جمعه ۲۹ ژوئن ۲۰۰۷

مادموازل وینگروز تک‌بال


یوسف احتمال می‌داد که در طبقه‌ی بالاتر طیبه منتظرش باشد. هم‌این بود که متوجه تکان مختصری که آسانسور وسط راه به خودش داد، نشد. اما این تکان ظاهرا بی‌اهمیت چه بود؟
در سرای باقی امور تمامی آسانسورها را به بعل زبوب و شرکا کنترات داده‌اند. بعل زبوب اسطوره‌ای بود که در این جهان بی‌توجه به معنای نامش (سرور مگسان) ادعای خدایی کرده بود. به هم‌این دلیل در آن دنیا باید کار می‌کرد و کار می‌کرد تا بتواند این ادعای ناشایست را جبران کند. کارهای بس‌یاری به بعل زبوب مربوط بود، از جمله حمل و نقل عمودی. یکی دیگر از کارهایی که به بعل زبوب مربوط بود، رساندن پیغام میان دو سرا بود و کار سوم هم تنبیه و احتمالا قتل کسانی که ادعاهای گنده‌گنده (مثلا ادعای خدایی) می‌کنند، اما هنوز بلد نیستند سوراخ دماغ و گوششان را از نفوذ حشرات نیشنده‌ای مانند پشه مصون نگه دارند.
این که رساندن پیغام را به عهده‌ی بعل و شرکا گذاشته بودند، بی‌دلیل نبود. مردم در دنیا عادت دارند چیزهای بزرگ را ببینند و بعد انکار کنند (مثلا بشقاب پرنده یا رقم‌های میلیاردی رشوه). اما مدت‌ها است که سیاست عرش اعلا بر این است که هیچ گونه ارتباطی میان دو سرا دیده نشده و در عین حال کسی این ارتباط نادیدنی را انکار نیز نکند. در واقع مگس‌ها و پشه‌ها دقیقا موجوداتی هستند که همه‌جا راه دارند، هیچ کس به‌شان توجه نمی‌کند، هیچ کس گمان نمی‌کند پیامی از دیگرسرای آورده باشند، و انکارشان هم کمکی به کسی نمی‌کند، فقط آدمی که انکارشان کند کمی خنده‌دار می‌شود.
خلاصه بر و بچه‌های بعل سقف آسانسور را گرفته بودند و داشتند بال‌زنان یوسف را بالا می‌کشیدند، راسکار کاپاک هم که اعصابش از دست یوسف به هم ریخته بود رفت دفتر «بائل اند کو مسنجرز» که یک پیغام به سرای فانی بفرستد. اما توی دفتر فقط یک ماده مگس پیر و علیل که یک بالش زیر مگس‌کش له شده بود نشسته بود و سفارش می‌گرفت. راسکار کاپاک گفت «مادام سرویس فوری دارید لطفا؟» و جواب شنید «مادموازل.»
دوباره راسکار کاپاک پرسید «مادموازل سرویس فوری دارید لطفا؟» و چون کمی عصبی بود صدایش را هم ناخودآگاه کمی بلند کرده بود. مادموازل وینگروز گفت «نه! اگر هم داشتیم یقینا به آدم‌های بی‌ادبی که داد می‌کشند سرویس نمی‌دادیم.»
این‌جا دیگر راسکار کاپاک ترکید. داد زد «می‌دادی پیر مگس متعفن. می‌دادی. الآن هم می‌دهی. من راسکار ام. رئیس شما بعل، دوست من است. هر بار که داستان تکراری نمرود را تعریف می‌کند من به‌ش لب‌خند پهن نمی‌زنم تا بعدش بیایم این‌جا و مزخرفات تو را بشنوم. پیغام من باید هم‌این الان برود سرای فانی.»
و خواست موبایلش را دربیاورد و شماره‌ی بعل را بگیرد. اما از کجا؟ لباسی تنش نبود که جیبی داشته باشد.
به هر حال بی‌خیال موبایل شد و به مادموازل وینگروز نگاه کرد تا ببیند اثر صحبت‌هایش چه قدر بوده است. دقیق‌تر این که سعی کرد به مادموازل وینگروز نگاه کند. اما مادموازل سر جایش نبود و از زیر صندلیش صدای وزوز گنگی می‌آمد. وینگروز غش کرده بود و گاهی تنها بالش تکان شدیدی می‌خورد.

ماجرای نیمه‌کاره‌ها و نوشتن در شرق

چنداین مطلب نیمه‌کاره این‌جا مانده است. آن‌ها که دنبال می‌کردند حق دارند شاکی باشند. یکیش هم‌این ماجرای نگارش. راستش مدتی است دارم یادداشت‌های مربوط به نگارش را در ضمیمه‌ی پنج‌شنبه‌های شرق منتشر می‌کنم. تا به حال نگفته بودم، چون محض یک اشکال فنی مطالب هفته‌نامه روی سایت نمی‌رفت و آن‌ها که ایران نبودند نمی‌توانستند بخوانند. اما حالا که هفته‌نامه را هم راه داده‌اند و دو شماره‌اش را روی سایت گذاشته‌اند، گمان کنم وقت خوبی است بررای اعلام کردنش. مطالب قبلی را هم اگر نگذاشتند، هم‌این‌جا می‌گذارم. فعلا این لینک دو قسمت اخیر:
+ و + .
داستان یوسف در بهشت و ماجرای قدیمی ایمان را هم قول می‌دهم دنبال کنم. ببخشید که دیر شده‌اند.

یکشنبه ۲۴ ژوئن ۲۰۰۷

باب‌جان یوسف و راسکار کاپاک در آسانسور بهشت


کسی نمی‌داند که چرا باب‌جان یوسف از بین آن همه دختر قشنگ و خوش قد و بالا نن‌جان طیبه را انتخاب کرد که به گواهی عکس‌های جوانیش مثل بقیه‌ی دخترها قشنگ و خوش قد و بالا بوده است. اما همه می‌دانند چرا همه‌ی دخترها بررای باب‌جان یوسف می‌مرده‌اند. چون عین صاحب اسمش خوش‌گل بوده و خوش‌گلی توی پسرها چیزی نیست که همه ازش بهره داشته باشند.

خلاصه یوسف طیبه را گرفت و بعد از مدتی بچه‌دار شدند. به ترتیب یک پسر، یک دختر و یک پسر دیگر. در تقدیر آس‌مانی و نقشه‌های زن و شوهر جوان بنا بود که بچه‌ی چهارم خاله صفیه‌ی من باشد. بررای هم این هم فرشته‌ها خاله صفیه را آماده کرده بودند و پشت در اتاق ناف‌گذاری آماده نگه داشته بودند تا بند نافش را بچسبانند و روانه‌اش کنند به زمین. اما به قول ملای رومی، از قضا هم در قضا باید گریخت. دخترها از حسادت مردند و ترکیدند و رفتند پیش استلای جادوگر تا دوای چشم‌زخم‌زنی بدهد به‌شان و زندگی مادربزرگم را چشم‌زخم بزنند.

نتیجه‌ی ابلهانه این که حتا سیدلیلا هم که نمایندگی مجاز چشم‌حسودترکانی داشت، حریف جادوی استلا نشد و گفت چون‌آن محکم گره زده‌اند که خود زعتر جنی هم نمی‌تواند بازش کند. و چشم‌زخمی که به زندگی مادربزرگم زدند کارگر شد. اما مگر نن‌جان طیبه زندگیش چی بود جز یوسف؟ نتیجه این که نن‌جان طیبه در عنفوان جوانی چون‌ان که الاهی نه بیفتد و نه بدانی تنها شد و باب‌جان یوسف از دنیا رخت به عقبا کشید.

حالا به آن ابله‌ها بگو چی گیرتان آمد؟ مثلا الان طیبه بیوه شد، یوسف گیر شما آمد؟ اما به هر حال کار از کار گذشته بود و خاله صفیه هم هنوز که هنوز است پشت در اتاق ناف‌چسبانی مانده که مانده.

به هر حال باب‌جان در زندگی کوتاهش در این دنیا خیلی پاک و متشرع زندگی کرده بود و کارهای عجیب غریب هم زیاد کرده بود. مثلا بدون معلم و تنها از نگاه کردن به نوشته‌ها کم‌کم خواندن و نوشتن یاد گرفته بود. به خاطر این پاکی و جنم و چیزهای خوب دیگری که داشت، بعد از مرگش صاف بردندش به بهشت و گفتند داداش حال کن تا می‌توانی که بهشت موعود هم‌این‌جا است. باب‌جان یک دو رکعت نماز شکر خوانده بود و بعد هم کمی نخودچی کشمش از توی جیبش به حوری‌موری‌ها داده بود و گفته بود بروید بررای خودتان خوش باشید. سراغ من هم نیایید. من هم‌این‌طوری خوش ام و عبادت می‌کنم تا باز کی خدا بخواهد من و طیبه به هم برسیم. حوری‌ها هم سرخورده شده بودند رفته بودند پیش سرشیفتشان که «بابا این دیگه کی اه؟» سرشیفتشان هم که آن شب آبدالیل بود و روحیه‌ی باب‌جان و مردم دامغان را خوب می‌شناخت حالیشان کرده بود که «اخلاقش هم‌این اه. بذارین راحت باشه.» و ردشان کرده بود رفته بودند پی کارشان.

خلاصه باب‌جان هی عبادت می‌کرده و هی به‌ش خبر می‌داده‌اند که درجاتت رفته بالا و باید اسباب‌کشی کنی به طبقه‌های بالاتر. او هم که بنده‌ی حرف‌گوش‌کن و عامی. می‌گفته چشم و سوار آسانسور می‌شده و می‌رفته بالا.

یک بار توی این آسانسور سواری باب‌جان چشمش می‌افتد به اینکا راسکارکاپاک. یا هم‌آن امپراتور هاوسکار اینکا. امپراتور هم که به عادت اینکاها لباس درست و حسابی تنش نبوده و نهایتا سعی کرده بوده با یک تکه لنگ کمی تا قسمتی ستر عورت کند. باب‌جان یوسف که چشمش به امپراتور می‌افتد عصبانی می‌شود و به‌ش می‌گوید «برو خودْتِ بـُپوشان.» و البته کسانی که باب‌جان و کم‌حرفی افسانه‌ایش را می‌شناسند می‌دانند این واقعا جزو طولانی‌ترین جمله‌هایی است که او به زبان آورده است. طبیعتا امپراتور معنی جمله را نمی‌فهمد، اما از لحن باب‌جان متوجه می‌شود که هوا پس است. عقب می‌کشد و آسانسور را به باب‌جان وامی‌گذارد و بعد می‌رود از سرشیفت حوری‌ها می‌پرسد «کالا موتا شین شین تی بین؟» یعنی این موسا بود که این قدر جذبه داشت؟ سر شیفت حوری‌ها هم که آن روز شوردالیل بوده می‌گوید «نه. این یوسف بود.» و امپراتور کینه‌ی باب‌جان را به دل می‌گیرد.
به نظر شما کار این کینه به کجا کشید؟ خواهیم دید. منتظر باشید.
پ ن: عکسی که در ابتدای مطلب ملاحظه می‌کنید عکس اینکا راسکار کاپاک است که نقاش محترم به علت حیای ذاتی کمی لباس تنش کرده است.

شنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۰۷

راسکارکاپاک و عروس‌خاله‌ها

چند نفر از دوستان که مدت‌ها است هم با من دوست اند و هم بررای برابری حقوق زن و مرد فعالیت اجتماعی می‌کنند، پی‌رو پست قبلی نامه داده‌اند که «فلانی! تبعیض جنسیتی که شاخ و دم ندارد. تو اسم پستت را گذاشته‌ای بچه‌ها. بعد اول آقای خر را که مذکر است معرفی کرده‌ای. بعد از آقای خر هم شادمان را معرفی کرده‌ای که هنوز جنسیتش معلوم نیست و احتمال دارد در آینده‌ای نزدیک مذکر شود. اما هیچ از آن چهره‌ی نازنینی که بین این دو تا دارد منگنه می‌شود نگفته‌ای و تمام سعیت را کرده‌ای که طوری عکس بیندازی که او محو شود.»
باید توضیح بدهم. آن چهره‌ی نازنین که می‌بینید اگر اشتباه نکنم شمسی جون است. شمسی جون را معرفی نکردم، نه چون مذکر نیست، بل‌که چون اصلا از بچه‌ها نیست. شمسی جون یکی از عروس‌خاله‌ها است. عروس‌خاله‌ها یک جماعت اند که موقتا با من و مهربان هم‌سر و بچه‌ها زندگی می‌کنند. هیچ وقت نه توانسته‌ام بشمرمشان نه اسم همه‌شان را یاد گرفته‌ام. خیلی هم شبیه هم اند. شمسی جون را هم از سرک کشیدن‌های مداومش می‌شناسم. شمسی جون خیلی دوست دارد که توی هر جمعی باشد و گل بگوید و گل بشنود. البته گل گفتن را کم‌تر دوست دارد. بیش‌تر دوست دارد بشنود که به‌ش می‌گویند گل.
عروس خاله‌ها وقتی به خانه‌ی ما آمدند، توی یک گوی بلورین بودند که راسکارکاپاک بررای خاله فرستاده بود و مامور پست رویش نوشته بود گیرنده شناخته نشد. به هر حال عروس خاله‌ها هم‌این چند وقت پیش انقلاب کردند و زدند گوی بلورینشان را شکستند و آزادی آزادی گویان ریختند بیرون. فکر کن چهل‌تا عروس خاله – یا کم‌تر یا بیش‌تر – کف اتاق پذیرایی ولو باشند. اصلا صورت خوشی ندارد. حتا کمی غیراخلاقی به نظر می‌رسد.
بررای هم‌این مجبور شدم از ناصر سیروسی خواهش کنم برود با این جماعت مذاکره کند، امتیاز بدهد، امتیاز بگیرد و راضیشان کند که سر و سامان بگیرند. خودم هم راه افتادم توی کابینت‌آباد دنبال خانه بررای چهل‌تا عروس‌خاله. خب عروس‌خاله ها چند تا مشکل داشتند که راحت به‌شان خانه نمی‌دادند. اما من بالاخره یک پیاله‌ی سفید چینی لب‌طلایی پیدا کردم که صاحب‌خانه‌اش آدم خوبی بود و بررای عروس‌خاله‌ها اجاره‌اش کردم.
این هم عکس عروس‌خاله‌ها وقتی که به یاری زبان گرم و نرم ناصر سیروسی قبول کردند به خانه‌ی جدید بروند.

Kids


Kids, originally uploaded by Kurosh Alyani.

این که سمت راست نشسته اسمش «آقای خر» است. آن که سمت چپ دراز شده «شادمان». شادمان هنوز بچه است و جنسیتش معلوم نیست. آقای خر خیلی خوش‌بین است. یک لب‌خند پهن دارد و چشم‌هایی پر از شادی و طراوت و امید. شادمان فیلسوف‌مسلک است. دراز می‌کشد و به افق های دوردست چشم می‌دوزد و توی دلش آه می‌کشد. آهی بررای هیچ.
من گمان می‌کنم اگر شادمان به برادر بزرگ‌ترش بیش‌تر احترام می‌گذاشت بهتر بود. البته مطمئن هم نیستم.

پنجشنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۰۷

Stone wall


Stone wall, originally uploaded by Kurosh Alyani.

دیوار سنگی. زمخت. حس کردم مثل خودم است. عکس گرفتم ازش.

Bag of my pants


Bag of my pants, originally uploaded by Kurosh Alyani.

نارنجی هم که رنگ انقلاب مخملی است و... هم‌این فردا است که وبلاگ من هم مهر برانداز و این حرف‌ها بخورد.

سه‌شنبه ۱۹ ژوئن ۲۰۰۷

حقِ آقای محسن نام‌جو به عنوان پدیدآورنده

گمان نکنم هیچ آدم سالمی منکر حق پدیدآورنده باشد. وقتی کسی چیزی پدید آورده و ما داریم با آن چیز حال می‌کنیم، او هم در این حال کردن ما حقی دارد. حالا ممکن است این حق را ادا کنیم یا نه. آن دیگر یک تصمیم شخصی است. مثل تصمیم شخصی کسی که فکر می‌کند با ماشینش از چراغ قرمز رد شود یا نه؛ یا مثلا کسی که تصمیم می‌گیرد سر دیگری کلاه بگذارد یا نه.
محسن نامجو مدتی است گل کرده. به قول یکی از رفقای مقیم کانادا، ما که الان مدتی است این شلنگ ال‌اس‌دی مایع نامجو از گوشمان نمی‌افتد. البته تا به حال به هیچ یک از آلبوم‌هایش مجوز نداده‌اند و نمی‌توان مثل بچه‌ی آدم رفت مثلا نشر ثالث یا بتهوون و آلبومش را خرید. اما خوش‌بختانه آدم زبلی - سر هرمس مارانا - شماره حساب نامجو را گیر آورده است. من هم از یکی از رفقایم کمک گرفتم و دیدم ظاهرا شماره حساب واقعا مال نامجو است.
حالا کار نسبتا راحت است. اگر تصمیم شخصیتان این است که حق و حقوق نامجو را بدهید به‌ش، یک نگاهی به این صفحه کنید و سری به بانک بزنید. اگر هم نه، خوب زندگیتان را کنید.

Feathered earth


Feathered earth, originally uploaded by Kurosh Alyani.

رد می‌شدم. روی زمین پر ریخته بود. بالش پاره‌ای هم آن‌سوتر افتاده بود. گل‌ها زیر پر مانده بودند. کمی وهم‌آلود بود تصویر. اما واقعی بود. هیچ کس از قصد چون‌این نکرده بود.

دوشنبه ۱۸ ژوئن ۲۰۰۷

Legs


Legs, originally uploaded by Kurosh Alyani.

زلزله

زلزله موقعیت عجیبی است. انگار تیر از کنار گوشت رد شود. تا حسش کنی و وقت کنی بترسی رفته است. بعد دیگر چه فرق می‌کند که بترسی یا نترسی؟ یا مثلا هشتاد ریشتر باشد یا مثل این بار پنج و نه دهم.
سیگار نمی‌کشم. هیچ. اگر می‌کشیدم بد ادایی نبود که بعد از زلزله سیگاری روشن کنم و پک بزنم و به دوردست‌ها نگاه کنم. حالا اما بی سیگار هم هستم. چیزی از هستیم کم نمی‌شود. همه هم سالم ایم. و وقتی زلزله می‌گذرد، اگر یادت نباشد، هی از خودت می‌پرسی «اول به آن دیگری نگاه کردم یا به در؟»

یکشنبه ۱۷ ژوئن ۲۰۰۷

Tape cassette


Tape cassette, originally uploaded by Kurosh Alyani.

این یک عدد نیمه‌ی نوار ضبط صوت می‌باشد. با تشکر از خانواده‌ی رجبی و دیگر عزیزانی که ما را در ضبط این برنامه یاری رساندند؛ خصوصا بچه‌های خوب کوچه‌ی درختی.

A lock for the pants


A lock for the pants, originally uploaded by Kurosh Alyani.

گمان کنم پیدا است که چی است. گاهی این طور نگاه کردن هم بد نیست.

شنبه ۱۶ ژوئن ۲۰۰۷

استمداد

کسی سریال لاباراکا را یادش هست؟ هم‌آن که اسم پسر کوچکشان پاسکوالت بود و بچه‌های دیگر زدند و کشتندش. گمان کنم اسم‌های پیمنتو و باتیستا را هم یادم هست. هیچ ردی از این که این سریال را کجا و کی ساخته بود یا مثلا داستانش مال کی بود ندارید؟

Flying


Flying, originally uploaded by Kurosh Alyani.

مرغ بر بالا پران و سایه‌اش
می‌دود بر خاک پران مرغ‌وش
ابلهی صیاد آن سایه شود
می‌دود چندان که بی‌مایه شود

پنجشنبه ۱۴ ژوئن ۲۰۰۷

یک وبلاگ دیگر

مدتی است که می‌نویسد. نوشته‌هاش قشنگ اند. اما این بررای من غافل‌گیرکننده نیست. در طول سال‌ها، در صحبت‌هامان نگاهش را و موضوع‌هایی را که به‌شان علاقه دارد دیده و شناخته بودم. می‌خواهی تو هم نگاهی کنی؟ این‌جا است.

Miracle by reflections


Miracle by reflections, originally uploaded by Kurosh Alyani.

فعلا که دور دور عکس است. این هم انعکاس‌بازی‌های من و سایبرشات سونی. من و مامان و سایبرشات.

چهارشنبه ۱۳ ژوئن ۲۰۰۷

پرنده‌های مهاجرم

چند روز است پرنده‌های کوچک می‌پرند طرفم، بالای سرم به فاصله‌ی کمی می‌ایستند، نگاهم می‌کنند و بعد پر می‌کشند و می‌روند. معنی‌ای دارد؟

اقتصاددان نازنين

من اصولا از اقتصاد چيز چندآنی نمی‌فهمم. با عرض معذرت از دوستان اقتصاددان و اقتصادخوان احساس هم نمی‌كنم كه اهل اقتصاد چيز زيادی از كار و بار جهان می‌دانند. گمانم اين است كه كارهاشان اشكال‌های متدولوژيك جدی دارد. حالا البته شما اين حرف‌ها را زياد جدی نگيريد. صرف ادعا است. نگفتم كه دليل بياورم يا حرف حساب بزنم. گفتم كه بعد بگويم به نظرم اين موضوع يك استثنا دارد و آن جوزف استيگليتز است.
اين هم وب سايت خودش كه اگر خواستيد سری بزنيد. اما موضوع مهم اين مصاحبه‌اش در شرق است. البته استيگليتز يك گير اساسی هم دارد و آن اين كه متوجه نيست كه يك اقتصاددان است و دليلی ندارد به فكر حفظ سنت شيكسپير در ادبيات باشد و می‌تواند ساده‌تر و مفهوم‌تر هم حرف بزند. ترجمه‌ی فارسی مصاحبه‌اش را ببينيد تا متوجه عرض من بشويد. اين هم البته متن انگليسی مصاحبه برای آن‌ها كه حس خواندنش را دارند. واقعا لذيذ است.

دوشنبه ۱۱ ژوئن ۲۰۰۷

The heart of stones


The heart of stones, originally uploaded by Kurosh Alyani.

چیز خاصی نداشت این عکس. شاید حتا خیلی هم کلیشه‌ای به نظر بیاید. به هر حال آدم گاهی کاری می‌کند. نمی‌داند هم چه‌را. یا می‌داند اما نمی‌تواند توضیح بدهد.

یکشنبه ۱۰ ژوئن ۲۰۰۷

Glazed imagine


Glazed imagine, originally uploaded by Kurosh Alyani.

این عکس را خودم دوست دارم. نمی‌دانم چرا. شاید رنگش را دوست دارم یا ابهامش یا خیال‌آلودگیش را.

جمعه ۱ ژوئن ۲۰۰۷

بنشین و تمام

وقتی کسی تعارفم می‌کند که بفرما بنشین، یاد بمب اتم می‌افتم. چرا؟ این طوری:
1. بفرما بنشین
2. sit down please
3. pit down slease
4. pet there seller
5. Peter Sellers
6. Dr. Strangelove
7. How I learned to stop worrying and love the bomb
8. Nuke
9. تمام