پنجشنبه ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

همت می‌خواهد

این نمایش کپنهاگ واقعا شاهکار است. طرف درست دو برابر من سن دارد و دوازده سال پیش، در شصت و پنج سالگی این نمایش‌نامه را نوشته است. به فارسی هم ترجمه‌اش کرده‌اند. یک آدم باهمت می‌خواهد که بتواند این را درست ببرد روی صحنه. اگر درست اجرایش کنند روی بیننده عمیق رد می‌اندازد.

پ‌ن: شرمنده‌ی هر که می‌خواند و ممنون از رفیقی که با زبان بی‌زبانی حالیم کرد. این دوازده سال که نوشته‌ام فقط خطا است. این که این خطا از کجا آمده، کمی مضحک است. ازش در گذر.

خدا داده

عجب رويی داری تو. هی می‌گی «بسته است. دور بزن.» هی من اين آيکون گوشه‌ی صفحه رو فشار می‌دم راه باز می‌شه. باز به صفحه‌ی بعد که می‌رسيم می‌گی «بسته است. شرمنده. دور بزن.»

سه‌شنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

چی بگم؟

- دهنت رو ببند!
- چرا خب؟
- خب... خب... خب پس چی بگم؟

یکشنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

درخشش نشانه‌ها

بعد از امپراتوری نشانه‌ها و چیزهایی مانند آن، چشمتان به درخشش نشانه‌ها هم روشن. قصه کوتاه. دوست جان با دوست نو رفته بودند گوشه‌ای از شر گرما دمی بیاسایند و چیزی نوش کنند، توی منو نوشته بوده است ساین شاین.

پنجشنبه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

مردنم

این کابوس است؛ واقعی است. وقتی دیدمش تلخ‌تر از این بود. تلخ‌تر از هر چه خیال کنی. کابوس قهوه نیست که با شیر و شکر ملایمش کنیم. هم‌این است که هست. اگر تلخی آزارت می‌دهد، من را ببخش و نخوانش.

من بودم و عزیزترین آدم روی زمین. تاکسی سوار شدیم، مترو، اتوبوس. رسیدیم جایی که شبیه باستیون بود، بین میدان حسن آباد و کاخ مرمر. یادت هست؟ آن‌جا که رسیدیم پر بود از آمبولانس‌های مرده‌بر بهشت زهرا. همه را ردیف کنار هم پارک کرده بودند. رفتیم توی یک ساختمان قدیمی. مثل اداره‌های زمان کودکی. تاریک، در و پنجره‌ی آهنی با شیشه‌های مشجر کثیف و رنگ پلاستیک طبله کرده و پوسته پوسته شده. راه‌پله‌های پهن و طبقه‌ی بالایی که درش هیچ خبر دیگری نیست. اتاق‌هایی با در چوبی که بالای در شیشه دارد و توی اتاق پیدا است. میزها و قفسه‌های پر از زونکن شانه‌های هم را فشار می‌دهند تا جا باز کنند و کسی پشت میز نیست؛ کسی که انتظار عبث داری که باشد. توی یکی از اتاق‌ها به جای میز و صندلی و زونکن و این‌ها تخت سنگی بنفشی بود که رویش می‌شد آدمی را خواباند و شست و باز هم کسی در اتاق نبود، کسی که باید می‌بود.
من ایستادم تا او – عزیزترین – برود و پیدایش کند. رفت طبقه‌ی بالا و من منتظر ماندم، اما نمی‌دانستم دقیقا منتظر چه هستم. عزیزترین آمد. به من گفت دارد می‌آید. بعد از من پرسید «چرا لباس‌هات رو درنیاورده‌ی؟»
گفتم «چرا در بیارم؟»
گفت «که بشوردت.»
شروع کردم لباس‌هایم را بکنم. گفتم «بشوردم؟»
گفت «تو غسال‌خونه چه کار می‌کنند؟ می‌شورند دیگه.»
گفتم «خب بعد چه کار کنیم؟» گیج بودم. نمی‌فهمیدم چرا باید در غسال‌خانه بشویندم.
گفت «بعد؟» سعی کرد لب‌خند بزند. لب‌خند هم مثل مرد طبقه‌ی بالا نمی‌آمد. باز گفت «بعد؟» و با دستش حرکت گنگی کرد. گمان کنم معنی حرکت دستش این بود که «بعد لالا.»
گفتم «خب اگه درجا تموم نکردم چی؟ می‌ذاشتیم تموم کنم بعد می‌آوردینم بشورنم.»
گفت «نه. تموم که نمی‌کنی درجا.» و نگفت «خدا نکنه.» همیشه می‌گفت و لبش را گاز می‌گرفت.
گفتم «پس باید بشینیم اینجا تا وقتش بشه؟ خب ممکنه به این زودی‌ها نشه. نمی‌شه یه ماه دو ماه نشست که.»
گفت «نه.» و باز لب‌خند را کشید و باز نیامد. با سرنگی فرضی چیزی را به ساعد دست دیگرش تزریق کرد. معلوم بود که قبلا همه‌ی این حرف‌ها را با هم زده‌ایم و باز من یادم رفته. کلافه بود طفلک. اما اصلا دل‌خور نبود. غم‌گین بود، اما سعی می‌کرد به روی خودش نیاورد.
گفتم «با آمپول؟» سرش را تکان داد که «آره.»
گفتم «خب چرا؟» بعد سعی کردم توضیح بدهم. گفتم «خب اگه من فعلا فعلاها تموم نمی‌کنم، خب چه کاری اه؟ بمونم خب. هان؟»
بعد با تردید خندیدم. خنده‌ی من آمد؛ نصفه.
گفت «نه.» دست کشید به پوست بازوم. درد داشتم. کتفم و بازوم شدید درد می‌کرد. گفت «دیگه زیر این پوست تویی نمونده. همه‌اش درد اه. همه‌اش زجر اه. باید راحت شی.»
سرش را تکان داد. انگار اشک را توی چشم‌خانه‌اش قل می‌داد که از چشمش بیرون نیفتد. بعد باز گفت «این قرص‌ها که دکتر به تو می‌ده و هر روز داری می‌خوری.» من قرص‌ها را یادم نبود. ادامه داد «این‌ها باید کف پاهات رو بترکونه. اگه کف پاهات می‌ترکید یه سری از مریضی‌هات بهتر می‌شد. اما تو می‌خوری و هیچی هم نمی‌شه. فیل اگه بخوره از پا می‌افته. اما تو عین خیالت نیست.»
گیج بودم. به تنم دست زدم. زیر پوستم درد بود. رنج بود. مریضی بود. اما دوست نداشتم نباشم. گفتم «پس اون همه چیزی که بنا بود بخونم و بدونم؟ قرار بود درس بخونم. قرار بود دکتری بگیرم. مطالعات میان‌رشته‌ای. همه‌اش تموم شد؟»
چیزی نگفت. آه نصفه‌ای کشید و نکشید.
کمی فکر کردم. یاد بچه‌ها افتادم. گفتم «اقلا می‌گفتی به بچه‌ها تکلیف نگم برای جلسه‌ی بعد. طفلی‌ها می‌رن می‌نویسن، بعد کسی نیست خط بزنه براشون.»
بعد یادم آمد که این بار همه آمده بودند. با دقت گوش می‌دادند. بحث الکی راه نمی‌انداختند. پس این بود. خبر داشتند که من دارم می‌آیم این‌جا. خبر داشتند که کارم تمام است. می‌فهمیدم دارم اذیتش می‌کنم با این حرف‌ها. می‌فهمیدم اگر راهی باشد حتما او به‌ش فکر کرده.
حتا یک لحظه از ذهنم گذشت شاید ورزش کنم تا حالم خوب شود. اما خودم هم خنده‌ام گرفت.
مرد بالاخره از طبقه‌ی بالا آمد. حدود پنجاه سالش بود انگار. صورت لاغر و خیلی تکیده. سبیل کوچک مثلثی. مو و سبیلش خیلی مشکی بود. انگار رنگشان کرده بود. موهایش خیلی کوتاه و خیلی آشفته بودند. لهجه هم داشت انگار. سعی کرد دل‌داریم بدهد. گفت «آقا شما که خوب ای. نمی‌دونی چه جوون‌های دسته‌گلی رو آورده‌ن این‌جا من روی هم‌این سنگ شسته‌م.»
نفهمیدم منظورش از «خوب ای» چی بود. یعنی من عمرم را کرده‌ام؟ در سی و هفت سالگی؟ یا منظورش این بود که «تو که تونستی رو پای خودت بیای برو خدا رو شکر کن»؟
گیج بودم. نخواستم چیزی بپرسم. عمیقا متاسف بودم از چیزهایی که از دست می‌دادم. در واقع دو چیز را از دست می‌دادم. یکی دوستی آدم‌ها و مخصوصا عزیزترین. یکی هم دانش بشری. در گور هیچ کدام از این دو نبود. این یکی را با همه‌ی گیجیم مطمئن بودم.

سه‌شنبه ۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

امنيت جانی

سری به وبلاگ آقای شهبازی بزن. ديشب حمله کرده‌اند که بکشندش. شانس آورده که جان سالم به در برده. پيش از اين گفت که بنا است بگيرندش، هوچی‌بازی درآوردند که از اين خبرها نيست و از خودش درمی‌آورد، تا گرفتندش، بعد هم گفتند اصلا خودش زمين‌خوار بوده است. اين بار هم می‌گويد جانش در خطر است، کسی توجه نمی‌کند تا اتفاق مبادا بيفتد.

چهارشنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

برای آن نت كه هنوز نشنفته‌ام

سال‌ها است كه دوست دارم يك روز پلنگ را.
شبی آن روز می‌رسد. چهار فرشته با تور می‌آيند. تور می‌اندازند. روحم را مثل سگ كه از آغل گوسفندها بيرون می‌كشند از تنم.
روحم تور افتاده تقلا می‌كند كه از فرشته‌ها در آسمان می‌پرند. می‌برند. تا كاخ پلنگ می‌رسند. در تالاری بی‌انتها، بی‌در، بی‌روزن، سقف بلند و سپيد، كف لغزان و سپيد، ديوارها سپيد و ستوده، فرشته‌ها رها می‌كنند و پلنگ از ازل سوی روح خيز برداشته آرام مقتدر بر خلأ ميان سقف و كف و ديوارها جهيده يا جسته. روحم به پشت می‌افتدم، پلنگ بر سينه‌ام. پوستش، پوست‌داشتنيش مرطوب است. نه! تر است. نه! آب‌ريز است. كنار گوش‌هايش اندكی خشك شده. سپيدی نمك دريا را می‌بينم. شناييده. می‌دانم كه نمك تلخ و شور است. دوست دارم بچشم. سگ را به آغل بيدار. اما آخر، شبی آن روز می‌رسد.