یکشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۸
جمعه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۸
آیههای زمینی فروغ چه ترسناک و جاندار اند
آیههای زمینی فروغ را دوباره بخوان. ببین چه پیشگویی عجیب و فوقالعادهای است. حتا زمان فعلهای پیشگویی مثل کتابهای مقدس ماضی است. آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمینها رفت و سبزهها به صحراها خشکیدند و ماهیان به دریاها خشکیدند و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجرههای پریدهرنگ مانند یک تصور مشکوک پیوسته در تراکم و طغیان بود و راهها ادامهی خود را در تیرگی رها کردند دیگر کسی به عشق نیندیشد دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید در غارهای تنهایی بیهودگی به دنیا آمد خون بوی بنگ و افیون می داد زنهای باردار نوزادهای بیسر زاییدند و گاهوارهها از شرم به گورها پناه آوردند چه روزگار تلخ و سیاهی نان نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود پبغمبران گرسنه و مفلوک از وعدهگاههای الهی گریختند و برههای گمشده دیگر صدای هیهی چوپانی را در بهت دشتها نشنیدند در دیدگان آینهها گویی حرکات و رنگها و تصاویر وارونه منعکس میگشت و بر فراز سر دلقکان پست و چهرهی وقیح فواحش یک هالهی مقدس نورانی مانند چتر مشتعلی میسوخت مردابهای الکل با آن بخارهای گس مسموم انبوه بیتحرک روشنفکران را به ژرفنای خویش کشیدند و موشهای موذی اوراق زرنگار کتب را در گنجههای کهنه جویدند خورشید مرده بود خورشید مرده بود و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشدهای داشت آنها غرابت این لفظ کهنه را در مشقهای خود با لکهی درشت سیاهی تصویر مینمودند مردم گروه ساقط مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شوم جسدهاشان از غربتی به غربت دیگر میرفتند و میل دردناک جنایت در دستهایشان متورم میشد گاهی جرقهای جرقهی ناچیزی این اجتماع ساکت بیجان را یکباره از درون متلاشی میکرد آنها به هم هجوم میآوردند مردان گلوی یکدیگر را با کارد میدریدند و در میان بستری از خون با دختران نابالغ همخوابه میشدند آنها غریق وحشت خود بودند و حس ترسناک گنهکاری ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود پیوسته در مراسم اعدام وقتی طناب دار چشمان پرتشنج محکومی را از کاسه با فشار به بیرون میریخت آنها به خود فرو میرفتند و از تصور شهوتناکی اعصاب پیر و خستهشان تیر میکشید اما همیشه در حواشی میدانها این جانیان کوچک را میدیدی که ایستادهاند و خیره گشتهاند به ریزش مداوم فوارههای آب شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد یک چیز نیمزندهی مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بیرمقش میخواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها شاید ولی چه خالی بیپایانی خورشید مرده بود و هیچ کس نمیدانست که نام آن کبوتر غمگین کز قلب ها گریخته ایمان است آه ای صدای زندانی آیا شکوه یأس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی به سوی نور نخواهد زد؟ آه ای صدای زندانی ای آخرین صدای صداها...
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
19:05
3
نظر
لينکهای ديگران به این متن
سهشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۸
میدونی دنیا پر از چی اه؟
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
15:10
6
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد
یکشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۸
دنیای پفک نمکی و حقارت
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
23:53
1 نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن رقتآورترین
پنجشنبه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۸
آذر گمگشته
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
15:33
6
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن غمگنانه
کنعان مانی حقیقی
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
00:15
1 نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن غمگنانه
سهشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۸
هنوز
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
14:02
2
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن ای خدا ای فلک ای طبیعت, غمگنانه, نبش خاطرات
دوشنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۸
بعدا
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
13:39
0
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد
یکشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۸
نشانه
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
07:13
1 نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن پالپبازار
شنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۸
آن چوقالف هم من نیستم
رفتم. یک ساعت و نیم توضیح مبسوط داد که کار چه بوده و او چه کرده. آخر کار گفتمش خب؟
گفت بیا کار تبلیغاتش را به عهده بگیر؛ تمام و کمال.
گفتم آدم تمام وقت میخواهد و من نمیتوانم کار تمام وقت قبول کنم. بیا کار را خرد کنیم و برای هر قسمتش کسی را پیدا کنیم.
گفت نه. خودت باید باشی.
گفتم اگر لازم شد چشم. اول ببینیم لازم هست یا نه، بعد.
کار دو قسمت داشت. دو نفر بهش معرفی کردم؛ ب و ج. خصوصیات هر کدام را هم گفتم؛ تواناییهاشان و رگ خوابشان. شمارههاشان را هم دادم و خداحافظی کردم. وقت رفتن باز شنیدم که «مهندس خودت هم اما باید باشی.» از این تعارفها زیاد شنفتهام. میدانم نباید جدی بگیرم.
به ب زنگ زدم و گفتم که الف تماس خواهد گرفت و کارش این است. گمان کنم منتکی گذاشت اول که چون تو ای قبول میکنم و آخر کار جویده جویده تشکرکی هم کرد.
با ج تماس هم نگرفتم. گاهی در جیتاک آنلاین میبینمش. چیزی نمیگوید. چیزی نمیگویم. سکوت مطلق.
چند وقتی گذشت. به الف زنگ زدم که چه کردی؟
گفت با هر دو تماس گرفتهام.
پرسیدم قبول کردند؟
گفت بله.
گفتم مشکلی نیست؟
گفت هنوز که نه.
الان شاید دو ماه گذشته. هیچ کس زنگ نزده بگوید کارشان با هم سر گرفت یا نه. آدم احساس میکند این وسط قدرش قدر یک چوقالف هم نیست.
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
06:59
2
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد
جمعه ۱۰ اکتبر ۲۰۰۸
یک آرزو، دو فیلم، سه زن
بعد پانزده سال رفتم به دیدن دوستی در ایلام. دوست و دوستی همیشه عجیب و خوشآیند اند. و چه عجیب بود که او چندان عوض نشده بود و من انگار زیر و رو شده بودم. آه. آه از ماندن. آه از رفتن.
تصویر تفحص در فرزند خاک حتا برای من هم جدید بود. سرنخی از تفحص برونمرزی نداشته بودم.
سه زن فیلم نبود اصلا انگار. یک چیز ولنگ و واز و بی سر و ته. داستانهای بی آغاز و بی انجام و بی معنا. و البته بازیگرهای دوست داشتنی. بازیهای دوست داشتنی هم. رضا کیانیان. شاهرخ فروتنیان. نیکی کریمی با این طراحی لباس قشنگش که خیلی زیباترش کرده بود. (پس چی شد این گشت ارشاد؟ الو....) گاه قابهای رنگی خیلی زیبا. اما فیلم؟ هیهات. هیهات. البته بعضی هم هستند که از پگاه آهنگرانی خوششان میآید؛ یکیش مادرش.
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
13:38
4
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد
