یکشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۸

باز شروع شد

باز هم «این شب‌ها»
دوشنبه ساعت 23 به وقت تهران
شبکه‌ی یک سیما
آن‌ها که دور اند می‌توانند این‌جا ببینند؛ چه زنده و چه آرشیوی. بنا است شب‌های یک‌شنبه، دوشنبه، سه‌شنبه و چهارشنبه برنامه داشته باشیم. مسابقه را هم حذف کردند تا دلتان خنک شود. گمان کنم مهمان‌ها متنوع‌تر از آن بار باشند.

جمعه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۸

بزرگ شدن؟ بزرگ بودن؟ بزرگ ماندن؟

به مامان می‌گفتم «من کی بزرگ می‌شم؟»
می‌گفت «وقتی دستت به کلید برق و دست‌گیره‌ی در برسه».
سی، سی و چند سال است که دستم می‌رسد. اما هنوز هم دلم می‌خواهد بپرسم «من کی بزرگ می‌شم؟»
از بزرگ نشدن می‌ترسم. از هم‌این‌قدری ماندن می‌ترسم.

پنجشنبه ۲۷ نوامبر ۲۰۰۸

کشتن پهلوان‌پنبه (2)

ما بدمن‌های فیلم مهتدی چه کارها که نمی‌کنیم. ببین:

«گاه حتا به تمسخر می‌گویند: ویراستاری و درست‌نویسی و... همه‌اش ادا و اطوار است. به این افراد، اگر بگویی به کار بردن "توسط" غلط است و برایشان دلایل محکم ارائه کنی، می‌گویند این‌ها همه حرف مفت است و همه‌ در مطبوعات از "توسط" استفاده می‌کنند و در نهایت وقتی خیلی می‌خواهند با شما راه بیایند، می‌گویند، خب به جایش می‌گذاریم "از سوی."»

راستش ویراستاری (اگر هم‌آن ویرایش باشد) ادا و اطوار نیست. کار بسیار خوب و محترمی هم هست. دعوا سر این نیست که ویرایش کنند یا نکنند، دعوا سر این است که آن که می‌تواند ویرایش کند و آن که ویرایش را با سلیقه‌ی شخصیش نمی‌آمیزد کیست. خیال کن به شهری رفته‌ای که پزشکانش نسخه‌ات را نه بر اساس بیماری و احوال تو که بر اساس دل خود می‌پیچند. یکی به گنه‌گنه عقیده دارد و یکی حتما برایت شکرتیغال می‌نویسد. فرقی هم نمی‌کند قلبت درد می‌کند یا چشمت کم‌سو است. این‌ها پزشک اند؟

ویراستاری که وقتی به ته صفحه رسید می‌گوید «نه. این سبزهاش کم شد، باید برگردم سر صفحه باز کار کنم روش» ویراستار است یا بزغاله؟ و حیف بزغاله‌ی نازنین. ویراستاری که «بدین»های متن تو را «به این» می‌کند و «به این»های متن یکی دیگر را «بدین» ویراستار است؟ ویراستاری که متنی را ویراسته و نظرش را در متن اعمال کرده‌اند و متن جدید را داده‌اند تا ببیند چیزی جا نیفتاده باشد، و متوجه نشده این کدام متن است، اشتباه گرفته و فکر کرده این هم متنی است که باید از نو بویراید و زده هر چه بار اول خودش پیش‌نهاده بود را به حال قبلش برگردانده ویراستار است یا دزد؟ به قدر کافی تجربه‌ی کار با این جماعت را داشته‌ام و می‌دانم از چه حرف می‌زنم و به هم‌این دلیل نیازی هم ندارم که از خودم مثال‌های اکسی‌تخیلی بسازم. اما اگر بنا باشد به جای طعنه و کنایه‌های خنک و تخیلی مهتدی سر اصل حرف برویم و بپرسیم ویراستار کیست آن وقت نه تنها مهتدی که دیگرانی نیز که از لگدپرانی در متن‌های دیگران اسم و رسمی یافته‌اند و بعضیشان حتا دکانی گشوده‌اند و به قول خودشان ویراستاری درس می‌دهند و امثال مهتدی را بر سر سفره‌ی معارف خود می‌نشانند باید دکانشان را تخته کنند. سر جهد بلیغ بر سر زبان فارسی این سرقفلی‌ها است نه دل سوختن برای زبانی که نه از بی‌کسی که از کثرت متولیان بی‌سواد و پرمدعا در حال نزع است. دعوا بر سر سلامت مرده نیست، بر سر مرده‌ری است. دو کلمه حرف حساب می‌گویم و می‌گویند. کو جواب؟ جوابشان یا گریه و ضجه مویه که تو به من بد گفتی و قدرم را ندانستی و خلاصه شخصی کردن دعوا است، یا سکوت عامدانه و حتا حذف. چه رقت‌آور است که ببینم در یک سایت جمعی فرهنگی‌ادبی کسی به متن قبلی لینک داده و کسانی از هم‌آن لینک آمده‌اند و خوانده‌اند، بعد شیرپاک‌خورده‌ی مخالف ساکت به گوشه‌ای نشسته‌ای رفته و لینک را پاک کرده. و او و مانند او خود را متولی فرهنگ و زبان و ادبیات و هر چیز ننه‌مرده‌ی بی‌صاحب‌مانده‌ای می‌بینند که می‌توان از کنارش نامی و نانی برد. ببرند. بحثی نیست. این دکان اصلا دکان نام و نان بوده و هست. اما مشق کنند، نوشتن بیاموزند و بعد ببرند. نه این که بر کاغذ مار بکشند و بگویند این ماری است که من نوشته‌ام.

درس مهتدی هنوز به آن‌جا نرسیده که دستور زبان هم برایش مهم شود. چندی بعد که حرف‌هایی در باب دستور زبان هم بشنود، دیگر هم‌این جمله‌ی خودش را که نوشته «به این افراد، اگر بگویی به کار بردن "توسط" غلط است...» تحمل نخواهد کرد. طبق اصول خودویراستارپنداران زبان‌ناشناس این جمله را این طور خواهد نوشت «اگر به این افراد بگویی به کار بردن "توسط" غلط است...». در هم‌این کلاس‌ها است که به مهتدی و دیگران می‌آموزند که آن‌چه مهم است دستور زبان و درست نوشتن است. اما نمی‌آموزند که اصلا این دستور چیست و از کجا آمده و کارکردش چیست و ملاک و مناط اعتبارش کدام. هیچ کس به او نشان نمی‌دهد که «برایشان» جمله‌اش را بی‌جا پیچیده و گنگ کرده و یادش نمی‌دهند چه کند که جمله‌اش گویاتر شود. این‌ها – این رشد کردن‌های نسبی – هم‌آن چیزی است که خودویراستارپندارها و دکان‌دارهای درست‌نویسی ازش بی‌خبر اند و تنها به ملاک‌های مطلقی که چراغ دکانشان را روشن نگه دارد آویخته‌اند.

پیش‌تر هم گفته بودم که جنگ جنگ قدرت است. برای دریافتن، یک نشانه کافی است. در این کشور و این زبان، تنها کسانی که از قواعد این حضرات عدول می‌کنند و به قول این‌ها غلط می‌نویسند و می‌گویند مطبوعات و رسانه‌ها هستند؟ این‌ها هیچ وقت نطقمجلس یا سخن‌رانی وزیر و مدیرکل و امثالهم نشنیده‌اند؟ قانون و بخش‌نامه و آیین‌نامه ندیده‌اند و نخوانده‌اند؟ گفتن و نوشتن رهبران مذهبی و سیاسی یا نویسنده‌های کلاس‌دار و مکتب‌دار و دارودسته‌دار از نگاه اینان ویراسته و آب کشیده است؟ قطعا نه. اما فقط نویسنده‌های روزنامه‌ها و مترجم‌ها نویسنده‌های دوزاری خبر و مانند آن هستند که همیشه زهر طعن این درست‌نویس‌ها را می‌چشند، چون قدرت ندارند و حامی ندارند و به قول بچه‌ها کتک‌خورشان ملس است. می‌بینی که از ابوالحسن نجفی تا مریم نبوی‌نژاد و بعد هم مریم مهتدی همه کاسه‌کوزه‌ها را سر هم‌این بی‌کس و کارها می‌شکنند. رسیدیم به کلمه‌ی 217. باز اگر حوصله بود، خواهیم خواند تا برسیم به 1276 کلمه.

سه‌شنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۸

کشتن پهلوان‌پنبه

این مطلب مریم مهتدی را خوانده‌اید؟ باز هم دفاع از درست نوشتن و غلط ننوشتن زبان فارسی. من یکی این قدر متن‌های این مردم درست‌نویس را خواندم و درباره‌اش نوشتم که کم‌کم کارم به آسایش‌گاه روانی خواهد کشید. ما بنده‌ی دلیل. دلیل بیاورند من و امثال من گردنمان از مو باریک‌تر. اما اگر بنا به الدرم و گرد و خاک باشد، چرا کوتاه بیایم؟ من گاه متنی را که یکی از این مدافعان نوشته و دلایلش را گفته می‌خوانم و درباره‌اش حرف می‌زنم و گاه بحث نظری و نسبتا علمی می‌کنم و دلیل‌های خودم را می‌آورم. اما مدافعان اغلب یا به نمونه‌های بی دفاع چیزی که می‌گویند «غلط» است می‌تازند – مثل خبر فلان خبرگزاری که نه صاحبی دارد و نه مدافعی – یا بی ارجاع به متنی حرف‌هایی خیالی در دهان مخالف می‌گذارند و بعد دهان بدبویش را مسواک می‌کنند. چی آسان‌تر از کشتن پهلوان‌پنبه؟

مهتدی اول از کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» می‌گوید؛ احتمالا برای این که بدانیم از چیزی حرف می‌زند که هم علمی است و مو لای درزش نمی رود و هم همه‌فهم است و اگر کسی نفهمدش، مثل من، عام نادان پریشان‌روزگاری است. اما آن‌چه از جامعه‌شناسی خودمانی نقل کرده چه می‌گوید؟ می‌گوید به قول ما عوام «مرغ بعضی یک پا دارد». و خلاصه این آدم‌ها:

«در مقابل چیزی که نمی‌دانند مقاومت می‌کنند و معتقدند «آن چه من می‌گویم درست است» و روی این عقیده پا می‌فشارند.» بعد می‌فرماید «به اعتقاد این دسته، درست‌نویسی زبان فارسی از پایه اشتباه است و معتقدند که زبان فقط برای رساندن پیام به وجود آمده و اگر بتوانیم پیام را با جملات غلط و اشتباه هم به مخاطب برسانیم، کارمان را درست انجام داده‌ایم.»

عجب پهلوان‌پنبه‌ای هستم من و خودم خبر نداشتم. عجب مزخرف می‌گویم. بد نیست آدمی که مسواک بزرگ کنار دستشویی را به هدف دهان یاوه‌گویان دستش گرفته و این همه گرد و خاک می‌کند، خودش هم وقت نوشتن کمی به زبان و معنا فکر کند؛ دست کم در حد هم‌آن تصور غلط من و امثال من از رساندن پیام غافل نشود، و البته اگر استانداردهای بالاتری دارد، دمش گرم. او می‌گوید «به اعتقاد این دسته...» و من می‌پرسم زبانْ موضوع دین یا اخلاق است یا چیزی از جنس موضوع این دو است که «به اعتقاد...» داشته باشد؟ شناختن زبان یک موضوع علمی نیست؟ یک مبحث نظری نیست؟ از زبان که حرف می‌زنیم باید از اعتقاد حرف بزنیم یا از نظر؟

از این بی‌دقتی بگذر. گوگل هم‌این دم دستت است. جمله‌ای را که او در دهان مخالف خیالیش می‌گذارد جست‌وجو کن. حتا یک‌جا هم نیامده است. چه اعتقاد اینترنت‌گریزی است این اعتقاد. نکند من و ما عضو فرقه‌ای مخفی هستیم؟ نیستم و نیستیم. مهتدی حرفی بی‌معنا در دهان کسانی خیالی گذاشته تا بتواند بکوبدشان. چرا؟ من بی خبر ام. من و ما به روایت مهتدی «معتقد» ایم که «زبان فقط برای پیام رساندن به وجود آمده است». از عیار اعتقادسنجی و امثال آن که بگذریم، آن «فقط» آمده آن‌جا تا بار گناه ما نادانان را سنگین کند و زدنمان را آسان‌تر. از «فقط» که بگذریم، اگر مهتدی مخالف است که «زبان برای پیام رساندن به وجود آمده است» بگوید زبان برای چه به وجود آمده است و لطف کند و دلیلی هم بیاورد. بگذریم که معنادار بودن شناخت یا بازشناسی علت غایی دست کم مستلزم وجود پدیدآورنده‌ی آگاه است. یعنی که جمله‌ی «الف برای ب به وجود آمده است» وقتی معنا دارد – و ممکن است درست یا غلط باشد – که فکر کنیم کسی یا کسانی که هدفی داشته‌اند و می‌فهمیده‌اند چه دارند می‌کنند الف را برای کاری پدید آورده‌اند. اگر این طور نباشد اصلا «به وجود آمدن برای ...» بی معنا است. امیدوار ام مهتدی نام و نشانی از آفریننده یا آفرینندگان زبان داشته باشد و به من و تو بدهد. اما از این شعبده‌بازی‌ها که بگذریم، زبان چیست؟ زبان‌شناس‌ها تعریف‌های مختلفی برای زبان پیش‌نهاده‌اند و یکی یکی بررسی کرده‌اند. یک تعریف خوب زبان نتیجه‌ی بررسی‌های آندره مارتینه است که تقریبا می‌گوید زبان یک ابزار ارتباط انسانی است که تجزیه‌ی دوگانه دارد. گمان نکنم در تعریف‌های دیگر هم بتوان چیزی یافت که بگوید زبان به کاری جز ارتباط انسانی می‌آید. فقط یادم و یادت باشد که ارتباط انسانی تنها «انتقال مفاهیم» نیست و به هم‌آن «پیام رساندن» نزدیک‌تر است.

از زبان‌شناس‌ها هم بگذر، ندیده‌ام کسی شک کند که زبان ابزار ارتباط انسانی است. اگر مهتدی در زبان چیزی جز این یا بیش از این سراغ دارد، نشان بدهد تا بپذیرم.

حالا بخش بعدی چشم‌بندی مهتدی که می‌گوید «این دسته [...] معتقدند [...] اگر بتوانیم پیام را با جملات غلط و اشتباه هم به مخاطب برسانیم، کارمان را درست انجام داده‌ایم». کی این حرف را زده؟ اصلا «غلط و اشتباه» در زبان یعنی چه؟ این سوال ساده‌ای است که مهتدی و هم‌فکرانش به جای حرف گذاشتن در دهان مخالف خیالی باید جواب بدهند. گفتم که زبان چیزی از جنس اخلاق و دین و حقوق نیست که درست و غلط و خطا و صواب داشته باشد. زبان (ابزار ارتباط انسانی) یا در رساندن پیام کارآمد است، یا ناتوان. می‌توان نشان داد بس‌یاری از دغدغه‌های درست‌نویسان و متولیان خودخوانده‌ی امام‌زاده زبان را می‌توان بی توسل به مفهوم عجیب و نچسب درست و غلط و با رجوع به هم‌آن شآن ابزاری زبان نگاه کرد و دید آن‌چه آنان می‌گویند «غلط است» در واقع کارآمد نیست، یا در لحظه کارآمد است، اما در بلند مدت توانایی زبان را کم می‌کند. باقی ملاحظاتشان هم ناشی از سوءتفاهم‌هایی مثل قول به اصالت تاریخی و امثال آن است. می‌گویند فلان چیز درست است چون قدیم این جور می گفته‌اند. راستش هر کدام از این حرف‌های قدیم را ملاک بگیرند، می‌توانی حرفی قدیمی‌تر نشان بدهی که جور دیگرتری است. و اصلا من چه تعهدی دارم به زبان دوره‌ی قاجار یا زندیه یا سامانی یا فارسی میانه یا فارسی باستان؟ چه فایده یا خوبی یا به قول رفقا درستی‌ای دارد که من با زبانی بگویم و بنویسم که فردوسی و بیهقی و خواجه نظام‌الملک و اُشنر دانا و زرتشت بفهمند، اما خودم و تو نفهمیم؟

اما لیست جنایت‌ها و غلط‌نوشتن‌های من و تو مگر تمامی دارد؟ من و تو از آن «دسته از افراد» هستیم که «در مقابل ویرایشِ کارهایشان مقاومت نشان می‌دهند». سابقه‌ی بیش از پانزده‌ساله‌ی من در ویرایش گمان کنم نشان بدهد که این وصله‌ها اگر به دیگران بی‌دفاع هم بچسبد، به من نمی‌چسبد. یادم است در اولین سال‌هایی که می‌ویراستم، مترجم و ویراستار معروفی که دقت‌هایش کشنده و افسانه‌ای است، به دوستی گفته بود فلانی می‌تواند یک موسسه‌ی بزرگ ادیتوریال را بگرداند. آن روز شاید من و دوستم شنیدیم و خندیدیم، اما زمانی رسید که من در عمل چون‌این کاری می‌کردم. در عین حال، من از جنایت‌کاران پرمدعایی که یک قلم سبز دست می‌گیرند که ویراستار اند و نوشته‌های مردم را مثله می‌کنند و هر چه نوشته‌ای را خط می‌زنند و چیز مفتضحی جایش می‌نویسند تا بگویند هستند و بودنشان مهم و مفید و لازم است بد گریزان ام. ویرایش خدمتی است به متن. مغول‌وار متن را از میان بردن و در جنگ مفتضح قدرت شبحی از نویسنده روی کاغذ ساختن و به او مانند دن کیشوت تاختن و برای خود اعتبار خریدن و مزدی گرفتن هر چه باشد ویرایش نیست. این تعریف دو سه سطری از ویرایش را ببین تا بدانی چه می‌گویم.

و به قول سعدی «آن را که خانه نیین است، بازی نه این است». کسی که یقه‌ی مردم را می‌گیرد که چرا غلط می‌نویسند، بد نیست که خودش اندکی به محتوای هم‌آن کتاب غلط ننویسیم که نام برده و به حرف‌های نویسنده‌اش (ابوالحسن نجفی) توجه کند. مدعای من این است که ابوالحسن نجفی در کتابش مساله‌هایی پیش نهاده و قضاوت‌هایی کرده. او در تشخیص مساله‌ها تیزهوش است، اما مبنایی علمی و منسجم برای بررسی و تصمیم گرفتن نشانمان نمی‌دهد. برای فهمیدن این که مساله‌شناسی نجفی بی‌راه نیست، خوب است کتابش را ورق بزنی و ببینی اغلب مساله‌های او تعیین‌کننده اند، یعنی جوابی که به آن مساله بدهی، زبانت را از زبان دیگران که جوابی دیگر می‌دهند سخت متفاوت می‌کند. برای دیدن این که حرف‌هایش مبنای علمی و منسجم ندارند هم کافی است دو ویرایش اول و دوم کتاب را با هم مقایسه کنی و ببینی حکم‌های جازم ویرایش اول در پی چند نقد ساده چه طور عقب نشستند و مودب شدند و نیز ببینی در هر مساله برای جواب خودش دلایلی می‌گوید که در مساله های دیگر از آن‌ها سخنی در میان نیست. به بیان دیگر، کار نجفی روش‌شناسی‌ای – چه علمی چه غیر علمی – ندارد و قضاوت‌هایش دقیقا به شخص او بسته است.

اما یکی از مسائلی که نجفی هوش‌مندانه شناخته است و در غلط ننویسیم از آن نوشته است، درازنویسی است. این که به هر دلیلی – مثلا برای این که مخاطبت را بترسانی و وانمود کنی حرف مهمی می‌نویسی – حرفی را که می‌توان در دو کلمه خیلی واضح و صریح گفت، در بیست و پنج کلمه بنویسی. مثلا به جای «این‌ها» بنویسی «این دسته از افراد» یا به جای «نمی‌گذارند کسی نوشته‌شان را ویرایش کند» یا «دوست ندارند کسی نوشته‌شان را ویرایش کند» بنویسی «در مقابل ویرایشِ کارهایشان مقاومت نشان می‌دهند». تصور کن «ویرایش ِ کارها» جایی یا چیزی است و «مقابلـ»ـی دارد و این آدمْ بدها می‌روند آن مقابل و بعد – خدا به دور – یک چیز بی‌ناموسی‌ای به اسم «مقاومت» را «نشان می‌دهند». البته باید جمله کمی بلندتر بود و می‌گفت که این چیز بی‌ناموسی را از کجا درمی‌آورند و به کی نشان می‌دهند. اما نویسنده اهل اخلاق است و از این پرده‌دری‌ها برکنار.

خوش به حال نجفی با این طرف‌دارانش. من اگر جای او بودم سوری، ولیمه‌ای، چیزی به خلایق می‌دادم.

و این همه که نوشتم تنها درباره‌ی 155 کلمه‌ی اول متن مهتدی بود. اگر زمانی توانستم و حوصله کردم و کردی، درباره‌ی آن 1276 کلمه‌ی دیگر هم چیزکی یا چیزکانی خواهم نوشت.

یکشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۸

مرگ غم‌ناک وسوسه‌ی شیطانی

حمید سمندریان از آن آدم‌هایی است که حق دارد گردنش را بالا بگیرد و ادعایش شود و این جور آدم‌ها البته خیلی کم اند. کارش بیش‌تر تئاتر است. اما فیلمی هم ساخته است که در سال 1369 روی پرده بردندش؛ تمام وسوسه‌های زمین. رضا کیانیان و هما روستا (هم‌سر حمید سمندریان) نقش‌های اصلی را بازی می‌کردند. داستانْ داستان دکتر سنجر (کیانیان) بود که دکتر شده بود و به شهرش برگشته بود طبابت کند. دخترعمویش ماه‌بانو (هما روستا) هم‌آن‌جا طبابت گیاهی می‌کرد و امیدوار بود سنجر کارهایی برای مردم کند که از او ساخته نیست. اما روزگار ناموافق و وسوسه‌های شیطانی راننده‌ی سنجر نگذاشت و راه‌ها از هم جدا شد و شد آن‌چه نباید می‌شد. در سال 69 من نه اسم سمندریان را شنفته بودم نه رضا کیانیان نه هما روستا. فیلم خیلی عجیب و تاثیرگذار بود.
یک صحنه را خیلی روشن یادم است. سنجر تکانی خورده بود و انگار فهمیده بود که ریگی به کفش راننده است که دارد وسوسه‌اش می‌کند و راهش می‌برد و انسانیتش را می‌گیرد. سنجر و راننده ایستاده بودند توی حیاط کنار عمارت و راننده داشت - هم‌این‌طور که به دیوار تکیه داده بود - یک بشقاب پلو و خورش را تند تند می‌خورد و سنجر نگاهش می‌کرد. ناگهان سنجر آشفته و عصبی از راننده پرسید «کی هستی تو؟» و من منتظر بودم که راننده لو برود یا دست‌پاچه شود. اما فقط قاشق را از دهانش درآورد و توی بشقاب گذاشت و خیلی ناامید به سنجر نگاه کرد و گفت «من؟ یه بی‌پدرمادر بدبخت که به تو پناه آورده.»
و آن‌قدر طبیعی و مستاصل این را گفت که سنجر پشیمان شد و خجالت کشید و هر تصور شیطان‌انگارانه‌ای را از خودش دور کرد. حالا آن شیطان توانا - احمد آقالو - در خانه‌اش مرده. سرطان داشته و کاری نمی‌توانسته‌اند برایش بکنند و سخت بوده و بالاخره تمام کرده. و من آن‌قدر از درگذشت این شیطان غم‌گین ام که حد ندارد.

پنجشنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۸

بندی بند خیال

زندگیمان را بر تمثیل بنا می‌کنیم. بر اساس تمثیل‌ها تصمیم می‌گیریم و حتا قضاوت اخلاقی می‌کنیم. می‌دانم که نمی‌توان تمثیل را یک‌سره زدود؛ زبان جز تمثیل نیست. اما این‌گونه در چنبره‌اش افتادن هم عجیب است. عمر را آسان نمی‌یابیم که آسان خرج تعهد به تمثیل کنیم.
هزار بار نشنیده‌ای که «اگر چیزی لک شد، می‌توان لکه را پاک کرد، اما دیگر مثل اولش نمی‌شود»؟ لکه‌ای روی رومیزی افتاده است. با دستمال تری رویش می‌کشم. لکه کاملا پاک می‌شود. تری دست‌مال رومیزی را درخشان‌تر از اولش کرده است. حتا تمثیل‌هامان هم دیگر خیالی اند؛ دور از واقعیت.

چهارشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۸

کتاب؟ شوخی نکن (1)

در وین قبل از جنگ جهانی اول قدم بزنی، دنبال سر نخ و هیجان و جنایت بگردی، دو تا آدم خفن باهوش (شرلوک هلمز و زیگموند فروید) هم‌صحبتت باشند، گیرم کمی هم پایت بلنگد. موقعیت حسادت‌برانگیزی نیست؟ من که به این واتسن پیر لنگ مثل سگ حسودیم شد. جریان چی است؟ من بعد سال‌ها باز یک داستان پلیسی خوب خوانده‌ام. چی؟ این.

دوشنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۸

جنس تاق

ما پرده‌ها را کنار می‌زنیم. نور خورشید درون تالار می‌افتد. همه‌جا روشن می‌شود. همه می‌بینند که جادوگر اُز هم آدمی است مثل آن‌ها. دیگر هیچ کس آگهی نمی‌دهد «یک ریغو با ناخن‌گیر اضافه به فروش می‌رسد». برده‌داری در ادبیات تمام می‌شود؛ وقتی که هر کس یا هم‌آن را بنویسد که در دل دارد، یا نوشته‌های بزک‌کرده‌اش مایه‌ی بی‌آبروییش شوند.
بريده‌ای از مانيفست سادگی؛ مانيفستی که هرگز ننوشته‌اندش

یکشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۸

جوووووووووووووووون

دارد مدارک لازم را برایم می‌شمرد. می‌گوید یک کپی کارت دانش‌جوییتان را هم بیاورید.
می‌پرسم می‌دانی آخرین بار که چون‌این چیزی داشتم چند سال پیش بود؟
و توی دلم قند آب می‌شود. یعنی این قدر جوان به نظر می‌آیم؟ بزنم به تخته.
پ‌ن: عنوان مطلب را اشتباه نخوانی. نوشته‌ام جـَـوون. با اوی کشیده.

شنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۸

هذیان


فعال اجتماعی هم اگر می‌شوی فعال حقوق زنان نشو. چه فایده دارد؟ آخرش یک روز که توی بزرگ‌راه داری گاز می‌دهی به‌ت اشاره می‌کنند که بزن بغل. می‌زنی بغل و می‌گویند سرعتت غیرمجاز بوده است. بعد ماشینت را می‌برند پارکینگ و خودت را هم بازداشت‌گاه. بعد مدتی خبری نیست تا بالاخره پدرت مصاحبه می‌کند و می‌گوید از این سرعت غیرمجاز تو این قدر ناراحت است که دلش نمی‌خواهد حتا ریختت را ببیند. بعد قاضی پدرت را صدا می‌کند و می‌گوید برایش که عاق والدین چه‌قدر بد است و پدرت متنبه می‌شود و یک وثیقه‌ی دویست میلیونی تودیع می‌کند و تو می‌آیی بیرون و منتظر می‌مانی و نمی‌دانی دعا کنی دادگاهت زودتر برگزار شود یا دیرتر. اگر زودتر باشد شاید باید بروی زندان و اگر دیرتر باشد دکترایت آن ور مرز چه می‌شود؟ احتمال محکومیت هم کم نیست. سرعت غیرمجاز جرم کمی نیست. آن هم کجا؟ در بزرگ‌راه.
از من می‌شنوی اگر خواستی فعال اجتماعی هم بشوی، برو برای آزادی اتانازی مبارزه کن. اسم نازی دارد. آخرش هم اگر بگیرند اعدامت کنند به آرزوت رسیده‌ای و اختیاری مرده‌ای.
پ‌ن: البته اگر خوش‌شانس نباشی و تا آن زمان مخالفان اعدام به مقصودشان نرسیده باشند. چون حبس ابد در راه حمایت از آزادی اتانازی خیلی چیز کوفتی است.

جمعه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۸

چرا مترجم باید؟

مدتی پیش هم‌این‌جا بحث تند و دنباله‌داری کردم که یک گوشه‌ی اصلیش به ترجمه مربوط بود. در آن بحث بیش‌تر دنبال این بودم که تصویر «مترجم کودن بی‌سواد کار نابلد که هر کس حق دارد توی سرش بزند و انگار بچه‌ی مادر است از پدر دیگر» را پاک کنم یا دست کم کم‌رنگ کنم. هر کس دوست دارد می‌تواند باز هم‌آن نوشته‌ها را بخواند. اما داستان ترجمه سر دیگری هم دارد. شاید نگاه ما به ترجمه هم‌پای تحولات اطرافمان تغییر نکرده است و به هم‌این دلیل چیزهایی از مترجم می‌خواهیم که در عمل شدنی نیست.

بیا این حرف‌های رسمی را که «مترجم باید» فلان و بهمان کنار بگذاریم و این سوال را راحت و بی دغدغه‌های حاشیه‌ای جواب بدهیم که از مترجم چه می‌خواهیم. هر کس جوابی می‌دهد. من تلاش کرده‌ام جوابی پیدا کنم که از بقیه دقیق‌تر و ریشه‌ای‌تر باشد. فقط دوباره تاکید می‌کنم که منظورم از این سوال، سوالی نیست که آغشته به نظام‌های قدرت و جای‌گاه و منزلت اجتماعی مترجم باشد. نمی‌پرسم وظایف اجتماعی یا اخلاقی مترجم چی‌ست. می‌پرسم ما چه نیازی به مترجم داریم. یا او برای ما چه می‌کند؟

جوابی که من حدس می‌زنم از خیلی جواب‌های دیگر دقیق‌تر و ریشه‌ای‌تر باشد این است که «ما از مترجم می‌خواهیم ما را از محتوای یک محصول زبانی در زبانی جز زبان مادریمان آگاه‌تر کند.»

خب حالا این که این همه هم برایش تبلیغ کردم یعنی چه؟ بر خلاف همه‌ی آن تبلیغات اعتراف می‌کنم که من نمی‌توانم معنای دقیق این جواب را بگویم. تنها گمان می‌کنم چند چیز در این جواب توضیح لازم دارد و بقیه را همه راحت می‌فهمند. اما آن چند چیز:

اول. «محصول زبانی» دامنه‌ی بس‌یار گسترده‌ای دارد. از جمله‌ی امر یک‌کلمه‌ای‌ای که سرکارگر ایتالیایی به کارگر پرتغالی می‌گوید گرفته تا خبر سیاسی تا حکم حقوقی و حتا شعر و داستان.

دوم. آگاهی به محتوا هم دامنه‌ای وسیع دارد که در هر جایی با جای دیگر فرق می‌کند. در رابطه‌ی کارگر و کارفرما کافی است کارگر بداند کارفرما چه می‌خواهد. در خبر سیاسی دقت بیش‌تری لازم است و در حکم حقوقی باز هم بیش‌تر و تخصصی‌تر. اگر در تمام این‌ها محتوا تنها معنا یا معنای تخصصی متن است، در مورد اثر ادبی این محتوا علاوه بر معنا یا معنای تخصصی، شامل آرایه‌های متن نیز هست. من از مترجم خبر کودتا در زیمبابوه فقط می‌خواهم برایم تعریف کند آن‌جا چه شده است، اما از مترجم دوبلینی‌ها نمی‌خواهم فقط قصه را برایم تعریف کند. بل‌که می‌خواهم بگوید که جیمز جویس چه کلک‌هایی سوار کرده و چه بازی‌هایی درآورده و حتا بدم نمی‌آید اگر چندتایی از این کلک‌ها را در فارسی بازسازی یا شبیه‌سازی کند.

سوم. این «آگاه‌تر» خیلی مهم است. روند فهم حتا در زبان مادری، هرگز روند کاملی نیست و نمی‌شود. در زبان خودت هم که واسطه‌ی مترجم در کار نیست، نمی‌توانی ادعا کنی متوجه همه‌ی محتوا می‌شوی. این همه تعبیر و تفسیر مختلف تنها چیزهایی نیستند که به متن بار شوند، بس‌یاری از این‌ها نتایج ناشدنی بودن «فهم نهایی» است. طبیعی است که با بودن واسطه‌ای به نام مترجم این روند فهم مخدوش‌تر می‌شود. و خنده‌دار است که این خدشه‌ها را به گردن مترجم بیندازیم. تا مترجم نبود ما هیچ از متن نمی‌فهمیدیم. حالا اندکی می‌فهمیم و این اندک، اندک خطایی هم دارد.

بگذار جور دیگر بگویم. این گزارش که می‌دهم به نظرت غیرواقعی می‌آید؟

پای کامپیوتر نشسته‌ام. دوستی برایم آهنگی آورده که نمی‌دانم چیست. می‌شنوم. صدایش خوش‌آیند است، آهنگ و شکل خواندن هم، اما هیچ نمی‌فهمم. زبانش را نمی‌دانم. هیچ نمی‌دانم. حدس می‌زنم اسپانیایی باشد. سعی می‌کنم چند کلمه را حدس بزنم. گوگل باز می‌کنم و دنبال حدس‌هایم می‌گردم. بالاخره متن ترانه را می‌یابم. حدسم درست بود. اسپانیایی است. دوباره به گوگل برمی‌گردم و دنبال سطر اول متن می‌گردم. حالا به جای باز کردن صفحه روی translate this page کلیک می‌کنم. متن انگلیسی دست و پا شکسته‌ای پیش رویم می‌آورد. با هم‌این متن دست و پا شکسته تقریبا هفتاد درصد آن‌چه می‌خواند را می‌فهمم. فهمم نه عمیق است و نه کامل، حتا احتمالا چند اشتباه هم دارد، اما از قبل خیلی بهتر است. خوش‌حال ام که این امکان بود و کمکم کرد. ممکن بود هم این کا را نه یک نرم‌افزار بل‌که آدمی بکند. اسمش فربد باشد یا راحله، چه فرق می‌کند؟

این آدم فرضی، فربد یا راحله یا هر کس دیگر، دارد من را از محتوای یک محصول زبانی در زبانی جز فارسی آگاه‌تر می‌کند. اگر من سال‌ها اسپانیایی خوانده بودم و خوب بلد بودمش و ترانه‌های اسپانیایی و سبک‌های ترانه‌سرایی اسپانیایی را می‌شناختم، قطعا فربد و راحله و بیست نفر مثل آن‌ها نمی‌توانستند کاری کنند که به درد من بخورد. اما هنوز هم کار آن‌ها به درد کسانی که حتا کلمه‌ای اسپانیایی ندانند می‌خورد.

تا هم‌این‌جا را یادمان نرود. کمی هم تاریخ تصور کنیم. آن دوردورها، احتمالا زمانی بوده است که مردم حرف زدن نمی‌دانسته‌اند و فقط با مشت و لگد با هم ارتباط برقرار می‌کرده‌اند. از این زمان دوست‌نداشتنی فرضی که بگذریم، به زمانی می‌رسیم که مردم آموخته بودند از خودشان صدا دربیاورند و چیزکی به هم بفهمانند. طبیعتا این توانایی هنوز آن قدر زیاد نبوده که بعدها در دوران ول‌گردان کوچه‌های آتن بود. از این دوران هم بگذریم. به دورانی می‌رسیم که هنوز مردم به شکل قبیله‌ای زندگی می‌کنند و بعضی از این قبیله‌ها در فاصله‌ی میان مدیترانه و بین‌النهرین، توانسته‌اند به روش‌هایی برسند که گفتار را ثبت می‌کند. این روش‌ها بر پایه‌ی علامت‌های بصری است و تقریبا هم‌آن چیزی است که ما ام‌روز به‌ش می‌گوییم نوشتن یا کتابت. این تحول، یکی از شگفت‌انگیزترین تحول‌های تاریخ تمدن است. احتمالا کسانی هستند که می‌توانند شگفتی‌های مختلف این تحول را بشمارند و توضیح دهند. برای من و این بحث، تنها یکی از این شگفتی‌ها مهم است؛ قابلیت استناد. متن مکتوب بر خلاف گفته‌ی شفاهی قابل استناد بود و تغییر نمی‌کرد. برای به دقت بازگو کردنش نیازی به حافظه و جوان‌مردی آدم‌ها نبود، بل‌که خواندن نوشته کفایت می‌کرد. مفهوم سند بر اساس این امکان که در کتابت بود پدید آمد. این مفهوم قرن‌ها و هزاره‌ها با هم‌این استواری امتداد یافت. به آیه‌ی 282 از سوره‌ی بقره نگاه کنید که می‌گوید یا ایها الذین امنوا اذا تداینتم بدین الی اجل مسمی فاکتبوه. در ادامه هم شرایط این نوشتن و سند زدن را توضیح داده است. این نشان می‌دهد – و عجیب هم نیست – که تا عصر نزول قرآن نیز هم‌چون‌آن کتابت تنها راه ثبت و بنا بر این تنها راه ساختن سند بوده است. در آخرین روزهای قرون وسطی یک زرگر آلمانی دستگاهی سر هم کرد و با آن چندین نسخه کتاب مقدس درست کرد که نه تنها همه‌ی نسخه‌ها عین هم بودند، بل‌که هر حرف در هر نسخه مانند آن حرف در هر جای دیگر هر کدام از نسخه‌ها بود. گوتنبرگ چاپ را اختراع کرد. خیلی سریع صاحبان قدرت چاپ را در سلطه‌ی خود درآوردند. دولت‌ها برای چاپ قوانینی گذاشتند و آکادمی‌ها و دانشگاه‌ها سلطه‌ای عمیق‌تر و پنهان‌تر بر محتوای متن‌ها اعمال کردند. چاپ هزینه داشت و اگر کسی می‌خواست چیزی چاپ کند یا باید بس‌یار دارا می‌بود، یا سودازده، یا از راهی – مثلا تایید دانش‌مندان و دانش‌گاهیان یا نمایندگان دین رسمی – مطمئن می‌شد متنش مخاطبی خواهد داشت.

پدید آمدن چاپ، شرایط را پیچیده‌تر کرد. حالا کتابت دستی به قدر کتابت ماشینی چشم‌گیر نبود و کتابت ماشینی، رسمی‌تر مستندتر و تاییدشده‌تر به نظر می‌رسید. در واقع چاپ، به متن قدرت می‌داد. هم قدرت حقیقی که از تکثیر متعدد حاصل می‌شد و هم قدرت مجازی که از رسمی‌پنداری متن چاپی پدید می‌آمد.

محدودیت امکانات و منابع و نیز زمان‌بر بودن روند چاپ، دلیل خوبی بود که اهل فرهنگ معترض باشند، و اگر بتوانند نگذارند هر کسی چیزی بنویسد و چاپ کند. چه بسا در موردی که آدمی نادان و بی‌اطلاع متنی فراهم می‌کرد و به چاپ می‌سپرد، کسی حرفی حساب و دقیق و راه‌گشا داشت و به دلیل دوری از چاپ حرفش می‌پژمرد. در واقع نوعی مکانیسم گاه رسمی و گاه غیر رسمی تخصیص منابع محدود در میان نخبگان از یک سو و صنعت چاپ از سوی دیگر راه افتاده بود که به ممیزی کتاب می‌انجامید. این ممیزی می‌توانست ایدئولوژیک، علمی، مذهبی، اخلاقی یا عرفی باشد. در آن شرایط طبیعتا کنار گذاشتن این ممیزی نیز کار درستی نمی‌بود، بل‌که کار درست آن بود که دنبال یافتن روش‌هایی برای معقول و مفید کردن این ممیزی بگردند. تاریخ این ممیزی تاریخ زد و خوردها و ائتلاف‌های بین طرف‌داران شیوه‌های مختلف ممیزی است.

این ممیزی هم‌آن‌طور که گفتم بیش‌تر در حیطه‌ی متن‌های چاپی و رسمی بود، وگر نه کاری به کسی که در گوشه‌ی خانه‌اش نشسته بود و توی دفترش چیزی نوشته بود یا مردی که در بازار حسابش را در کاغذی می‌نوشت یا جوانی که برای یار سفرکرده نامه می‌نوشت نداشتند. این ممیزی در حیطه‌ی ترجمه هم حاضر بود و باز هم‌این عرصه‌های رسمی و چاپی را در برمی‌گرفت. کسی کاری به کار آن که در خیابان آواز ترانه‌خوانی غریبه را برای دیگران ترجمه می‌کرد یا آن که در بازار به دو بازرگان ناهم‌زبان کمک می‌کرد معامله کنند نداشت. شاید به هم‌این دلیل اصلا حساب مترجمان شفاهی را از مترجمان مکتوب جدا کردند و مثلا در فارسی به آن مترجمان شفاهی «دیلماج» و «ترجمان» گفتند. به هر روی، نوشته‌های چاپی دینی، اخلاقی، سیاسی، حقوقی و در آخر ادبی موضوع ممیزی بودند. ممیزی در ادبیات هم تا مدت‌ها نه بر مبنای ارزش ادبی متن، که بر اساس میزان تطابق با معیارهای مذهبی و اخلاقی و وفاداری به حاکمان صورت می‌گرفت. این که این فضای وحشت‌آلود را عوض کنند و به جایی برسانند که موسسات انتشاراتی، جمعی از دبیران گردآورند و این دبیران درباره‌ی ارزش ادبی و تخصصی متن نظر بدهند و این ملاک چاپ متن باشد، قطعا نیازمند تلاشی جان‌فرسا است و من ام‌روز باید ممنون این تلاش باشم و هستم.

از هم این منظر بود که زمانی فرهیختگان یقه‌ی ذبیح‌الله منصوری را می‌گرفتند که این کار که تو می‌کنی ترجمه نیست، خیانت است. تو اصلا متن اصلی را درست نمی‌فهمی و هر صفحه‌ی فرانسه یا انگلیسی را گاه ده بیست صفحه ترجمه می‌کنی. این ترجمه نیست، رمان نوشتن به نام دیگران است.

اما ام‌روز وضع چه‌گونه است؟ این همه وسیله‌ی ثبت و ضبط و نشر مکتوب و غیرمکتوب، فاصله‌ی چندآنی میان کتابت و گفتار نگذاشته‌اند. تنها نگاه واپس‌مانده‌ی حقوقی به موضوع است که هنوز کتابت را رسمیت و سندیتی بیش از ثبت و ضبط‌های دیگر می‌دهد. به بیان دقیق‌تر، بار رسمیت دیگر تنها بر دوش کتابت نیست. از سویی دیگر امکان تقلب و تغییر در هر متن مکتوبی نیز ام‌روز فراهم است و این نیز از رسمیت چاپ و کتابت می‌کاهد. همه ی ما این همه وبلاگ می‌خوانیم. ماشین‌نوشته بودنشان چه رسمیتی به آن‌ها می‌دهد؟ دیگر حتا روزنامه‌ها هم – به صرف چاپی بودنشان – اعتماد زیادی در ما برنمی‌انگیزند. من شخصا به دست‌خط ناخوانای پزشکی که نزدش می‌روم بیش از روزنامه‌ی صبح اعتماد دارم.

هزینه‌های نشر الکترونیک تقریبا صفر است. هزینه‌های نشر کاغذی نیز تا حد زیادی کاسته شده است و امکانات گسترده و روزافزون این عرصه نگرانی‌های پیشین را بی‌مورد یا کم‌مورد کرده است.

نیاز و علاقه به اطلاع یافتن از محتوای محصولات زبانی بس‌یار بیش از پیش است. هر یک از ما هر روز خبرها و متن‌های بس‌یاری را در اینترنت می‌بینیم و دوست داریم بدانیم این متن‌ها و خبرها چه می‌گویند. این همه نشریه‌ی کاغذی که در جهان چاپ می‌شود همه هستند و علاقه‌ی ما را به آگاه‌تر شدن از محتوایشان تحریک می‌کنند. چند مترجم و چند ساعت کار لازم است تا تمام شماره‌های تایم و نیوزویک و اشپیگل را ترجمه کنند؟ با بریتانیکا و آمریکانا و جودایکا و باقی دایرة‌المعارف‌ها چه کنیم؟ مجله‌های داستان و شعر؟ این همه جوک و ترانه؟ ویکیپدیا و ملحقاتش؟ سریال‌ها و فیلم‌های جذاب؟ راستش را بگو، خودت کم به جان ع‌ف‌جاوید دعا کردی وقتی لاست را با زیرنویس او نگاه می‌کردی؟ مگر ترجمه‌اش کم غلط داشت؟

همه‌ی این‌ها را کنار هم می‌گذارم که بگویم روزگار سخت تغییر کرده اما ما گه‌گاه مبنای رفتارمان را بر اساس گذشته‌ها نهاده‌ایم و هیچ تغییری در رفتارمان نمی‌دهیم. در این میان خودمان بیش از همه ضرر می‌کنیم.

کسانی هستند که می‌گویند وقتی کسی نمی‌تواند درست ترجمه کند، یا نکند یا فحشش را هم بخورد. اما درست یعنی چه؟ کدام آدم عاقلی ادعا می‌کند می‌تواند ساده‌ترین متن گفتاری را «درست» ترجمه کند؟ هر ترجمه‌ای کاستی‌هایی دارد که اغلب نمی‌توان جبران کرد. به ترجمه‌های گوناگون متن‌های مقدس نگاه کنید. هر ترجمه نکته‌ای را لحاظ می‌کند و نکته‌ای را زمین می‌گذارد. سوره‌ی عادیات هم آهنگین است هم بس‌یار فشرده. در ترجمه هر کدام را دست بگیری آن دیگری از دست می‌رود. خود واژه‌ی عادیات را در فارسی چه معنا می‌کنی؟ فلان واژه را که در زبان مبدا هفتاد معنا دارد چه می‌کنی؟ شباهت نوشتاری شیر و شتر را در فلان حکایت چه‌گونه به انگلیسی برمی‌گردانی؟ این فقط در دین و ادبیات نیست. گفتار فیلم «ناموسم اه. می‌فهمی؟ ناموسم.» را چه طور به انگلیسی ترجمه می‌کنی؟ «جیگرطلا» ترجمه‌ی درستش چه می‌شود؟

بله. حرف شیکی است که هر کس که نمی‌تواند نکند. اما اول این که ملاک نتوانستن چیست؟ دوم این که کدام ما است که از هم‌این ترجمه‌های بد و نتوانسته فایده نبرده باشد؟ کدام ما است که در وقت تنگ‌دستی سراغ مترجم گوگل نرفته باشد؟ این چه ادایی است که درمی‌آوریم؟ اگر هم‌این مترجمان نادان ناتوان نباشند چه خواهیم کرد؟ همه‌ی آن‌ها که از این حرف‌های شیک می‌زنند مثل بلبل ایتالیایی چهچه می‌زنند و مثل قناری اسپانیایی می‌خوانند و مثل طوطی یونانی بلد اند و عربی و عبری و روسی و پرتغالی و ژاپنی و چینی و بقیه را هم؟

و یادمان باشد، دیگر دوران امکانات محدود زمان گوتنبرگ نیست که ترجمه‌ی فلان مترجم خبر در فلان خبرگزاری جای ترجمه‌های نجف دریابندری را تنگ کند. لازم است بنویسم چشم‌ها را باید شست؛ جور دیگر باید دید؟

پنجشنبه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۸

«درد و دل» یا «درد دل»


همیشه گفته‌ام زبان هم‌آن است که کاربرانش به کار می‌برند و اصلا هم شکل یک‌تا و پای‌داری ندارد. زمانی «اندیشه» معنای ترس و نگرانی داشته و حالا معنای فکر دارد. پدربزرگ من «حال گرفتن» را به معنای احوال پرسیدن به کار می‌بـُرد و من به معنایی شبیه کـِنـِف کردن به کارش می‌برم. هم‌این است که وقتی کسی می‌پرسد فلان واژه، عبارت یا جمله از نظر زبانی درست است یا نه، تنها جوابی که می‌توانم بدهمش این است که در زبان درست و غلط نداریم. یا آن واژه، عبارت یا جمله کاری را که می‌خواهی می‌کند یا نمی‌کند. اگر می‌کند به خواسته‌ات رسیده‌ای، اگر نه، دنبال بهترش بگرد.
بعد از این که گفتم، و اصلی‌ترین ملاک زبان است، حواشی شیرینی هم هست. نگاه کردن به آن‌ها هم جالب است. دیده‌ام گاه یقه‌ی کسی را می‌گیرند که چرا می‌گویی یا می‌نویسی «درد و دل»، درستش «درد دل» است. گفتم که درست و غلط چندآن معنایی ندارد. اما یادمان باشد که در فارسی - مخصوصا فارسی قدیمی‌تر از الان - فعل‌های مرکبی با «کردن» هست که در آن‌ها «کردن» معنای گفتن می‌دهد. مثلا «حکایت کردن». با این قیاس «درد دل کردن» یعنی گفتن درد دل؛ یا در واقع غم‌گساری. اما «درد و دل کردن» چندآن معنایی ندارد. انگار به هم‌این معنای غم‌گساری هم به کارش می‌برند. پس اگر برای کسی فرق دیگری ندارد - مثلا از شکل خاص آوایی «درد و دل» خوشش نمی‌آید - اگر بنویسد «درد دل» هم خودش را از یقه‌بگیری‌های دوستان ادبیات‌خوانده رها می‌کند و هم شیرین‌تر نوشته است.
ُ

جمعه ۷ نوامبر ۲۰۰۸

من در «شماها»

«شماها» را ندیده بودم و نمی‌شناختم. نامه‌ای فرستادند که می‌شناسی؟ دیده‌ای؟ مصاحبه می‌کنی؟
گفتم ندیده بودم اما از مصاحبه بدم نمی‌آید.
قرار گذاشتیم و آمدند و بسیار خوش گذشت. خاصه که هدیه‌ای شیرین و خوش‌مزه هم آورده بودند و هم‌آن‌جا شخصا دخل نیمی از آن هدیه‌ی بزرگ را آوردم و هم‌آن میان عکاسشان یک لحظه کلیک‌های بی‌شمارش را قطع کرد و پرسید «شما احتمالا دیابت ندارید؟»
کار آسان نبود اما واقعا نسبت به کارشان آدم‌های متعهدی بودند. بی اطلاع من هیچ کاری با متن نکردند و بس‌یار دقت کردند. عجیب نیست که ممنونشان باشم بابت حاصل نهایی آن مصاحبه.
از من می‌شنوید هم این شماره‌ی مجله‌شان را ببینید، هم شماره‌های پیش را. مصاحبه‌های شماره‌های پیش با سمیه توحیدلو و بهمن هدایتی و بامدادی بوده است. اما جز مصاحبه‌ها هم چیزهای خواندنی در بساطشان پیدا می‌شود؛ نه کم.

یکشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۸

اين يك خاطره است و ربطی به راديو زمانه ندارد

جوان بودم؛ جوان‌تر. دوست داشتم كاری كنم كه كار من باشد. دوست داشتم جايی كاری را شروع كنم بی اين كه كسی معرفيم كرده باشد. رفتم به روزنامه‌ی آزاد. احمد زيدآبادی تازه از آزاد رفته بود و روزنامه سردبير نداشت، محمدصادق جنان‌صفت جايش نشسته بود و با عنوان دبير تحريريه - اگر اشتباه نكنم - كارهايش را انجام می‌داد. گفتم می‌خواهم كار كنم؛ طنز بنويسم.
گفت از كجا معلوم بتوانی؟
گفتم هم الآن با موضوعی كه انتخاب كنی خواهم نوشت.
گفت تداوم هم مهم است. از كجا بدانم هفته‌ی بعد هم اين توان را و اين اندازه ابتكار را داری؟
گفتم چه كنيم؟
گفت يك ماه هر روز بنويس و به من بده تا بخوانم. اگر يك ماه نوشتی ستون طنز راه می‌اندازم و به تو می‌سپرم.
گفتم سلمنا.
يك ماه روزی يك طنز نوشتم و بردم به دستش دادم، در پاكت دربسته. باز می‌كرد و می‌خواند و می‌خنديد و می‌گفت قيافه‌ات چه آشنا است. بالاخره بعد از يك ماه گفت باشد. بنويس. و گفت يادم آمد قيافه‌ات شبيه كی است. گفتم كی؟
گفت اول فكر می‌كردم سعيد مرتضوی.
گفتم جداً؟
گفت اما بعد يادم آمد كه در دانش‌گاهی كه می‌رفتم يك هم‌خواب‌گاهی بود بسيار شبيه تو.
گفتم چه خوب.
دكمه‌ی پيرهنش را باز كرد و ترقوه‌اش را نشان داد و گفت می‌بينی؟ شكسته. هم‌آن دوستی كه شبيه تو بود شكسته‌استش.
شروع كردم نوشتن. طنز نوشتن برای دبير تحريريه‌ای كه اين همه روحيه‌ی طنز پنهان دارد و اين‌همه ظريف است، آسان نبود. يك هفته كه گذشت، سعيد ليلاز شد سردبير. يك بار سه‌نفری نشستيم و حرف زديم. دوست داشت خم شوم، شاخ شدم، خوشش نيامد. ظاهرا تحويلم گرفت اما دانستم كه خوشش نيامده. فردايش مطلبم چاپ نشد. زنگ زدم پرسيدم مشكل چی است؟
جنان‌صفت گفت حروف‌چين مطلب را گم‌كرده است. گفتم من كه فايل داده بودم. گفت هم‌آن فايل گم شده است. فردا هم صفحه‌آرا مطلب را گم كرد. پس‌فردا هم معلوم نبود كی گم‌كرده است. اما قطعا گم شده بود. روز چهارم رفتم به ديدنش. نشسته بودم پيش جنان‌صفت، ديدم كسی رفت پيش ليلاز. همه به من نگاه كردند. پرسيدم كی بود؟ گفتند نبوی، ابراهيم نبوی.
می‌گويند گفته بوده چرا ستون طنزت را داده‌ای به اين بچه‌ی بی‌نام و نشان؟
ليلاز هم گفته بوده چه كنم؟
گفته بوده بده به من.
باز ليلاز گفته بوده تو كه دو تا بيش‌تر نمی‌توانی در روز بنويسی و دو تا را داری و می‌نويسی.
گفته بوده نترس. اون با من.
ستون را از ليلاز گرفت و داد به شهرام شكيبا. به من حتا هرّی هم نگفتند. يك ماه و نيم هم تلاش كرده بودم كه كرده بودم. شهرام هم حوصله نداشت و يكی دو هفته يك خط در ميان نوشت و بعد ستون تعطيل شد.
اين روزها - بی اين كه بدانم درست است يا نه - می‌شنوم نبوی زير پای جامی را روفته است و هی ياد اين خاطره می‌افتم. اين خاطره البته پايان بامزه‌تری هم دارد. چند سال بعد، نفر اول رشته‌ی طنز در جشن‌واره‌ی مطبوعات شهرام شكيبا بود و نفر دوم مشتركا ابراهيم افشار و من. داور مسابقه هم ابراهيم نبوی، داور مادرزاد.