سه‌شنبه ۲۸ اوت ۲۰۰۷

من در نقش کودتاچی

دی‌شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم کودتا کرده‌ام. بالاخره سرخوردگی و شکم سیر و این چیزها از این تبعات هم دارد.
صحنه‌ی اول: من جلوی در بانک. تابستان بود و گرم. دزدها توی بانک. چند تا پلیس سردرگم جلوی در هاج و واج مانده بودند که چه کنند. داد کشیدم سرشان که «بیفت تو جوب تا اون مغز پوکت رو نزده‌اند از توی بانک». یکیشان گفت «چی گفتی؟» باز داد کشیدم «خفه شو مودب باش تا ندادم پوستت رو بکنند توش فندق بریزند». کار کرد عربده‌ام. ترسید. دو سه تا لگد به کارشان زدم و جمع و جورشان کردم و یادشان دادم که بروند دزدها را بگیرند. خودم از کجا بلد بودم؟ این اخلاق وحشیانه را از کجا آورده بودم؟
صحنه‌ی دوم. داشتم رئیس کلانتری را تادیب می‌کردم. همه از من مثل سگ می‌ترسیدند. اسلحه‌ای هم از نمی‌دانم کجا مصادره کرده بودم. صاف رئیس شده بودم.
صحنه‌ی آخر: داشتم یک عده را منصوب می‌کردم به عضویت در مجلس خبرگان بازنگری قانون اساسی. هیچ کدام آدمی نبودند که بشناسم. اما همه‌شان می‌دانستند که باید به چه رای بدهند.
صبح که از خواب بیدار شدم یاد آژانس شیشه‌ای افتادم. آن صحنه‌ای که حاج کاظم چیزی به این مضمون می‌گفت «جیگرم سوخت. داد زدم. اسلحه‌ش چسبید به دستم.» دی‌شب هم توی خواب از یک قبض تلفن که باید پولش را می‌دادم به بانک شروع شد و آخرش کودتا چسبید به دستم.

دوشنبه ۲۷ اوت ۲۰۰۷

the alternative

وقتی با یک ایدئولوژی بد درمی‌افتی، وقتی به فکر یک آینده‌ی بهتر برای بچه‌ها هستی، وقتی دست دوست را پس می‌زنی چون رنگش به رنگی که تو بد می‌دانیش نزدیک است، حواست هست که «بدیل یک ایدئولوژی، خود یک ایدئولوژی دیگر است.» و نمی‌توان و نباید به‌ش اعتماد کرد؟

شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۷

مرد بقال از من پرسید

هر کسی اعتقاداتی دارد. مهربان همسر من هم اعتقاد دارد که من پوست سیب‌زمینی را کلفت می گیرم. هم‌او همیشه شاکی است که پوست خربزه را نازک می‌گیرم و زبری زیر پوست خربزه به خربزه می‌ماند.
من معتقد ام که اتفاقا تعادل را رعایت می‌کنم و پوست خربزه و سیب‌زمینی را یک جور می‌گیرم. البته این اعتقاد رسمی من است. هر اعتقاد رسمی‌ای حواشی‌ای هم دارد. من هر چه فکر می‌کنم می‌بینم ما سه کیلو سیب‌زمینی می‌خریم و دو ماه می‌خوریم. چه احتیاجی است در مصرفش دقت کنیم یا اصلا سیب‌زمینی مگر چه آش دهن‌سوزی است که مراقبش باشیم تمام نشود؟
اما یک من خربزه را اگر سر حال باشیم سه روزه می‌خوریم. آن وقت باید سه چهار روز باقی‌مانده تا آخر هفته را – که می‌رویم به میدان تره‌بار – سماق بمکیم و در حسرت خربزه پر و بال بزنیم. با این توصیف و احوال جوان‌مردانه است که وقتمان را حرام کنیم که پوست سیب‌زمینی را نازک بگیریم؟ یا اگر مختصری از پوست خربزه به گوشتش ماند گلایه کنیم؟
پ‌ن: لطفا حتما نظر پایین این متن را هم بخوانید. به قول محسن نام‌جو که «خدا شاهد اه».

جمعه ۲۴ اوت ۲۰۰۷

از چی شد که کی به کی شد؟

لیلی گلستان یک مصاحبه دارد که کتابش کرده‌اند و نشر ثالث چاپش کرده. توصیه می‌کنم بخوانیدش برای یک بار خواندن چیز خوبی است. جاییش گفته پارکینگ خانه‌اش را کرده بوده کتاب‌فروشی. یک روز یکی از همسایه‌هایش - یک پیر مرد - آمده و ازش خواسته که کتابی به‌ش معرفی کند که بخواند تا بداند «از چی شد که همچی شد». لیلی هم خندیده بود و گفته بود شاید همه‌ی این کتاب‌ها را بخوانی و باز هم نفهمی از چی شد که همچی شد. طرف بدش آمده بود و قهر کرده بود.
حالا این ماجرای آمریکا و اسرائیل هم از آن حرف‌ها است. ما که بالاخره نفهمیدیم آمریکا اسرائیل را می‌گرداند یا اسرائیل آمریکا را یا هر دو جهان را یا هیچ کدام. باز یک نفر یک کتاب نوشته که ببیند از چی شد که همچی شد که کدام کدام را چه کار می‌کند. ببینید و اگر چیزی فهمیدید به من هم خبر بدهید.

پنجشنبه ۲۳ اوت ۲۰۰۷

رشحتین

«چه آدم‌های مزخرفی پیدا می‌شن! انجیر زرد به این خوبی رو نمی‌خرن، می‌رن انجیر سیاه می‌خرن که هم زبر اه هم درشت اه، هم بی‌مزه.» قال المرد میوه فروش لمهربان هم‌سر.
O
پول؟ پول که ارزش نداره. به قول معروف «پول چک کف دست اه.»

یکشنبه ۱۲ اوت ۲۰۰۷

چرا نگران نباشم

به من می‌گویند چرا نگران ای این قدر. چرا نگران نباشم؟ دختر بی‌چاره یک بار خودش از دست آدم‌رباها فرار کرده، دفعه‌ی دوم به پیش‌نهاد پلیس با آن‌ها قرار گذاشته است. دو مامور پلیس هم ایستاده‌اند تا دختر را بدزدند و ببرند. بعد برگشته در حالی که پنج شش نفر به‌ش تجاوز کرده بوده‌اند. این طوری می‌خواهند بررای این مردم امنیت تامین کنند؟ حضراتی که تا سر و صدایی بلند می‌شود همه‌ی رگ‌هاشان قلنبه می‌شود و هی روایت خلخال و زن یهودیه می‌خوانند الان کجا مرده‌اند؟ چرا خفقان مرگ می‌گیرند این وقت‌ها؟ این دختر مسلمان نبوده است؟ لابد اگر مسلمان بود توی خانه می‌نشست و خودش را در معرض قرار نمی‌داد. ها؟
منظورم طبیعتا چهار تا نوجوان ساده دل نیست. منظورم آن‌ها است که وانمود می‌کنند پاس‌دار ارزش‌ها و انقلاب اند و این نوجوان‌ها را کرده‌اند امربر منویات ابلهانه‌ی خودشان و دار و دسته‌های چندش‌آورشان و هی این طفلک‌ها را می‌اندازند جلو که داد بزنند و خودشان پشت آن‌ها قایم شوند.
کدامتان جراتش را دارید یا منافعتان اجازه می‌دهد داد بزنید و بگویید که الان با این آقای سردار احمدی مقدم و ماموران هوش‌یارش و طرح بسیار موفق جمع‌آوری اراذل و اوباشش چه باید کرد؟
این هم لینک خبر. اگر دل ندارید نبینید.

جمعه ۱۰ اوت ۲۰۰۷

شرق را بسته‌اند، نگارش را نه

کمی به سر و شکل این‌جا رسیدم. خوب بود، اما تکراری شده بود. اندازه‌ی بعضی فونت‌ها را درست کردم. رنگ‌ها را سرد کردم. توی این قتل گرمای تابستان دیدن این رنگ‌های خنک خیلی هم بد نیست. البته آن‌ها که نیوزلند و استرالیا و آفریقای جنوبی هستند ببخشند. بررای آن‌ها الان قتل سرما باید باشد. دست کم تابستان و گرمای تهران نیست.
این خبرخوان مادرمرده را هم آوردم این بالا و رنگش را هم این طوری کردم که ببینیدش و اگر خواستید بخوانید. آن گوشه خیلی پرت و مهجور بود.
یکی می‌گفت عکست شبیه خودت نیست. می‌گفت قیافه‌اش شبیه است، اما اخلاقش نه. من هم می‌گفتم هم‌این آدم غریبه را دوست دارم. حالا هم یک عکس دیگر گذاشته‌ام. شرمنده اگر از قبلی هم غریبه‌تر است.
یک چیزی هم درست کرده بودم این کنار که لینک مطلب‌های شرق را تویش می‌گذاشتم. شرق که فعلا درش تخته است. آن لینک‌ها را پاک کردم. اما داستان کماکان سر جای خود هست و ادامه دارد.
این وبلاگ را ببینید، فرض کنید هم‌آن ستون من در شرق است. امیدوار ام هر پنج‌شنبه مطلب جدیدی تویش بگذارم. درست عین هم‌آن روند روزنامه. مطالب قبلی هم همه هستند. مطلبی هم که قرار بود این پنج‌شنبه چاپ شود و نشد هم‌آن‌جا هست.
هم‌این دیگر. باقی بقاتان. (این آخری هم محض گل روی جواد رفیعی).

پنجشنبه ۹ اوت ۲۰۰۷

کم می‌آری بدبخت! حالا ببین

خبرنگار سیما رفته پیش یک مسئول محترم و می‌گوید شما بررای بعضی محصولات لبنی قیمت تعیین کرده‌اید و گفته‌اید تولیدکننده‌ها حق ندارند با قیمت بالاتر بفروشند. نتیجه این که تولیدکننده به جای این که شیر و ماست معمولی با قیمت مصوب تولید کند، شیر و ماست پرچرب با قیمت بالا تولید می‌کند و می‌فروشد. مردم حتا به قیمت بالاتر از مصوب هم نمی‌توانند شیر و ماست معمولی بخرند.
مسئول محترم نگاه عاقل اندر سفیهی به خبرنگار می‌اندازد و می‌گوید «نمی‌توانند. بالاخره چربی کم می‌آورند.»
پ‌ن: نکند تو هم مثل ایشان چیزی درباره‌ی محصولات رژیمی نشنیده‌ای؟ این کوفتی‌ها گاهی حتا از «پرچرب‌ها» هم گران‌تر اند.

سه‌شنبه ۷ اوت ۲۰۰۷

ساقی و شرق و روز خبرنگار

دی‌روز صبح زنگ زدم به حمید. سلام به علیک نکشیده گفت «مرده‌شو پاقدمت رو ببره کورش.»
بعد دوتایی هرهر خندیدیم. نخندیم چه کنیم؟ پری‌روز رفته بودم شرق. در واقع در دوره‌ی جدید، اولین روزی بود که رفته بودم آن‌جا. گفتم فلان دوستم را می‌بینم. نبود. و بعد یادم افتاد مدتی است دیگر در شرق کار نمی‌کند. به حمید زنگ زدم که کجا ای؟ گفت جلسه دارم. از جلسه‌اش آمد و احوالی پرسید و باز رفت. نادر هم مثل من، بعد قرنی سری زده بود به شرق. انگار بو شنیده بودیم. به هر حال فعلا در شرق تخته است. گروهی از آن‌ها که جدی‌تر بررای شرق کار می‌کردند الان واقعا مشکل دارند. نمی‌دانم کی باید به فکرشان باشد. روزنامه؟ انجمن صنفی؟ وزارت ارشاد؟ خدای کریم؟ دوستان و نزدیکان؟ پدر و مادر و دیگر بستگان؟ یا این که خودشان باید عقل معاش داشته باشند و به جای روزنامه‌نگاری که از مشاغل پرخطر هم هست بروند دنبال یک شغل آبرومند و کم‌خطر که درآمد معقولی هم داشته باشد؟ به هر حال روز ایرانی خبرنگار نزدیک بوده و این طوری حالی هم به جماعت قلم به دست مزدور که در شرق می‌نویسند داده‌اند.
خوش‌بختانه مصاحبه‌ی ضدامنیت ملی ساقی قهرمان را از روی سایت شرق برداشته‌اند و دیگر نیست که بتوانیم ببینیم که کجای امنیت ملی را هدف گرفته بوده این سرکار علـّیه. به هر حال خطر رفع شده و الان امنیت ملی تحت مراقبت‌های ویژه است و چیزیش نیست. مطالب دیگری هم که روی سایت بوده به اندازه‌ی این یکی ضد امنیت ملی نبوده و نیست و می‌شود به شان لینک داد. مثلا اگر فکر می‌کنید
این یکی مطلب شرق و اصولا این جور مطلب‌هایش باعث بسته شدن درش شده است، سخت در اشتباه اید و باید بروید پیش روان‌پزشک.
خلاصه که چه خوش گفت حمید که گفت «مرده‌شو پاقدمت رو ببره کورش.»