پنجشنبه ۳۰ آوریل ۲۰۰۹

اقاقیاباد

چند روز پیش جایی چیزی نوشتم درباره‌ی فرامرز حجازی، که نه یونجه است که خرها فهمش کنند و با چشم‌های شیرینشان به‌ش زل بزنند و هضمش کنند، و نه گل سرخ است که مسافر کوچولوهای هالو پیدا شوند و زیر شیشه بگذارندش و دائم بپایند که عطسه نکند و گرمش نشود و سردش نشود. گفتم فرامرز اقاقیا است که گل می‌دهد و دوروزه گلش می‌ریزد و تا باز گل بدهد شش ماه یا یک سال می‌کشد؛ انگار که همان روز اول گل دادنش چشمش کرده باشند.
دی‌روز صبح که از خانه بیرون می‌رفتم، پارک را نگاه کردم که از تقریبا روبه‌روی خانه تا سر کوچه کشیده است. اول صبح، بزغاله‌های مدرسه‌ای می‌ریزند تویش. بعد که زنگ مدرسه می‌خورد، مدتی خلوت است تا باز مادرهای هم‌آن بزغاله‌ها با بزغاله‌های کوچک‌ترشان می‌آیند و می‌ریزند روی دست‌گاه‌های بدن‌سازی و صدای موبایل‌ها و ام‌پی‌تری‌پلیرهایشان را بلند می‌کنند و زور می‌زنند حجم چربی را به زور رقص‌ورزش کم کنند. بعد کم‌کم سر و کله‌ی وانت سبزی‌فروش پیدا می‌شود و زن‌ها بزغاله‌های کوچک را از روی چمن برمی‌دارند و می‌زنند زیر بغلشان و می‌روند سمت خانه‌ها که با چادر گلی و زنبیل برگردند و سبزی بخرند. بعد کم‌کم سر و کله‌ی پیرمردها پیدا می‌شود که دور میز شطرنج می‌نشینند و گعده می‌گیرند و بیش از هر چیز می‌گویند «بععععله» و من اگر از کنارشان بگذرم سلامی می‌کنم و دو سه‌تاییشان جوابی می‌دهند.
وقتی که من از خانه بیرون زده بودم، وقت خالی بودن پارک میان بچه مدرسه‌ای‌ها و مادرها بود. پرنده - تا دلت بخواهد - در پارک پر می‌زد اما از آدم دوپا - جز من - خبری نبود که نبود. راه باریک و قوس‌دار میان پارک سفید فرش شده بود از گل‌های اقاقیا. انگار جان داشته باشند و به من سلام کنند. پا رویشان می‌گذاشتم و بند دلم کنده می‌شد که چرا پا می‌گذارم.
گمان کردم پادشاه ام یا فرمان‌روا یا رئیس‌جمهور و این قدر خوب ام که مردمم به استقبالم آمده‌اند. باز گمان کردم در سرزمینی دیگر مهمان ام و مردم آن قدر مهربان اند که این همه به استقبال من آمده‌اند. نمی‌دانی چه قدر این جنون خودستایی و خوددوستی شیرین و بی‌آزار بود در آن لحظه‌ها.
مردم مثل فرامرز، مثل اقاقیا پا بر زمین هم که باشند، مایه‌ی شادی اند. ما که از مردم دامن برمی‌کشیم چه؟
پ‌ن: خرده نگیر چرا «اقاقیاباد» را سر هم نوشتم. بی‌تعارف و ساده اگر بگویمت؛ دوست داشتم.

جمعه ۱۷ آوریل ۲۰۰۹

به کی رأی بدهیم؟

سال‌ها پیش، تابستانی بود، چند نفر از دوستان رفته بودند مدرسه‌ی تیزهوشان ِجایی در هم‌این حاشیه‌ی پای‌تخت را گرفته بودند که تابستان به بچه‌ها درس بدهند و آموزششان بدهند و نگذارند ول و ولو بمانند. مدیر مدرسه موافقت کرده بود به این شرط که همه‌ی کارهاشان «مفتکی» باشد و پولی از مدرسه نخواهند. بعدتر که فهمیدیم مدیر خودش وظیفه‌ی نظافت مدرسه را هم دارد و به این شکل دوسویه وظیفه‌خور وزارت محترم آموزش و پرورش هست، گمان کردیم که فهمیده‌ایم فقر چیست.
روز اول همه با کمی ترس و کمی نشاط سر کلاس‌ها رفتیم. بچه‌ها عالی بودند، نبوغشان دیوانه کننده بود. از هشت تا ده یک بند برایشان ور زدیم و هر چه گفتیم فهمیدند و هر چه پرسیدیم جواب‌های چشم‌گیر دادند و همه چیز رو به راه بود.
زنگ ساعت ده را زدند و یک ربع بعد که رفتیم سر کلاس، همه چیز عوض شده بود. بچه‌ها خنگ و بی‌حوصله و درخود و ملول جان می‌کندند و نه می‌فهمیدند نه جوابی ازشان درمی‌آمد که دو پول سیاه بیرزد. فردا هم هم‌این‌گونه بود و روزهای بعد، تا عاقبت یادم نیست بچه‌ای از گرسنگی غش کرد یا چه شد که دانستیم بچه‌ها گرسنه اند و از ده به بعد دیگر قندی در خونشان نیست که بسوزد و به کاری بیاید. فهمیدیم که باید سیرشان هم کرد. باز دوستان دوره افتادند و به چه والذاریاتی از آدم‌های خیّری که اگر به خودت بود نمی‌خواستی حتا تف توی روی خیلیشان کنی پولی جمع کردند که به بچه‌ها شیر و نان قندی ساعت ده صبح و ناهار دوازده ظهر بدهند.
اولین ناهار را گفتند ساده بگیریم و ساده گرفتند و مادر یکی از خودهامان به تعداد بچه‌ها کتلت - نفری یکی - درست کرده بود. به هر بچه یک کتلت لای یک نان لواش می‌دادند که برود و یک گوشه سق بزند. کتلت‌ها را که می‌دادند دیدیم وضع عادی نیست. بچه‌ها انگار دل‌هره داشته باشند یا از خوردن غذا بترسند. یکی از معلم‌ها عاقبت راز دل‌هره‌ی بچه‌ها را پیدا کرد. شنیده بود که یکی از بچه‌ها از یکی دیگر نجواکنان پرسیده بود «این اسمش چیه؟» و آن دیگری گفته بود «خره این کبابه دیگه.» بچه‌ها کتلت ندیده و نشناخته بودند.
به ما دیوانه‌ها آن‌جا چه گذشت؟ آن همه طرح آموزشیمان چه شد؟ آن همه ایده‌های بلند؟
در کوچه و خیابان‌های اطراف مدرسه که راه می‌رفتی بوی تاپاله‌ی گاو رهایت نمی‌کرد و پایت تا مچ توی گل فرو می‌رفت. در آن کوچه خیابان‌ها فقط یک مغازه‌ی نونوار می‌دیدی، مغازه‌ای که ضبط‌صوت‌های گنده گنده‌ی رقص‌نوردار به این مردم - پدران و برادران هم‌این بچه‌های گرسنه - می‌فروخت. مردمی که برای نان پول نداشتند اما ضبط‌صوت رقص‌نوردار از نان شبشان هم واجب‌تر بود.
یک چرخی که در هم‌این اطراف بزنی و چند تا وبلاگ بخوانی بارها به داستان‌هایی نظیر این می‌رسی که زنی قرص رای‌گان ضدبارداری را از درمان‌گاه دولتی می‌گرفته و «فقط شب‌هایی که لازم می‌دانسته» می‌خورده یا «چون خودش عق می‌زده»، می‌داده شوهرش بخورد. یا داستان‌هایی دیگر از مردمی که نمی‌دانند با داشته‌های مختصرشان چه کنند تا دست کم از گرسنگی و بیماری نمیرند. خانه‌های چهل‌متری و درآمدهای دویست و اندی هزارتومانی و بوفه‌هایی با دو سه میلیون تومان ظرف بلور چک درونش الگوی زندگی مردمانی است که شب شکم گرسنه‌شان را چنگ می‌زنند تا نسوزد و خوابشان ببرد. این مردم، مردم این کشور اند.
من به جای این که دنبال سخن‌رانی‌های این نام‌زد یا آن یکی بروم و بدوم، دنبال رسیدن به وضعیتی هستم، که دست کم بتوانیم و بتوانند به مردم بیاموزند از هم‌این که هست بهره بگیرند تا فجیع زندگی نکنند و فجیع نمیرند. من دنبال وضعی هستم که بچه‌های گرسنه پای ضبط‌صوت‌های رقص‌نوردار خوابشان نبرد و کابوس کتلتی که اسمش کباب است نبینند. هر نام‌زدی که کمکم کند تا به این وضع برسیم، منتخب من است.