زد و خوردی که نکردیم
داشتیم از خیابان رد میشدیم؛ شریعتی. یک لحظه برگشتم خلاف جهتی که باید نگاه کنم تا به او چیزی بگویم. دیدم از دل تاریکی یک پژوی مسافرکش عقب میآید. سریع بود. فرصت نکردم چیزی بگویم. فقط با یک دستم او را عقب کشیدم و دست دیگرم را بلند کردم که روی صندوق عقبش بکوبم؛ سرعتش آن قدر بود که دستم روی کاپوتش پایین آمد. مهربان همسر را کمی عقب کشیده بودم، اما باز هم ماشین به پایش خورد و خم شد و آینهی ماشین به صورتش خورد و روی زمین افتاد. حالا ببین چه قدر باید شانس آورده باشم که با همان سرعت وحشیانه به مهربان همسر کوبیده باشد اما باز او دست کم ظاهرا سالم باشد. افتاده بود روی زمین اما خونی ازش نمیریخت و ظاهر سرش سالم بود و جاییش تکه تکه نشده بود.
کاری ازم ساخته نبود. فریاد میکشیدم. پسرک کمسال بدبختی از ماشین پیاده شد. نگران بود که مبادا پلیس بیاید و ببرندش کلانتری یا ماشینش را بخوابانند. مدام به من میگفت شما خونسرد باشید. گفتمش اگر بروی دورتر بایستی و این قدر توی شکم من نیایی شاید بتوانم کمی خونسردتر باشم. رفتیم بیمارستان. «آقا حالا فعلا شما نگو که تصادف کردهایم.» و لا به لای حرفهایش هی «اِلایی به حق پـَنـْشْ دَنْ» و «به حق خون اِماموسه» و «آیْدُلکُرسی میخونم» و من هی لبهایم را گاز میگرفتم که نگویمش «پـَنـْشْ دَنْ» نه و «پنج تن» و «اِماموسه» نه و «امام حسین» و «آیْدُلکُرسی» نه و «آیةالکرسی» و اینها هیچ کدام کارکرد جبرانی برای آینه بغل و بیمه و دقت و مثل آدم رانندگی کردن ندارند و تضمین آدم نبودن تو نمیشوند.
بعد دیدم کمکم دارد کار به اینجا میکشد که از ترس کاری کند که معاینه نکنند و بیخیال شوند و با من بمیرم تو بمیری همه چیز را تمام کنند. گفتم برو. برو بگذار دست کم خودمان بدانیم چه میکنیم. باز شروع کرد که نه آقا فرمایش نفرمایید من در خدمت ام و از این مزخرفات.
بعد هم که معاینه تمام شد و میخواستیم برویم دنبال زندگیای که بنا بود یک شام خوردن بیرون از خانه هم تویش باشد اصرار بیمعنا که «آقا ببرمتان در منزلتان برسانم» و «برویم منزل ما» و تعارفهای بی سر و ته و پیاده که شدیم «آبجی ببخشید خلاصه دردتون اومد» و بعد هم گازش را گرفت و رفت. تمام.


