جمعه ۲۶ دسامبر ۲۰۰۸

خانه‌ی کتاب اشا

حسام‌الدین مطهری و من هزار جور اختلاف داریم و بارها - گاهی سر هیچ و پوچ شاید - با هم دعوامان شده است. اما وقتی بار راه‌اندازی یک کار عام‌المنفعه و غیرانتفاعی را یک‌تنه به دوش می‌کشد چرا خبرش را به دیگران ندهم؟

پ‌ن: دیدم حسام خودش جایی یادداشتی در این باره نوشته، قیچی کردم چسباندم این‌جا:

چهارمین نسخه‌ی سایت «خانه‌ی کتاب اشا»، با هدف بررسی مسائل حوزه کتاب، 21 دی‌ماه سال جاری آغاز به کار خواهد کرد.
خانه‌ی کتاب اشا، سایتی غیرانتفاعی‌ست که نقد و معرفی تازه‌های کتاب، تحلیل اتفاقات و جریان‌های مرتبط با کتاب و کتاب‌خوانی و بازتاب خبرهای این حوزه را در برنامه‌ی خود دارد.
دست‌اندرکاران خانه‌ی کتاب اشا، با پیش‌بینی بخش‌هایی چون: تلخ و شیرینِ فصل، اشاوه (رادیوی اینترنتی کتاب)، رصد (لینک‌دونی اختصاصی کتاب)، پرونده، آش‌خانه (بخش معرفی کتاب)، عکس‌نما، کتاب‌خانه و...، به بررسی مسائل مختلف حوزه کتاب خواهند پرداخت.

جمعه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۸

دُش و بر و بچز

پیش‌نوشت: این متن شوخی نیست. باور کنید.

در روزگار قدیم دوست من دُش برای خودش کسی که نه، اما لغتی بود. معنی هم داشت. معنیش بود ضد و مخالف و چون آن زمان‌ها مردم – بر خلاف این زمان‌ها – چندآن پیچیده فکر نمی‌کردند برایشان واضح بود که مخالف یعنی بد و زشت و پلید. بر خلاف حالا که برایشان واضح است که مخالف یعنی پلید و بد و زشت.

باری – یا به هر جهت – دوست من دُش دوستی پیدا کرد به نام من. این من که با من بنده زم‌ین تا آس‌مان فرق داشت، خانمی بود که تازه با هم‌سر سابقش آقای ایشن متارکه کرده بود. خانواده‌ی دوتایی آقای ایشن و خانم من زوج خوش‌بخت منیشن رو تشکیل داده بودند، اما بعد خوش‌بختیشان ته کشید و من متارکه کرد و آقای ایشن توانست با فداکاری و از دست دادن بعضی اعضای بدنش فرم منش رو از این خانواده حفظ کند. ام‌روز هم به این خانواده‌ی از هم پاشفته می‌گوییم منش و یاد فداکاری‌های آقای ایشن را گرامی می‌داریم. بگذریم که آقای ایشن فداکار کمی هم سر و گوشش می‌جنبید و چندین هم‌سر داشت و هم‌سرانش همه هم‌این کاری را با او کردند که خانم من کرده بود. مثلا از خانواده‌های خوش‌بخت کنیشن و گویشن و خوریشن هم کنش و گویش و خورش به جا ماند و دیگر هیچ. به هر حال خانم من هم برای خودش لغت بامعنایی بود و معنایش هم چیزی بود میان فکر و عمل، چیزی شبیه مرام و مشی. به هر حال آقای دشُ و خانم مَن با هم تشکیل خانواده دادند و دُش‌مَن را ساختند. دُش‌مَن در آن زمان معنایش بدمرام و بدکردار و بداندیش و این حرف‌ها بود.

بعد آقای دُش که مثل همه‌ی مردهای قدیم پدرسوخته و آب‌زیرکاه و دوشلواره – و حتا چندشلواره – بود، یواشکی رفت و با خانم دیگری به نام نام روی هم ریخت و دُش‌نام رو درست کرد که یعنی اسم بد و اسم پلید و این‌چور اسم‌ها. خانم نام هم بعد از مدتی دل آقای دُش بی وفا را زد و آقای دُش رفت سراغ خانم دیگری به نام خوار. من چیزی گردن نمی‌گیرم اما بعضی می‌گویند این خانم خوار هم‌آن خانمی است که بعضی جاهای دیگر خودش را گوار معرفی کرده است، اما بعضی هم هستند که مخالف اند و می‌گویند آن بعضی اول از حسادتشان است که این حرف‌ها را برای این خانم محترم درمی‌آورند. حالا حسادت به کی یا چی؟ من هم نمی‌دانم.

خلاصه از محبت میان آقای دُش و خانم خوار گلی رویید به نام دُش‌خوار. دُش‌خوار یعنی چیزی که نمی‌شود راحت خورد و هضمش کرد. یعنی خوراک بد و پلید. واقعیتش این است که عرب‌ها وقتی از چیزی ناخشنود بودند می‌گفتند بدبار است و آن را نمی‌شود برد – تحمل نمی‌شودش کرد – ایرانی‌ها می‌گفتند بدخوار است و نمی‌شود آن را خورد. به هر حال از هر چه بگذریم تصدیق توان کرد که این خ وسط دش‌خوار واقعا خودش اصل دش‌خوار است. برای هم‌این هم ملت زدند و ترتیب خ را دادند و دش‌خوار را تبدیل کردند به دش‌وار. حالا این وسط هی خ و و گریه کردند و نالیدند که بابا ما دو تا اصلا یه گیلاس ایم و نباید ما رو از هم جدا کنید، حرفشان به گوش کسی نرفت که نرفت.

آقای دُش هم که از خانم خوار یاد گرفته بود خودش را کسی دیگر معرفی کند رفت سراغ خانم اندیش و خودش را دُژ معرفی کرد و باش صحبت‌هایی کرد تا با هم به قلل رفیع دوستی برسند. حاصل این قله‌نوردی هم دُژاندیش شد که یعنی بدفکر و کسی که برای دیگران نقشه می‌کشد. اما این دُژاندیش با این که احتمالا جوان‌ترین فرزند آقای دُش بود عمرش به دنیا نبود و جوان‌مرگ شد. آقای دُش هم بعد از غم فرزند کمر راست نکرد که نکرد و چندی بعد بمرد. خدا از سر تقصیرات و تعدیات همه‌ی ما بگذرد.

سه‌شنبه ۲ دسامبر ۲۰۰۸

دگردیسی هم‌سایه

سال‌ها پیش هم‌سایه آدمی بود با قیافه‌ی آشنا که وقتی اولین در بعد از دیوار خانه‌ات را می‌زدی پشتش بود و در را باز می‌کرد. می‌رفتی خانه‌اش شب‌نشینی و با هم زر می‌زدید آن قدر که به قول آن آقا زردانتان از کار بیفتد، تهی شود یا چه.

حالا هم‌سایه آدمی است ناشناس، آن سوی یکی از این بی‌شمار دیوار و سقف و کف، که یا تو داری اینترنت او را بالا می‌کشی یا او اینترنت تو را.