم دامن برمیکشیم چه؟
پن: خرده نگیر چرا «اقاقیاباد» را سر هم نوشتم. بیتعارف و ساده اگر بگویمت؛ دوست داشتم.
دیروز صبح که از خانه بیرون میرفتم، پارک را نگاه کردم که از تقریبا روبهروی خانه تا سر کوچه کشیده است. اول صبح، بزغالههای مدرسهای میریزند تویش. بعد که زنگ مدرسه میخورد، مدتی خلوت است تا باز مادرهای همآن بزغالهها با بزغالههای کوچکترشان میآیند و میریزند روی دستگاههای بدنسازی و صدای موبایلها و امپیتریپلیرهایشان را بلند میکنند و زور میزنند حجم چربی را به زور رقصورزش کم کنند. بعد کمکم سر و کلهی وانت سبزیفروش پیدا میشود و زنها بزغالههای کوچک را از روی چمن برمیدارند و میزنند زیر بغلشان و میروند سمت خانهها که با چادر گلی و زنبیل برگردند و سبزی بخرند. بعد کمکم سر و کلهی پیرمردها پیدا میشود که دور میز شطرنج مینشینند و گعده میگیرند و بیش از هر چیز میگویند «بععععله» و من اگر از کنارشان بگذرم سلامی میکنم و دو سهتاییشان جوابی میدهند.
وقتی که من از خانه بیرون زده بودم، وقت خالی بودن پارک میان بچه مدرسهایها و مادرها بود. پرنده - تا دلت بخواهد - در پارک پر میزد اما از آدم دوپا - جز من - خبری نبود که نبود. راه باریک و قوسدار میان پارک سفید فرش شده بود از گلهای اقاقیا. انگار جان داشته باشند و به من سلام کنند. پا رویشان میگذاشتم و بند دلم کنده میشد که چرا پا میگذارم.
گمان کردم پادشاه ام یا فرمانروا یا رئیسجمهور و این قدر خوب ام که مردمم به استقبالم آمدهاند. باز گمان کردم در سرزمینی دیگر مهمان ام و مردم آن قدر مهربان اند که این همه به استقبال من آمدهاند. نمیدانی چه قدر این جنون خودستایی و خوددوستی شیرین و بیآزار بود در آن لحظهها.
مردم مثل فرامرز، مثل اقاقیا پا بر زمین هم که باشند، مایهی شادی اند. ما که از مردم دامن برمیکشیم چه؟
پن: خرده نگیر چرا «اقاقیاباد» را سر هم نوشتم. بیتعارف و ساده اگر بگویمت؛ دوست داشتم.
