سه‌شنبه ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

سوراخ دعا و سوزن و نور

قصه‌اش را هزار بار شنیده‌ای که یکی سوزن به خانه گم کرده بود، به کوچه می‌جست که خانه تاریک است. نشنیده‌ای؟

چند نفری شفاهی و کتبی گفتند و گفته‌اند که در مورد علی‌رضا افتخاری منصف باشم. چند نکته‌ی بی‌اهمیت و کوچک:
اول. من این‌جا دارم می‌نویسم. این‌جا نوشتن بررایم از بقیه‌ی چیزها مهم‌تر است. گاهی – و البته فقط گاهی – حتا مهم‌تر از موضوع نوشته. بنا بر این، می توانی خیلی هم سخت نگیری.
دوم. من نظرم را راجع به علی‌رضا افتخاری با کمال ادب و متانت گفتم. یقینا نظر نهایی و شخصیم به این پیرایه‌ها آراسته نیست. هم‌این قدر سانسور هم به احترام دیگرانی بوده است که از او خوششان می‌آید. و گر نه، باید واژه‌هایی ناخوش به کار می‌بردم. بیش از این از من خودسانسوری خواستن گمان کنم چندآن هم روا نباشد.
سوم. من یک آدم ام با احوال و نظرهای شخصیم و نظرهایم هیچ اثر اجرایی‌ای ندارد و در بافت قدرت جایی ندارم. اگر هیچ انصاف و ادب و سانسوری را هم رعایت نکنم، به جایی برنمی‌خورد.
چهارم. قاضی در جایی نشسته است که کارش فیصله دادن بر نهج انصاف است. جناب قاضی حکم می‌کند کیسه بکشند سر یک نفر مجرم، نصف تنش را بکنند توی خاک، آن قدر سنگ بپرانند طرفش و توی سر و کله‌اش که بمیرد. رئیس قوه‌ی قضائیه می‌گوید نکنید. قاضی به تخت کفشش هم نمی‌گیرد و می‌گوید بکنید و می‌کنند. این را می‌گویند اثر اجرایی. این را می‌گویند حضور در بافت قدرت. سخن‌گوی دل‌آور قوه‌ی قضائیه می‌گوید قاضی نظرش این بوده است. کسی هم نیست بگوید مرد حسابی اگر قرار بود قاضی هر چه نظرش و عشقش کشید حکم کند و جان آدم‌ها را – و لو مجرم – با آن طرز فجیع بگیرد که دیگر نیازی به تو و هاشمی شاهرودی و آن دم و دستگاه عریض و طویل نبود. هر کس هر چه از غلط و درست که عشقش می‌کشید می‌کرد.
آن که بنا است حکم به انصاف کند، با نظر خودش حکم می‌کند و کسی به کسی نیست و دریغ از این که حتا بعدش دست کم به لفظ بگویند «مردک غلط کرد». من این‌جا می‌گویم علی‌رضا افتخاری سبیلش قشنگ نیست، همه از من انصاف می‌جویند. سوزن به خانه گم کرده‌اند، خانه تاریک است، در کوچه‌ی روشن من می‌جویند؟ هزار آفرین.
پ‌ن: گمان نمی‌کردم احتیاج به توضیح باشد. من می‌گویم وبلاگ جای ابراز و اظهار نظر شخصی من و تو است. من این‌جا نظر دارم، ابراز می‌کنم و این نظر شخصی است. نیازی هم به انصاف نیست. چون این نظری شخصی است و مابازای اجرایی ندارد. نمی‌گویم کم‌اثرتر است. می‌گویم مطلقا اثر اجرایی ندارد. در حد گفت است. بنا بر این انصاف در این‌جا اصلا لازم نیست. البته اگر من انصاف داشتم - که گمان می‌کنم اغلب داشته‌ام یا دست کم سعی کرده‌ام داشته باشم - خوب است، اما لازم نیست.
در عوض در مسند قضا انصاف لازم است. حتما قاضی باید منصف باشد. حتما باید از این که حکم را مطابق نظر شخصی خودش بدهد پرهیز کند. اما قاضیان مطابق دل‌خواه خود حکم می‌کنند و هیچ کس هم حرفی از انصاف نمی‌زند. این روش بدی است. مشکل من یا آن قاضی یا آن معترض نیستیم. مشکل این روش است که روا می‌داند چون قاضی قدرت دارد در برابر خطای آشکارش سکوت کند، اما چون کورش هم آدمی است مانند دیگران در برابر این کارش که حد اکثر ترک اولا است ساکت ننشیند و تذکرکی بدهد.
به هر حال، امیدوار ام روشن شده باشد چرا مثال راننده‌ی تاکسی ربطی به من و بحثم ندارد.

چهارشنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

ول ول ول اندر غارغارغار

آقایی هست که می‌گویند – و العهدة علی الراوي – در و پنجره‌ساز بوده و بعد دیده ته صدایی دارد و به جای این که برود توی عروسی‌ها بخواند و فقط یک شب مهمان‌ها را مست صدای ملکوتیش کند، رفته کمی هم تمرین کرده و یک کارخانه‌ی کاست‌پرکنی ساخته که سرمایه‌گذارانش خود آقا و حنجره‌ی آقا هستند.
شایعه زیاد است، از جمله این که شاگرد شجریان بوده است یا این که شجریان گفته من تنها به او امید دارم و این حرف‌ها. اگر از من می‌پرسید همه‌اش شایعه‌های بازاری است و از این هم که بگذریم اصلا بررای من یکی که تایید استاد خودش بدترین پوئن خواهد بود. اما از سویی دیگر یادم هست که نظر من چندآن هم مهم نیست.
گمان کنم آخرین بار که پول دادم و کاستی از آقای مشارالیه خریدم حدود شانزده سال پیش بود و بعد بحمدالله کم‌کم شفا پیدا کردم. اما آقای مشارالیه مثل گریدر بی‌تعارف و تردید پیش می‌رود و هی می‌خواند. هر چه هم بتواند می‌خواند. از ترانه‌هایی که قیصر امین‌پور بررای امام غائب سروده گرفته تا ترانه‌هایی که سال‌ها پیش علیامخدرات خوانده‌اند و الان مجاز نیستند و ایشان با صدای نازنینشان بازاجرایش می‌کنند که من و شما محروم نمانیم. این روزها هم کاستی درآورده که اسمش «ول اندر غار» یا چیزی مثل این است. من البته گفتم که پول نداده‌ام و نمی‌دهم، اما اهل کتک‌کاری با راننده‌های تاکسی و سواری هم نیستم. آقا شاه‌کار است. باید توی تاکسی بشنوی و قیافه‌ی راننده را وقت شنیدنش ببینی تا بدانی چه می‌گویم. من نمی‌دانم چه‌را او را صادر نمی‌کنند به کشورهای دیگر؟ مگر دیگران دل ندارند؟ مگر محیط زیست ایران اهمیت ندارد؟
«شناختیش. نه؟ بله. یک کف مرتب به افتخار
آقای
علیـ.....رضا
[مکث مجری و سکوت سنگ‌ین حضار]
اِفـ
ـتِـ
ـخاری.»

تمام تکنیک‌های نخ‌نما

در این خانه چه می‌کنی؟ نمی‌دانی. اتاق تاریک است. در باز. آن سوی در هم تاریک است. بعد خواهی دید، راه‌روها هم تاریک اند. شمع‌ها انگار تاریکی می‌افشانند. شمشیر دنبال تو است. این دقیق‌ترین چیزی است که می‌توانی بگویی. دست پشت شمشیر - اگر دستی هست - پیدا نیست. در سکوت منتظر می‌مانی و ناگهان صدای سوت مانند شمشیر را می‌شنوی که دارد به ضرب سمت گردنت می‌آید. خودت را کنار می‌کشی اما این‌ها همه چون‌آن سریع است که نمی‌دانی موفق شده‌ای یا نه. به گردنت دست می‌زنی. ردی از زخم نیست. پس هنوز هستی.
می‌دوی. می‌افتی. می‌خزی. کورمال. پشت خم. خبری نیست. شک داری. هست؟ نیست؟ و ناگهان باز صدای سوت مانندش که به ضرب سمت صورتت می‌آید. در تاریکی یک لحظه برقش را می‌بینی. کبود؟ بنفش؟ سردیش را خوب حس می‌کنی. باز می‌گریزی. باز نمی‌دانی زنده‌ای یا تمام شده است. باز باز باز. این اتاق. آن اتاق. این راه رو. آن راه رو. اما نه نوری هست، نه روزنی نه راهی به بیرون. هزاران اتاق جدید هست که همه قربان‌گاه تو اند. چه می‌توانی کرد؟
به دیوار تکیه داده‌ای و اطرافت را می‌پایی. از بالا رویت می‌جهد و تمام. راه فراری نداری. باختی. زد.
از خواب می‌پری. اتاق تاریک است. عرق‌کرده‌ای. فضا ناآشنا است. صدای آشنایی سوت‌زنان سمتت می‌جهد. ناخودآگاه کنار می‌کشی. بالش می‌شکافد. پرها در هوا پخش می‌شوند. در تاریکی انگار در یک لحظه از کتم عدم پددید می‌آیند. چشم‌هایت را می‌بندی و آرام می‌نشینی تا بیاید. این بار او باید شگفت‌زده شود از این که تو نمی‌گریزی.

یکشنبه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

وقت خداحافظی دست‌پاچه خواهم شد، می‌دانم

توی ماگ جا نیست. من و آنون به زور روبه‌روی هم نشسته‌ایم و من دارم با کارد و چنگال لقمه‌های دل‌درد شبم را می‌بـُرم و می‌خورم و نگاهش می‌کنم و یک‌ریز چرت می‌گویم تا فضای میانمان پر شود، تا خالی نشود، تا گریه‌ام نگیرد. آنون چند روز دیگر می‌رود و یک نفر این‌جا تنها – خیلی تنها – می‌شود و من نمی‌توانم کاری کنم که غم‌های آنون یا او که می‌ماند یا حتا خودم کم شود. وقت خداحافظی دست‌پاچه خواهم شد، می‌دانم.

صاف توی صورتم

یاد مارگرت کریون افتاده‌ام. تو بگو خاطرات بچگی. دی‌روز باز منْ غافل، پرنده‌ی کوچکی از دور صاف رو به صورتم پرید. می‌دانم یعنی چه. نمی‌فهمم چه‌را این همه طول می‌کشد. یعنی این هم باز شوخی است؟
پ‌ن: ممنون از سعیده که این لینک خوب را معرفی کرد. ببینیدش. درباره‌ی کتاب کریون است.

خارج خارج که می‌گن

جوگیر که می‌دانی یعنی چه. مرحله‌ی بعدیش جوسوز است. جوگیر را اگر جو گرفته، جوسوز را جو سوزانده است. این روزها من تنها ام و جو دور و برم را محصولات فرهنگی بلاد کفر آکنده است. کتاب می‌بینم (واقعا می‌بینم، نمی‌خوانم) و مقاله ورق می‌زنم و فیلم مرور می‌کنم و از این کارهای خلاف. طبیعتا جو هم دارد این کارها. من هم که مستعد درگیر جو شدن.
صبح توی حمام، ظرف شامپو گلرنگ دستم را برید. با خودم گفتم از حمام که رفتم بیرون تلفن می‌زنم به مسئولش و می‌گویم که می‌خواهم ازشان شکایت کنم و بکشانمشان دادگاه. دیدم این که خیلی خارجی است. مال این‌جا نیست. کمی به ریش خودم خندیدم.

شنبه ۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

تلفن می‌زنم جواب نمی‌دی

وقتی بررای یک عرب‌زبان شماره تلفن می‌نویسی یادت باشد:
1. تو می‌نویسی صفر اما او می‌خواند پنج.
2. تو می‌نویسی سه اما او یک دوی بدشکل می‌بیند.
3. تو می‌نویسی چهار اما او یک شکل عجیب و غریب می‌بیند.
4. تو می‌نویسی پنج و او یک قلب برعکس می‌بیند که نمی‌فهمد چه ربطی به شماره‌ها دارد.
5. تو می‌نویسی شش و او باز یک شکل عجیب و غریب می‌بیند.
باید بررای این که این مشکل پیش نیاید دقت کنی که:
1. صفر را مثل نقطه بنویسی
2. سه را قوس‌دار بنویسی مثل وقتی که به خط نستعلیق می‌نویسی «نیم».
3. چهار را تقریبا مثل ε بنویسی.
4. پنج را یک دایره‌ی کوچک توخالی بنویسی مثل صفر فارسی.
5. شش را مثل دوی توی آینه بنویسی.
این که یاد این ماجرا افتادم، حاصل خاطره شنیدن از دوستم است که در سفر است.

جمعه ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

جامعه‌های دم‌دار و دانش‌مندان جامعه‌شناس

کسی که فکر می‌کند تنها در ایران آدم‌های بی‌سواد و پرمدعا می‌توانند به جایی برسند که شاید دیگران با سواد بیش‌تر و مدعای کم‌تر نرسند، آدم خیالاتی‌ای است. خیلی جاهای دنیا هم‌این‌طور است. اما کسی که خیال می‌کند به این دلیل حق دارد بگوید اوضاع درست است و همه چیز روبه‌راه است و مشکلی در میان نیست که نیست، از آن آدم اولی هم خیالاتی‌تر است.
احمد خاتمی که به قول صدا و سیما «خطیب موقت جمعه‌ی تهران» است، داشت درباره‌ی این چیزی که دو شب نشان دادند و درش اسفندیاری و تاج‌بخش و جهانبگلو حرف می‌زدند، درفشانی می‌کرد. می‌گفت «هر کس این دو برنامه را دیده باشد، الان می‌داند که...» و بعد حرف‌هایی می‌زد که نمی‌دانم چه ربطی به دیدن این دو برنامه داشت. کم‌کم آتشش تندتر شد و گفت «و این کار را تحت عنوان جامعه‌ی مدنی می‌کنند که دیدید در این اعترافاتشون هم چه قدر در این اسم می‌دمیدند.» حالا این که فعل «دمیدن» این‌جا چه مناسبتی دارد و چه‌طور کسی که بلد نیست دو کلمه فارسی آدمی‌زادفهم حرف بزند می‌شود امام جمعه‌ی موقت تهران، از بحث مورد نظر من کمی دور است. هر چه فکر کردم و ذهنم را مرور کردم دیدم چیز مثبتی از جامعه‌ی مدنی نگفتند این مادرمرده‌ها. می‌گفتند باید از جامعه‌ی مدنی حرکت کرد و رسید به جامعه‌ی باز. دیدم خطیب دانش‌مند تفاوت چندانی بین جامعه‌ی باز و جامعه‌ی مدنی قائل نیست. اصولا از «جامعه‌ای» که پشتش دم و دنباله‌ای داشته باشد خوشش نمی‌آید.
ای دوستان اهل دعا مرحمت کنید
صبری بررای ما ز خدا مسئلت کنید.

چهارشنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

خزه‌خوری پشت برکه

ماهی‌ها جمع شده بودند وسط برکه. یکی گفت «خب اعدامش کنیم». همه برگشتند نگاهش کردند. مهیرا بود. هم‌آن ماهی پیری که همه‌جایش قلنبه بود. می‌گفتند احتمالا پدرش وزغ بوده که این‌قدر قلنبه شده. بچه‌های مهیونال قسم می‌خوردند دیده‌اندش که داشته روی آب نفس می‌کشیده.
مایاهانا گفت «چه جوری؟ اول باید گیرش بیاریم، بعد اعدامش کنیم.»
بعد با دمش زد زیر گوش بچه‌ی بازی‌گوشی که دور و برش قیقاجی می‌پلکید و گفت «بعد هم. تازه گیرم که پیداش کردی. با چی می‌خوای اعدامش کنی؟ خزه‌ای باقی نگذاشته که تو باش اعدامش کنی.»
مهیرا جوابی نداد. فقط غرغر کرد. غرغرش شبیه قورقور بود.
ماهی‌هی گفت «اصلا چه کارش دارین؟ اون که نیست که.»
میهانین گفت «بله خب. باید هم بررات مهم نباشه. بچه نداری که. بچه‌هات خزه‌ای نشده‌اند که. خیالت راحت اه.»
ماهی‌هی گفت «چه فرقی می‌کنه؟ من هم ام‌روز بچه ندارم، فردا بچه‌دار می‌شم.» و نگاهی کرد به شکم ورقلنبیده‌ی ماهوهی و دلش غنج رفت. بعد گفت «می‌گم وقتی دستمون به‌ش نمی‌رسه چی کار می‌تونیم کنیم؟ واقع‌بین باید باشیم دیگه.»
ماحیراس سرفه کرد. همه ساکت شدند. ماهی‌هی ترسید. ماهوهی ناخودآگاه باله روی شکمش کشید. ماحیراس گفت «به هر حال، از شما انتظار دیگه‌ای هم نیست. ممکن اه خیلی‌ها ندونند پارسال هم‌این روزها پشت صخره بنفشه کی با کی داشت چه کار می‌کرد. شاید من هم اگر بند و مندم سفت نبود و اون پشت با اون دیده بودنم، الان ازش دفاع می‌کردم. فقط دلم به حال خانم ماهوهی می‌سوزه که چه قدر صادقانه به این عنصر شل بند و مند عشق می‌ورزه. واقعا متاسف ام. به هر حال فیلم ماجرا موجود اه. اگر لازم بشه بیش‌تر از این هم هست که افشا کنیم.»
مه‌یاگلی دوید حبه نبات از وکیوم در بیاورد، بیاورد بگذارد زیر زبان ماهوهی که داشت از حال می‌رفت. ماهی‌هی دور خودش می‌چرخید. حواسش نبود. متوجه نبود که باله‌ی چپش کلا بی‌حس شده و کار نمی‌کند. فکر می‌کرد برکه دارد دور سرش می‌چرخد.
مهیلاس هم‌آن وقت داشت پشت تپه بنفشه خزه می‌گذاشت توی دهن بچه‌ی بزرگ ماحیراس. بچه‌ی بزرگ ماحیراس حس کرد همه‌ی وجودش داغ شده است. بعد حس کرد دارد با سرعت بلانیچیس پرت می‌شود سمت بالا. خیلی لذت داشت. گفت «داره پرتم می‌کنه.» مهیلاس گفت «نترس. با تو کاری نداره. فقط داره مغزت رو دست‌کاری می‌کنه.» بچه گفت «چه جوری برگردم؟» مهیلاس گفت «اون هم خزه‌اش پیش من اه. خوب که حالت رو کردی بگو به‌ت بدم برگردی از هپروت.» بچه گفت «بپا. کوسه.» مهیلاس خندید. گفت «نترس. کوسه با من کار نداره. داری توهم می‌بینی.» اما قبل از این که بگوید «می‌بینی» همه جا تاریک شده بود. شکم کوسه که چراغ نداشت. بچه گفت «حالا من چی؟» و قیقاجی از جلوی کوسه فرار کرد. نمی‌توانست صاف شنا کند. کوسه از این تکنیک فرار جدید ماهی‌ها تعجب کرد. کمی نگاه کرد و راهش را کشید و رفت.

پُر پرانتز، دیوانه‌وار و غیررمانتیک

می‌دانی؟ بعضی چیزها بس که خوب اند، آدم شک می‌کند. من خودم به هر چیز رمانتیکی شک دارم. هم‌این که گفتند نی زده (و حالا می‌گویند فلوت. کدام درست است؟) من جوری شدم. این زده و آن‌ها هم گفته‌اند «ای‌ول؛ بی‌خیال. گذشت کردیم»؟ با عقل جور درمی‌آید؟ یارو (مقتول) اگر اشتباه نکنم موادفروش بوده، قاتل هم از این فنچ‌های معتاد بی‌پول. یارو قشنگ خاک‌مالش کرده تا یک ذره مواد بگذارد کف دستش. بعد هم باز نداده مواد را. این هم دیوانه‌وار زده یارو را کاردی (یا شاید چاقویی. این هم مثل نی و فلوت. اصولا ما آدمی‌زاده‌ها در شناختن ابزارها هیچ دقیق نیستیم.) کرده. هم‌این‌جا فیلم را نگه دار. هوا کمی نم دارد. نم هم نیست. بخار است. بخار خون و کله‌ی داغ که با هم قاطی شده اند. کارد می‌رود عقب، می‌آید جلو. خون شتک می‌زند همه طرف. مرد سی و چند ساله ناباور نگاه می‌کند که چه‌طور خونش دارد هدر می‌شود. پسرک نگاه می‌کند که چه طور اولین آدم را می‌کشد و با خودش فکر می‌کند خوب کردم زدم. می‌گیرند می‌کشندم راحت می‌شوم. خون را می‌بینی که کم کم دارد تیغه‌ی آن کوفتی را قرمز می‌کند؟ می‌بینی که می‌پاشد روی دست، روی صورت، حتا شاید یک شتک روی ابرو؟ آه که آدم چه موجودی است. کات. صفحه‌ی سیاه.
حالا سوپر ایمپوز به تصویر نواختن نی. به ولی دمی که می‌گوید بخشیدم. یا می‌گوید نکشیدش شاید ببخشیمش یا هم‌چه چیزی. دارد به چه فکر می‌کند؟ خانه بخرد؟ ماشین بخرد؟ پول بگیرد بزند توی کسب و کار؟ کسب و کار هم‌آن مقتول مورد نظر که حالا چند سال است دیگر در دست‌رس نیست؟ سخت هم هست. اگر خیال من ملاک باشد (که خوش‌بختانه نیست) طرف به هر چیزی فکر می‌کرده جز نوای سحرانگیز رمانتیکی که خبرنگارها ازش نوشتند. این میان هیچ حقیقت رمانتیکی در کار نبود. مردی را کشته بودند. پسری را می‌کشتند. بازماندگانی خشم‌خونی بودند. بازماندگانی نیز هنوز بازمانده نشده بودند و بغض‌هاشان را توی گلو بالا پایین می کردند. رمانتیک‌ترین حقیقت انگار هم‌آن شتک روی ابرو بود. که آن هم خیال من بود. آن هم خیال بود.

وقتی سعید حنایی را در مشهد گرفتند که چند زن تن‌فروش بی‌قابلیت را کشته بود، چو افتاد که یک عده کسبه‌ی محترم و دین‌دار شهر مقدس در دفاع از عمل قهرمانانه‌ی او دارند پول جمع می‌کنند که دیه‌ی مقتولان را بدهند و یارو را بکشند بیرون. نمی‌دانم کسی جگرش را دارد که داد بزند بگوید هیچ چیز رمانتیکی در کار نیست و می‌خواهیم پول جمع کنیم بررای آزادی کسی که یک موادفروش را کشته است، یا نه؟ من خودم بی‌تعارف با موادفروش‌ها هیچ رقم حال نمی‌کنم.

سه‌شنبه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

تمام خاطرات کودکی یک ببر احمق

وقتی بچه بودم ببر بودم. یک ببر جوان احمق با توانی جادویی. وقتی خیز برمی‌داشتم، سقف پشتم را می‌خارید و بیست متر جلوتر نرم مثل پر، زمین می‌نشستم. خانه نبود، قصر بود. درها، درهایی که رنگ چشم‌هایم بودند. چشم‌هایم که وقتی به درها نگاه می‌کردند جادو می‌کردند. همه‌شان از نگاهم باز می‌شدند. نمی‌دانستم به آن رنگ چه می‌گویند. بعدها، درست روزی که در گورم کنار جسدم یک تکه یشم می‌گذاشتند، دانستم.
آن روز، جهیدم و دری باز شد، جهیدم و دری باز شد، جهیدم و دری باز شد، هزاران بار. در آخرین اتاق قصر، زنی گیسو فروهشته به دامن نشسته بود و ماه را تکه تکه می‌کرد. پشت زن به من بود و یک قدح بزرگ جلوی رویش بود، تکه‌های کاهو، هویج‌های بلند و باریک و شاداب، چند بچه لاک‌پشت، دو گربه‌ی باریک سیاه با چشم‌های زمردی و ماه که زن با کارد تکه‌هایش را می‌برید و در قدح می‌انداخت.
من ببر جوان احمقی بودم. آن قدر احمق که نمی‌دانستم فقط پلنگ‌ها عاشق ماه می‌شوند. من ماه شدم. زن شدم. کارد شدم. تکه‌تکه شدن شدم. بگذر از این‌ها. سرگیجه را خوب به یاد دارم. در گورم یک تکه یشم گذاشتند. یک تکه یشم که مثل برف سرد بود و مثل آتش سوزان.
از کسی نپرس. خودم می‌گویم. چشم‌هایم را اگر باز کنم، درِ گور نیز باز خواهد شد، چشم‌هایم را اگر باز کنم، من هم می‌بینم که یک تکه از ماه را به آس‌مان میخ کرده‌اند و چکه چکه خون‌ستاره ازش روی آس‌مان می‌چکد. یک شب مه‌تاب چشم خواهم گشود. آن شب صدایت می‌کنم که به هر پری یک شانه بدهی. من را باز خواهم یافت، زن را باز خواهم یافت و ماه را از او پس خواهم گرفت. ماه بی‌زخم بی‌ستاره را. ماه تمام را.

دوشنبه ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

درمان‌گر در لابیرنت

این روزها دوست دارم یک مقاله درباره‌ی یک مسئله‌ی صرفا نظری جذاب بخوانم. دی‌شب خوابش را می‌دیدم. اسمش را یادم نیست، اما موضوعش این بود که «اخلاق به درمان‌گر حکم می‌کند به فرض صداقت بیمار پای‌بند بماند یا مراقب باشد گول گزارش‌های غلط بیمار را نخورد؟»
پیش می‌آید که درمان‌گر به بیمار اعتماد کند و خیرش را ببیند و پیش می‌آید که درمان‌گر به بیمار اعتماد کند و گولش را بخورد و پیش می‌آید که درمان‌گر آن قدر دنبال توطئه‌ی بیمار بگردد که نه تنها نتواند کاری بررای بیمار کند، که خودش هم کم‌وبیش بیمار شود.
پ‌ن: می‌دانم که اگر فوکویی نگاهش کنی اصلا صورت مسئله بی‌معنا می‌شود. قربان آدم چیزفهم. پس فوکویی نگاهش نکن.
پ‌ن2: نه! هیچ کدام از شما که نامه نوشتید و هیچ کدام از شما که حتا نامه ننوشتید و با حذف در لیست دوستانتان عکس‌العمل نشان دادید بیمار این متن نیستید. به این دلیل ساده که من درمان‌گر نیستم، دست کم درمان‌گر کسی جز خودم نیستم.
پ‌ن3: بررای مثال:
- قرص‌های سدیمت رو می‌خوری مرتب؟
- بععععععععله دکتر.
خب معلوم است که دارد دروغ می‌گوید. اگر خورده بود یا از سختی سر وقت خوردنشان شکایت داشت یا از عوارضش، مثل سرگیجه و خواب‌آلودگی. اما همیشه هم به این سادگی نیست. گاه خیلی پیچیده می‌شود.

شنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

من و بوعلی و آوینی و بقیه‌ی اساتید

«سلام حضرت
اینکه چی شد که شما سوره ای های آوینی شناس که نسبت معرفتتان به او به مراتب عمیق تر و قریب تر است از امثال ما، رفته اید توی شرق و اعتماد و امثالهم زور میزنید، هنوز معلوم نیست.در آوردن پول حلال کار سختی است میدانم و احتمالا اینکه چطور میشود مثلا قرارداد هفته ای هفتصد و پنجاه واژه را به ازای فلان مبلغ به نحو استادانه ای رعایت کرد (بی کم و کاست) را دیگر خوب فهمیده ام. ولی هنوز نمی دانم در ستون آئین نگارش چرا همه اش باید واژه شناسی بخوانیم. چرا استاد مثلا آئین نگارش به جای ساختار کلام مکتوب به جزئیات مهمل و خودبافته و ملول انگیزی بپردازد که خودش هم مبنای علمی دقیقی جز ذوق خوبش برای آن ندارد.برادر علیانی این استکان و پادگان و در رابطه با چیز زیادی یادمان نمیدهد. از تو به گمانم حرفهای قشنگتری هم بشود خواند...»
این‌ها را کسی در پیام‌گیر هم‌این وبلاگ نوشته است. پیش از این هم بارها سعی کرده‌ام نسبتم را با کسی که این طور می‌نویسد روشن کنم. این بار هم سعی می‌کنم، کمی ناامیدانه‌تر.
من با کسی جنگ و دعوا ندارم. نه جودوکا ام، نه بزن بهادر محله‌مان. نه به کسی لگد می‌زنم، نه می‌ایستم که لگدم بزنند (الا بنادر، و النادر کالمعدوم). نمی‌فهمم چه چیزی جز میل کودکانه به این که وانمود کنی قدرت‌مند ای، وادارت می‌کند این طور بنویسی «سلام حضرت». که چه؟ حتما باید با دیگران فرق داشته باشی؟ آفرین. فرق داری. پذیرفتم که فرق داری. بی این هم می‌پذیرفتم. هر آدمی‌زاده‌ای فرق دارد. این را مطمئن ام.
«سوره‌ای آوینی‌شناس» یعنی چه؟ من در زمان دانش‌جوییم ولع خواندن و دانستن داشتم، هر ماه چندین و چند نشریه با دیدگاه‌های مختلف را می‌خواندم تا چیز یاد بگیرم، یکیش سوره بود که سردبیرش آوینی بود، یکیش کیهان فرهنگی که سردبیرش ماشاءالله شمس‌الواعظین بود، یکیش هم دنیای سخن که اگر اشتباه نکنم سردبیر سیروس علی‌نژاد بود و یکیش هم گردون که سردبیرش عباس معروفی بود. در هیچ کدام هم مطلب نمی‌نوشتم. خواندن نشریه‌ای آدم را به‌ش منتسب می‌کند؟ اگر بله، من هم‌آن قدر سوره‌ای ام که دنیای سخنی. اگر نه، پس من سوره‌ای نیستم. آوینی را هم – بارها گفته‌ام – هیچ ندیده‌ام. یک بار تلفنی با هم صحبت کردیم. دعوامان شد و بی‌خداحافظی گوشی را گذاشت. آن زمان من هم نامه‌های بی‌امضا می‌نوشتم و با لحنی مثل تو می‌نوشتم و حرف می‌زدم.
بعد هم یکی دو کتاب او را ویراسته‌ام. این ربطی به شناختنش ندارد. ویرایش آن زمان حرفه‌ی من بود و من ازش نان می‌خوردم. شرمنده البته که اسم نان را کنار اسم او می‌آورم. امیدوار ام این کارم را توهین به مقدسات نبینی. اگر هم او را می‌شناسم، دلم خواسته بشناسم و بررای این خواستنم تلاش کرده ام، این هیچ نسبت خاصی میان من و او برقرار نمی‌کند، جز نسبت یک آدم کنج‌کاو با کسی که نیست و آن آدم کنج‌کاو می‌خواهد بشناسدش.
نسبت معرفت هم نمی‌فهمم چی است. گمان کنم سوراخ دعا را گم کرده‌ای. آوینی – آن‌قدر که من فهمیده‌ام و می‌فهمم – آدمی بود مثل بقیه‌ی آدم‌ها. نه گنج معرفت بود و نه دریای علم. اما چیز جالبی داشت، میل همیشگی به دانستن و کار خوب کردن. مثل همه‌ی آدم‌ها اشتباه هم می‌کرد، نظرش هم عوض می‌شد، در زندگیش هم درد و غم و شادی و آرامش همه را داشت. حالا این که آوینی را هم بکنند بقعه و امام‌زاده و «معرفت عمیق و اعمق و قریب و اقرب» بررایش ببافند، جنایتی است که من شریکش نمی‌شوم، تو هم نشو.
اما این که من را توی جمعی تصور کرده‌ای و داری راجع به آن جمع که من اصلا نمی‌دانم کی و چی هستند حرف می‌زنی، به من ربط چندآنی ندارد. من مسئولیت کارهای خودم را هم به زور قبول می‌کنم چه رسد به کارهای جمعی خیالی که ذهن دیگران دورم بگسترد. اگر حرفی هست و با من است با من بگو و از من بگو. اگر نه، این که دیگری چه کرده نفیا یا اثباتا ربطی به من ندارد، یقه‌ی هم‌آن دیگری را بچسب.
«توی شرق و اعتماد و امثالهم زور می‌زنید» را نمی‌فهمم یعنی چه. مگر شرق یا اعتماد مستراح است که کسی تویشان زور بزند؟ مگر مودب و انسان‌وار گفتن و نوشتن از کسی چیزی کم کرده؟ نه عزیز دلم؛ زور نمی‌زنم، می‌نویسم، کار لذت‌بخشی است بررای من. تا جایی هم که می‌دانم «آزار کسش در پی نیست». کاش تو هم کاری بیابی که لذتش را ببری و آزار کسش در پی نباشد.
«هنوز معلوم نیست» لابد یعنی بعدا معلوم خواهد شد. کاش معلوم شود تا تو هم بدانی و این قدر عذاب ندانستن نکشی. به هر حال این خصیصه‌ی کنج‌کاویت با مرتضا مشترک است. کاش دومیش هم مشترک شود.
اما «پول حلال». قربانت گردم، پول حلال را خوش‌بختانه چندآن سخت گیر نمی‌آورم. هستند کسانی که کار و توان من به دردشان می‌خورد و از رضای دل به من بابتش پول می‌دهند. مدت‌ها است که نوشتن بررای من راه ارتزاق نیست. اما اگر هم باشد، نمی‌فهمم چه چیز تو را اجازه می‌دهد که زبانت را بر سر من دراز کنی و نیش و کنایه بزنی. چشم‌هایت را باز کن. ببین یک بچه‌ی بی‌سواد بی‌قابلیت زیر سی ساله را – که تا قبل از انتخابات ریاست جمهوری دنبال یک لقمه نان بود و نمی‌یافت – یک‌شبه می‌کنند مدیر عامل یکی از بزرگ‌ترین خودروسازان خاورمیانه و پررو پررو مصابه می‌کند و می‌گوید این ربطی به فعالیت‌هایش در ستاد انتخاباتی رئیس جمهور ندارد و از سر تکلیف این کار را پذیرفته است. آن وقت اگر باز خواستی به من و مانند من که بزرگ‌ترین گناهمان نوشتن است متلک بپرانی، یقین کن که بیمار ای و درمانت سخت. خدا شفا بدهد. اگر نه، کمی شرم‌سار شو از این تیزی و بی‌پروایی لحن و زبانت.
شمردن فن پیچیده‌ای نیست. نرم‌افزارهایی مانند word اصلا بررای این کار ابزاری دارند. اگر ازشان استفاده کنی می‌بینی که متن‌های من در شرق 800 کلمه اند، نه 750 کلمه. قراردادی هم در کار نیست. در خانه که بنشینی و خیال کنی، می‌توانی قراردادی هم با مبلغ مشخص خیال کنی، اما نه قراردادی در کار است، نه تا به حال پولی رسیده که بدانم چند است و چون. اصولا هم در بهترین شرایط، حق‌التحریر یکی از این مطلب‌ها بیش از یک هشتادم درآمد ماهانه‌ی من نخواهد شد. البته اگر رقم‌های علمی تخیلی‌ای را که مخالفان سیاسی این روزنامه‌ها تازگی‌ها ازش حرف می‌زنند ملاک قرار ندهی. اما کی گفته ستونی که من می‌نویسم «آیین نگارش» است؟ من بالای مطلب‌هایم می‌نویسم «درس‌هایی در نگارش» و صفحه‌آرا و مدیر هنری عزیز هم تبدیلش کرده‌اند به «درس‌های نگارش». اگر از اولین شماره‌ها می‌خواندی، می‌دیدی که درباره‌ی درس و نگارش حرف زده‌ام و توضیح داده‌ام و اصلا منظور از این عبارت چیزی است ک هیچ شباهتی به آیین نگارش ندارد. شرمنده. تاوان بی‌خبریت را هم من باید با شنیدن متلک‌هایت بدهم؟
«در ستون آیین نگارش چرا همه‌اش باید واژه‌شناسی بخوانیم»؟ احسنت. پرسش خوبی است. چند جواب هم دارد. یکی هم آن که گفتمت «این ستون آیین نگارش نیست». دیگر هم‌آن که مرتضا آوینی به من گفت «مجبور نیستی. دوست نداری نخوان». سوم این که چیزی یا علمی به نام واژه‌شناسی تا هم‌این دی‌روز وجود خارجی نداشته است. من هم بلد نیستمش. ابداع تو است و خودت بنویسش و خودت هم بخوان.
«چرا استاد مثلا آیین نگارش، به جای ساختار کلام مکتوب، به جزئیات مهمل و خودبافته و ملول‌انگیزی بپردازد که خودش هم مبنای علمی دقیقی جز ذوق خوبش برای آن ندارد.»
من از این لفظ استاد خوشم نمی‌آید. هیچ جا هم نه به خودم گفته‌ام استاد، نه به کسی اجازه داده‌ام به من چون‌این بگوید. دوستان جوان‌تر من خاطرات بدی از تنها باری که به من گفته‌اند استاد دارند. بنا بر این، نمی‌دانم این مضحکه کردن تو به کی باید بربخورد. دست کم به من که مربوط نیست. «ساختار کلام مکتوب» هم چیزی است مثل «واژه‌شناسی» که به من ربطی ندارد. تو که ابداعش کردی خودت هم توضیحش بده. فرق من و تو این است که من چیزکی می‌دانم و آن را ساده و بی این که مخاطبم را با اصطلاح و مرجع و کتاب و این چیزها تهدید کنم و بترسانم می‌نویسم، اما تو سعی می‌کنی با ساختن اصطلاحات عجیب درباره‌ی چیزی که نمی‌شناسیش و ترساندن مخاطبت، خودت را دانا نشان بدهی. نوشتن مار را که یادت هست؟ حیف است. با خودت این کار را نکن. اما دانستن معنای واژه‌ها چندآن هم بررای تو بی‌فایده نیست، دست کم این که یاد می‌گیری «ملال» یعنی دل‌زدگی و «ملول» یعنی دل‌زده و بنا بر این، «ملول انگیز» که نوشته‌ای معنای روشن و تمامی ندارد و احتمالا خواسته‌ای بگویی «ملال‌انگیز».
آن جزئیات هم متاسفانه تا حد زیادی ابداع من – یا به قول تو خودبافته – نیستند. اگر بودند، سر افتخار به آس‌مان بلند می‌کردم. مهمل بودنش را هم گمان کنم نه من بتوانم معلوم کنم نه تو. هر که مهمل ببیندش یقین دیگر نخواهد خواند، مگر مرض خودآزاری داشته باشد. متاسفانه آن مبنای علمی هم تا حدی وجود دارد و پیش از من و تو ابداع شده است و علمی است به نام زبان‌شناسی. لازمه‌ی فهمیدن این که من چه اندازه توانسته‌ام بر مبنای زبان‌شناسی بگویم و بنویسم، آشنایی ابتدایی با زبان‌شناسی است. کار سختی هم نیست. کتاب و مقاله‌ی خوب زیاد است و می‌توانی بخوانی و یاد بگیری.
اما برادر من، استکان و پادگان هم چیز یادت می‌دهد. داستان بوعلی و ابن‌مسکویه را شنیده‌ای؟
بوعلی به دیدن ابن‌مسکویه رفت. از ظرف پیش روی ابن‌مسکویه یک گردو برداشت و پیش ابن‌مسکویه انداخت و با پوزخند و تحقیر گفت مساحت سطح این گردو (مساحت جانبیش) را حساب کن. ابن‌مسکویه بلند شد. از اتاق بیرون رفت. با کتاب اخلاقش (طهارة‌الاعراق) برگشت و کتاب را به بوعلی داد و گفت «این را بیش‌تر از مساحت گردو لازم داری». من با اخلاقت کار ندارم، زمان زمان بی‌اخلاقی است. اما گمان کنم هم‌آن پادگان و استکان و «در رابطه با» را اگر درست بخوانی و نخوانده ملا نباشی، بیش از آن‌چه خیال کرده‌ای به کارت بیایند.
جز این، نمی‌دانم حرف‌های قشنگ‌تر بررای گفتن و نوشتن هم دارم یا نه. اما چون‌آن که می‌بینی، حرف تلخ کم ندارم. ام‌روز تو بهانه شدی تا بترکم. فردا را خدا می‌داند. اگر آن سال‌ها طوری بود که مرتضا اسمشان را سال بزمجه‌ها گذاشت، این سال‌ها لابد سال آمیب‌ها و باکتری‌ها است. در این سال‌ها ترکیدن گه‌گاه خسته‌هایی چون من نباید عجیب باشد.

پنجشنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

استکان یا پادگان؟ واقعا مسئله این است؟

باز پنج‌شنبه رسید و من می‌توانم خیلی مسئولانه بروم تا نزدیک‌ترین روزنامه‌فروشی و یک نسخه‌ی کاغذی شرق بخرم و بزنم زیر بغلم و توی تاکسی بنشینم و ورق بزنم تا برسم به نوشته‌ی خودم و دستم را تصادفی روی عکس نویسنده بگذارم که دیده نشود، و بخوانم ببینم کسی دستی به مطلب برده است یا نه. انصافا تا حالا این اتفاق کم‌تر افتاده است. در واقع فقط یک بار یادم است که چنین شده بود.
این هم نسخه‌ی اینترنتیش. می‌گویند ممکن است با فایرفاکس باز نشود. در مورد صفحه‌آراییش هم نظری ندارم. طرف احتمالا چند دقیقه وقت داشته نگاه کرده به بالا و پایین مطلب، یک جا پادگان دیده یک جا افسر وطن پرست، گشته یک پای در پوتین پیدا کرده چسبانده به مطلب.

شنبه ۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

درس‌هایی در نگارش - روزنامه‌ی شرق

باز هم پنج‌شنبه و شرق و ضمیمه و نوشتن و این حرف‌ها:
این هم مطلب آخر.

دوشنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

رسوایی در بهشت یا تکان مبهم معنادار

راسکار - هم‌آن‌طور بی موبایل و بی لباس - خم شده بود روی مادموازل وینگروز و داشت فکر می‌کرد شاید نباید این‌قدر با او تند حرف می‌زد. وینگروز هم در دار عقبا نبود و این که بالش گه‌گاه تکان شدیدی می‌خورد، نوعی تیک عصبی بود.

راسکار هم‌آن‌طور که روی وینگروز خم شده بود سعی کرد با کلماتی نسبتا محبت‌آمیز وینگروز را به هوش بیاورد و از او دل‌جویی کند، کلماتی مانند عزیز، مهربان، دوست‌داشتنی و مانند این‌ها.

بعل که در اتاق پشتی نشسته بود و صدای داد و فریادی از اتاق جلویی شنیده بود آرام آرام و عصا زنان به سمت اتاق جلویی آمد و دید مادموازل وینگروز در حالی که تنها بالش تکان‌های شدید عصبی می‌خورد زیر صندلی افتاده است و راسکار کاپاک - طبیعتا بدون لباس - رویش خم شده و دارد کلمات محبت‌آمیزش را نثار او می‌کند. در حالی که سعی می‌کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد گفت «راسکار، بلند شو. من می‌دانم که وینگروز باز طبق معمول غش کرده است، اما فکرش را بکن یکی از این ملائک گزارش‌گر پـَرِدایز تودِی تو را در این وضع ببیند و ازت عکس بگیرد. فکر می‌کنی بررایت آب‌رو و حیثیت می‌ماند؟»

راسکار با چشم‌های گردشده زل زد به بعل و گفت «چرچی گویتینا خه؟» یعنی «چی می‌گی تو هم بابا؟»

بعل گفت «بیا خودت نگاه کن. وقتی تو زمین از این خبرها است، چرا تو بهشت نباشد.» و یک نسخه روزنامه روی میز انداخت که درش مطلبی راجع به یک رئیس جمهور نوشته بودند.

راسکار مطلب را خواند و گفت «خب این‌جا راجع به شلوار نوشته. اما من که شلوار ندارم.»

بعل گفت «اصلا فراموشش کن رفیق و الکی هم زور نزن. مادموازل وینگروز درست سر دوازده دقیقه به هوش می‌آید. باید تا آن وقت صبر کنی.»

راسکار گفت «خب من کار خاصی با مادموازل ندارم. در واقع یک سرویس فوری می‌خواستم به دار دنیا. او گفت سرویس ندارید و بعد گفت من بی‌ادب یا بداخلاق یا همچه چیزی هستم، من هم گمان کنم کمی تند باش حرف زدم و غش کرد. الان مشکل من سرویس فوری به زمین است، نه غش کردن مادموازل وینگروز.»

پاسخ گم‌نامان

یک نفر به نام محمود - کدام محمود؟ نمی‌دانم - پای مطلب مادموازل وینگروز بررایم پیغامی گذاشته است. جوابش این است که بررای چیزی که در گذشته‌ی نزدیک اتفاق افتاده است، فعل مضارع استمراری به کار بردن خطا است. در این مورد از فعل ماضی نقلی استفاده می‌کنند. نه؟