جمعه ۲۹ فوریهٔ ۲۰۰۸

زد و خوردی که نکردیم

اول بگویم مهربان هم‌سر سالم است. دلیلی ندارد کسی نگران شود. من هم از هولم دارم این‌ها را می‌نویسم.
داشتیم از خیابان رد می‌شدیم؛ شریعتی. یک لحظه برگشتم خلاف جهتی که باید نگاه کنم تا به او چیزی بگویم. دیدم از دل تاریکی یک پژوی مسافرکش عقب می‌آید. سریع بود. فرصت نکردم چیزی بگویم. فقط با یک دستم او را عقب کشیدم و دست دیگرم را بلند کردم که روی صندوق عقبش بکوبم؛ سرعتش آن قدر بود که دستم روی کاپوتش پایین آمد. مهربان هم‌سر را کمی عقب کشیده بودم، اما باز هم ماشین به پایش خورد و خم شد و آینه‌ی ماشین به صورتش خورد و روی زمین افتاد. حالا ببین چه قدر باید شانس آورده باشم که با همان سرعت وحشیانه به مهربان همسر کوبیده باشد اما باز او دست کم ظاهرا سالم باشد. افتاده بود روی زمین اما خونی ازش نمی‌ریخت و ظاهر سرش سالم بود و جاییش تکه تکه نشده بود.
کاری ازم ساخته نبود. فریاد می‌کشیدم. پسرک کم‌سال بدبختی از ماشین پیاده شد. نگران بود که مبادا پلیس بیاید و ببرندش کلانتری یا ماشینش را بخوابانند. مدام به من می‌گفت شما خون‌سرد باشید. گفتمش اگر بروی دورتر بایستی و این قدر توی شکم من نیایی شاید بتوانم کمی خون‌سردتر باشم. رفتیم بیمارستان. «آقا حالا فعلا شما نگو که تصادف کرده‌ایم.» و لا به لای حرف‌هایش هی «اِلایی به حق پـَنـْشْ دَنْ» و «به حق خون اِماموسه» و «آیْدُلکُرسی می‌خونم» و من هی لب‌هایم را گاز می‌گرفتم که نگویمش «پـَنـْشْ دَنْ» نه و «پنج تن» و «اِماموسه» نه و «امام حسین» و «آیْدُلکُرسی» نه و «آیة‌الکرسی» و این‌ها هیچ کدام کارکرد جبرانی برای آینه بغل و بیمه و دقت و مثل آدم رانندگی کردن ندارند و تضمین آدم نبودن تو نمی‌شوند.
بعد دیدم کم‌کم دارد کار به این‌جا می‌کشد که از ترس کاری کند که معاینه نکنند و بی‌خیال شوند و با من بمیرم تو بمیری همه چیز را تمام کنند. گفتم برو. برو بگذار دست کم خودمان بدانیم چه می‌کنیم. باز شروع کرد که نه آقا فرمایش نفرمایید من در خدمت ام و از این مزخرفات.
بعد هم که معاینه تمام شد و می‌خواستیم برویم دنبال زندگی‌ای که بنا بود یک شام خوردن بیرون از خانه هم تویش باشد اصرار بی‌معنا که «آقا ببرمتان در منزلتان برسانم» و «برویم منزل ما» و تعارف‌های بی سر و ته و پیاده که شدیم «آبجی ببخشید خلاصه دردتون اومد» و بعد هم گازش را گرفت و رفت. تمام.

سه سالگی

چرب بود
زرد بود
شیرین بود
حلوای توی پیاله‌ی بلور
و بوی زعفران و برنج می‌داد
مادر
کمی آرام
کمی بی‌حال
لب‌خند می‌زد
و به من نگاه می‌کرد
و به قاشق کوچکم

چیزی در همین حدود

این آقای «به‌روژ ئاکره‌یی» نشان داد که با زبان فارسی هم می‌شود داستان نوشت. نه داستان به معنای متعارفش در ایران؛ که دیگر بیش از هر چیز یک فعالیت فرقه‌ای بیمارگون است. بل‌که داستان به معنای چیزی که بشود خواند و ازش لذت برد و فهمیدش. اسم مجموعه داستان‌هاش که من خواندم «چیزی در همین حدود» است و نشر چشمه هم منتشرش کرده. پنج داستان کوتاه، هفتاد و هشت صفحه، 1300 تومان هم قیمتش. خیر نبینی حمومی که بعد این همه وقت ننوشتن با پنج تا داستان خوب آوردیمان سر نوشتن.

جمعه ۸ فوریهٔ ۲۰۰۸

درشت درشت بنویس

در این نقاشی‌های مرکبی چینی ژاپنی چه چیزی را دوست دارم؟ چیزهای قشنگ زیادی دارند. اما آن که من دوست دارم شاید اسمش این باشد «عنصر زیبایی به نام خلأ».
مینیاتور ایرانی دیده‌ای. چه قدر شلوغ است؟ همه جاش پر است. هر گوشه‌اش گلی بته‌ای چیزی هست. جای خالی نیست. انگار نقاش‌ها از جای خالی می‌ترسیده‌اند.
نقاش چینی انگار از جای خالی نمی‌ترسد. زیباییش را درک می‌کند. یک نقاشی مرکبی نمونه از نظر من یک کادر بلند است، مثلا عرض پانزده و ارتفاع پنجاه. کاغذ بافت‌دار. تقریبا تمام کادر سفید است. از گوشه‌ی بالا-راست یک شاخه‌ی بید مجنون وارد کادر شده و ده پانزده سانت آمده پایین اما از کنار کادر جلوتر نیامده. بقیه‌ی کادر خالی خالی. فقط گوشه‌ی پایین-چپ یک برگ افتاده؛ کم‌رنگ. باید دقت کنی تا ببینیش.
خاطره نوشته «صبح که از خواب ناز برمی‌خاستم نمی‌دانستم ظهر هم‌آن‌روز چه اتفاق عجیبی را شاهد خواهم بود.»
می‌پرسم «مگر ظهر اتفاق نیفتاد؟»
می‌گوید «چرا.»
می‌پرسم «پس چرا از هم‌آن ظهر شروع نمی‌کنی؟»
می‌گوید «اگر از ظهر شروع کنم که دو خط بیش‌تر نمی‌شود.»
می‌ترسد که صفحه‌اش خالی بماند. با چه پرش می‌کند؟ با کلمه. کلمه‌هایی که بنا است فقط صفحه را پرکنند نه این که معنایی برسانند یا حسی منتقل کنند. نمی‌داند چه می‌کند با زبان و واژه‌ها. محض خنده می‌گویمش «خب درشت درشت بنویس.»

پنجشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۰۸

نادر

مردم هم را صدا می‌زنند که «هی فلانی! کدام کتاب را نیمه‌تمام گذاشته‌ای؟» من تعجب می‌کنم. تمام کردن یک کتاب در زندگی من اتفاق نادری است؛ واقعا نادر.

کشیدن - نوشتن

قرن چهاردهم میلادی، در ژاپن تقریبا هم‌زمان با دوره‌ی مورُماکی است؛ دقیق‌تر، از 1336 تا 1573. در این دوران گسترش معبدهای ذن در کیوتو اثر مستقیمی روی نقاشی ژاپنی گذاشت. نقاش‌ها فرم‌های تک‌رنگ رایج در دوره‌های سونگ و یوآن در نقاشی چینی را جای‌گزین فرم‌های رنگارنگ پیشین کردند. در این دوره کشیدن چهره‌ی راهبان بودایی مشهور در حال مراقبه بس‌یار رایج شد.
اما در دوره‌ی بعدی (
آزوچی مـُمـُیاما 1568 تا 1603 میلادی) نقاش‌ها باز به زمینه‌های رنگارنگ رو کردند و استفاده از ورقه‌های طلا و نقره و کار در ابعاد بزرگ نیز طرف‌دار پیدا کرد. معمولا این دوره را – شاید به این دلیل که دیگر کشیدن چهره‌ی راهبان مد نبود – دوره‌ی کم شدن تاثیر ذن می‌دانند. اما نگاهی به کارهای بازمانده از هاساگاوه تـُهاکو (1539 تا 1610 میلادی) نشان می‌دهد که این تصور چندآن هم درست نیست. تهاکو مکتب خود را با رجوع به نقاشی‌های مرکبی چینی پدید آورد. در نقاشی‌های تهاکو استفاده از یک رنگ و نیز به کار بردن آزادانه‌ی عنصر خلا شدیدا با روح ذن هم‌آهنگ است. گاه پس از پایان یک دوره و در اواسط دورانی دیگر، روح هنر آن دوره خود را کم‌کم آشکار می‌کند.
نگاه تهاکو به نقاشی بس‌یار شبیه نگاه من به نوشتن است. شاید برای هم‌این نقاشی‌هایش را دوست دارم. یکی از نقاشی‌های مشهورش «درختان کاج» است. ببین:

(تصویرها را از ویکیمدیا نقل می‌کنم.)