جمعه ۲۹ اوت ۲۰۰۸
چهارشنبه ۲۷ اوت ۲۰۰۸
دیدار بعد از سالها آرزومندی
سالها بعد در سریال امیرکبیر، آن صدا تجسد پیدا کرد. نقشی فرعی در سریال بود به نام «مادام حاج عباس». خانمی بود نقاش، فرنگی، جاافتاده، زیبا، خوشاندام، که زن حاج عباس - یکی از درباریان ایرانی - شده بود.
بعدها باز در سریالهای دیگری دیدمش و دانستم اسمش شمسی فضلاللهی است و همیشه صدایش را دوست داشتم و آرزو داشتم ببینمش و بگویمش که صدایش چه قدر دوست داشتنی بود در آن روزهای کودکی.
چند سال پیش که باز در تلویزیون پیدایش شد دیدم دیگر از آن اندام باریک و آن تر و فرزی چیزی نمانده. چاق شده بود، آن قدر که فقط از صدا شناختمش. اما هنوز هم همآنقدر شاداب بود. روح هنوز هم جوان جوان مانده بود.
چند وقت پیش، برای برنامهای تلویزیونی متنهایی سفارش داده بودند که نوشتم. دعاهایی برای ماه رمضان که احتمالا سحرخیزها خواهند شنید. متن را باید گوینده بخواند و احتمالا زیرش هم تصویرهایی خواهد بود که نمیدانم چیست. اول کار صحبت از دانیال حکیمی و نیکو خردمند بود. یک بار هم حدود چهل دقیقه با دانیال حکیمی تلفنی صحبت کردم که کشت من را. نگاهش این بود که متنها بچگانه اند و کسر شانش بود که بیاید و بخواندشان. به هر حال قرار ضبط صدا دائم روز به روز جابهجا شد و جابهجا شد و هی اسم آدمها رفت و اسمهای دیگر آمد و باز اسمهای دیگر رفت و اسمهای قبلی برگشت و من دیگر تقریبا داشتم فراموش میکردم که آقای تهیهکننده اساماس زد که فردا ضبط صدا است؛ بی هیچ توضیحی که کی خواهد خواند و چه شد و چه نشد. فقط آدرس بود و ساعت.
رفتم سر ضبط، یک استودیوی بسیار کوچک با عوامل مودب و کاربلد و شمسی فضلاللهی که تویش نشسته بود و از گرما عرق میریخت. (توی استودیو کولر روشن نمیکنند که صدا ندهد). از دیدنش چه قدر جا خوردم.
اما شمسی فضلاللهی وقت ضبط:
- هر توضیحی که میدادم با دقت گوش میکرد و به کار میگرفت. نه رو ترش میکرد نه ندیده میگرفت.
- بعد از خواندن هر قسمت میپرسید ایرادش کجا بود؟ میگفتیم خوب بود. میگفت نه. ایراد بگیرید. بگید.
- بر خلاف نگاه من به متنها، که دلم میخواست تخت و بیروح بخوانندشان، خیلی با احساس و شکوه تئاتری میخواند. یکی دو بار اشاره کردم که فتیله را بکش پایین، کشید اما این کجا و آن کجا. گفتمش خواندنت مثل بازی سر لارنس الیویه است. سبک داری و نمیشود دستکاریش کرد. پس راحت باش و هر طور خودت دوست داری بخوان. خوشحال شد و خیلی
تشکر کرد.- یکی از قسمتها خیلی مشکل بود. گفتم اگر لازم است متن را دستکاری کن تا بتوانی راحت حسش کنی و بخوانی. تشکر کرد و گفت اگر لازم شد دستکاریش میکند. اما بی هیچ تغییری خواند. برایش کف زدم.
- کل کار در کمتر از دو ساعت تمام شد. بس که دقیق و حرفهای بود این خانم.
بعد از ضبط:
- برایم گفت یوگا کار میکند و دربارهی ذن میخواند و گفت وقتی آدم این متنها را میبیند نزدیکی دینها را حس میکند.
- به مناسبت از وضع فرهنگی دربار هخامنشی برایم گفت و از تئاتری که اسکندر در همدان ساخته بود و دیدم هم کتاب خوانده و هم از خواندهها و دیدههایش به تحلیل رسیده.
- خلاف جسمش که دیگر بسیار پیر شده بود و هیچ شباهتی به مادام حاجعباس نداشت، روح همآنقدر شاد و جوان و امیدوار بود و البته، احتمالا به اقتضای سنش، بسیار علاقهمند به معنویت.
- مثنوی میخواند و قصهها را میشناخت. قول و قصهی آهوی مستکنندهای در مثنوی را برایم بازگفت که به شکارچیش گفت «تو فقط به این دنیا اومدهی که من رو شکار کنی؟ کار دیگه نداری؟»
و هر چه کردم نتوانستم بگویمش که چه قدر بچگیم را شاد کرده است.
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
10:30
12
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد, نبش خاطرات
سهشنبه ۲۶ اوت ۲۰۰۸
ماءالشعور (1)
بارها شده. میروم دکتر؛ برای معدهام، برای دردهای ديگر؛ چه مزمن چه حاد. دکتر عزيز اصلا حال نمیکند من را نگاه کند يا دست بزند. من برايش يک کوفت کثافتی هستم که بايد زودتر از مطب بيرونم کند. نمونهاش دکتر ارتوپدی که امروز زحمتش دادم. اتاقش خالی بود. حتا مگسی هم نبود که بپراند. گفتم بازوی چپم و شانهی چپم درد میکند. گفت بازو يعنی کجا؟ نشانش دادم. بعد پرسيد چند وقت است؟ خواستم جلو بروم اشاره کرد همآنجا که هستم بمانم. از همآنجا گفتمش سه ماه. بعد پرسيد آن يکی چند وقت است درد میکند؟ گفتم شش روز. داشت نسخه مینوشت. گفت اين که در يک زمان درد گرفتهاند نشان میدهد که به هم مربوط اند. گفتم يک زمان؟ يکی سه ماه پيش است و يکی شش روز. گفت اما هر دو سمت چپ هستند. و پيروزمند لبخند زد. گفتم خب از چي است؟ گفت بايد بروی پيش جراح مغز و اعصاب. آمپول زدهای؟ گفتم بله. زحمت نکشيد حتا بپرسد چه آمپولی. گفت پس ديگر آمپول نمینويسم. مسکن بخور. درد میکند ديگر. دست درد میگيرد. و اشاره کرد که گورم را گم کنم.
پن: اين هم سايت ديدهبان حقوق مشتری. گمان کنم به نهضت محمود و دوستان مربوط شود.
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
20:50
2
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن ای خدا ای فلک ای طبیعت, حرف؛ نوشخوار آدمیزاد, غمگنانه
از رزقی که میخورم (2)
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
18:04
1 نظر
لينکهای ديگران به این متن
جمعه ۲۲ اوت ۲۰۰۸
از رزقی که میخورم (1)
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
11:09
7
نظر
لينکهای ديگران به این متن
پنجشنبه ۲۱ اوت ۲۰۰۸
صبوری و تمرین
اگر میخواهی خوب بنویسی، باید صبور باشی و تمرین کنی. و باید همیشه هوشیار باشی؛ هوشیار بشنوی، هوشیار بخوانی، و هوشیار ببینی. نوشتن یک کلید ازلی و ابدی ندارد که بگیری و درش را باز کنی و تو بروی و تمام. نوشتن قصری است پر از اتاق و قفل و کلید. باید تکتکشان را کشف کنی؛ کشف مدام.
گفتم هر که خواست، چیزی با آن آغاز بنویسد که «اینجا دنبالش نگرد، من گذاشتهامش [...]». کسانی نوشتند. اغلب نوشتهها به سمت معماوش بودن پیش رفتند. بعضی معمایی شدند که آخر داستان حل میشد و بعضی معمایی که تا آخر در ابهام میماند. متنی که خودم نوشته بودم هم معماوش بود. حالا اگر کسی دوست دارد دوباره سعی کند. ببیند میتواند با این شروع متنی غیرمعمایی بنویسد، بیاینکه شروع و ادامه از دو جنس باشند و به هم تحمیل شوند؟
نشدنی نیست، اما دشوار است و تمرین خوبی است.
و در جواب نوشتن «طعم انگور سیاه» و «بوی کندر» نیز کسانی گفتند زبان ارجاع و اشاره است و هماین را مینویسیم. بله! زبان ارجاع و اشاره است، در ذهن است، پدیدهای انسانی است، اما ماجرا توصیف ماهیت زبان نبود. توصیف تجربهای آشنا و خوشآیند بود برای کسی که نمیشناسدش. اگر میگفتم طعم سیب را برای کسی که سیب نخورده وصف کن، حق داشتی
خرده بگیری که موقعیت دیدن آدم سیب نخورده، خیالیتر از آن است که بتوان چیزی درش نوشت. اما موقعیت آدم «انگور سیاه نخورده» یا «بوی کندر نشنفته» چندآن هم خیالی نیست. چند نفری گفتند که کندر نمیدانند چیست یا بویش را نشنفتهاند. ماجرا این بود که با ارجاع به واژگان و مفاهیم آشناتر، آن مزه و آن بو را برای اینها که تجربه نکردهاند ملموستر و نزدیکتر کنی. مثلا این را ببین:
کندر صمغ است، صمغ یک جور درخت از تیرهی افراییان یا نمیدانم چه. بوی خوبی دارد و گاهی با اسپند دود میکنند. چیزی شبیه بوی صمغ کاج و صنوبر و سرو؛ چسبناک و تند و دوستداشتنی. که وقتی دود میکنند ته گلو را کمی میسوزاند و اگر هوایی شدنی باشی کمی هواییت میکند. نه که ببردت به هپروت. نه. سرت کمی سنگین میشود. یک گیجی ملایم دوستداشتنی. گیجی از بو و نه چیز دیگر.
پن: نگار پرسیده خوب نوشتن یعنی چه؛ و گفته هر کسی خوب نوشتن را چیزی میبیند. خوب نوشتنی که من آن بالا گفتم، یعنی تسلط به ابزار. یعنی بتوانی هر چیزی را طوری بگویی که میخواهی. یعنی حس نکنی نمیتوانی یا ابزار زبان در دستت رام نیست.
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
10:54
8
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن بیا بنویسیم
سهشنبه ۱۹ اوت ۲۰۰۸
نوشتن طعم انگور
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
12:23
6
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن بیا بنویسیم
یکشنبه ۱۷ اوت ۲۰۰۸
نگرد
اینجا دنبالش نگرد. من گذاشتهامش روی تاقچه، روی رادیو تا خرخر نکند. کهنه شده بود، روشنش که میکردی صدا میداد، خرخر میکرد. گذاشتمش رویش. اگر هیچ کار دیگری نمیتوانست بکند، دست کم خرخر رادیو را که میتوانست بگیرد. جای سنگ نیمکیلویی فتحالله بقال که میتوانست کار کند. روزی که بردیش سالم و شاداب بود و روزی که آوردیش زخمی و بینا و نفس. و نگفتی چه شده. فقط گفتی نمیخواهمش. حالا آمدهای دنبالش. همآنجا است که گفتم. اما نبرش. بگذار رادیو صاف بخواند.
پن: اگر کسی نوشت و وبلاگی نداشت یا نخواست روی وبلاگش بگذارد، شاید بتوانم اینجا بگذارمش. فقط فحش و چیزهای دردسرساز نداشته باشد. ممنون.
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
12:25
8
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن بیا بنویسیم
پنجشنبه ۱۴ اوت ۲۰۰۸
عشق معنوی
این قیافه چی دارد که میگویند همهی خانمهای چینی عاشقش شدهاند؟ شاید هم عشقشان واقعا معنوی است و ربطی به قیافه و این مسائل دنیوی و مادی ندارد.
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
16:13
2
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد
چهارشنبه ۱۳ اوت ۲۰۰۸
یک کتاب نازنین
البته بر خلاف نام کتاب عنوان فصل چهار دیوانهکننده بود؛ عرفان نوعی نوشتن است.
و چند جمله از آخرین پاراگراف کتاب:
«هر چه نمادگرایی دینی ما سبکتر و مبهمتر باشد، بیان احساس دینی ما خالصتر و پرشورتر میشود. میشل فوکو، در سال 1966 در مطالب پایانی کتاب خود به نام کلمات و چیزها، به نحو ترسناکی نسبت به «مرگ انسان» هشدار میدهد. اکنون، آن مرگ به وقوع پیوسته است، و من این دیدگاه را مطرح کردم که میتوان آن را به مثابه نوعی آزادی دینی و آزادی عاطفی تجربه کرد. جهان میگذرد، به دنبال مرگ خدا مرگ انسان میآید؛ راست جدید بیش از پیش تندخوتر و انعطافناپذیرتر میشود و برخی از ما به جد درمییابیم که قلبهایمان گرمتر و ایمانمان قویتر میشود.»
این هم چند لینک که شاید دیدنشان خوب باشد:
صفحهی کتاب در سایت ناشر: +
صفحهی کتاب در آمازون: +
معرفی کتاب در وبلاگ یک کتابفروش و نویسنده: +
صفحهی نویسنده در ویکیپدیا: +
سایت نویسنده: +
باز هم معرفی کتاب: +
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
19:32
1 نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن اديان, هذیانهاى فوکویى (کمى جدىتر از نوشخوار)
سهشنبه ۱۲ اوت ۲۰۰۸
دريافت شد
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
15:38
7
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن پالپبازار
دوشنبه ۱۱ اوت ۲۰۰۸
منتظران کشف شدن
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
16:42
3
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن ای خدا ای فلک ای طبیعت, حرف؛ نوشخوار آدمیزاد
یکشنبه ۱۰ اوت ۲۰۰۸
کشتن سخت است؟
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
16:34
1 نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد
جمعه ۸ اوت ۲۰۰۸
پکن
2. رفته المپیک توکیو. کشتی گرفته. بعد از 44 سال باز میگوید «بله. المپیک تورکیو...»
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
18:37
1 نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد, پالپبازار
در بانک باز هم
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
13:17
0
نظر
لينکهای ديگران به این متن
پنجشنبه ۷ اوت ۲۰۰۸
امضای مرموز
کمی بعد از پایان مکالمه شمارهی قبل از من را صدا زدند؛ دو بار. نیامد. شمارهی من را خواندند. تا من بلند شوم و بروم، شمارهی قبلی آمده بود. به هماین سادگی من از دور بیرون افتادم. دیگر کسی شمارهی من را نمیخواند. به کارمندی که هر دو شماره را صدا زده بود گفتم «من چه کنم؟» پرسید کارم چیست و وقتی گفتم «چک دارم» گفت «چکت را پشتنویسی کن تا من هم کار این آقا را راه بیندازم و نوبت شما شود.»
کردم. فکر کن برای هشتاد هزار تومان پول مجبور شوی چک به دست بروی بانک. من معمولا این چکها را نگه میدارم، هر وقت برای کار دیگری بانک رفتم، به حساب میخوابانم. آن روز اما پنجشنبه بود و ناگهان فهمیدم پولی در خانه نیست و باید چیزی میخریدم که شنبه خریدنش بیفایده بود. برای هماین چک هشتادهزار تومانی مزد نوشتن بیست سی سطر مطلب را دست گرفتم و آخر وقتی دویدم سمت بانک.
حالا چک را پشتنویسی کرده بودم. دادم دست آقایک جوانی که باید کارم را راه میانداخت تا از وقفهای که در کار مرد جلویی پیش آمده بود استفاده کنم و پولم را بگیرم. شانس خوش من در هماین مدت کوتاه سه شمارهی دیگر را خوانده بودند که اگر آقایک اشتباه نکرده بود، من بودم و من بودم و من بودم و من.
چک را گرفت و دستهایش روی کیبرد چرخید. تقتق تتقتق. تقتتقتقتق. تق. و تو چه دانی این تق آخر چه بود؟ نگاهم کرد و چک را نگاه کرد و مانیتور را نگاه کرد و باز من و باز چک و باز مانیتور و برو و بیا و بیا و برو که مردمکها میکردند و حدقهها که هی تنگ و تنگتر میشد که یعنی «عجب. تعجب. عجیب.» آلبوم تمبر پوراحمد را که یادت هست با آن لهجهی یزدی؟
حالا تعلیق را داشته باش. بعد به من نگاه کرد. گفت «این چک مال کی اه؟»
عجب سوال دقیقی. گفتم «روش ننوشته؟»
گفت «بله. یعنی شما میشناسیدش؟»
میشناختمش. اگر نمیشناختم که حاضر نمیشدم برای سه دقیقهی اول و دو دقیقهی آخر مستند نیمساعتهاش متن بنویسم با این قیمت. گفتم «بله. چه طور؟»
گفت «نه. یعنی هیچی. یه لحظه.»
و خانم نسبتا تنومند به نظر توانایی را صدا زد. خانم آمد بالای سرش و آقایک که سعی میکرد عادی باشد به من لبخند زورکی میزد و به خانم و چک و مانیتور دلواپس نگاه میکرد. گفتم «اگر پول توی حسابش نیس مساله نیس. میرم شنبه میآم.»
آقایک گفت «نه نه.»
«کوفت. خب اگه داره بده برم. یارو الان میبنده مغازهاش رو. بعد من چه غلطی کنم؟» اینها را توی دلم گفتم. و به آقایک گفتم «میخواید زنگ بزنم باش صحبت کنین؟»
آقایک باز گفت «نه. چیزی نیست.»
خانم با نگاه ازش پرسید «پس چی؟»
زیر لبی لندید «این امضاش».
بعد من را نگاه کرد و لبخند زد و گفت «شما دو سه دقیقه بشینید که خسته نشید. کارتون زود راه میافته.»
«مرگ. زهر عقرب.» باز هم نگفتم. رفتم نشستم.
او رو به من <لبخند مضطرب>.
من توی دلم <مرض. حناق>.
او <لبخند مضطرب به من> سربازک را صدا میزند. زیر گوشش چیزی میگوید. با دست اشارهی نامحسوسی به من می کند. بنا است سربازک مراقب باشد من از در قفل کرده فرار نکنم. من توی دلم <آآآآآآآه! حماقت. کثافت>.
او هر از چندی لبخند مضطرب میزند و با دست من را به کارمندی از کارمندان نشان میدهد و اعصابم را به هم میریزد. ساعت تلفنم را نگاه میکنم. توی دلم میگویم «خب بست دیگر. کثافت بیشعور.»
حتا یک لحظه هم فکر نمیکند من دیوانه نیستم برای هشتاد هزار تومان چک جعل کنم. آدم ساده ای هستم. اما نه اسمم سعید است نه قیافهام به منگولها میزند. بیست دقیقه است که این مسخره هی به من لبخند مضطرب میزند.
آخر کارمند خانم جوان نسبتا زیبایی با لحن عصبی و صدای بلند میپرسد «هشتاد هزار تومن؟»
و آقایک با تردید سرش را تکان میدهد به دو معنی؛ اول «آره. هشتاد هزار تومن» و دوم «یواش. میفهمه.»
«کوفت و درد و مرگ مفاجات با این ملاحظه کردنت.» باز هم توی دلم.
خانم جوان چک را میگیرد و عصبانی میرود پشت باجهاش و من را با دست صدا میکند. میروم. پول را میشمرد و لبخند واقعی میزند و میدهد. تشکر میکنم. من هم واقعی و از ته دل. و خب هزار البته یارو بسته دکانش را. من جا ماندهام.
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
23:34
2
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن ای خدا ای فلک ای طبیعت, حرف؛ نوشخوار آدمیزاد, نبش خاطرات
استراق سمع در بانک
ـ ایران اه دیگه. سرمایهداری اه. آدما که ارزش ندارن که...
- آره آقا. ارزش ندارن.
- آره. ما خودمون یه آشنا داریم اسمش سعید اه...
- بعله خب.
- آره اسمش سعید اه بعد خیلی هم ساده است ها... یعنی میدونی...
- آره آره. میدونم.
- آره. خیلی ساده است. اسمش هم سعید اه. خیلی ساده است. یعنی مثل عقبافتاده میزنه...
- آره. آره.
- آره. ساده است. یعنی فقط قیافهش این جوری میزنهها. اسمش هم سعید اه. اون وقت... میدونی که...
- آره. من دیدهم خودم این چیزها رو...
- آره. یه روز میره تو بانک این. گفتم که. اسمش هم سعید اه...
- آره. آهان. میدونم.
- بعد شماره میگیره وامیسته نوبتش بشه. مثل من و شما الان شماره گرفتیم ها.
- آره دیگه. آدم که ارزش نداره که. حالا شما الان...
- آره بابا. هماین رو میگم دیگه. این وامیسته تو صف. نوبتش که میشه میگن این منگول اه. بیا اسگولش کنیم.
- آره دیگه.
- آره دیگه. اسمش هم سعید اه این. بهش میگن وایسا ته صف.
- مثل من و شما دیگه الان. ببین این شماره که...
- آره. خلاصه این باز میره ته صف. هی این کار رو میکنن با این. این هم اسمش سعید اه...
- آره. آره.
- آره. میره هی ته صف. میگه ببینم چی میشه آخر. اصلا یعنی به روی خودش هم نمیآره. قیافهاش هم آخه یه جوری اه. عین این عقب افتادهها.
- آره. میدونم. دیدهم از این ها.
- عقبافتاده نیست ها. قیافهاش اه.
- آره آره. میدونم.
- خلاصه دیگه هیچ کس نمیمونه تو بانک. میره جلو یه چک میکشه از حسابش.
- چک میکشه. آره.
- آره. چک. یه رقمی که نداشتن اینها بهش بدن دیگه. بعد زنگ میزنن به بانکهای دیگه اون دور و ور. مثلا صادرات بوده، زنگ میزنن ملی، مثلا سپه، مثلا پاسارگاد اینا.
- آره. زنگ میزنن. با هم ارتباط دارن. آره.
- آره. میبینن اونها هم همه پولاشون رو بذارن رو هم نمیتونن بدن پول چک این رو.
- آره. نمیتونن دیگه. آره.
- آره. بعد چی کارش کنن حالا؟ یعنی چی کارش میتونن کنن؟ بهش رشوه بدن؟ این که خودش این همه مایه داره. رشوهی چی بدن بهش؟
- آره دیگه. رشوه مال نداراس. آره. الان هماین ما...
- آره. رشوه نمیشه داد دیگه. این همه مایه داره خودش. میرن سراغ این پیرمردا. این ریش سفیدای محلو جمع میکنن. اینا بیان واسطه بشن این چکش رو پس بگیره.
- پس بگیره. بیشرفها. پس بگیره.
- آره. بیشرفها. این هم چی کا میکنه؟ میگه باید اینها بیان تعهد بدن. تعهد بدن چی؟ تعهد بدن که اگه یکی یه چک داشت بیس تومن...
- بیس تومن.
- آره. بیس تومن. بیس تا تک تومنی. اگه چک داش بیس تومن با من هیچ فرقی نکنه. هماین رفتار که با من دارین با اون داشته باشین.
- هماین رفتار؟
- هماین رفتار. یعنی چی؟ یعنی انسانیت. یعنی سرمایهداری نه.
- هماین دیگه. هماین. انسانیت. اما خب کو؟
- هماین دیگه. کو واقعا؟ واقعا کو؟ انسانیت مرده. هماین سرمایهداری اه همهش.
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
12:26
2
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد, نبش خاطرات, پالپبازار
چهارشنبه ۶ اوت ۲۰۰۸
نوشتن از قهوه؛ نوشتن چون قهوه
این که میگویند «هر چیز، نو خوب است و دوستی کهنه»، حرف دقیقی نیست. ای بسا دوستی نو که بسی خوش باشد و ای بسا دوستی کهنه که نتوان کاریش کرد. این روزها دوست نوی داشتم که مسافر بود و رفت. نمیدانی چه خوش دوستی بود. دوست کهنه هم دارم که هست و انگار نیست. دوست کهنه هم دارم که هست و نمیبینمش، اما بویش را انگار باد میآورد و از این که پیامکی بفرستم و پیامی جواب بدهد به قدر دنیا شاد ام.
یکی از دوستان نه چندان کهنه ام، دو روز پیش هدیهای به من داد؛ یک پاکت کاغذی کلفت که درش را محکم بستهاند و توی یک کیسهی نایلونی است. با این حال بوی قهوهی تویش از پاکت و کیسه میگذرد و همه جا را پر میکند. دوستم آن قدر با من تازه دوست شده که نمیداند نوشیدن قهوه از آرزوهای نسبتا دست نیافتنی من است. معدهی بیمار و طبع حساس از این اجازهها به من نمیدهند. اما عجب بویی. گذاشتمش توی کیف که بیاورمش خانه و بو باز از توی پاکت کاغذی و کیسهی نایلونی و کیف برزنتی بیرون میزد و مترو را میانباشت.
نوشتهی خوب هم مثل قهوهی توی آن پاکت است. بوی خوشش - هفت لا هم که بپیچیش - همه جا را برمیدارد.
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
22:11
5
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن بیا بنویسیم, گویشن
سهشنبه ۵ اوت ۲۰۰۸
لب بالا
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
01:12
0
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد
جمعه ۱ اوت ۲۰۰۸
در بانک
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
11:58
6
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد

