چهارشنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۷

انسان و انسان؛ انسان و آهن

هم‌راه چند نفر دیگر از پله‌ها پایین می‌آیم. دخترک پایین پله‌ها ایستاده است. بیست سالی از من کوچک‌تر است؛ اول جوانی. کمی خجالتی است و دوست ندارد کسی نگاهش کند. نگاه من را که می‌بیند سرش را پایین می‌اندازد. حالا از وسط پله‌ها فقط شال باریکش را می‌بینم و مانتویش را. می‌دانم که اخم کرده است. از کنارش که رد می‌شوم هنوز لب‌خند می‌زنم. می‌دانم منتظر برادرش است که دارد می‌آید پایین. در حال رد شدن می‌گویمش که فلانی دارد می‌آید. جا می‌خورد. فکر نمی‌کرده که بشناسمش. ناگهان خوش‌حال می‌شود. سرش را بالا می‌آورد. لب‌خند می‌زند. می‌خواهد تشکر کند. نمی‌تواند. صدا در گلویش می‌شکند و شبیه یک میوی کوتاه می‌شود. هم‌آن‌طور که لب‌خند می‌زنم دست تکان می‌دهم و رد می‌شوم.
ارتباط انسانی خیلی زیبا و لذت‌بخش است. ارتباطی که دو سویش و موضوعش و روشش و ابزارش انسانی باشد.
O
به ایست‌گاه که می‌رسد اتوبوس راه افتاده است. خسته است. مستاصل است. دست‌های زمختش را به هم می‌مالد و ناامید دنبال اتوبوس می‌دود. با صدایی نیمی ناله و نیمی فریاد خشم می‌گوید «واستا آخه». راننده می‌شنود. توی آینه نگاه می‌کند و کارگری را می‌بیند که ناامید است و باز هم می‌دود. ایستادن سخت است. آن کوه آهن نگه داشتنش خطرناک است. تصادف چیز بعیدی نیست. دودل می‌شود و آخر نگه می‌دارد.
مرد هنوز می‌دود. باورش نمی‌شود. بالاخره به یک قدمی در که می‌رسد و فش‌فش باز شدن در را که می‌شنود باور می‌کند. ناگهان سرعتش را کم می‌کند. به‌ش برخورده است. دوست ندارد دنبال اتوبوس دویده باشد و هول‌هولکی سوار شود. دوست دارد آقاوار سوار شود. پاکشان سوار می‌شود. همه‌ی اتوبوس معطل او اند. او معطل دلی که بگوید حرمتش را از این کوه آهن پس گرفته است.
ارتباط انسان و آهن هیچ وقت لذت‌بخش نمی‌شود. هیچ وقت زیبا نمی‌شود. یک سوی ارتباط، گاه موضوع، گاه روش و گاه ابزارش انسانی نیست.
O
دو نفر که موافق اند که از هم دور شوند؛ برای همیشه. می‌دانند و موافق اند که حق دارند مهربان و سالم و شاد از هم دور شوند؛ برای همیشه. این حق را از دست نمی‌دهند. کوه آهن نمی‌شوند. زیبا می‌شوند. من هم‌این امروز دیدم.

جمعه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۷

غم‌نوش

این محسن نامجو هم کشف هر روز و هر لحظه است. تصور کن وقتی این‌ها را می‌خواند چه محشری به پا می‌شود. کسی تا به حال توانسته این همه غم قشنگ تولید کند و در پنج دقیقه و ده ثانیه بگنجاند؟

بنگر به جهان چه طرف بربستم؛ هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم؛ هیچ
شمع طرب ام ولی چو بنشستم هیچ
من جام جم ام ولی چو بشکستم هیچ

افسوس که بی‌فایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

از من اثری ز سعی ساقی مانده است
وز زمزمه‌ی عطر اقاقی مانده است
وز باده‌ی دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده است

بنگر به جهان چه طرف بربستم هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ
شمع طرب ام ولی چو بنشستم هیچ
من جام جم ام ولی چو بشکستم هیچ

بلامارتای بلا


وقتی فیلم صد و ده دقیقه‌ای را در کم‌تر از هشتاد دقیقه نشانت می‌دهند، تمام ماجراهای عشقیش را هم می‌توانند به باق بقا بدهند. اما باز هم فیلم قشنگی بود این بلا مارتا. خیلی قشنگ.
امروز با دوستی صحبت می‌کردیم. دامن صحبت دراز نبود. اما ماجرا درازدامن بود. یافتن یک دستور غذای جدید که به درد الغای برده‌داری و یافتن روش‌های جدید رابطه‌ی انسانی و چند چیز مهم دیگر بخورد.
فیلم خیلی قشنگ بود. باور کن حتا بعد از آن همه سانسور قشنگ بود لعنتی.

چهارشنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۷

کتابی که این روزها




این کتابی است که این روزها می‌خوانمش. از دوستی که معرفیش کرد و به یمن همتش توانستم یکی از آخرین نسخه‌هایش را بخرم ممنون ام. هر کس از کتاب خوب انتظاری دارد. یکی دوست دارد کتاب خوب روان باشد و یکی دوست دارد پلک‌سنگین‌کن باشد. اگر تو هم دوست داری کتاب کمی سنگ به برکه‌ی آرامش ذهنت بیندازد، کمی سوال برایت ایجاد کند، کمی لگد بیندازد و آرامت نگذارد، این کتاب خوبی است. چون این کارها را می‌کند و نه کمی.

نویسنده‌اش آدم درس‌خوانده‌ای است. هم در حوزه درس خوانده هم در دانشگاه‌های انگلیس و آمریکا. کتاب حدود چهارصد منبع دارد و همه‌ی ارجاعات از هم‌آن تیپ خفن یک حرف و چند ارجاع اند که اهل آکادمی برایش می‌میرند.

توصیف‌های تاریخی جالبی از وضع تشیع و تطور آن دارد که معمولا بر سر منبر یا در کتاب‌های درسی به ما نیاموخته‌اند. خاصه در مورد غیبت و آن دعوای تاریخی میان کسانی که مثل شیعه‌ی دوازده امامی فعلی می‌اندیشیده‌اند و طرف‌داران جعفر بن هادی (برادر امام حسن عسکری که بعدها به جعفر کذاب مشهور شد).

پس از چند فصل بررسی‌های تاریخی یک فصل کلامی هم هست که آن هم چیز بدی از آب درنیامده است. ممکن است وقت خواندن کتاب با نویسنده موافق باشی یا نه. ممکن است احساس کنی او پا از دایره‌ی تشیع بیرون گذاشته یا ممکن است احساس کنی شیعه‌ی متعصبی است. مهم این‌ها نیست. مهم این است که او سوال‌های خوبی می‌پرسد.

شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۷

زیاده عرضی نیست جز این که گم شو اون عقب‌تر وایسا حالم از دیدن جزئیات ریختت به هم می‌خوره.
پ‌ن: لابد لازم نیست بگویم که مخاطبش خیالی است. بازی با کلمه‌ها است.

دلا ديدی که خورشيد از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
زمين و آسمان گل‌رنگ و گل‌گون
جهان دشت شقايق گشت از اين خون
نگر تا اين شب خونين سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
ز هر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
وقتی نامجو این را می‌خواند، دلم، دستم، جانم، همه می‌ماند، همه می‌موید. غم. یک‌سره غم. چه غم شیرین و عمیق و عجیبی.

پنجشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۷

از رو بستن

من واقعا یادم نمی‌آید آدمی به ملایمت و سلامت محمدجواد اکبرین دیده باشم. می‌گویند در حال رفتن به بیروت روی پله‌های هواپیما و با حکم دادگاه ویژه‌ی روحانیت گرفته‌اندش. نمی‌دانم چه می‌توان گفت. احتمالا اکبرین هم از این جامه به در خواهد آمد. آه.
این هم خبرها: + و +

یکشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۷

اونا که نمی‌ذارن

وقتی محسن نامجو می‌خواند «حالا ببینا! نمی‌ذارن مثّ سگ کنار تو زندگی کنم» عده‌ای می‌پرسند «یعنی چی؟ این چه وضعی است؟ مثلا به این می‌گویند هنر؟ چرا مثل سگ؟ کرامت انسانی چه می‌شود؟» و عده‌ای دیگر می‌پرسند «کی نمی‌ذاره؟» در پاسخ به این گروه دوم، گروه اول را نشان بده.

شنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۷

بی‌بی‌سی! آی بی‌بی‌سی! این کار رو نکن با فارسی


من با بی‌بی‌سی دشمنی ندارم. اما گاهی حرصم درمی‌آید از دستشان.

عکس یادگاری من و آرتور

شوپنهاور انگار گفته است:
Eine Gesellschaft Stachelschweine drängte sich, an einem kalten Wintertage, recht nahe zusammen, um sich vor dem Erfrieren zu schützen. Jedoch bald empfanden sie die gegenseitigen Stacheln, welches sie dann wieder voneinander entfernte. Wann nun das Bedürfnis der Erwärmung sie wieder näher zusammen brachte, wiederholte sich jenes zweite Übel, sodass sie zwischen beiden Leiden hin- und hergeworfen wurden, bis sie eine mäßige Entfernung voneinander herausgefunden hatten, in der sie es am besten aushalten konnten.
Die mittlere Entfernung, die sie endlich herausfinden, und bei welcher ein Beisammensein bestehen kann, ist die Höflichkeit und feine Sitte.
و من در جوابش می‌گویم ببین رفیق! از هم‌آن پاراگراف اول پیدا است که چه قدر باهوش و نازنین ای. اما در هم‌آن پاراگراف دوم راه من از تو سوا می‌شود.
پ‌ن: بله. بد نمی‌گذرد اگر چای نخورده با شوپنهاور پسرخاله شوی. به هر حال پاراگراف دوم دارد سعی می‌کند جلوی هم‌این را بگیرد.
باز هم پ‌ن: من هم آلمانی بلد نیستم. اما پیدا کردن معنیش نباید سخت باشد.