یکشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۸

نامش رویا است؟

خوابی که در بیداری می‌بینند اسمش رویا است؟ امروز تمام وقت افتاده بودم بی‌حال و گاه تلفن زنگ می‌زد و نمی‌توانستم جوابش را بدهم و رویا می‌دیدم. نشسته بودم توی ماشینی در جایی در اروپای مرکزی در راهی که از میان بیشه‌ای می‌گذشت. خواب‌آلود بودم و چشم‌هایم بسته بود و آن که کنارم نشسته بود می‌راند. گاه چشمم را - به قدر یک قابْ عکس دیدن از لای دو پلک - باز می‌کردم. منظره‌ای که می‌دیدم آسمان بود با ابرهای یک‌دست و تنگ هم انگار که عن‌قریب ِ باران. گه‌گاه چند قطره هم می‌بارید. از آن‌ها که مشکوک می‌شوی بارید یا نه. و برگ‌های درختان و بوته‌ها که از بالای سرم تا کنار جاده سبزْ سبز ایستاده بودند. و چه آرامشی داشت آن که می‌راند. یادم نبود کیست. فقط یادم بود با هم یک کلیپ کارتونی دیده‌ایم و بعد سوار شده‌ایم. آرامش از ما دو نفر می‌تراوید و جهان را پر می‌کرد.

جمعه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۸

آیه‌های زمینی فروغ چه ترس‌ناک و جان‌دار اند

آیه‌های زمینی فروغ را دوباره بخوان. ببین چه پیش‌گویی عجیب و فوق‌العاده‌ای است. حتا زمان فعل‌های پیش‌گویی مثل کتاب‌های مقدس ماضی است.

آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین‌ها رفت

و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره‌های پریده‌رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راه‌ها ادامه‌ی خود را

در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشد

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچ کس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهایی

بی‌هودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون می داد

زن‌های باردار

نوزادهای بی‌سر زاییدند

و گاهواره‌ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پبغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده‌گاه‌های الهی گریختند

و بره‌های گم‌شده

دیگر صدای هی‌هی چوپانی را

در بهت دشت‌ها نشنیدند

در دیدگان آینه‌ها گویی

حرکات و رنگ‌ها و تصاویر

وارونه منعکس می‌گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره‌ی وقیح فواحش

یک هاله‌ی مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی می‌سوخت

مرداب‌های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی‌تحرک روشن‌فکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

و موش‌های موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه‌های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده‌ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق‌های خود

با لکه‌ی درشت سیاهی

تصویر می‌نمودند

مردم

گروه ساقط مردم

دل‌مرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر می‌رفتند

و میل دردناک جنایت

در دست‌هایشان متورم می‌شد

گاهی جرقه‌ای جرقه‌ی ناچیزی

این اجتماع ساکت بی‌جان را

یک‌باره از درون متلاشی می‌کرد

آن‌ها به هم هجوم می‌آوردند

مردان گلوی یک‌دیگر را

با کارد می‌دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

هم‌خوابه می‌شدند

آنها غریق وحشت خود بودند

و حس ترس‌ناک گنه‌کاری

ارواح کور و کودنشان را

مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پرتشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می‌ریخت

آنها به خود فرو می‌رفتند

و از تصور شهوت‌ناکی

اعصاب پیر و خسته‌شان تیر می‌کشید

اما همیشه در حواشی میدان‌ها

این جانیان کوچک را می‌دیدی

که ایستاده‌اند

و خیره گشته‌اند

به ریزش مداوم فواره‌های آب

شاید هنوز هم در پشت چشم‌های له شده در عمق انجماد

یک چیز نیم‌زنده‌ی مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی‌رمقش می‌خواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آب‌ها

شاید ولی چه خالی بی‌پایانی

خورشید مرده بود

و هیچ کس نمی‌دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلب ها گریخته ایمان است

آه ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها...

سه‌شنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۸

می‌دونی دنیا پر از چی اه؟

پلنگ‌ها و ملنگ‌ها.

یکشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۸

دنیای پفک نمکی و حقارت

سگ را اگر غذا بدهی هواخواهت می‌شود. بعضی آدم‌ها از سگ بدتر اند. هزار بار به خانه‌ات ببری، سفره بگستری، مثل کفتار می‌خورند و آروغ می‌زنند. بعد هزار بار هم اگر در جواب زوزه‌ی بی‌وقتشان سنگی بیندازی، بدتر از کفتار، هم‌آن دستی را که این همه بار غذا توی حلقشان گذاشته می‌گزند. می‌روند توی وبلاگشان زوزه می‌کشند و لجن می‌مالند. شکر که هم‌این کار را هم زیرجلکی می‌کنند. جرات ندارند صاف توی رو بگویند یا اسم ببرند. شکر.

پنجشنبه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۸

آذر گم‌گشته

جایی از کنعان آذر (افسانه بایگان) به مینا (ترانه علیدوستی) می‌گوید «من که حسرت سفر شمال ندارم که.» یا چیزی شبیه این. و خوب می‌بینی که دارد. چرا نداشته باشد؟ آدم است. سال‌ها نبوده. بعد از این همه سال در ایران نبودن و غربت اگر حسرت سفر شمال نداشته باشد چی از آدم بودنش باقی مانده است؟

کنعان مانی حقیقی

گمان کرده بودم واضح است که این جدی‌ترین نظر من راجع به فیلم مانی حقیقی است. رد اصغر فرهادی را هم خوب می‌شد دید توی فیلم. کلا فیلم وحشت‌ناکی بود. من را که خیلی تحت تاثیر فرمود. تا تو را چه فرماید. وسط فیلم یادم آمد از کافه‌ای که شش نفر مشتری درش نشسته بودند، سه نفر ساکت بودند و هر کدام به حرف روبه‌روییش گوش می‌داد و سه نفر دیگر هم داشتند درباره‌ی خیانت حرف می‌زدند. دنیا کلا عجیب شده است؛ این گوشه‌اش هم.

سه‌شنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۸

هنوز

از وقتی باب‌جان يوسف مرد نن‌جان طيبه هر چی فال حافظ می‌خريد توش نوشته بود يوسف گم‌گشته باز آيد به كنعان غم مخور. كلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور. الان احتمالا پنجاه و سه سال گذشته و هنوز كه هنوز است نه باب‌جان برگشته و نه فال‌فروش‌ها فال ديگری دست او می‌دهند. و او هنوز توی هم‌آن خانه زندگی می‌كند كه يوسفش با دست خودش برايش ساخته است.

دوشنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۸

بعدا

حالا بعدا مفصل تعریف می‌کنم برات. الان پشت‌خطی دارم.

یکشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۸

نشانه

ای دیر غمت را تل عشاق نشانه

شنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۸

آن چوق‌الف هم من نیستم

آقای الف را گذاشته‌اند تا بخش جدیدی به شرکتشان اضافه کند. این بخش جدید که می‌گویم چیز کوچکی است که هنوز تصویب نشده‌اش به اندازه‌ی بیست تا از این شرکت‌های حسابی‌ای که من و تو می‌شناسیم بودجه دارد. الف زنگ زد به‌م که بیا گپ بزنیم و ببینیم می‌توانیم کاری شروع کنیم یا نه.
رفتم. یک ساعت و نیم توضیح مبسوط داد که کار چه بوده و او چه کرده. آخر کار گفتمش خب؟
گفت بیا کار تبلیغاتش را به عهده بگیر؛ تمام و کمال.
گفتم آدم تمام وقت می‌خواهد و من نمی‌توانم کار تمام وقت قبول کنم. بیا کار را خرد کنیم و برای هر قسمتش کسی را پیدا کنیم.
گفت نه. خودت باید باشی.
گفتم اگر لازم شد چشم. اول ببینیم لازم هست یا نه، بعد.
کار دو قسمت داشت. دو نفر به‌ش معرفی کردم؛ ب و ج. خصوصیات هر کدام را هم گفتم؛ توانایی‌هاشان و رگ خوابشان. شماره‌هاشان را هم دادم و خداحافظی کردم. وقت رفتن باز شنیدم که «مهندس خودت هم اما باید باشی.» از این تعارف‌ها زیاد شنفته‌ام. می‌دانم نباید جدی بگیرم.
به ب زنگ زدم و گفتم که الف تماس خواهد گرفت و کارش این است. گمان کنم منتکی گذاشت اول که چون تو ای قبول می‌کنم و آخر کار جویده جویده تشکرکی هم کرد.
با ج تماس هم نگرفتم. گاهی در جی‌تاک آن‌لاین می‌بینمش. چیزی نمی‌گوید. چیزی نمی‌گویم. سکوت مطلق.
چند وقتی گذشت. به الف زنگ زدم که چه کردی؟
گفت با هر دو تماس گرفته‌ام.
پرسیدم قبول کردند؟
گفت بله.
گفتم مشکلی نیست؟
گفت هنوز که نه.
الان شاید دو ماه گذشته. هیچ کس زنگ نزده بگوید کارشان با هم سر گرفت یا نه. آدم احساس می‌کند این وسط قدرش قدر یک چوق‌الف هم نیست.

جمعه ۱۰ اکتبر ۲۰۰۸

یک آرزو، دو فیلم، سه زن

در دو هفته‌ی اخیر دو بار رفته‌ایم سینما و فیلم دیده‌ایم؛ فرزند خاک و سه زن. فرزند خاک را دوست داشتم. گاهی تلخ بود، گاهی تکان‌دهنده و یکی دو جا هم لوس، اما روی هم رفته بس‌یار دوستش داشتم. آن‌قدر که آخر هفته با مهربان هم‌سر راه بیفتیم و برویم به غرب، به کرمانشاه و ایلام. و چه قدر مهتاب نصیرپور خوب بود در این کار تازه‌اش و چه قدر کرمانشاه خوب بود و آب و هوا و میوه‌ها و رفتار و حتا چهره‌ی مردم. من چند زن با دماغ نوک‌بالای طبیعی در این سفر در بازار کرمانشاه دیده باشم خوب است؟ (الو گشت ارشاد. بیا من را بگیر.)
بعد پانزده سال رفتم به دیدن دوستی در ایلام. دوست و دوستی همیشه عجیب و خوش‌آیند اند. و چه عجیب بود که او چندان عوض نشده بود و من انگار زیر و رو شده بودم. آه. آه از ماندن. آه از رفتن.
تصویر تفحص در فرزند خاک حتا برای من هم جدید بود. سرنخی از تفحص برون‌مرزی نداشته بودم.
سه زن فیلم نبود اصلا انگار. یک چیز ولنگ و واز و بی سر و ته. داستان‌های بی آغاز و بی انجام و بی معنا. و البته بازیگرهای دوست داشتنی. بازی‌های دوست داشتنی هم. رضا کیانیان. شاهرخ فروتنیان. نیکی کریمی با این طراحی لباس قشنگش که خیلی زیباترش کرده بود. (پس چی شد این گشت ارشاد؟ الو....) گاه قاب‌های رنگی خیلی زیبا. اما فیلم؟ هیهات. هیهات. البته بعضی هم هستند که از پگاه آهنگرانی خوششان می‌آید؛ یکیش مادرش.