سه‌شنبه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۷

در پاساژ

آقا ببخشین اون تبرج مشکی‌هاتون جفتی چند اه؟ نه نه. اون‌ها نه. اون بلندها که ستاره‌ی طلایی داره.

پنجشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۷

زورباهای ملایری

تا حالا چیزی از «کیوسک» شنیده‌ای؟ یک گروه موسیقی فارسی زبان اند که در کانادا زندگی می‌کنند. معمولا متن‌هاشان انتقادی است. انتقاد اجتماعی و سیاسی و فرهنگی. خلاف این همه گروه و خواننده‌ای که مثل قارچ می‌زنند بیرون، کارهاشان را می‌توانم بشنوم. بعضی را هم دوست دارم. یکیش «زوربای ملایری». «زوربای ملایری» توصیفی است از یک تیپ که به طبقه‌ی اجتماعی نوکیسه می‌شبیهد.
مشخصه‌های این تیپ را باید هم‌آن‌جا بشنوی. در میان تکه توصیف‌هایی که آن‌جا هست، این را بیش از همه دوست داشتم «زندگی دیگرون اصلا برام مهم نیس».
اگر با آدم‌های این تیپ سر و کار داشته باشی، یا حتا توی هم‌این اینترنت چرخی بزنی و وبلاگ‌هاشان را بخوانی این خصوصیت درشان واضح است. در وبلاگ‌ها خیلی از ما فضایی نیمه خصوصی داریم. خیلی از ما ترجیح می‌دهیم که وارد نوع خاصی از مسائل نشویم؛ درگیر سیاست، خیریه، اعتراض به فلان حرکت جهانی یا منطقه‌ای یا چه نشویم. این‌ها را نمی‌گویم. آن که می‌گویم متفاوت است. تعمد در این که فاصله‌ات را از زندگی مردم نشان بدهی و ندیده‌شان بگیری. این کاری نیست که بتوان بابتش یقه‌ی کسی را گرفت و کوبیدش به دیوار، اما در عین حال نهان کردن ندارد که تهوع‌آور و چندش‌آور است. اگر کسی اصرار دارد خودش را «دیگری» ببیند، چه‌را من باید هم‌چون‌آن به روی خودم نیاورم؟ بله. من می‌دانم و خوب می‌دانم که «the same is other»، اما این را هم می‌دانم که خودی رفتار کردن و بی‌یگانه رفتار کردن هر یک چه معنایی دارند.
چند وقت پیش تصادفا به وبلاگی خوردم که صاحبش واضح، دامن از بودن با دیگران چیده بود. طوری از «توی ایران» حرف زده بود که انگار از اول بیرونی بوده و بیرونی زیسته و نمی‌داند ایران کجا است و چی است و فقط در یک سفر توریستی این کشور عجیب را دیده است.
عصبانیت هم از احوال آدم است. عصبانی شدم. چیز تندی نوشتم که این‌جا بگذارم. دیدم مروت نیست. برای خودش فرستادم که اگر نظری دارد بدهد. طبیعتا «دیگر»تر از آن بود که حتا بنویسد «نامه‌ات رسید».

پنجشنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۰۷

من، میوه، معما

میوه‌های آخر پاییز را دوست دارم. انار نمی‌خورم، اما دیدنش را دوست دارم. پوستش گاهی حتا گداوار است، اما توی انار معمولا شاهانه است. هم‌آن شعر کتاب‌های درسی که صد دانه یاقوت و این ماجراها. انار را به دلیل دیگری هم دوست دارم. اگر انار نباشد، رب انار از کجا بیاید؟
مردم معمولا خرمالو دوست ندارند، می‌پرسی چرا؟ می‌گویند گس است. خب مگر مجبور اند خرمالوی نارس بخورند؟ پوست خرمالوی رسیده کمی چین خورده است، مثل هنرپیشه‌های قبلا معروف‌تر سینما که هی می‌روند عمل می‌کنند، پوستشان را می‌کشند. مزه‌اش هم مثل خرمای تازه است. نه گس است، نه بی‌مزه. شیرین است و حتا خیال‌انگیز.
اما ازگیل، این یکی به گمانم بیش‌تر معما است تا میوه. خمیری کمی ترش، کمی شیرین، میان پوستی که رنگ و لکه‌هایش گاهی یاد گراز می‌اندازدت. و لابه‌لای آن خمیر، دانه‌های سفت چوبی چندپر، که گاهی حجمشان روی هم، برابر حجم هم‌آن خمیر عجیب می‌شود.

چهارشنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۷

چه بودن زبان


گاهی سعی می‌کنم تصورم از زبان را توصیف کنم. نمی‌شود. نمی‌توانم. کشیدمش. شد این.

دوشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۷

اخلاق و آگاهی

زیاد دیده‌ام کسانی را که اخلاق را نه مقوله‌ای رفتاری که مقوله‌ای ارزشی می‌دانند. به نظر این آدم‌ها اصل‌های ثابت و درستی در اخلاق وجود دارد که شامل همه کس و همه وقت و همه جا است و مو لای درزش نمی‌رود و استثنا برنمی‌دارد. دی‌شب فیلمی دیدم که داستانش دو جزء داشت. یکی به گند کشیدن همیشگی ایمان و امید به شیوه‌ی ساده‌لوحی سینمای آمریکا. جزء دیگرش احوال آدمی بود که روند آگاهیش در زمان کمی مختل و مخدوش شده بود. و اخلاق و فعل اخلاقی برایش معنایی کاملا متفاوت گرفته بود.
اگر تو هم از آن تصورات اخلاقی داری، یک بار
این فیلم را ببین. شاید کمی بهتر فکر کنی.

پنجشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۷

اعتراف

گاهی آدم باید اعتراف کند. این آقای روفوس سول در این عکسش این قدر زیبا هست که واقعا آدم ممکن است آرزو کند کاش این قیافه را داشت. هر چند در شعبده‌باز چه قیافه‌ی مزخرفی برایش ساخته بودند. (در نقش شاه‌زاده لئوپولد)